eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
15 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دختری از بِلو، در آغوش ایران یکی از جذابیت‌های شهر قم، دیدن افراد غیرایرانی است. اگر فارسی بلد باشند که نور علی نور؛ با آنها هم‌صحبت می‌شوی و حرف‌های جالبی می‌شنوی. مثل هم‌صحبتی من و مادر فاطمه‌یسنا. فاطمه‌یسنا یک ساله است. پدر و مادرش هر دو طلبه‌اند و در ایران درس می‌خوانند. آنها اهل‌ شهر بلو در کشور ماداگاسکارند. پدر فاطمه‌یسنا اول مسیحی بوده؛ اما وقتی با اسم امام حسین (ع) آشنا می‌شود، دلش می‌رود سمت اسلام. تصمیم می‌گیرد بیاید ایران تا اسلام را خوب یاد بگیرد. می‌آید و مسلمان و شیعه می‌شود. مادرش از قبل مسلمان بوده. وقتی پدرش آمده ایران، مادرش هم همراهی‌اش کرده؛ چون خودش هم عاشق ایران بوده. در کشور خودش، مردم حجابش را مسخره می‌کرده‌اند. به او می‌گفته‌اند: «دیوانه شدی که اینجوری لباس پوشیدی؟» حالا سه سال است که در ایران زندگی می‌کنند. یسنا همینجا به دنیا آمده. خاله‌ی فاطمه‌یسنا هم طلبه است. هر وقت به ماداگاسکار برمی‌گردد، برای خانواده‌اش از ایران و رهبرش تعریف می‌کند. مادر یسنا با شنیدن این حرف‌ها، آیت‌الله خامنه‌ای را به عنوان مرجع تقلیدش انتخاب کرده. از همان موقع عشق به طلبگی و زندگی در ایران توی دلش افتاده. خانواده‌ی مادرش مشکلی با زندگی آنها در ایران ندارند. اما خانواده‌ی پدرش ناراحتند. آنها دوست دارند پسرشان برگردد ماداگاسکار. اما پدر یسنا قبول نمی‌کند. می‌گوید: «من خودم این راه را انتخاب کردم و اینجا را دوست دارم.» مادر یسنا از روزهای سخت هم می‌گوید. می‌گوید وقتی خبر شهادت رهبر را شنید، خیلی گریه کرد. دلش خیلی گرفت. اما وقتی آیت‌الله مجتبی رهبر جدید شد، حالش بهتر شد. می‌گوید: «من عشقم به رهبر جدید هم مثل رهبر قدیم است. به نظر من ایشان همان راه را ادامه می‌دهد.» او می‌گوید: «وقتی جنگ شد، دلم می‌خواست همه‌ی ما در راه رهبر شهید بشویم. ایران حتماً پیروز می‌شود. اینجا بهترین جا برای شیعه‌هاست. مردم ایران خیلی مهربانند. من اینجا احساس امنیت و آرامش دارم. توی کشور خودم این حس را نداشتم.» آرزوی مادر یسنا این است که وقتی دخترش بزرگ شد، طلبه شود و دین اسلام و مذهب شیعه را دوست داشته باشد. می‌گوید: «دوست دارم تا آخر عمرم توی ایران بمانم.» در میان صحبت‌های مادر یسنا متوجه موضوع جالبی شدم که خنده‌ام گرفت. مادرشوهرهای خارجی هم باعث ناراحتی عروس‌ها می‌شوند. عروس‌های خارجی هم از حرف‌های مادرشوهر قهرشان می‌گیرد. من فکر می‌کردم این داستان عروس و مادرشوهر فقط بین ایرانی‌هاست! اما مادر فاطمه‌یسنا با ناراحتی می‌گفت خانواده‌ی همسرش از آنها پول می‌خواهند. می‌گویند: «تو شیخ شده‌ای، پس پول داری!» اما همسرش جواب می‌دهد: «من طلبه شدم تا دین را یاد بگیرم، نه اینکه پولدار بشوم. درآمدم فقط به اندازه‌ی خرج زندگی‌ام است.» فاطمه‌یسنا هنوز کوچک است و چیزی از این قصه‌ها نمی‌داند. اما در خانه‌ای بزرگ می‌شود که پر از عشق به اسلام و ایران است. خانواده‌ای که از آن دوردست‌ها آمده‌اند و اینجا را خانه‌ی خودشان می‌دانند. 🔹زینب پناهی ۱۴تیر۱۴۰۵/شهر قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
: وصالی از جنس وداع حوالی ساعت ۶ صبح بود؛ آقا را آوردند و همه برای نماز به استواری ایستادند. در آن لحظه، صدای گریه و شیون مردم بلند شد. با سختی و تلاش، خود را میان جمعیت جا دادم؛ توان انجام کاری نداشتم و با دیگران همراه شدم و بارانی از اشک جاری گشت. پس از نماز، با خود فکر می‌کردم که شاید پیکر مطهر آقا را از همان‌جا و از میان جمعیت عبور دهند. از یکی از خانم‌های عکاس پرسیدم پیکر را کجا می‌آوردند. گفت داخل خیابان تشییع می‌شود. می‌خواستم سریع از مسجد خارج شوم تا خودم را به پیکرها برسانم و از جلوی جمعیت تصویر بگیرم اما انگار تقدیر چیز دیگری می‌خواست. ناگهان در میان حجم عظیم ازدحام، گرفتار شدم. احساس خفگی می‌کردم و گویی در آستانه بی‌هوشی بودم. چندین بار صورتم را شستم و گره روسری‌ام را باز کردم؛ آب بر سرم ریختم؛ تنها برای آنکه بتوانم تحمل کنم تا از آن فضای تنگ خارج شویم. کودکان از شدت گرما بی‌حال و بی‌رمق بودند و پدران، کالسکه فرزندانشان را روی دستشان گرفته بودند، تا از خفگی نجاتشان دهند. با هر زحمت و سختی، از محوطه مسجد جمکران خارج شدیم. هر چه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت تمام‌شدنی نبود، بلکه لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. شنیدم که پشت بلندگو اعلام کردند جمعیت تا حرم مطهر خانم حضرت معصومه (س) ادامه دارد. سختی‌های مسیر بسیار بود، اما تنها چیزی که مرا تا ظهر روز تشییع، سرپا نگه داشت، لطف خدا و عشق به رهبر بود. با این حال، حسرت بزرگی در دلم ماند؛ اینکه حتی نتوانستم تصویری از تابوت رهبر شهیدم ثبت کنم. در آن لحظات، معنای این جمله را با تمام وجودم درک کردم: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.» هرچند دیر شده است، اما همه ما نیاز داریم که رهبر شهیدمان را بشناسیم. اصلاً آقای سید علی خامنه‌ای که بود؟ چه بود؟ و چه کرده بود که چنین شد؟ 🔹آزاده دریکوند ۱۶تیرماه۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah