🔸اولین و آخرین دیدار
قرار بود یکی از معلمانم عازم مراسم وداع و تشییع پیکر مطهر آقا در تهران شود. من هم با لحنی آرام و البته همراه بغضی که هر لحظه ممکن بود شکسته شود، گفتم: «از آنجایی که سعادت آخرین دیدار با رهبر شهید را نداشتم، سلام مرا هم به آقا برسانید.» ایشان هم با بغض، سر را به نشانهٔ بله تکان دادند.
روز اول مراسم وداع در مصلای امام برگزار شد و من آن را در تلویزیون مشاهده میکردم.
به مادرم گفتم: «ما که هیچوقت سعادت نداشتیم برویم بیت رهبری، حالا واسهٔ آخرین وداع هم این سعادت نصیبمان نمیشود؟»
مادرم لحظاتی مکث کرد و سپس گفت: «تهران که قسمت نشد، ولی به رهبر شهید توسل کردم که اگر لایق باشیم، یا قم یا مشهد برویم برای تشییع.»
تا اینکه پدرم آمد و به همهمان مژده داد و گفت: «کدامتان دعا کردید که بروید تشییع؟ بفرمایید جور شد.»
عمویم به پدرم گفته بود که خانوادگی به تشییع رهبر میرویم و همهچیز مهیا شد.
اما اصل کاری چیز دیگری بود...
برای اولین بار آقا را میدیدم؛ احساس میکردم قرار است بروم بیت. قرار است من هم نامم جزو همان سعادتمندانی شود که از آقای شهید، چفیه و انگشتر گرفتهاند. من پشت سر آقا برای اولین بار نماز میخواندم؛
اما انگار همهچیز متفاوت بود...
این هم اولین و هم آخرین باری بود که آقا را میدیدم؛ باید نماز خود آقا را میخواندم، باید لباسهای سیاه را برای شهادت آقا میپوشیدم...
آقا را در قامت همان عبا (که چند روز پیش تکهٔ سوختهٔ آن پیدا شد) تصور میکردم؛
اما اینگونه نبود...
این اولین و آخر بار بود؛
وقتی برای بار اول این سعادت را داشتم،
و وقتی که باید تا ابد حسرت دیدار را داشته باشم...
🔹مهکیا هاشمیفر
۱۶تیر۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه (س)
#باید_برخاست
#آقای_شهید_ایران
#روایت_بدرقه
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قواعد فراموش شده
یکی جیغ میزند اع ماشین پیکرآقا! بخدا خودشه! پشت بندش همهمه بین جمع میپیچد و هر کسی به سمت خیابان میدود.
کفشهای تازه شسته شدهام را کامل نپوشیده، فقط میدوم. یک زمین خاکی مقابلم سبز میشود. برای لحظهای خاک تمام لباسها و کفشهایم را پر کرده. اهمیتی نمیدهم.
یکی از مردم میزبان زائرها را میبینم که فرزندش را فراموش میکند و فرزند بدنبال پدر میدود.
تا چند ده متر را میدوم و به خیابان میرسم. شمشادهای نیمه بلند سد راهم میشوند و بعد هم نردههای فلزی.
روی پنجهی پا بلند میشوم تا ماشین و تابوتها را ببینم، اما قد شمشادها خیلی بلند است. خدایا این واقعا تابوت رهبر من است آن طرف خیابان؟! باورکردنی نیست. از تمام دیشب و تا تشییع و پیادهروی هر چقدر منتظر بودم نتوانستم و ماشین نیامد که ببینم آنها را. غصهدار شدم و توی دلم از خدا خواستم که نکند ندیده از قم بروم.
حالا فاصلهی من با رهبر شهیدم فقط چند متر آنطرفتر است.
یک وانتبار اینطرف خیابان همینطوری خاموش رها شده و یحتمل رانندهاش رها کرده تا ماشین و تابوت رهبر را ببیند.
چند خانم و آقا بالا میروند، تعلل نمیکنم و من هم بالا میروم، اما باز هم شمشادها مانع دیدم هستند. برای لحظهای ماشین و تابوتها را میبینم. صاف میایستم و نگاهشان میکنم. خدایا این رهبر شهید ماست که بالاخره آمد؟!
توی خیابان محشری برپاست. آدمها خودشان را فراموش کردهاند و فقط میدوند سمت ماشین حامل پیکر رهبر شهید عزیزمان آیتالله خامنهای. من هم یکی از آن آدمها هستم. یک لحظه قواعد ذهنیام بهم میریزد. شمشادها کمتر شدهاند بالاخره، پا میگذارم و از نردهها بالا میروم. حین رفتن به آنسمت پایم به عبای بلندم گیر میکند و با دست و پا زمین میخورم. خارهای خاک بلوار کف دستم را خراش میدهند و پایم درد میگیرد. اما بین آنهمه مردمی که آقا آقا گویان گریه میکنند، چیزی نیست. همان لحظه یک خانم چاق خودش را روی زمین میاندازد و میخواهد از زیر نردههایی با ارتفاع یک کف دست از سطح زمین عبور کند و خودش را به خیابان و ماشین و پیکر رهبر شهید برساند، اما نمیتواند. یکی دو نفر روی سقف ماشینها رفتهاند و فیلم میگیرند. تازه یادم میافتد یک کیف و گوشی موبایل داشتم و همراهم بود. نگاهی به دور و برم میاندازم، خواهرزادهام کیفم را روی دوش انداخته و برایم آورده.
ماشین حالا دورتر شده. مردم همچنان میدوند و نفسنفسزنان بطرف ماشین میروند و ما برمیگردیم. رزق من شاید همین چند لحظه بود که ماشین حمل پیکرها یکهو آمد و من بالاخره او را دیدم.
🔹فریبا مرادینسب
۱۶تیر۱۴۰۵/قم/ در مسیر تشییع
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸درد مشترک
گلزار حسین بلاغی از هند آمده بود.
به سختی فارسی حرف میزد و من هم به سختی حرفهایش را میفهمیدم.
شاید بیست دقیقه طول کشید که همین چند کلمه را با هم صحبت کنیم.
گلزار حسین، شیعه بدنیا آمده بود و عاشق ایران. نفهمیدم ولی بنظرم گفت اولین بار است به تهران میآید و برای آمدنش، نزدیک به نهصد میلیون تومان هزینه کرده است!
گفت خانوادهام گفتهاند نرو، دوستانم گفتهاند نرو، ایران خطر دارد...
به آنها گفتم: خطر!!! من رهبرم شهید شده... برای من از خطر نگویید...
دیگر نتوانست ادامه بدهد.
اشک، ادامه جملهاش را گرفت... بیاختیار در آغوشش گرفتم. من هم گریه میکردم.
آنقدر گریه کردیم که مردم ما را از هم جدا کردند و کنار هم نشاندنمان...
گلزارحسین بلند شد سرم را بوسید و گریهکنان رفت...
خدایا... این چه داغی است که مردی از هند را اینگونه در آغوش من میلرزاند؟
ناخودآگاه یاد منبر حاجآقا عزیزی در مسجد توتونچی افتادم؛ میگفت سالهایی که برای تبلیغ به آفریقا میرفت روز عاشورا بر منبری نشست که نه او زبان مردم را میدانست و نه آنها زبان او را.
میگفت تمام روضهام در یک کلمه خلاصه شد؛ چند بار فقط گفتم:
حسین...
همین یک نام کافی بود...
من گریستم.. آنها گریستند... ساعتی طولانی، با زبانی که مشترک نبود، اما با داغی که کاملاً مشترک بود.
امروز هم اینجا، کنار پیکر امام شهید، همان صحنه را با چشم خودم میدیدم.
خدایا... اینجا کجاست؟
مدینهی بعد از رحلت رسول الله...
یا شاید سرزمین کربلاست و ما توابین به جا مانده از اماممان...
اما نه...
ما واقعا از کاروان توابین نیستیم.
ولله نیستیم...
ما از آنهایی نبودیم که اماممان را تنها بگذاریم... همه آرزویمان این بود که پیش از او شهید شویم. سالها در خیابانها و میدانها فریاد زدیم: «ای رهبر آزاده... آمادهایم، آماده...» آماده بودیم جانمان سپر جان او شود... آماده بودیم پیشمرگش باشیم، نه بدرقهکننده پیکرش...
و حالا باید با چشمهای خودمان، پیکر پیشوایمان... مولایمان را بدرقه کنیم...
من اینجا دیگر هیچ شباهتی با هیچ فصل تاریخ پیدا نمیکنم...
نه مدینه است... نه کربلا...
شاید تاریخ، برای این روز، هنوز نامی ندارد...
شاید این، یتیمیِ نسل ماست...
🔹میلاد سلیمی
۱۵تیر۱۴۰۵/ تهران/ خیابان انقلاب
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمامِ شمایلش، یادآورِ روزهای گرم و پرشورِ مشایه اربعین بود.
در حالی که زانو زده بود، با صبوری از زائرانِ «آقای شهید» پذیرایی میکرد و با هر پذیرایی، آرام میگفت: «صلواتش رو هم بفرستید...»
به سمتش رفتم، جذبِ آن تواضع شده بودم. پرسیدم: «آقا، چرا زانو زدید؟»
نگاهش غرق در اندوه بود. آرام پاسخ داد: «آقای من، برای ما عاشورایی عمل کرد؛ حالا ما هم، عاشورایی برایش عزاداری میکنیم.»
🔹 زهرا مومنزاده
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
لعنت بر هلهلهکنان 9 اسفند...
🔹فاطمه گنجی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از ماداگاسکار تا جمکران
شب ۱۵ تیرماه بود و باید میرفتیم تا به مراسم تشییع رهبری در جمکران برسیم. ایستگاه اتوبوس بودیم. دیر شده بود و اتوبوسها آنقدر پر بودند که جای نشستن که خوب است، جای ایستادن هم نبود.
اتوبوس بعدی که آمد فقط «سوار شویمش» مهم بود؛ پس به هر طریق، خود را در دل آن جا دادیم. من و چهارتا از دخترها بودیم. دو ردیفی در وسط اتوبوس ایستاده بودیم و من نگران دوربین همراهم.
دخترها شروع کردند به تکبیر و شعار. گفتم الان است بگویند سروصدا نکنید، اما ایستاده و نشسته همه یکصدا دم برداشتند. همهجور لهجهای را هم پیدا میکردی. ما که «علمدار ولایت لرستان به فدایت» را تمام کردیم پیرمرد جلوییمان «روز عزاست امروز» را بلند گفت و همه پشتش تکرار کردند. تمام که شد اصفهانی ها هم با «ترامپ کله کاهی» از شعارها عقب نماندند.
این وسط صدای چند شعار در کنارم عجیب بود. چهرهایشان ایرانی نبود. در بالا و پایین شدن اتوبوس دوربین را گرفتم سمتشان. در ذهنم گرامر انگلیسی را کنار هم میچیدم که یکیشان «سلام» را تحویلم داد. از فارسی دانستنش خوشحال شدم. مثل هر مصاحبه معمولی که دیده بودم از مبدا سفرشان شروع کردم.
از ماداگاسکار آمده بودند. آنقدر انتظارش را نداشتم که ناخودآگاه «چرا» را پرسیدم. از ماداگاسکار تا جمکران؟! چه چیزی او را به این جاده کشانده بود؟
فکر کردم از بزرگی رهبرمان میگوید اما پاسخش مرا متوجه اشتباهم کرد.
گفت: «چون فقط رهبر ایرانیها نیست. رهبر همه است! برای عدالت، برای آزادی خواهی.»
او نیامده بود تا در تشییع رهبر ما شرکت کند! آمده بود تا سهمی در تشییع رهبر خودش داشته باشد.
در تشییع رهبر همه...
همهای به گسترهی تمام جغرافیا.
🔹فاطمه بازگیر
۱۶تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دختری از بِلو، در آغوش ایران
یکی از جذابیتهای شهر قم، دیدن افراد غیرایرانی است. اگر فارسی بلد باشند که نور علی نور؛ با آنها همصحبت میشوی و حرفهای جالبی میشنوی. مثل همصحبتی من و مادر فاطمهیسنا.
فاطمهیسنا یک ساله است. پدر و مادرش هر دو طلبهاند و در ایران درس میخوانند.
آنها اهل شهر بلو در کشور ماداگاسکارند. پدر فاطمهیسنا اول مسیحی بوده؛ اما وقتی با اسم امام حسین (ع) آشنا میشود، دلش میرود سمت اسلام. تصمیم میگیرد بیاید ایران تا اسلام را خوب یاد بگیرد. میآید و مسلمان و شیعه میشود.
مادرش از قبل مسلمان بوده. وقتی پدرش آمده ایران، مادرش هم همراهیاش کرده؛ چون خودش هم عاشق ایران بوده. در کشور خودش، مردم حجابش را مسخره میکردهاند. به او میگفتهاند: «دیوانه شدی که اینجوری لباس پوشیدی؟»
حالا سه سال است که در ایران زندگی میکنند. یسنا همینجا به دنیا آمده.
خالهی فاطمهیسنا هم طلبه است. هر وقت به ماداگاسکار برمیگردد، برای خانوادهاش از ایران و رهبرش تعریف میکند. مادر یسنا با شنیدن این حرفها، آیتالله خامنهای را به عنوان مرجع تقلیدش انتخاب کرده. از همان موقع عشق به طلبگی و زندگی در ایران توی دلش افتاده.
خانوادهی مادرش مشکلی با زندگی آنها در ایران ندارند. اما خانوادهی پدرش ناراحتند. آنها دوست دارند پسرشان برگردد ماداگاسکار. اما پدر یسنا قبول نمیکند. میگوید: «من خودم این راه را انتخاب کردم و اینجا را دوست دارم.»
مادر یسنا از روزهای سخت هم میگوید. میگوید وقتی خبر شهادت رهبر را شنید، خیلی گریه کرد. دلش خیلی گرفت. اما وقتی آیتالله مجتبی رهبر جدید شد، حالش بهتر شد. میگوید: «من عشقم به رهبر جدید هم مثل رهبر قدیم است. به نظر من ایشان همان راه را ادامه میدهد.»
او میگوید:
«وقتی جنگ شد، دلم میخواست همهی ما در راه رهبر شهید بشویم. ایران حتماً پیروز میشود. اینجا بهترین جا برای شیعههاست. مردم ایران خیلی مهربانند. من اینجا احساس امنیت و آرامش دارم. توی کشور خودم این حس را نداشتم.»
آرزوی مادر یسنا این است که وقتی دخترش بزرگ شد، طلبه شود و دین اسلام و مذهب شیعه را دوست داشته باشد. میگوید: «دوست دارم تا آخر عمرم توی ایران بمانم.»
در میان صحبتهای مادر یسنا متوجه موضوع جالبی شدم که خندهام گرفت. مادرشوهرهای خارجی هم باعث ناراحتی عروسها میشوند. عروسهای خارجی هم از حرفهای مادرشوهر قهرشان میگیرد. من فکر میکردم این داستان عروس و مادرشوهر فقط بین ایرانیهاست!
اما مادر فاطمهیسنا با ناراحتی میگفت خانوادهی همسرش از آنها پول میخواهند. میگویند: «تو شیخ شدهای، پس پول داری!» اما همسرش جواب میدهد: «من طلبه شدم تا دین را یاد بگیرم، نه اینکه پولدار بشوم. درآمدم فقط به اندازهی خرج زندگیام است.»
فاطمهیسنا هنوز کوچک است و چیزی از این قصهها نمیداند. اما در خانهای بزرگ میشود که پر از عشق به اسلام و ایران است. خانوادهای که از آن دوردستها آمدهاند و اینجا را خانهی خودشان میدانند.
🔹زینب پناهی
۱۴تیر۱۴۰۵/شهر قم
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah