eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
816 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸گِل حسین علیه‌السلام مهدی کریمی، ۶۳ ساله، از منطقهٔ ۱۸ تهران. دو سطل سنگین دستش بود؛ یکی پر از آب، یکی پر از گِل و یک کیسه هم پر از خاکِ تربت. میان جمعیت می‌گشت و بلند صدا می‌زد: «گل عزا، گل عزا می‌خوای، بیا اینجا.» از دور که دیدمش، بی‌اختیار فکر کردم لرستانی است. این گِل‌مالی، این صدا زدن، این حال و هوا - مگر می‌شود آدم یاد لرستان نیفتد؟ باهاش لری احوالپرسی کردم، متعجب نگاهم کرد. گفتم: «مگه لر نیستی؟» گفت: «نه، من کارگر امام حسینم.» اصالتاً ترک بود؛ پدربزرگش خیلی وقت پیش ساکن تهران شده بود. گفت: «سال‌ها بچه‌دار نمی‌شدم. به امام حسین گفتم اگر خدا به برکت شما فرزندی به من بده، تا آخر عمر، هر وقت صاحب‌الزمان عج عزادار باشد، من هم نوکر عزادارهایش باشم. محرم، اربعین، شهادت‌ها، هرجا عزا باشد، من گِل عزا به مردم بزنم.» گفت: «باورت می‌شه؟ امام حسین هشت تا پسر بهم داد. اینه که من کارگرش شدم.» گفت هر سال، یک ماه مانده به اربعین، از بصره تا کربلا پیاده می‌روم و تمام مسیر، گِل عزا به زائرها می‌زنم. بعد دستش را داخل سطل گِل برد، مشتی گِل برداشت و گفت: «امسال اربعینِ من اینجاست، تشییعِ آقای خامنه‌ای.» به جمعیت اشاره کرد و گفت: «الان هم عزای صاحب‌الزمان است، خودِ آقا هم امروز توی این جمعیت.» چند دقیقه‌ای سطل‌ها را گرفتم که کمکش کرده باشم، خیلی سنگین بود. خودش متوجه شد و از من گرفت و به سرعت رفت که کارگر باشد. من تصور می‌کردم گِلِ عزا فقط برای ما لرهاست، اما آنجا فهمیدم نه. این گِل برای عزای حسین و صاحب‌الزمان علیه‌السلام است؛ ما که باشیم؟ 🔹میلاد سلیمی ۱۵تیر۱۴۰۵/ تهران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیابان‌های تهران از آخرین دیدار می‌گویند... 🎬 فاطمه عزیزی ۱۵تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸سفر ناگهان یک کوه، از تبسمِ دی تا اندوهِ تیر هنوز طعم شیرین آن روز را زیر زبانم حس می‌کنم؛ ۱۳ دی‌ماه سال گذشته بود. روزی که پس از سال‌ها انتظار—از همان سال ۱۳۷۹ که آخرین بار توفیق زیارتش را داشتم—دوباره تقدیر، ورق وصال را برایم رو کرد. وقتی کارت ملاقات را میان دستانم فشردم، انگار تمام گنج‌های زمین را به من داده بودند. از شوق، سر از پا نمی‌شناختم. دلم می‌خواست تمام دنیا در این شادی شریک باشند؛ سریع تصویرش را استوری کردم تا همه بدانند راهیِ دیدار «یار» هستم. چه روز بی‌نظیری بود؛ تقارن عید غدیر، عید علی و تجلی حضور او. وقتی آمد، با آن خنده‌های دلنواز، متانت بی‌بدیل و شوخی‌های پدرانه‌اش، روحمان را جلا داد. نگاه‌های زیبایش خستگی سال‌ها را از تنمان بیرون کرد. آن‌جا که با لحنی گرم و صمیمی، پیگیری کارهای «شهدای غریب اسارت» را ارج نهاد و به ما «خداقوتی» جانانه گفت، بند دلم پاره شد؛ آن کلام چنان به جانمان نشست که تا همیشه یادگار قلبمان خواهد ماند. آن روز سرشار از اشک شوق و دلدادگی بود. وقتی برگشتم، با شور و حرارتی وصف‌ناپذیر، ثانیه به ثانیه‌اش را برای همه تعریف می‌کردم و غبطه و حسرتِ شیرینِ شنوندگان، قند در دلم آب می‌کرد. اما روزگار چقدر زود ورق خورد... امروز، ۱۳ تیرماه، درست شش ماه پس از آن دی‌ماه پرخاطره، دوباره دعوت شدم. گفتند این بار آخرین دیدار است. گفتند این بار دیگر نیازی به آن کارت‌های مخصوص و تشریفات ورود نیست. با دلی لرزان و قدم‌هایی که به سختی برداشته می‌شد، همراه با خیل عظیم جمعیت روانه مصلای تهران شدم. چشم‌هایم بی‌قرار و مضطرب، فقط جایگاه را می‌کاوید. منتظر بودم مثل همیشه پرده کنار برود، قامت رعنایش نمایان شود و دستش را به نشانه سلام و مهر برایمان تکان دهد. ثانیه‌ها به سنگینی صخره‌ها می‌گذشتند و من چشم از جایگاه برنمی‌داشتم. سرانجام آمد... اما نه با قامت ایستاده و از پشت پرده؛ این بار در آغوش تابوتی پیچیده در پرچم سه رنگ ایران. او را در بلندترین نقطه مصلی گذاشتند تا همه برای آخرین بار تماشایش کنند. باران اشک، چشمانم را تیره و تار کرد. هر چه با سرانگشتانم شیشه چشمانم را پاک می‌کردم، باز هم غبار غم و نمِ اشک مانع دیدنم می‌شد. در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید روزی برسد که او در میان ما نباشد. فریاد می‌زدم: «آقا بلند شو... دوباره به ما لبخند بزن...» اما سکوت سنگینِ تابوت، پاسخی تلخ به بی‌قراری‌هایم بود. لحظه جانسوز وداع فرا رسید. در میان هق‌هق گریه‌ها، چشمم به تصویر زیبای او بر پیشانی کنگره مصلی افتاد؛ دستی که روی سینه به نشانه ادب گذاشته بود و لبخندی که گویا به ابدیت سنجاق شده بود. همان‌جا بود که باور کردم او هنوز زنده است؛ در تپش‌های قلب ما، در باورهایمان و در مسیرمان. ما از پای این تابوت برخاستیم. مشت‌هایمان را گره کردیم و عهد بستیم. عهد بستیم که پای آرمان‌هایش، پای این خاک و پای این وطن بایستیم و نگذاریم پرچمی که به دستمان سپرده، بر زمین بیفتد. اما خودمانیم... از ۱۳ دی پارسال تا ۱۳ تیر امسال، انگار یک دنیا اندوه بر سرمان آوار شد؛ انگار کوهی استوار و باوقار، از جغرافیای این سرزمین کوچ کرده است. ✍فرحزاد جهانگیری ۱۳تیر۱۴٠۵/ مصلی تهران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸کاروان شاید پیش از این هم اینطور بوده، اما من دیروز اولین بار بود که می‌دیدم در شلوغی نزدیک ضریح، کسی پرچم بزرگ ایران همراه آورده و تکان می‌دهد. احتمالا در تلاقی شمشیر شمرهای خارجی و ترس ابوموسی‌‌های داخلی، بعضی زنان عامیِ مبعوث، در پاسداری از حرم ایران راسخ‌تر باشند. امروز که رفتم، افراد بیشتری مزین به پرچم ایران بودند. سر مزار آیت‌الله بروجردی دو نفرشان را که دیدم، فکر کرده و نکرده، فرصت را غنیمت شمردم، جلو رفتم و کمی وقت خواستم. با مهربانی پذیرفتند. دو خواهر بودند، اهل نجف‌آباد اصفهان. بعداً فهمیدم که خواهر شهید هم هستند؛ دانش‌آموز بسیجی شهید، میرزا رضا رضایی. از ظاهرشان پرسیدم. می‌گفتند به خاطر همین ظاهر در کوچه و خیابان خیلی حرف‌ها شنیده‌اند. حرف تشییع رهبر که آمد، اشک جای کلماتشان را گرفت. چرا که یادآوری شد شهادتی بوده که شهید تشییع می‌شود. از حال و روزشان بعد شنیدن خبر گفتند، از مصیبت از دست دادن عزیزترین، از عجله‌ و تب و تابشان برای رسیدن به میدان امام نجف‌آباد، همان میدانی که به جز شب سالگرد فوت مادر، صد و بیست و چند شب است خالی‌اش نگذاشته‌اند. البته که حبیب‌وار از همان یک شب هم با تاسف یاد می‌کنند که چرا دیر رسیدند. از خاطراتشان از رهبر شهید می‌پرسم. خاطره دیدار نجف‌آباد برایشان خیلی پررنگ است. از دو دستگی بعد از قائله منتظری می‌گویند؛ که نجف‌آباد چند تکه شده بوده و موعد دیدار استانی اصفهان، این اختلاف اوج هم می‌گیرد. این وسط خبر کسالت و بازگشت رهبر هم منتشر می‌شود که آب پاکی معذوریت را علاوه بر آب کُر طعنه‌ها بر دستشان می‌ریزد. درست در لحظه ناامیدی، رهبری می‌آید، از اصالت نجف‌آبادی خود و تبار مادری‌شان می‌گوید و آتش فتنه‌ای را که بیش از یک دهه روشن بوده را به طرفةالعینی خاکستر می‌کند. بعد از خداحافظی، قدرت سیستم سرمایشی حَرَم، منِ ضعیف‌‌النفس را به ماندن واداشت. چشمم به تصویر بزرگ رهبر شهید بر پهنای دیوار افتاد. به این فکر می‌کردم که چقدر جلو آمدیم. چقدر ما را جلو آورده‌اند. کاروانی که با بعثت آدم و نوح و محمد حرکت کرد، بعد گذر از «گریه‌های در چاه» و «سرِ بر نیزه» از کوچه‌های شام، اینک به «بعثت مردم» و تشییع میلیونی امام رسیده. این کاروان هنوز در راه است تا در سفر خلقت، بار دیگر به تجلی‌گاه نعمتِ «اکملت لکم دینکم» برسد و روزِ رویتِ نورِ ظهور، نزدیک است به اذن الله. 🔹زهرا محمدی مطلق ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه(س) ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸رهبر خوبان در اتاق را که بستم، ظرف میوه‌ها توی دستم ماند. سر جایم خشکم زد. عادت نداشت توی اتاق بسته بنشیند. رفتم داخل، دیدم دارد زارزار گریه می‌کند. چشمم به صفحهٔ تلویزیون افتاد. داشت مراسم بدرقهٔ آقا را پخش می‌کرد. گریه‌هایش شبیه کسی بود که عزیزدلش را از دست داده و می‌خواهد تنها باشد و یک‌دل‌سیر، دور از چشم بدخواهان، خودش را خالی کند! از اینکه رفته بودم توی خلوتش، خجالت کشیدم. نمی‌دانستم میوه‌ها را بگذارم و بنشینم کنارش یا بروم. فقط گریه می‌کرد؛ متوجهٔ حضور من هم نبود. ظرف میوه توی دستم، تا آمدم توی راهرو؛ انگار فرصتی را از دست داده بودم. مدتها بود که دلم می‌خواست یک‌جایی تمام دلتنگی‌ام را برای آقای شهیدم فریاد بزنم. برگشتم توی اتاق، ظرف میوه را گذاشتم جلوی همسرم و نشستم کنارش. چشمش به مصلیٔ امام خمینی بود و گوشش به صدای مجری، و تمام حواسش جمع شده بود توی صبح دهم رمضان ۱۴۰۴. آرزو می‌کردم گم شوم توی عقربه‌های زمان، بروم توی صبح یک روزی که عیدفطر باشد و فقط برای لحظه‌ای صدای آقا به‌صورت زنده در مصلی بپیچد! اما اینکه می‌دانستم چنین اتفاقی امکان ندارد، داشت جان از جانم می‌خورد. نزدیک ظهر بود، بچه‌ها بیدار شدند. فضای خانه‌مان شبیه ظهر عاشورا بود. دل و دماغ غذا درست کردن نداشتم. فقط دلم می‌خواست از آقای شهیدم ببینم و بشنوم. تمام روحم شده بود حسرت! حسرت روزهایی که آقا زنده بود و من خودم را دست‌وپا‌بسته، اسیر تقدیر کرده بودم تا روزی دیدار با رهبری را قسمتم کند. همسرم گفت: «غصه نخور، با تقدیر نمی‌شه جنگید!» اما او دربارهٔ پلک‌های ورم‌کرده و حسرت‌های خودش حرفی نمی‌زند. نمی‌دانم حالا که می‌داند با تقدیر نمی‌شود جنگید، پس برای چه چند روز است آرام نمی‌گیرد. سرخی چشم‌هایش دارد دیوانه‌ام می‌کند. هر لحظه گریه می‌کند. تلویزیون را زدم شبکهٔ نمایش تا اوقاتش را عوض کنم. فیلم «مسافر ری» داشت پخش می‌شد. آنقدر این فیلم را دیده‌ایم که تمام سکانس‌ها و دیالوگ‌هایش را حفظ شده‌ایم؛ اما همسرم تا «عبدالعظیم حسنی» را دید، زد زیر گریه و اشک همه‌مان را درآورد. بعد هم رفت سراغ کتاب «خون‌دلی که لعل شد». همان‌طور که کتاب را ورق می‌زد، لبخند بغض‌آلودی روی لب‌هایش می‌آمد و می‌رفت؛ طوری به عکس‌های کتاب خیره می‌شد؛ انگار داشت صدای شکنجهٔ ساواک را توی هشت ماه سلول انفرادی آقا می‌شنید. خلاصه، امروز دوباره با چشم‌هایش رفت آقا را توی نجف و کربلا بدرقه کرد. پسرم که از مسجد آمد، از گریه‌های پدرش شوکه شد. گفت: «چی شده بابا؟ چه اتفاقی افتاده!؟» ابرویی بالا انداختم و اشاره کردم به تلویزیون که داشت مراسم با‌شکوه تشییع آقا را از کربلا نشان می‌داد. نشستیم روی سفرهٔ شام، بچه‌ها دوست داشتند فیلم «خورشید شب» را ببینند. تا نامهٔ آقا امام زمان به دست «شیخ مفید» رسید، همسرم دوباره شانه‌هایش لرزید. این بار «یابن‌الحسن» را هم وسط گریه‌هایش صدا می‌زد. دیگر تاب دیدن چشم‌هایش را ندارم. سالی که حاج‌قاسم هم شهید شد، تا مدتها حال و روز ما همین بود. نشستم از اخبار امروز برایش گفتم. از آتش‌بسی که مدام نقض می‌شود و دشمنی که مرام کفتار را دارد. از دلهرهٔ خودم برای مرزهای کشور! تازه از مرز برگشته، چند روز دیگر قرار است دوباره برگردد. به من می‌گوید: «اگه شهید بشم، جفت شیش آوردم!» فکر می‌کنم حرف‌هایش از سر دلتنگی برای آقاست. از اینکه عظمت شهادت آقا، دل گذاشته است توی دل همهٔ مان و شهامت مبارزه پیدا کرده‌ایم، اما بغضم را می‌بیند و حالم را می‌داند و بی‌رحمانه ادامه می‌دهد: «هیچ‌وقت با تقدیر نجنگ!» 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۸تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اولین و آخرین دیدار قرار بود یکی از معلمانم عازم مراسم وداع و تشییع پیکر مطهر آقا در تهران شود. من هم با لحنی آرام و البته همراه بغضی که هر لحظه ممکن بود شکسته شود، گفتم: «از آن‌جایی که سعادت آخرین دیدار با رهبر شهید را نداشتم، سلام مرا هم به آقا برسانید.» ایشان هم با بغض، سر را به نشانهٔ بله تکان دادند. روز اول مراسم وداع در مصلای امام برگزار شد و من آن را در تلویزیون مشاهده می‌کردم. به مادرم گفتم: «ما که هیچ‌وقت سعادت نداشتیم برویم بیت رهبری، حالا واسهٔ آخرین وداع هم این سعادت نصیب‌مان نمی‌شود؟» مادرم لحظاتی مکث کرد و سپس گفت: «تهران که قسمت نشد، ولی به رهبر شهید توسل کردم که اگر لایق باشیم، یا قم یا مشهد برویم برای تشییع.» تا اینکه پدرم آمد و به همه‌مان مژده داد و گفت: «کدام‌تان دعا کردید که بروید تشییع؟ بفرمایید جور شد.» عمویم به پدرم گفته بود که خانوادگی به تشییع رهبر می‌رویم و همه‌چیز مهیا شد. اما اصل کاری چیز دیگری بود... برای اولین بار آقا را می‌دیدم؛ احساس می‌کردم قرار است بروم بیت. قرار است من هم نامم جزو همان سعادتمندانی شود که از آقای شهید، چفیه و انگشتر گرفته‌اند. من پشت سر آقا برای اولین بار نماز می‌خواندم؛ اما انگار همه‌چیز متفاوت بود... این هم اولین و هم آخرین باری بود که آقا را می‌دیدم؛ باید نماز خود آقا را می‌خواندم، باید لباس‌های سیاه را برای شهادت آقا می‌پوشیدم... آقا را در قامت همان عبا (که چند روز پیش تکهٔ سوختهٔ آن پیدا شد) تصور می‌کردم؛ اما این‌گونه نبود... این اولین و آخر بار بود؛ وقتی برای بار اول این سعادت را داشتم، و وقتی که باید تا ابد حسرت دیدار را داشته باشم... 🔹مه‌کیا هاشمی‌فر ۱۶تیر۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه (س) 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قواعد فراموش شده یکی جیغ می‌زند اع ماشین پیکرآقا! بخدا خودشه! پشت بندش همهمه بین جمع می‌پیچد و هر کسی به سمت خیابان می‌دود. کفشهای تازه شسته شده‌ام را کامل نپوشیده، فقط می‌دوم. یک زمین خاکی مقابلم سبز می‌شود. برای لحظه‌ای خاک تمام لباس‌ها و کفشهایم را پر کرده. اهمیتی نمی‌دهم. یکی از مردم میزبان زائرها را می‌بینم که فرزندش را فراموش می‌کند و فرزند بدنبال پدر می‌دود. تا چند ده متر را می‌دوم و به خیابان می‌رسم. شمشادهای نیمه بلند سد راهم می‌شوند و بعد هم نرده‌های فلزی. روی پنجه‌ی پا بلند می‌شوم تا ماشین و تابوتها را ببینم، اما قد شمشادها خیلی بلند است. خدایا این واقعا تابوت رهبر من است آن طرف خیابان؟! باورکردنی نیست. از تمام دیشب و تا تشییع و پیاده‌روی هر چقدر منتظر بودم نتوانستم و ماشین نیامد که ببینم آنها را. غصه‌دار شدم و توی دلم از خدا خواستم که نکند ندیده از قم بروم. حالا فاصله‌ی من با رهبر شهیدم فقط چند متر آنطرفتر است. یک وانت‌بار اینطرف خیابان همینطوری خاموش رها شده و یحتمل راننده‌اش رها کرده تا ماشین و تابوت رهبر را ببیند. چند خانم و آقا بالا می‌روند، تعلل نمی‌کنم و من هم بالا می‌روم، اما باز هم شمشادها مانع دیدم هستند. برای لحظه‌ای ماشین و تابوت‌ها را می‌بینم. صاف می‌ایستم و نگاهشان می‌کنم. خدایا این رهبر شهید ماست که بالاخره آمد؟! توی خیابان محشری برپاست. آدمها خودشان را فراموش کرده‌اند و فقط می‌دوند سمت ماشین حامل پیکر رهبر شهید عزیزمان آیت‌الله خامنه‌ای. من هم یکی از آن آدمها هستم. یک لحظه قواعد ذهنی‌ام بهم می‌ریزد. شمشادها کمتر شده‌اند بالاخره، پا می‌گذارم و از نرده‌ها بالا می‌روم. حین رفتن به آن‌سمت پایم به عبای بلندم گیر می‌کند و با دست و پا زمین می‌خورم. خارهای خاک بلوار کف دستم را خراش می‌دهند و پایم درد می‌گیرد. اما بین آنهمه مردمی که آقا آقا گویان گریه می‌کنند، چیزی نیست. همان لحظه یک خانم چاق خودش را روی زمین می‌اندازد و می‌خواهد از زیر نرده‌هایی با ارتفاع یک کف دست از سطح زمین عبور کند و خودش را به خیابان و ماشین و پیکر رهبر شهید برساند، اما نمی‌تواند. یکی دو نفر روی سقف ماشینها رفته‌اند و فیلم می‌گیرند. تازه یادم می‌افتد یک کیف و گوشی موبایل داشتم و همراهم بود. نگاهی به دور و برم می‌اندازم، خواهرزاده‌ام کیفم را روی دوش انداخته و برایم آورده. ماشین حالا دورتر شده. مردم همچنان می‌دوند و نفس‌نفس‌زنان بطرف ماشین می‌روند و ما برمی‌گردیم. رزق من شاید همین چند لحظه بود که ماشین حمل پیکرها یکهو آمد و من بالاخره او را دیدم. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۱۶تیر۱۴۰۵/قم/ در مسیر تشییع 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah