eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
تجربه می‌گوید هرجا کسی را با عکس شهیدی دیدی، برو سمتش و نسبتش را بپرس... خواهر شهید بود. گفت برادر عزیز من، شش ماه بعد از انقلاب توی چذابه شهید شده و پیکرش هیچ‌وقت برنگشته. گفت وقتی که شهید شد که گل نرگس شکوفه داد. حالا هر وقت فصل گل نرگس می‌شود یادش می‌افتم. شش سالی است آمده هم‌جوار امام رئوف شده‌. مستاجر است. گفت سه روز است خانه‌ام را کرده‌ام زائرسرا و از ۳۵ نفر پذیرایی می‌کنم. گفت فرش هم ندارم و چادر انداخته‌ام زیر پایشان. جای بالشت هم لباس‌هایم را گذاشته‌ام توی کیسه‌های پلاستیکی که بگذارند زیر سرشان. گفتم رهبر عزیزم من که چیزی ندارم؛ همین‌قدر که دارم از من قبول کن. گفت دیشب برایشان ماکارونی درست کردم. خیلی خوشحال شدند... آرزویش فقط یک چیز بود: نابودی دشمنان! 🔹امین ماکیانی ۱۸تیر۱۴۰۵/ مشهد ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چهارتایشان رفیقند. کلاه‌ها را جلوتر پخش می‌کنند. گفتند دیدیم این کار از دستمان برمی‌آید که تعدادی ازشان بگیریم، درست کنیم و بدهیم دست مردم. به عشق آقا از صبح، همین جا نشسته‌اند به درست کردن کلاه و حالا چند دقیقه مانده به سه بعدازظهر. ۱۸تیر۱۴۰۵/ مشهد ‌ ‌ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸دلم نمی‌خواهد جا بمانم عصر جمعه مشغول آماده‌کردن کوله‌بار سفر شدم. بچه‌هایم هر کدام کاری انجام می‌دادند. پسرم بطری‌ها را پر از آب کرد و در فریزر گذاشت. دخترم لباس‌هایم را تا می‌زد تا جای کمتری بگیرند. شب هنگام، قبل از خواب گفتم سفرم پنج روز طول می‌کشد. بچه‌ها که تا آن موقع نگرانی نداشتند، یکهو به آشوب افتادند. در پچ‌پچ‌هایشان می‌شنیدم که نقشه می‌کشیدند با دست به یکی، سفرم را کنسل کنند. به هم پیشنهاد می‌دادند که «گوشی‌اش را خاموش کنیم تا صبح خواب بماند»، «بزنیم تو گردنش تا بیهوش شود»؛ آثار زیاد فیلم دیدن بود. دست به دامان مادرم شدند که از او قرص خواب بگیرند و به من بخورانند، اما با شنیدن کلمهٔ «ندارم» از مادرم، نقشه‌هایشان نقش بر آب شد. وقتی فهمیدند هیچ راهی برای لغو سفر نیست، گریه‌هایشان شروع شد. زوشا خورده شدن گنجشک توی حیاط توسط گربه را بهانه کرد که بچه‌هایش گناه دارند و دلشان برایش تنگ می‌شود. بردیا خیلی اهل گریه کردن نیست و همیشه منطقی رفتار می‌کند و با مسائل کنار می‌آید، اما این‌بار با این مسئله کنار نیامد که من بدون آن‌ها پنج روز بروم مسافرت. تا به حال هیچ شبی آن‌ها را تنها نگذاشته‌ام. از ساعت دوازده شب گریه کرد تا سه صبح. دست‌هایم را می‌بوسید، چشم‌هایم را می‌بوسید، بغلم می‌کرد. گوشی را برداشتم که پیام بدهم به دوستان که من نمی‌آیم و با یک کلمه «نِمیرم» بچه‌ها را آرام کنم، اما دودل بودم. هم دلم می‌خواست در مراسم باشم، هم دلم نمی‌خواست بچه‌ها را در آن حال ببینم. دوست نداشتم جا بمانم؛ دوست داشتم خودم ببینم و روایت کنم. از خدا راهنمایی خواستم و استخاره کردم. خدا اجازهٔ سفر داد و حالا اینجام: شهر مقدس قم، مسجد بزرگ جمکران، جایی که قرار است میزبان پیکر رهبر شهیدمان آیت‌الله سید علی خامنه‌ای باشد. 🔹زینب پناهی 13تیر1405/ مسجد جمکران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah