eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
فیلم زامبی‌ها را دیده بودم؛ ولی فکر نمی‌کردم روزی مثل آنها خیره به جایی فقط راه بروم. اولین روز آتش بس بود. آنقدر این خبر مرا بهم ریخت که توان درست کردن ناهار برای بچه‌ها را نداشتم. ظهر مهمان مهربانی و لطف، مرغ‌هایی بودند که برایشان تخم گذاشته‌ بودند. غروب دخترم کلاس زبان داشت. با هر سختی که بود، بلند شدم. از خانه بیرون زدیم. راست، راست فقط راه می‌رفتم. دخترم مثل همیشه از هر دری سخن می‌گوید. درست عین خودم است؛ هر دو حرف زدن را دوست داریم. هیچ نمی‌گویم و او هم ساکت می‌شود. دخترم سر کلاسش می‌رود. آرام روی نیمکت‌های توی حیاط، به انتظار می‌نشینم. برق شادی در چشم‌های مادران دیگر موج می‌زند. صحبت، فقط در مورد آتش‌بس و پایان جنگ است. خواهرم زنگ می‌زند. از دوست جاری‌اش، که همسر خواهرش شهید شده، می‌گوید. شهید چهار فرزند دارد که بسیار بی‌تابش، هستند. آموزشگاه، نزدیک به دریاچه است. صدای هلهله و شادی موتور‌سواران و ماشین‌هایی که از آنجا بوق‌زنان عبور می‌کنند، به گوش می‌رسد. به یاد شهدا، بغض می‌کنم. دلم می‌خواهد گریه کنم. به زور جلوی خودم را می‌گیرم. اگر گریه کنم، ربطش می‌دهند به زندگی خصوصی آدم. به خانه می‌آیم. بساط شام را می‌چینم. هنوز هم غم در چهره‌ام‌ نمایان است. شام را که خوردیم، بی‌مقدمه رو به همسرم، می‌گویم: «پنج‌شنبه، بچه‌هایت را خودت نگه‌دار؛ می‌خواهم بروم گلزار.» خنده‌اش می‌گیرد. پسر کوچکم هم با خندیدن پدرش، به من می‌خندد. صبح می‌شود. مثل همیشه صدای گنجشک‌ها‌یی که دوستشان دارم، به گوش می‌رسد. اما امروز حتی، صدای آنها هم، خوشحالم نمی‌کنند! 🔹فاطمه بسطامی 4تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
دیشب خانم محمدپور خاطراتش را در رابطه با شهید برایم فرستاد. با شهید انس گرفتم و این خاطرات مشوقی برای حضورم در تشییع شهدا شد. قرار بود برای مراسم تشییع، مادرم و خواهر هشت ساله‌ام همراهم بیایند. صبح پنج تیر شد. خواهرم شب قبل دیر خوابیده بود؛ اما همین که گفتیم می‌خواهیم برویم مراسم تشییع شهدا، سریع بیدار و آماده شد. خودمانیم، مراسم تشییع رفتن و زیر آفتاب ماندن سخت است؛ اما با بچه رفتن سخت‌تر! البته فدای شهدا؛ این سختی‌ها در مقابل عظمت کار آن‌ها هیچ است. سوار ماشین شدیم و به طرف میدان ۲۲ بهمن حرکت کردیم. با خودم می‌گفتم نکند دیر برسیم و ماشین شهدا حرکت کرده باشد. الحمدلله به موقع رسیدیم و پیکر مطهر شهدا هنوز در انتظار جمعیت بود. از ماشین پیاده شدیم و به طرف جمعیت رفتیم. سرود حماسی پخش شده بود. میان جمعیت چند نفر از خانم‌ها سینه‌زنی می‌کردند و روی چادر و مانتوهایشان گل زده بودند. مشخص بود از اقوام شهدا هستند. نیروهای امنیتی اطراف جمعیت و مخصوصاً بانوان را گرفته بودند تا آسیب و صدمه‌ای نبینند. امشب اول محرم است؛ وا مصیبتا، وا زینبا! ای کاش همین دلاورمردان در روز عاشورا کنار امام حسین و اهل بیت بودند، تا کسی حرمت نشکند و کسی صدمه‌ای وارد نکند. ماشین شهدا را آوردند جلوی جمعیت. داغ دل خانواده شهدا بیشتر شد. یاد مداحی سید احمد حیات‌الغیب افتادم، از زبان امام حسین برای حضرت علی‌اکبر که «نکن پیرم علی، دیگه بعد از تو من از همه سیرم علی، چرا بالا سرت نمیمیرم علی». نیروهای امنیتی احترام نظامی گذاشتند. خواهر هشت ساله من هم به احترام شهدا احترام نظامی گذاشت؛ احترامی که از عمق جانش برمی‌خواست. نوبت به سخنرانی برخی از مسئولین رسید. بیشتر حرف‌ها را متوجه نشدم. آنقدر هوا گرم بود که باعث می‌شد به خانواده شهدا فکر کنم. جگرشان آتش گرفته بود و گرمای هم بدتر اذیتشان می‌کرد. حسین جان در آن گرما کسی به فکر پیکر مطهرت بود؟ کسی به فکر دخترانت بود؟ به فکر خواهرت چطور؟ با شعار «مرگ بر اسرائیل»، «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» و... شروع به حرکت کردیم. قرار بود تشییع شهدا از میدان ۲۲ بهمن تا بیمارستان شهدای عشایر باشد. در طول مسیر موکب‌هایی را دیدم که برای محرم برپا شده و عکس شهدای جدید شهرمان را نصب کرده بودند. محرم پارسال، چه‌کار کرده بودند که شهادت‌نامه‌شان امضا شده بود؟ مطمئناً جزو عشاق بودند. ان شاءالله امسال امام زمان شهادت‌نامه من را هم امضا کند. 🔹زهرا زادسری 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هق‌هق گریه امانش نمی‌داد. گفتم: «نسیم جان، آروم باش. متوجه حرفات نمی‌شم. کی شهید شده؟!» گفت: «امیرحسین، پسر معصومه خانم.» چنان شوکه شدم که به خاطر نیاوردمش. پرسیدم: «کدوم معصومه؟!» - خواهر شهیدان زیودار. باورنکردنی بود. - امیرحسین هنوز سنی نداره. اشتباه نمی‌کنی؟! -نه، مطمئنم. از محافظین تیم سردار لطفی بوده. تمام تیم شهید شدن. پیکرشم هنوز زیر آواره. به همسرم گفتم: «من جرات تماس گرفتن ندارم. تو به آقاجعفر زنگ بزن ببین چه خبره» تلفن را برداشت و شماره گرفت، بعد از احوال‌پرسی مختصری پرسید: «آقاجعفر، یه خبر شنیدیم، حقیقت داره؟!» با صدایی بغض‌کرده جواب داد: «برای امیرحسین دعا کنید زنده بیرون بیاد.» ساعت هشت صبح پیام آمد، شهادت امیرحسین تأیید و به خانواده‌اش اعلام شده است. یاد روضه‌ی خانم زیودار افتادم. روز آخر روضه می‌رفتم کمکش. امیرحسین حدود یازده سال داشت. توی حیاط دوچرخه‌بازی می‌کرد. نذری که آماده می‌شد، با ذوق می‌آمد سراغ ظرف‌های یک‌بارمصرف که: «مامان، چندتاشون رو بده من پخش کنم.» یاد چهره آرامش، لبخند به لبم آورد. اما یاد کلمه شهید که افتادم، اشک‌هایم سرازیر شد. توی دلم گفتم: «خدایا به معصومه خانم صبر بده. اون عاشقانه بچه‌هاشو دوست داره. حالا چطور تاب میاره.» با خواهرهای شهید سعیدی هماهنگ کردم که عصر برویم خانه‌شان. دم در حیاط، مردها به ردیف روی صندلی نشسته بودند. آقاجعفر را دیدم، رفتم جلو و تسلیت گفتم. خانه‌ای که هر سال سردرش سیاه‌پوش اباعبدالله بود، امروز سیاه‌پوش جگرگوشه‌شان شده بود. نمی‌دانم، شاید هم قبل از خبر شهادت، به نیت اقامه عزای اباعبدالله پرچم عزا نصب کرده بودند. چشمم به معصومه خانم که خورد، بغضم ترکید و اشک چشم‌هایم جاری شد. با اینکه خیلی صبور بود، اما داغ فرزند چه سخت بوده که صورتش را خراشیده. داد زد: «حدیث، اومدی! قرار بود من بیام برای تبریک پسرت. دیدی چی شد؟ تو اومدی برای تسلیت امیرحسین.» گفتم: «من بمیرم برای دل شکسته‌ات.» کوثر رمق نداشت. روی زمین نشسته بود و پاهایش را ماساژ می‌دادند. داد زد: «حدیث، می‌خوان امیرم رو ببرن پیش شهید سعیدی. می‌خواستم خبر دایی شدنش رو بهش بدم.» پیشانی‌اش را بوسیدم. حالا دیگر صدای هق‌هق من از کوثر بلندتر بود. امان از داغ جوان. تنها چیزی که به قطع می‌تواند کمر یک خواهر را بشکند، خبر مرگ برادر است. احساس می‌کردم کوثر کمرش شکسته و توان ایستادن ندارد. خانه لحظه‌به‌لحظه شلوغ‌تر می‌شد. صدای «یا حسین، امیرجوان یا حسین» فضا را پر کرده بود. معصومه خانم چشم از بنر امیرحسین که روبه‌رویش روی دیوار نصب شده بود، برنمی‌داشت. مدام با او حرف می‌زد: «امیر کوچولوی مامان. تو کی بزرگ شدی که بهت بگن شهید؟ امیر، تو هنوز بچه‌ای، اسم شهید برات سنگینه. بیا بغلم، پسر کوچولوی مادر.» بی‌تابی‌اش را که می‌دیدم، قلبم تیر می‌کشید. یک روز آقاجعفر تعریف می‌کرد: «معصومه، آجیم، پسرش تب کرد، بردن بیمارستان. وقتی ما رسیدیم، از بس خودشو زده بود، تمام صورتش قرمز بود. وقتی تو اون وضع دیدمش، از کوره دررفتم که: خجالت بکش، مامان‌مون دو جوان از دست داده، این‌طور بی‌تابی نکرد، این چه وضعیه!» اشک‌هایش را پاک کرد. گفت: «داداش، ناراحت نشو، بذار بگم چرا این کار رو کردم. وقتی بچه‌ام حالش بد شد، یاد مامانم افتادم که چطور داغ دو جوان تحمل کرده، اون روزا چه حالی داشته! به خدا به خاطر دل مادرم و رسول و اصغر، خودمو زدم.» توی دلم گفتم: «خدا، چرا آدما رو با هر چیزی که نسبت بهش دلشوره و ترس دارن، امتحان می‌کنی؟» معصومه تمام اضطرابش پسرش بود. همیشه می‌گفت: «خدایا، من تحمل ندارم، منو با داغ فرزند امتحان نکن.» حالا دقیقاً دست گذاشتی روی نقطه ضعفش. بغض، راه نفسم را بسته بود؛ باید گریه می‌کردم. چادرم را انداختم روی صورتم و زار زار گریه کردم. باید خودم را آرام می‌کردم. زیر لب آرام زمزمه کردم: «یا حسین، یا حسین. امان از دل زینب.» با صدای معصومه خانم، چادر را کنار زدم. تعریف می‌کرد که چطور خبر شهادت پسرش را به او داده‌اند. - آقا سعید، خبر انفجار مقر رو که شنید، رفت تهران. صبح زنگ زد. گفتم: «خیر باشه!» گفت: «معصومه، یادته من چه آرزویی داشتم.» گفتم: «متوجه حرفت نمی‌شم.» گفت: «من آرزو داشتم شهید بشم، اما حالا امیرحسین افتاد جلو باباش، سربلندت کرد.» بعد دوباره ناله‌اش بلند شد. «امیرحسین جان، تو آخرین پیام‌مون گفتم: مراقب خودت باش. گفتی: هرچه آید، خوش آید. ما که خندان می‌رویم. مادر جان! سفر به سلامت، رفتی مادر جان...» *مادر معصومه خانم و آقا جعفر، مادر شهیدان اصغر و رسول زیودار از شهدای به نام دفاع مقدس خرم‌آباد است. 🔹حدیث حیدری 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پنج‌شنبه ۲۲خرداد آخرین امتحان نهایی مدارس بود. باخودم گفتم امتحانات بچه‌ها که تمام شود با خیال راحت من هم می‌نشینم سر درس و امتحانات دانشگاه خودم. بعد از اتمام امتحانات رفتم مغازه، وسایل آش رشتة نذری عید غدیر را خریدم و یک ماشین دربست گرفتم تا خانه. تا شنبه وقت بود؛ ولی باید وسایل را آماده می‌کردم که مجبور نشوم روز جمعه هم بروم بیرون. عصر وارد پنل سامانه قلم شدم و برگه‌های امتحانات کلاس یازدهم و دوازدهم را تصحیح کردم. اینقدر خسته بودم که پای سیستم خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. فکر می‌کرد خواب دیده و به پدرم می‌گفت صدای بمب و موشک می‌آید. پدرم با خونسردی به او گفت: «اسرائیل تهران رو زده.» گیج و منگ شده بودم. تهران را زده؟ ما که وسط مذاکره بودیم؟ مادرم سریع خواست به آبجی که پارچین بود زنگ بزند. رفتم بالای سرش و گفتم: «قطع کن؛ از خواب بیدارشون میکنی.» آبجی خودش زنگ زد. ترسیده بود برای مادربزرگم یا کسی اتفاقی افتاده باشد که ساعت سه شب به او زنگ زده و قطع کرده‌ایم. او هم خواب بود و از جایی خبر نداشت و باخبر شد. مادرم به خاله و دایی‌ها هم که تهران بودند زنگ زد و جویای حالشان شد. دختر عموی مادرم همان موقع‌ها به من پیام داد و گفت سرادر باقری شهید شده است. گفتم: «نه بابا شایعه زیاده توجه نکن. مگه میشه سردارهای ما رو بزنن؟» بعد نماز صبح کلی فضای مجازی را چک کردم. شهادت سردار سلامی و سردار رشید و بقیه تایید شد. قلبم احساس سنگینی می‌کرد. چطور ممکن بود؟ خبر شهادت سردار حاجی‌زاده را که شنیدم، کاملا بهم ریختم. توی این گیرودار باید وسایل اطعام غدیر را آماده می‌کردیم. امتحانم هم ۲۶‌ام بود که اصلا دل و دماغ درس خواندن نداشتم. منتظر بودم ایران حمله کند و جواب اسراییل را بدهد؛ اما هر لحظه توی کانال‌ها خبر از حمله به شهرهای مختلف، می‌آمد. گویا پدافندهای ایران را هک کرده بودند. اما وقتی که حضرت آقا جایگزین فرماندهان شهید رت اعلام کرد و پدافندها هم از عصر فعالیتشان بهتر شد و شب جواب حمله‌شان را دادیم، کمی آرامتر شدم. آن صبح جمعه تا زمان حمله ایران، انگار ساعت‌ها کند شده بود و غم از زمین و آسمان به دلم می‌بارید‌. عصر بود که توی خبرها دیدم پارچین را زده‌اند. حس کردم قلبم دارد تکه تکه می‌شود. زنگ زدم به آبجی. نتونست جواب بدهد. خودش زنگ زد. گفت: «نامردا، بعضی خائن‌ها از خود ایران دارن می‌زنن». دخترانش ترسیده بودند. پدرم گفت: «نتانیاهو گفته توی ایران کارخانه موشک‌سازی زده و از خود ایران دارد حمله می‌کند.» گفتم: «بابا اینا جنگ روانیه. باور نکنید.» اما کارخانه نبود؛ شبکه‌ای بود از خائنین که با ریزپرنده‌ها زخم به کشور خودشان می‌زدند. تا صبح سرمان گرم اخبار جنگ بود. نماز صبح را که خواندم تازه خوابم برد که ساعت چهار صبح، در خانه را زدند. خواهرم بود و بچه‌هایش. ساجده گفت: «خاله اینجا دیگه جنگ نیست؟ نمیشه ما خونه‌مون رو عوض کنیم بیاییم اینجا؟ من دیگه تهران برنمی‌گردم. اینجا میرم مدرسه.» معلوم بود خیلی ترسیده. مادرم گفت: «خوب شد اومدین. یادم رفته اجاق گاز رو روشن کنم واسه نذری». با مادر شروع کردیم به آماده‌سازی وسایل. ساعت یازده اطعام غدیر را پخش کردیم؛ هرچند دلم خیلی غم داشت و ناراحتی شهادت فرمانده‌هایمان توی دلم بود. عصر شربت درست کردم و دادیم به همسایه‌ها. دلم می‌خواست مولا بداند وسط جنگ هم که شده دست از جشن ولایتش برنمی‌داریم. 🔹ندا سلیمانی 23خرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قبرستان که می‌روم انگار زبانم قفل می‌شود. سرتاپا می‌شوم نگاه. با نگاه سلام می‌کنم؛ با نگاه جواب می‌دهم. تشییع شهید است؛ با نگاه چشم می‌دوزم به اطرافیانش. احتمالا آنکه از همه بی‌تاب‌تر است مادر شهید است و آن که ایستاده و گاهی شانه‌هایش تکان می‌خورد، پدرش. با نگاه توی قبرستان به آن بزرگی، دنبال پرچم ‌ایران می‌گردم؛ اما جز روی خاک تازه‌شهیدها پیدایش نمی‌کنم. با نگاه می‌گردم دنبال مسئولین و آن‌ها را هم نمی‌یابم. حتی همان‌ها که زمانی نفر اول صف‌های تسلیت به بیت معزا بودند. با همان نگاه منتظر گروهی می‌مانم که به‌جای نوای چمر، در رسای شهدا مارش نظامی بزنند؛ نمی‌بینم‌شان. و بعد نگاه می‌کنم به جای خالی آن مداحی که باید در رسای شهید نوحه‌سرایی کند؛ اما به جایش پیرمردی را می‌بینم که دارد به نیت تشکر، لیستی بلندبالا از آشنایان دور و نزدیک را از روی کاغذ می‌خواند. و بعد تصویر شهیدی را می‌بینم که گوشه‌اش نوشته‌اند «جوان ناکام». و سریع نگاهم را از روی کلمه، می‌برم روی چشمانش و می‌گویم تو که از همه ما کامرواتری! چشم می‌چرخانم بین مزارها. جوانی رفیق از دست داده، دارد وضو می‌گیرد. می‌نشیند کنار مزار رفیق شهیدش؛ می‌زند زیر گریه. سرتاپا خاکی و پریشان. قبلا هم نگاهم با او برخورد داشته است. در این چند وقت، کار هر روزه‌اش همین است؛ گریه روی مزار رفیقی که مثل برادر بوده برایش. و نگاه می‌گوید داغ شهید، تازه می‌کند داغ شهدای رفته را. این را می‌شود از شلوغی این روزهای گلزار شهدا فهمید؛ وقتی روی کهنه مزارها، خانواده‌ای نشسته و آب می‌ریزد به سنگ قبر غبار گرفته. یا از شانه‌های پدر شهید مدافع حرمی که دارد با نگاه، دنبال می‌کند تابوت‌ها را تا سرازیری قبر و انگار که یاد شهیدش افتاده باشد، اشک حلقه می‌زند توی چشمانش. خوب که نگاه کردم، می‌زنم بیرون. بیرون از قبرستان، شاید قفل زبانم برداشته شود. اما نگاهم همچنان می‌چرخد روی در و دیوار شهر. توی مجازی پر است از پوستر و طرح گرافیکی درباره نبرد با اسراییل؛ اما چرا توی شهر نمی‌بینمشان! توی مجازی هر روز عکس‌های شهدا دست به دست می‌شود و تعدادشان بیشتر. اما توی شهر، انگار آب می‌روند. توی شهر، انگار نگاه کردن چیز خوبی نیست. چشم می‌دوزم به زمین و منتظر می‌شوم برای گذشتن زمان. ندیدنی‌ها زیادند؛ دوست دارم وقتی سرم را بلند کنم که نگاهم چیزی برای دیدن داشته باشد. 🔹 امین ماکیانی 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت چهارم یا هنوز همه در فکر این هستند که: ای کاش مرزها باز می‌شد و ما هم سری به دوستان خارج از کشور می‌زدیم و در زیر سرخی نور چراغ‌ها و در میان دود سیگارها شراب سرخ می‌نوشیدیم، و اگر حالی باشد، به رقص و پایکوبی... این دو کجا، آن دو کجا؟ این سرخی کجا، آن سرخی کجا؟ آی مرده‌های متحرک! به خود آیید که ما مرده دیده‌ایم... آی بزک‌کرده‌های شمال ایران! آی دلقک‌های سیرک که دوست دارید بر شما بخندند! آی بیچاره‌ها! آی شما که اراده‌تان شل است! آی شکم‌گنده‌ها! شما که وقتی سگ‌تان می‌میرد، عزا می‌گیرید، اما وقتی جنازهٔ شهید را می‌بینید خوشحال می‌شوید، کجای کارید؟ شماها کجای کارید؟ آی مرده‌های متحرک! ما مرده دیده‌ایم، اگر شما ندیده‌اید. ما جنازه‌های بو کردهٔ عراقی‌ها را دیده‌ایم و شما را هم دیده‌ایم. ما جنازه‌های باد کرده و کرم‌زدهٔ عراقی‌ها را دیده‌ایم. فرق‌تان این است که هنوز می‌خورید و می‌خوابید و هنوز هم نشخوار می‌کنید. اما به‌زودی کرم خواهید زد. شما هنوز هم از دوستی خداوند بهره می‌برید، ولی شاکر نیستید. و لابد حق هم دارید، چون شما قبلاً شاکران درگاه اعلی هرزه بوده‌اید و از خوان بی‌پایانش بهره‌مند. مرا بگو، خوشحال هستم از اینکه آرامشی حاصل شده و می‌توانم کمی به گذشته‌ها فکر کنم، غافل از اینکه تازه اول کار است. گفتم چند روزی از جبهه خارج شوم، برای روحیه خوب است. غافل که انسان در پشت جبهه زنده‌به‌گور است. ما هم سر خر ملا را کشف کردیم، برگشتیم، همین‌جا که بودیم. بعد از مرخصی شهریورماه ۱۳۶۱، پرشین هتل، اتاق ۲۲۳ 🔹شهید بهروز مرادی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
صبح پنجشنبه ساعت هفت صبح وضو گرفتم و آماده رفتن به محل قرار این روزها شدم. قبل از ساعت هشت به میدان کیو رسیدم. جمعیت کم و بیش وارد میدان شده بود. هر طرف را نگاه می‌کردم عکسی از شهدا روی بنر، گوشه‌ای نصب شده بود. گویی میدان کیو یکپارچه شهدایی شده بود. جلوی جایگاه رفتم و ایستادم. اطراف را نگاه کردم که ردی از خانواده‌های شهدا پیدا کنم. صدایی از پشت سر به گوشم رسید. برگشتم و خانمی جوان را دیدم که عکس شهید را در بغل داشت و مدام می‌گفت: «کامیارم شهادت مبارک.» چند نفر هم اطرافش بودند. حدس زدم همسر شهید باشد. او را به جلوی جایگاه بردند. صدای موسیقی حماسی با صدای نوازدگان دف و دمام مخلوط شده بود که گوش را نوازش می‌داد. جمعیت کم‌کم زیاد می‌شد. مادر یکی از شهدا که تمام چادرش را گِل مالی کرده بود با چند زن دیگر و در آغوش فرزند پسر دیگرش وارد میدان شد. دائم فریاد می‌زد «مرگ بر آمریکا» و «الله اکبر». برایم جالب بود؛ در اوج درد و غم، ولی با غرور و افتخار، شهادت شهیدشان را تبریک می‌گفتند یا بر قاتلین شهیدشان لعن می‌فرستادند. مجری شروع به صحبت کرد. فریاد «الله اکبر» در بین جمعیت بلند شد. کامیون حامل شهدا آهسته آهسته به میانه میدان وارد شد. گروه نظامی به شهدا سلام دادند. صدای قرائت قرآن بلند شد. کامیون مثل دفعه قبل با بنرهای قرمز و نوشته‌های «ما ملت شهادتیم» تزئین شده بود و سربندهای رنگی از سقفش آویزان بود که قرار بود نصیب بدرقه‌کنندگان شوند. جمعیتی با شیون و گریه به سمت جایگاه روانه شدند که در بین آنها همسر شهید به چشمم خورد. با بغض گلویش داد می‌زد «عزیزدلم شهادتت مبارک.» بعد از سخنرانی سخنرانان، کامیون در میان مردم شروع به حرکت کرد. زن و مرد همگی اطراف کامیون را گرفتند. عده زیادی هم پشت سر کامیون شروع به حرکت کردند. صدای نوحه، صدای تکبیر، صدای مرگ بر اسرائیل، صدای گریه، صدای شیون، صدای ناله مادران، خواهران و همسران شهدا فضایی عاشورایی ساخته بود. گویی خرم‌آباد یک روز قبل از آغاز ماه محرم، سراسر عاشورایی شده بود. حماسه جوانان این مرز و بوم در مبارزه با صهیونیسم، مقاومت خانواده شهدا و استقامتشان صحنه‌هایی رقم زده بود که تقریبا شبیه صحنه عاشورا بود. کم‌کم به محل وداع رسیدیم. آمبولانس‌ها در هر طرف ایستاده بودند و منتظر که تابوت شهدا را در آنها قرار دهند. خیلی اتفاقی در کنار آمبولانسی ایستادم که عکس و نام شهید روی آن نصب شده بود. دوباره همسر و پدرش کنار من قرار گرفتند. بعد از چند دقیقه تابوت حامل پیکر مطهر شهید را از کامیون به سمت آمبولانس آوردند. در کنار همسر شهید به زیر تابوت رفتیم و چند قدمی دست به زیر تابوت زدم که حس و حال خوبی برایم رقم زد. زیر لب گفتم «سلام ما را به ارباب بی‌کفن برسانید و دعا کنید عاقبت ما هم ختم به شهادت شود.» آمبولانس‌ها یکی‌یکی از دید حاضرین دور شدند و شهدا را با خود بردند. گوشه‌ای ایستادم و رفتنشان را نگاه کردم. وقتی آخرین آمبولانس از سمت بازارچه به طرف گلزار شهدا رفت، با صدای نسبتا بلندی گفتم: «یاران همه رفتند، آنکه جا مانده منم...» 🔹فرحزاد جهانگیری 5تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #راوی_ماه
وقتی عکس‌ها را دیدم، باورشان نکردم؛ آنقدر که عجیب بودند. کیفیت پایین‌شان هم در این ناباوری بی‌تاثیر نبود؛ پس یکی دو روزی صبر کردم تا مطئمن شوم. و شدم. اما هنوز هم از عجیب‌بودن‌شان چیزی کم نشده است. پیرمرد روستایی با شلوار کردی، برنوی لول کوتاه دست گرفته و ایستاده کنار یکی از پیشرفته‌ترین پهپادهای دنیا. کوله‌اش را اگر بگردی احتمالا یک قوری کوچک سیاه، کمی چای، «کُلکِنه»، یک پلاستیک قند و یک بسته کبریت بیشتر تویش پیدا نمی‌کنی. اما توی چشمانش می‌توانی همه چیز پیدا کنی؛ شجاعت، غرور، حماسه. برق چشمانش، فریاد می‌زند از خوشحالی. خوش‌حال از اینکه سهمش از این نبرد، پیدا کردن پهپاد اسراییلی در دل کوه‌های لرستان است. برای همین اینطور غرورآمیز ایستاده و با گوشی درب و داغانش عکس یادگاری گرفته. گوشی موبایلی که ۱میلیون تومان هم نمی‌ارزد در مقابل پهپاد ۳۰ میلیون دلاری! باید برگردانش کنم به تومان. گوشی موبایلی که ۱میلیون تومان هم نمی‌ارزد در مقابل پهپاد ۲٫۵۰۰ میلیاردی! و عدد آنجایی بزرگی‌اش را نشان می‌دهد که بدانید بودجه لرستان را سال ۱۴۰۳ بسته‌اند ۳٫۵۰۰ میلیارد تومان. حالا دو سه تایی از این پهپاد فقط در لرستان زده‌ایم. پهپادی که می‌تواند ۳۶ ساعت توی آسمان قر بخورد و هدف شناسایی کند. چهار هزار کیلومتر هم شعاع پروازی دارد! یعنی دوبار می‌تواند از خرم‌آباد برود مشهد، زیارت کند و برگردد. اما چون به این چیزها اعتقادی نداشته، بچه‌های پدافند همین جا زمین‌گیرش کرده‌اند. و اگر کسی می‌شناسد این پیرمرد را به گوشش برساند که با پهپادی عکس گرفته‌ای که دوربینش چند میلیون دلار می‌ارزد. و آنقدر پیشرفته است که کیفیت تصویرش از فاصله چند ده کیلومتری، بالاتر از کیفیت تصویر موبایل توست. و باز بگویید خوش به سعادتت؛ اما نه. لیاقت هر پیرمرد لرستانی، خیلی بالاتر از پهپاد هرچقدر پیشرفته‌ای از این حرام‌زاده‌هاست. خوش به سعادت پهپاد که زیر پای او افتاده. 🔹 امین ماکیانی ۷تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
یک‌شنبه اول تیرماه در میان اخبار و گزارشاتی که از جنگ در ایتا به چشم می‌خورد با دیدن اعلامیه‌های مراسم تشییع شهدا بیشتر از غبطه خوردن به سعادت و توفیقی که نصیب‌شان شده، برای حال دلِ همسر و مادر و خواهران‌شان قلبم زیرورو می‌شد. زن باشی و عزیز و پشتوانه‌ات از دست برود و بی‌تابی نکنی! حق دارند باور نکنند دیگر عزیزشان در میانشان نیست. خداوند صبر جمیل بهشان عنایت فرماید که ایستادگی در این شرایط کمتر از جهاد در راه خدا نیست و توان درک آن برای یکی مثل من میسر نیست. متن اعلامیه‌ها به ترتیب: دوشنبه 2تیرماه ساعت نه صبح مراسم تشییع نمادین سرتیپ شهید از میدان قیام به گلزار شهدا و مراسم تدفین ساعت چهار عصر در زادگاهش (روستای بزازنا) برگزار خواهد شد. سه‌شنبه 3تیرماه ساعت نه صبح مراسم تشییع نمادین سرتپ دوم شهید ، همراه شهید سردار حاجی‌زاده، از میدان صفا به گلزار شهدا و مراسم تدفین شهید در زادگاهش روستای گلچهران برگزار می‌شود. رأس ساعت نه صبح خودم را به میدان قیام رساندم. خیل جمعیت، شکوه همدلی و اتحاد را تداعی می‌کرد. یکپارچگی جمعیت و به گرد هم آمدنشان برای قدردانی از جانفشانی شهید مثال‌زدنی بود. پیشرو جمعیت شخصیت‌های نظامی از ارتش و سپاه تا روحانیون و مسئولین شهر و نیروهای تحت فرمان شهید محمدی، شانه‌به‌شانه عرض خیابان را در ردیف‌هایی پوشانده بودند. ازآنجایی‌که آقایان جلو بودند و خانم‌ها پشت سرشان در حرکت، امکان رد شدن از لابه‌لای جمعیت نبود. از عواطف جمع حاضر که با روح حماسی و شهدایی نوای مداحان به جریان درآمده بود، می‌شد اعضای خانواده شهید را تشخیص داد. بااینکه تمام قد ایستاده بودند، توان راه رفتن نداشتند و دور شدن از تابوت شهید برایشان سخت بود. فقط خدا می‌دانست چه حالی دارند. شهید محمدی از طایفه سبزعلی، فرمانده تیپ خاکی ارتش در سرپل ذهاب، به همراه چندتن از سربازانش حین دفاع از مرزها به شهادت رسیده بودند. زادگاه او روستای بزازنا بود؛ خانواده‌اش ساکن روستا بودند و اهالی روستا ارادت خاصی بهشان داشتند. زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید از اینکه با سختی و تنگدستی این شهید به سرانجام و درجه رفیع شهادت رسیده است. بعدازظهر، مراسم تشییع و تدفین در گلزار شهدای روستا صورت گرفت. حضور مردم در کنار مسئولین نشان‌دهنده یکی بودن است. این مردم از هرقشری و با هر سِمَتی قدردان شهدا هستند. سه‌شنبه هم رأس ساعت اعلام شده خودم را به میدان صفا رساندم. از زن و مرد و جوان و مسن، همه حضور به هم رسانده و همچنان افرادی به این جمع اضافه می‌شدند. طبق معمول مسئولین و نظامیان و روحانیون جلودار بودند و ماشین آذین شده‌ای که تابوت شهید میثم معظمی گودرزی را بر دوش داشت میان جمعیت خودنمایی می‌کرد. چند دقیقه‌ای مداحان روضه‌خوانی کردند و همچنان شاهد پیوستن مردم به جمع بودم که در آن میان خانمی جوان از راه رسید. با حالی دگرگون و بی‌تاب که صدای حزینش به دلها چنگ می‌زد. نمی‌دانم چه نسبتی با شهید داشت. در سوی دیگر پسری جوان با شباهت ظاهری‌اش به شهید و حال دگرگونش گواهی می‌داد از اعضای خانواده شهید است. جمعیت کم‌کم به سمت گلزار شهدا به حرکت افتاد. مداحان با نوای خود فضایی روحانی و حسینی می‌ساختند و مردم همراهی می‌کردند. در میان مسیر دختران و پسران جوانی از هلال‌احمر به خط شده بودند که با لباس فرمشان جلوه‌ای از آمادگی و جانفشانی را به ظهور می‌رساندند. آنها هم به جمعیت پیوستند و با همراهی‌شان به گلزار شهدا رسیدیم. تعدادی اتوبوس فراهم شده بود برای انتقال مردم به سمت زادگاه شهید گودرزی. مرد و زن سوار اتوبوس‌ها شدند تا مراسم تدفین شهید گودرزی در روستای گلچهران به انجام برسد. راه شهدا پر رهرو و یادشان گرامی. 🔹 زهرا سبزعلی 6تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
اگر كسی فكر می‌كند كه ما خسته شده‌ایم بیاید و ما را ببیند. آنجا در سر یكی از پیچ‌های جاده‌ای كه مثل تاریخ به سوی حق می‌رفت، یك فرد از امتی بزرگ به استقبال ما آمده بود تا حرف همه‌ی امت را به ما بگوید. او می‌گفت: ما خسته نشده‌ایم و نه تنها گوشت و كره نمی‌خواهیم، بلكه همه‌ی هستی خود را خواهیم داد تا به قدس برسیم. نه، ما خسته نشده‌ایم و تا آن‌گاه كه اسلام در سراسر كره‌ی زمین مستقر نشود، دست از استقامت بر نخواهیم داشت. و این پیام همه‌ی امت بود. 🔹سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
محمد، آن رفیق خندانِ شهید بچه که بودم، هرچه از جنگ و شهدا می‌شنیدم، برایم شبیه افسانه بود. شهدا را آدم‌هایی تصور می‌کردم دور از دسترس، جدی، با محاسبات دقیق. آدم‌هایی که انگار خدا از میان انسان‌های عادی دست‌چین‌شان کرده، گذاشته در قاب تاریخ. محمد اما هیچ‌وقت شبیه تصورم از شهدا نبود. از همان‌هایی بود که همیشه لبخند گوشه لبش بود؛ از آن رفیق‌هایی که حتی توی لحظه‌های جدی هم بلد بود فضا را عوض کند؛ جوک بگوید؛ ایستگاه بقیه را بگیرد و بخنداند. شوخی‌هایش چارچوب داشت؛ بی‌ادبی نمی‌کرد؛ اما می‌دانست چطور دل جمع را گرم نگه دارد. بعدش هم دور هم می‌نشستیم، چای می‌خوردیم و رفاقت‌مان ادامه داشت. روز اول تیر بود. چند ساعتی می‌شد خبر آتش‌بس در فضای مجازی پخش شده بود. آن‌قدر توی گروه دوستانه‌مان در ایتا غر زده بودند که حوصله‌ام سر رفت. باور داشتند: "همه زحمت‌ها رفت هوا!" آن‌قدر فضای گلایه پر شده بود که غروری که دیشب از حمله به پایگاه آمریکایی توی دلم جوشیده بود، فراموشم شد. فیلترشکن را روشن کردم. اتصال طول کشید. همین‌که وصل شد، اولین تصویری که در استوری اینستاگرام بالا آمد، عکس محمد بود. نوشته‌ی زیرش را که دیدم، خون توی رگم یخ کرد: "داداش، شهادتت مبارک!" استوری امیر بود. سریع ریپلای زدم: "امیر، با هرچی شوخی کن، با شهادت نه!" شاید یکی از آن شوخی‌های بی‌مزه باشد؟ شاید عکس محمد را گرفته گذاشته تا همه را بترساند و بعد بگوید: "شوخی بود!" هنوز مغزم باور نکرده بود که ویس امیر رسید. صدا لرزان بود؛ شکسته بود: "برار... خاک بر سرم... محمد توی زندان اوین، سر خدمت، شهید شده!" باور نمی‌کردم. محمدِ همیشه‌خندان، محمدِ شوخ‌طبع، حالا شهید شده بود؟ شماره‌اش را گرفتم. صدای ضبط‌شده‌ی زنانه از آن سوی خط آمد: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد." شهیدها با ما فرق داشتند... نه؟ شهیدها آدم‌های آسمانی بودند؛ بی‌نقص؛ بی‌خنده؛ بی‌شوخی؟! ولی حالا یکی از خودِ ما، همان که کنارمان می‌نشست و قهقهه می‌زد، شده بود مسافر آسمان؟ محمد، با تمام شوخی‌هایش، با تمام سرخوشی‌های جوانی، یک چیز را خیلی جدی می‌گرفت: حسین بن علی (ع). هیئت که می‌آمد، آخر مجلس می‌نشست. دست ادب به سینه، سر پایین، چشم خیس. آن‌قدر محکم گریه می‌کرد که گاهی ما خجالت می‌کشیدیم. هر فرصتی پیش می‌آمد، راهی کربلا می‌شد. حتی گاهی بی‌خبر می‌رفت و بعد از چند روز یک عکس از بین‌الحرمین برایمان می‌فرستاد. راست می‌گویند:"حسین، کشتی نجات است." وقتی اسامی شهدا اعلام شد، اسم در میانشان برق زد. با رضا به سمت غسّالخانه راه افتادیم. کسی نبود. ما زودتر از همه رسیده بودیم. نشستیم و خاطراتش را مرور کردیم. خندیدیم. گریه کردیم. اشک و خنده‌مان قاتی شده بود. محمد همیشه بلد بود ما را بخنداند... این اولین باری بود که دور هم نشسته بودیم و اشک می‌ریختیم. تشییع، پرشکوه بود. جمعیت موج می‌زد. مداح شروع به مویه‌خوانی کرد. نیروهای نظامی آمده بودند؛ با لباس فرم. میان آن‌همه شلوغی، چشمم روی یک چیز خیره ماند: تابوتی که عکس محمد رویش بود. هنوز هم باورم نمی‌شد. در افکارم غرق شده بودم که صدای چمرانه بلند شد. از دل مراسم، مادر محمد، چادر بر سر، بغض در گلو، ناگهان کِل کشید: "عروسی پسرمه! کِل بزنید!" گریه و غیرت، در هم تنیده بود. صدای خواهر محمد به گوش می‌رسید: "بالای سر برادرم ساکت نمونید! یا حسین بگید!" از میان جمع، کسی فریاد زد: "سر حسین، یا حسین!" و جمعیت با تمام وجود تکرار کرد: "یا حسین!" محمد، همان رفیق خندان، همان شوخ‌طبع هیئتی، حالا اسیر عشق حسین شده بود. و من با دلی آتش‌گرفته، زیر لب زمزمه کردم: " اسیر عشق حسینم، اسیر می‌میرم به شوق کرببلایش، شهید می‌میرم..." 🔹هارون مکی ۸تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv