eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸در مسیر دریا؛ روز اول بوی شالیزار، گندم‌زارهای طلایی، کُپه‌های کاه و نور آفتاب، گواهِ جریانِ زندگی بود. جلوتر که می‌رفتی اما دهانه‌ی موشک‌خورده‌ی تونل را می‌دیدی؛ پوسترهای رهبر شهید و موکب‌های بین‌راهی. ماشین‌های نشان‌دار، توی مسیر، خودنمایی می‌کردند. یکی‌شان پرچم داشت، یکی چفیه، یکی عکسِ رهبر. مقصد اما یکی‌ست؛ همه برای دیدار او می‌رفتند. صدای حاج محمود کریمی توی ون پیچید: «به سمت دریا تو می‌کشونی...دارم میام نه، تو می‌رسونی...» حوالی اراک، راننده یکهو توی یک ایستگاه صلواتی نگه داشت. گرفتگی کمرم می‌گفت بهش نیاز داشتیم. نمازخانه، کمک‌های اولیه و بساط چای و شربت آبلیمو به راه بود. یک ایستگاه فرهنگی هم زده‌ بودند. نقش دیوارهایش سیر زندگی و مبارزات امام خمینی، امام خامنه‌ای و سردار پاکپور بود. عکس‌هایی از رهبر شهید هم روی میز بود. چندتایی گرفتیم و به شیشه‌های ون چسباندیم. پرده‌ی آبی رنگ ون را تا نصفه‌ی عکس کشیدم و توی خیالم داخل بیت منتظر ورودش ماندم... قبل از حرکتمان از خرم‌آباد، عکس آقا و پرچم «یالثارات الحسین» را جلوی ماشین چسبانده بودیم. به قم رسیدیم. جایی که قرار است شانه شود برای بدرقه‌ی مردی به سوی ابدیت و ما قرار است روایتگر گوشه‌ای از آن باشیم. توی کوچه‌ها و خیابان‌ها که می‌گذشتیم همه‌جا پرچم محرمی یا عکس رهبر شهید و رشید توی چشم بود. ظهر است که به محل اسکان یعنی حسینه‌ی سید الشهدا می‌رسیم. قرار است میزبان لرستانی‌ها باشد. بعد از صرف ناهار و استراحت به گروه‌های مختلف تقسیم شدیم تا وضعیت شهر را بررسی کنیم. سهم من و رفقایم می‌شود جمکران؛ جایی که قرار است قطره‌های حضور مردم، دریا شود. توی مسیر با راننده درباره‌ی مسیر تشییع هم کلام شدیم؛ می‌گفت شلوغ‌ترین تشییع قم تا‌به‌حال، مربوط به شهید رییسی بوده. موکب‌ها یکی یکی توی مسیر در حال برپایی هستند. گلدسته‌های سفید را از دور که دیدم، یک لحظه به ذهنم آمد مقابل مسجد النبی هستم. چشم چرخاندم مطمئن شوم که با دیدن گنبد فیروزه‌ای مسجد جمکران بغضی از سر دلتنگی و شوق دیدار توی گلویم نشست. همه‌ی اینها توی صدم ثانیه اتفاق افتاد. توی مسجد جمکران مشغول آماده کردن تدارکات لازم برای مراسم و تکمیل جایگاه پیکر شهدا بودند. از صبح با دیدن تصاویر رهبر و شنیدن صدایش از بلندگوها بغضی می‌شوم. اشک پایین چشمم جمع می‌شود، اما نمی‌ریزد. می‌خواهم بدانم بعد از این کجا خالی می‌شوم... نماز مغرب و عشا را همان جا خواندیم. توی شبستان کناری، حجله‌ی آقا را گذاشته بودند و سرخی «آجرک الله یا صاحب الزمان» روی پارچه‌ی مخمل مشکی خودنمایی می‌کرد. موقع خروج از مسجد صدایش را شنیدم. همانطور پشت به مسجد، سر جایم ایستادم. سرتاپایم گوش می‌شود برای شنیدن دوباره‌ی صدایش، حتی اگر از بلندگو باشد، نه از نزدیک و توی بیت؛ «السَّلَامُ عَلَیک أَیهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْداً غَیرَ مَکذُوب» (سلام بر تو ای پرچم برافراشته و ای دانش ریزان و ای فریادرس بی‌کسان و ای رحمت بی‌کران؛ وعده‌ای خالی از دروغ و همراه با راستی و صدق) پشت‌بندش می‌گوید: «یاد امام زمان نشانه‌ی این است که خورشید طلوع خواهد کرد. روز خواهد آمد. این وعده‌ی تخلف ناپذیر الهی‌ست.» بغضی که سر باز نکرده بود، دوباره سراغم آمد و روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم... 🔹فاطمه امیری ۱۳تیر۱۴۰۵/ قم/ مسجد جمکران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸در مسیر دریا؛ روز دوم صبح را با زیارتِ حرمِ حضرت معصومه شروع کردم. ۵ صبح بود و هوا فوق‌العاده. از بلوارِ بهار خودم را به حرم رساندم. بلوار، خوابگاهِ مسافران و زائران شده بود. بعضی‌ خانوادگی، بعضی تنها. بعد از زیارت، برگشتم بلوار. حوالیِ شش و نیم شده بود. روی یک نیمکت، روبرویِ یکی از آن‌هایی که خواب بود، نشستم. منتظر ماندم بیدار شود! شاید سنگینیِ نگاهم را حس کرد که بیدار شد؛ شاید هم از رفت و آمدِ زائرها یا ماشین‌هایِ حاملِ آن‌ها. نشستیم به صحبت که شرحِ مفصلی دارد و جایش نیست. قبل از مصاحبه‌ام با او، یک آقایی از رادیویِ قم با خودم مصاحبه کرد. مصاحبه در مصاحبه‌ای شده بود. وسطِ حرف‌هایم با آقایِ مسافر (که تا ۸ طول کشید)، صدایِ صلواتِ خاصه‌ی امامِ رضا پخش شد. ترکیبِ آوازِ پرنده‌ها و آن صدایِ زیبا، روح مرده را زنده می‌کرد. با اتمامِ صحبتمان، دوباره به حرم برگشتم. خانمی حدوداً ۳۷-۳۸ ساله روی پله‌هایِ ورودیِ حرم نشسته بود و گریه می‌کرد. پسرش و چند خانمِ دیگر، ناراحت بالایِ سرش ایستاده بودند. جلوتر، خانمِ جوانی تکیه داده بود به سقاخانه و اشک می‌ریخت. خانم دیگری با صدا می‌زد روی پایش، آقایان اما بی‌صدا اشک می‌ریختند. کنجکاو دنبال علت این حال وهوا با چشم اطراف را می‌پاییدم. صدایِ حاج مهدی رسولی آمد. از ال‌سی‌دیِ بزرگِ حرم، تصویرِ تشییعِ رهبر در تهران پخش می‌شد: «مردم آه بکشید!» صدایش که پیچید، ما هم توی قم آه کشیدیم. دوباره صدایش پیچید توی حرم: «نمیشه باورم... مردم اگه دلش رو دارید با من تکرار کنید: فی امان الله...» و بغضی که از دیروز مدام سراغم آمده بود، بالاخره باز شد... 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸در مسیر دریا؛ روز دوم موقعِ برگشت، متوجه شدم بچه‌ها همچنان مشغولِ ثبت‌نام و اعزامِ افرادی هستند که مایل به شرکت در تشییعِ تهران هستند. از دیشب مدام گوشیِ بچه‌ها زنگ می‌خورد و مکالمه‌ی قبلی تمام نشده، بعدی شروع می‌شد. استراحت‌هایمان با صدایِ مداومِ این تماس‌ها مدام مخدوش می‌شد. این حجم از استقبال، برایم جذاب بود. گاهی به صحبت‌هایشان گوش می‌کردم. یکی‌شان آقایِ ملک‌زاده نامی بود. ظرفیت‌ها پر شده بود و این آقا مدام با عجز و التماس درخواست می‌کرد راهی برایش پیدا کنند. بعد از کنسلیِ یک نفر از مسافران، قرعه به نامِ آقایِ ملک‌زاده افتاد. وقتی زنگش زدند، خیلی خوشحال شد. می‌گفت در حالِ حرکت به سمتِ ترمینال بوده که تماس گرفتند. مدام برای بچه‌ها دعایِ خیر می‌کرد: «خدا خیرت بیه دام و خوئرم.» فکرش را بکن. طرف پولش را هم داده. قرار نیست رایگان برود. توی راه و وقتِ رسیدن، با آن حجم از شلوغی، قرار است کلی اذیت شود. اما جوری حرف می‌زند انگار می‌خواهند رایگان ببرندش و در هتلِ ۵ ستاره‌ای رو به دریا، با چند صد خدمتکار مقیمش کنند. بعدازظهرش با یکی از فعالانِ حوزه‌ی هنریِ شهرِ قم جلسه داشتیم. از حال و هوایِ شهر که کم‌کم داشت رنگ و بویِ تشییع می‌گرفت صحبت کردیم؛ از مسیرِ تشییع و تنوعِ فرهنگ و ملیت در قم. با اتمامِ جلسه، بچه‌ها عازم شدند؛ هر کدام جایی. عده‌ای از بچه‌هایِ عکاس و فیلمبردار رفته بودند مسجد جمکران. می‌خواستند برای ورودِ دوربین و تجهیزاتشان مجوز بگیرند، اما نشد. بهشان گفته بودند: «اصلاً حرفش را هم نزنید!» من و چند نفر از رفقایم، رفتیم سراغِ موکب‌هایِ بین‌المللی که غالباً توی خیابانِ سمیه مستقر بودند. نماز مغربمان را توی مسجد جامعه الکلمه، در همان خیابان سمیه خواندیم. قرار بود تشییع کنندگان از این مسیر عبور کنند. روی موکب‌ها، پرچمِ کشورهایِ مختلف بود؛ از بحرین و قطر تا افغانستان و عراق. موکب‌ها در حالِ احداث بودند. بعضی‌ها در مرحله‌ی داربست‌زنی، بعضی در حالِ اجرایِ دکوراسیونِ داخلی، و عده‌ای در حالِ پذیرایی. هر کدام از بچه‌ها، هم‌صحبتِ خودش را پیدا کرد و مشغول شد. این شهر و خیابان با خادمین چند ملیتی‌اش، قرار بود میزبان دریایی از چند قوم و ملیت متنوع باشد. ادامه دارد ان‌شاءالله... 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پشتِ لبخندِ بدرقه بعضی چیزها را نمی‌شود در کلمات گنجاند؛ مثل رهسپار کردن جگرگوشه‌ی یک خانواده به دهان گرگ. شنیده‌ام این روزها بازار وطن‌فروش‌های بی‌شرف حسابی داغ شده. از آب گل‌آلود جنوب ماهی می‌گیرند و روایت را به نفع خودشان می‌سازند. چنان می‌پرسند «پس آن سی میلیون جان‌فداهایتان کجاست؟» که انگار تا امروز گارد جاویدانِ دربه‌درشان مسئول حفاظت از مرزها و این خاک بوده! از میزان حماقتشان همین بس که سربازان مظلوم تیپ ۳۸۸ را سرباز می‌دانند، اما همان جوانی که چندی پیش سرش را بریدند و بر پیکرش هلهله کردند، از نظرشان سرباز و فرزند این مردم نبود! بگذریم؛ حماقت این جماعت را تاریخ بارها ثابت کرده و دیگر گفتنی نیست. اما امروز سیلی از شیرمردان، پیر و جوان، به‌ویژه جوانان غیور بسیجی، نظامی، انتظامی و مردم عادی، راهی جنوب ایران شده‌اند تا بگویند برای ما شرق و غرب و شمال و جنوب معنا ندارد؛ همه‌اش ایران است، همه‌اش جغرافیای پاک این سرزمین است. حالا دیدیم چه کسانی وطن را فروختند و چه کسانی بهایش را پرداختند. بهای دفاع از وطن، اشک‌های همسری است که تمام امیدش را راهی مرزهای دلتنگی می‌کند. بهایش، خنده‌های دخترک یک‌ساله‌ای است که همه می‌دانیم چقدر بابایی است؛ خنده‌ای که با دیدن چشم‌های پدر و لحظه‌ی رفتنش، به گریه تبدیل می‌شود. بهایش، خونِ دل خوردن مادری است که تک‌پسرش را با چنگ و دندان به اینجا رسانده و حالا باید در آتش نگرانی و دلهره بسوزد و بسازد. و باز هم بها دارد؛ بهایش را خواهری می‌دهد که تمام پناه و دلگرمی‌اش برادر بزرگ‌ترش است. همان خواهری که وقتی برادر کنارش باشد، غم رنگ می‌بازد؛ آخر، برادر دارد... حالا باید تمام دلتنگی‌اش را در گلویش حبس کند، بغضش را خفه کند تا مبادا مادر، همسر یا دخترک نازنین برادرش اندوه او را ببینند و دلشان بیشتر بلرزد. اما در نبرد همیشگیِ عقل و دل، این احساس است که پیروز می‌شود؛ بغض می‌شکند و اشک، بی‌اجازه، از پشت هاله‌ی چشم‌های غم‌گرفته‌اش سرازیر می‌شود. بها همین‌هاست؛ بهای دفاع از وطن. برای آنکه حرامی‌هایی که زیر باد خنک کولرهای خانه‌هایشان نشسته‌اند و توییت می‌نویسند، بدانند دفاع از وطن با شعار نیست. آن‌سو، جوانان این سرزمین، گرمای سوزان پنجاه‌وچند درجه، حیوانات موذی، تیر، ترکش و بی‌خوابی را به جان خریده‌اند تا وطن بماند. خوب نگاه کنید؛ بچه‌های این وطن از مادر و خواهر و همسر و فرزندشان دل می‌کنند تا آن سوی کشور، دوشادوش مردم مظلوم و مقتدر جنوب، برای پاسداری از ایران بجنگند. این است بهای وطن؛ بهایی که همیشه خانواده‌های مدافعان این خاک، پیش از همه، آن را می‌پردازند. 🔹رمیصا عالی‌زاده 31تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸از بحرین تا ایران «سال ۲۰۱۱ بود. هفده ساله بودم و اهل شهر المحرق. از طریق پدر و مادرم و طلبه‌هایی که با ایران رفت و آمد و ارتباط داشتند، با اسم آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شدیم. توی یوتیوب فیلم و سریالهای ایرانی مثل اخراجی‌ها، با موضوع جنگ و شهدا را نگاه می‌کردم و از این فیلم‌ها خوشم می‌آمد. همین‌ها جرقه‌ای شد توی ذهنم و از اینترنت تا فامیل و آشنا بیشتر از رهبری شیعیان و مرجع تقلیدی که آوازه‌اش توی بحرین پخش بود و بعد حکومت جمهوری اسلامی و ایران پرس‌وجو کردم. همان موقع‌ها هم بود که شیعه‌های بحرین شروع کردند به مخالفت علیه بعضی سیاست‌های ضد شیعی حکومت آل‌خلیفه. یک‌ سالی بود که مبارزات مردم علیه حکومت پا گرفته بود و شب‌ها به خیابان می‌رفتیم و شعار می‌دادیم. یک روز توی خانه بودم که مامورهای حکومت ریختند توی خانه و جلوی چشم پدر و مادرم با کتک و توهین من را بردند. سوزاندن قسمتهای مختلف بدنم فقط یکی از شکنجه‌هایشان بود. یا با اتو می‌سوزاندند یا با سیگار. رد سوختگی روی دستها و بدنم هنوز یادگاری مانده. بار اول، از زندانی‌شدنم، چهل روز گذشت. دفعه‌ی دوم بیشتر از چهل روز بود. دوره‌ی دوم زندانی‌شدنم، قرعه‌ام افتاد به آزادی موقت. توی زندان زخم‌های حاصل شکنجه و سوختگی‌ام عفونت کرده بود و حال جسمی‌ام وخیم بود. بیرون که آمدم، تصمیمم را گرفته بودم. چند روز بعد، بار و بنه بستم و فرار کردم. رفتم انگلیس. از خانواده‌ام خبر که می‌گرفتم، می‌گفتند حکومت تلفن می‌کند و تهدید که بچه‌هایتان را می‌گیریم و جلوی چشم‌تان می‌کشیم و پوست‌شان را می‌کنیم. پنج شش سال ماندم انگلیس، اما علاقه‌ام به مقاومت و مرجعیت شیعه، رهبر انقلاب، آقای خامنه‌ای بیشتر می‌شد. جنگ تکفیری‌ها علیه مسلمانان در سوریه و عراق شروع شد. به ایران آمدم و ساکن شدم توی یکی از شهرها. دوست داشتم برای این جبهه کاری کنم. خواستم از طریق سپاه ایران اقدام کنم برای حضور که شرایط خاصی داشت و مخالفت کردند. تا مدتها به هر دری زدم که بروم اما نشد. آنقدر از خدا خواستم که جور شد بالاخره. تا دو سه سال در جنگ سوریه شرکت کردم. توی عملیات آزادسازی بوکمال هم شرکت کردیم و بوکمال آزاد شد. توی ایران ازدواج کردم و زندگی‌ام به آرامش نسبی رسید. تهدیدهای غرب به سردمداری آمریکا و اسراییل علیه کشورها و امت مقاومت تمامی نداشت. ایران و رهبری و مرجعیت آقای خامنه‌ای سیبل این تهدیدها بود. تا بالاخره جنگ شد. بعد از شهادت سید حسن نصرالله، رفتن آقای خامنه‌ای برایم مثل کابوس بود. خبر جنگ علیه ایران را با شهادت بچه‌های مدرسه‌ی میناب شنیدم. خبر شهادت رهبری را هم که شنیدم، اول باور نکردم. دعا می‌کردم مثل آن خبر شهادت سیدحسن نصرالله توی یک عملیات حزب‌الله علیه اسراییل نقشه‌ی تاکتیکی و دروغ باشد. اما راست بود. قلب و روحم بهم ریخت. اشک ریختیم برای رهبری و مرجعیت شیعه. موشک‌های ایران که راهی پایگاه‌های آمریکا از جمله در بحرین شد، برایم مثل آبی بود روی آتش. خبر شهادت سید محمد موسوی را از کشورم بحرین غم دیگری بود در دلم. از شهدای همین جنگ اخیر جبهه‌ی آمریکایی اسراییلی به همدستی و توسط حاکمان ظالم آل خلیفه در بحرین. آنقدر او را زدند و شکنجه کردند که شهید شد. شیعه در بحرین خیلی علاقمند به ولایت فقیه است. اما سرکوب می‌شویم حتی به بهانه‌ی یک لایک یا کامنت در فضای مجازی. برای تشییع رهبرمان آیت‌الله خامنه‌ای در کنار ایران هستیم. برای این تشییع و زائران این تشییع هر کاری از دست‌مان بربیاید، انجام می‌دهیم، از جمله پذیرایی از زائران این امام شهید. چون او رهبر ما بود و جانش را برای مقاومت از دست داد.» ⚠️بعلت ملاحظات امنیتی نام راوی ذکر نمی‌شود. 🔹به قلم: فریبا مرادی‌نسب ۱۵تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه‌ایی از حال و هوای مردم در مسجد جمکران سه‌شنبه ۱۶تیرماه۱۴۰۵ 🔹سمیرا علیپور 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah