eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
817 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
334 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸در مسیر دریا؛ روز دوم صبح را با زیارتِ حرمِ حضرت معصومه شروع کردم. ۵ صبح بود و هوا فوق‌العاده. از بلوارِ بهار خودم را به حرم رساندم. بلوار، خوابگاهِ مسافران و زائران شده بود. بعضی‌ خانوادگی، بعضی تنها. بعد از زیارت، برگشتم بلوار. حوالیِ شش و نیم شده بود. روی یک نیمکت، روبرویِ یکی از آن‌هایی که خواب بود، نشستم. منتظر ماندم بیدار شود! شاید سنگینیِ نگاهم را حس کرد که بیدار شد؛ شاید هم از رفت و آمدِ زائرها یا ماشین‌هایِ حاملِ آن‌ها. نشستیم به صحبت که شرحِ مفصلی دارد و جایش نیست. قبل از مصاحبه‌ام با او، یک آقایی از رادیویِ قم با خودم مصاحبه کرد. مصاحبه در مصاحبه‌ای شده بود. وسطِ حرف‌هایم با آقایِ مسافر (که تا ۸ طول کشید)، صدایِ صلواتِ خاصه‌ی امامِ رضا پخش شد. ترکیبِ آوازِ پرنده‌ها و آن صدایِ زیبا، روح مرده را زنده می‌کرد. با اتمامِ صحبتمان، دوباره به حرم برگشتم. خانمی حدوداً ۳۷-۳۸ ساله روی پله‌هایِ ورودیِ حرم نشسته بود و گریه می‌کرد. پسرش و چند خانمِ دیگر، ناراحت بالایِ سرش ایستاده بودند. جلوتر، خانمِ جوانی تکیه داده بود به سقاخانه و اشک می‌ریخت. خانم دیگری با صدا می‌زد روی پایش، آقایان اما بی‌صدا اشک می‌ریختند. کنجکاو دنبال علت این حال وهوا با چشم اطراف را می‌پاییدم. صدایِ حاج مهدی رسولی آمد. از ال‌سی‌دیِ بزرگِ حرم، تصویرِ تشییعِ رهبر در تهران پخش می‌شد: «مردم آه بکشید!» صدایش که پیچید، ما هم توی قم آه کشیدیم. دوباره صدایش پیچید توی حرم: «نمیشه باورم... مردم اگه دلش رو دارید با من تکرار کنید: فی امان الله...» و بغضی که از دیروز مدام سراغم آمده بود، بالاخره باز شد... 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸در مسیر دریا؛ روز دوم موقعِ برگشت، متوجه شدم بچه‌ها همچنان مشغولِ ثبت‌نام و اعزامِ افرادی هستند که مایل به شرکت در تشییعِ تهران هستند. از دیشب مدام گوشیِ بچه‌ها زنگ می‌خورد و مکالمه‌ی قبلی تمام نشده، بعدی شروع می‌شد. استراحت‌هایمان با صدایِ مداومِ این تماس‌ها مدام مخدوش می‌شد. این حجم از استقبال، برایم جذاب بود. گاهی به صحبت‌هایشان گوش می‌کردم. یکی‌شان آقایِ ملک‌زاده نامی بود. ظرفیت‌ها پر شده بود و این آقا مدام با عجز و التماس درخواست می‌کرد راهی برایش پیدا کنند. بعد از کنسلیِ یک نفر از مسافران، قرعه به نامِ آقایِ ملک‌زاده افتاد. وقتی زنگش زدند، خیلی خوشحال شد. می‌گفت در حالِ حرکت به سمتِ ترمینال بوده که تماس گرفتند. مدام برای بچه‌ها دعایِ خیر می‌کرد: «خدا خیرت بیه دام و خوئرم.» فکرش را بکن. طرف پولش را هم داده. قرار نیست رایگان برود. توی راه و وقتِ رسیدن، با آن حجم از شلوغی، قرار است کلی اذیت شود. اما جوری حرف می‌زند انگار می‌خواهند رایگان ببرندش و در هتلِ ۵ ستاره‌ای رو به دریا، با چند صد خدمتکار مقیمش کنند. بعدازظهرش با یکی از فعالانِ حوزه‌ی هنریِ شهرِ قم جلسه داشتیم. از حال و هوایِ شهر که کم‌کم داشت رنگ و بویِ تشییع می‌گرفت صحبت کردیم؛ از مسیرِ تشییع و تنوعِ فرهنگ و ملیت در قم. با اتمامِ جلسه، بچه‌ها عازم شدند؛ هر کدام جایی. عده‌ای از بچه‌هایِ عکاس و فیلمبردار رفته بودند مسجد جمکران. می‌خواستند برای ورودِ دوربین و تجهیزاتشان مجوز بگیرند، اما نشد. بهشان گفته بودند: «اصلاً حرفش را هم نزنید!» من و چند نفر از رفقایم، رفتیم سراغِ موکب‌هایِ بین‌المللی که غالباً توی خیابانِ سمیه مستقر بودند. نماز مغربمان را توی مسجد جامعه الکلمه، در همان خیابان سمیه خواندیم. قرار بود تشییع کنندگان از این مسیر عبور کنند. روی موکب‌ها، پرچمِ کشورهایِ مختلف بود؛ از بحرین و قطر تا افغانستان و عراق. موکب‌ها در حالِ احداث بودند. بعضی‌ها در مرحله‌ی داربست‌زنی، بعضی در حالِ اجرایِ دکوراسیونِ داخلی، و عده‌ای در حالِ پذیرایی. هر کدام از بچه‌ها، هم‌صحبتِ خودش را پیدا کرد و مشغول شد. این شهر و خیابان با خادمین چند ملیتی‌اش، قرار بود میزبان دریایی از چند قوم و ملیت متنوع باشد. ادامه دارد ان‌شاءالله... 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پشتِ لبخندِ بدرقه بعضی چیزها را نمی‌شود در کلمات گنجاند؛ مثل رهسپار کردن جگرگوشه‌ی یک خانواده به دهان گرگ. شنیده‌ام این روزها بازار وطن‌فروش‌های بی‌شرف حسابی داغ شده. از آب گل‌آلود جنوب ماهی می‌گیرند و روایت را به نفع خودشان می‌سازند. چنان می‌پرسند «پس آن سی میلیون جان‌فداهایتان کجاست؟» که انگار تا امروز گارد جاویدانِ دربه‌درشان مسئول حفاظت از مرزها و این خاک بوده! از میزان حماقتشان همین بس که سربازان مظلوم تیپ ۳۸۸ را سرباز می‌دانند، اما همان جوانی که چندی پیش سرش را بریدند و بر پیکرش هلهله کردند، از نظرشان سرباز و فرزند این مردم نبود! بگذریم؛ حماقت این جماعت را تاریخ بارها ثابت کرده و دیگر گفتنی نیست. اما امروز سیلی از شیرمردان، پیر و جوان، به‌ویژه جوانان غیور بسیجی، نظامی، انتظامی و مردم عادی، راهی جنوب ایران شده‌اند تا بگویند برای ما شرق و غرب و شمال و جنوب معنا ندارد؛ همه‌اش ایران است، همه‌اش جغرافیای پاک این سرزمین است. حالا دیدیم چه کسانی وطن را فروختند و چه کسانی بهایش را پرداختند. بهای دفاع از وطن، اشک‌های همسری است که تمام امیدش را راهی مرزهای دلتنگی می‌کند. بهایش، خنده‌های دخترک یک‌ساله‌ای است که همه می‌دانیم چقدر بابایی است؛ خنده‌ای که با دیدن چشم‌های پدر و لحظه‌ی رفتنش، به گریه تبدیل می‌شود. بهایش، خونِ دل خوردن مادری است که تک‌پسرش را با چنگ و دندان به اینجا رسانده و حالا باید در آتش نگرانی و دلهره بسوزد و بسازد. و باز هم بها دارد؛ بهایش را خواهری می‌دهد که تمام پناه و دلگرمی‌اش برادر بزرگ‌ترش است. همان خواهری که وقتی برادر کنارش باشد، غم رنگ می‌بازد؛ آخر، برادر دارد... حالا باید تمام دلتنگی‌اش را در گلویش حبس کند، بغضش را خفه کند تا مبادا مادر، همسر یا دخترک نازنین برادرش اندوه او را ببینند و دلشان بیشتر بلرزد. اما در نبرد همیشگیِ عقل و دل، این احساس است که پیروز می‌شود؛ بغض می‌شکند و اشک، بی‌اجازه، از پشت هاله‌ی چشم‌های غم‌گرفته‌اش سرازیر می‌شود. بها همین‌هاست؛ بهای دفاع از وطن. برای آنکه حرامی‌هایی که زیر باد خنک کولرهای خانه‌هایشان نشسته‌اند و توییت می‌نویسند، بدانند دفاع از وطن با شعار نیست. آن‌سو، جوانان این سرزمین، گرمای سوزان پنجاه‌وچند درجه، حیوانات موذی، تیر، ترکش و بی‌خوابی را به جان خریده‌اند تا وطن بماند. خوب نگاه کنید؛ بچه‌های این وطن از مادر و خواهر و همسر و فرزندشان دل می‌کنند تا آن سوی کشور، دوشادوش مردم مظلوم و مقتدر جنوب، برای پاسداری از ایران بجنگند. این است بهای وطن؛ بهایی که همیشه خانواده‌های مدافعان این خاک، پیش از همه، آن را می‌پردازند. 🔹رمیصا عالی‌زاده 31تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸از بحرین تا ایران «سال ۲۰۱۱ بود. هفده ساله بودم و اهل شهر المحرق. از طریق پدر و مادرم و طلبه‌هایی که با ایران رفت و آمد و ارتباط داشتند، با اسم آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شدیم. توی یوتیوب فیلم و سریالهای ایرانی مثل اخراجی‌ها، با موضوع جنگ و شهدا را نگاه می‌کردم و از این فیلم‌ها خوشم می‌آمد. همین‌ها جرقه‌ای شد توی ذهنم و از اینترنت تا فامیل و آشنا بیشتر از رهبری شیعیان و مرجع تقلیدی که آوازه‌اش توی بحرین پخش بود و بعد حکومت جمهوری اسلامی و ایران پرس‌وجو کردم. همان موقع‌ها هم بود که شیعه‌های بحرین شروع کردند به مخالفت علیه بعضی سیاست‌های ضد شیعی حکومت آل‌خلیفه. یک‌ سالی بود که مبارزات مردم علیه حکومت پا گرفته بود و شب‌ها به خیابان می‌رفتیم و شعار می‌دادیم. یک روز توی خانه بودم که مامورهای حکومت ریختند توی خانه و جلوی چشم پدر و مادرم با کتک و توهین من را بردند. سوزاندن قسمتهای مختلف بدنم فقط یکی از شکنجه‌هایشان بود. یا با اتو می‌سوزاندند یا با سیگار. رد سوختگی روی دستها و بدنم هنوز یادگاری مانده. بار اول، از زندانی‌شدنم، چهل روز گذشت. دفعه‌ی دوم بیشتر از چهل روز بود. دوره‌ی دوم زندانی‌شدنم، قرعه‌ام افتاد به آزادی موقت. توی زندان زخم‌های حاصل شکنجه و سوختگی‌ام عفونت کرده بود و حال جسمی‌ام وخیم بود. بیرون که آمدم، تصمیمم را گرفته بودم. چند روز بعد، بار و بنه بستم و فرار کردم. رفتم انگلیس. از خانواده‌ام خبر که می‌گرفتم، می‌گفتند حکومت تلفن می‌کند و تهدید که بچه‌هایتان را می‌گیریم و جلوی چشم‌تان می‌کشیم و پوست‌شان را می‌کنیم. پنج شش سال ماندم انگلیس، اما علاقه‌ام به مقاومت و مرجعیت شیعه، رهبر انقلاب، آقای خامنه‌ای بیشتر می‌شد. جنگ تکفیری‌ها علیه مسلمانان در سوریه و عراق شروع شد. به ایران آمدم و ساکن شدم توی یکی از شهرها. دوست داشتم برای این جبهه کاری کنم. خواستم از طریق سپاه ایران اقدام کنم برای حضور که شرایط خاصی داشت و مخالفت کردند. تا مدتها به هر دری زدم که بروم اما نشد. آنقدر از خدا خواستم که جور شد بالاخره. تا دو سه سال در جنگ سوریه شرکت کردم. توی عملیات آزادسازی بوکمال هم شرکت کردیم و بوکمال آزاد شد. توی ایران ازدواج کردم و زندگی‌ام به آرامش نسبی رسید. تهدیدهای غرب به سردمداری آمریکا و اسراییل علیه کشورها و امت مقاومت تمامی نداشت. ایران و رهبری و مرجعیت آقای خامنه‌ای سیبل این تهدیدها بود. تا بالاخره جنگ شد. بعد از شهادت سید حسن نصرالله، رفتن آقای خامنه‌ای برایم مثل کابوس بود. خبر جنگ علیه ایران را با شهادت بچه‌های مدرسه‌ی میناب شنیدم. خبر شهادت رهبری را هم که شنیدم، اول باور نکردم. دعا می‌کردم مثل آن خبر شهادت سیدحسن نصرالله توی یک عملیات حزب‌الله علیه اسراییل نقشه‌ی تاکتیکی و دروغ باشد. اما راست بود. قلب و روحم بهم ریخت. اشک ریختیم برای رهبری و مرجعیت شیعه. موشک‌های ایران که راهی پایگاه‌های آمریکا از جمله در بحرین شد، برایم مثل آبی بود روی آتش. خبر شهادت سید محمد موسوی را از کشورم بحرین غم دیگری بود در دلم. از شهدای همین جنگ اخیر جبهه‌ی آمریکایی اسراییلی به همدستی و توسط حاکمان ظالم آل خلیفه در بحرین. آنقدر او را زدند و شکنجه کردند که شهید شد. شیعه در بحرین خیلی علاقمند به ولایت فقیه است. اما سرکوب می‌شویم حتی به بهانه‌ی یک لایک یا کامنت در فضای مجازی. برای تشییع رهبرمان آیت‌الله خامنه‌ای در کنار ایران هستیم. برای این تشییع و زائران این تشییع هر کاری از دست‌مان بربیاید، انجام می‌دهیم، از جمله پذیرایی از زائران این امام شهید. چون او رهبر ما بود و جانش را برای مقاومت از دست داد.» ⚠️بعلت ملاحظات امنیتی نام راوی ذکر نمی‌شود. 🔹به قلم: فریبا مرادی‌نسب ۱۵تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه‌ایی از حال و هوای مردم در مسجد جمکران سه‌شنبه ۱۶تیرماه۱۴۰۵ 🔹سمیرا علیپور 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شوق دیدار قرار بود راهی قم شویم، اما با خبر تعطیلی ادارات مقصد عوض شد؛ تهران! قرار بود خودمان را به تشییعی برسانیم که می‌دانستیم چشم میلیون‌ها نفر از سراسر دنیا به آن دوخته شده. با خودم می‌گفتم شاید این آخرین فرصت باشد برای ادای دینی که سال‌ها در دل داشتم. مراسم قرار بود ساعت شش صبح از خیابان دماوند شروع شود و تا میدان آزادی ادامه پیدا کند. من، مادر، خاله و پسرخاله‌ام ساعت نه‌ونیم شب راه افتادیم؛ پسر خاله‌ای که قصد آمدن نداشت، اما لحظه‌ی راه افتادنِ ما دم در خانه، بی‌مقدمه گفت: «منم میام.» با همان لباس‌های راحتی راهی شد. انگار دلش اجازه نداد جا بماند. پشت فرمان بودم. در دلم غوغایی بود. هرچه به قم و تهران نزدیکتر می‌شدیم جاده شلوغ‌تر می‌شد. نیمه‌شب توقف کوتاهی توی قم داشتیم و دوباره راه افتادیم. تمام مسیر را با این امید طی کردم که پیش از آغاز مراسم، خودمان را به خیابان دماوند برسانیم. صبح زود به حرم امام خمینی رسیدیم. برخلاف تمام شایعاتی که توی فضای مجازی و از دور‌وبری‌ها شنیده بودم، هم پارکینگ ظرفیت داشت و هم محل استراحت برای زائران. همان جا ماشین را پارک کردیم، نفسی تازه کردیم و بعد رفتیم سمت مترو و سوار قطار شدیم. واگن‌ها پر از آدم‌هایی با یک مقصد بود. هر ایستگاهی که قطار توقف می‌کرد، موج شعارها بلند می‌شد؛ «حرف ما یک کلام انتقام انتقام» شعارها که بیشترشان رنگ خون‌خواهی داشت. صدای مردم در تونل‌های مترو می‌پیچید و شور عجیبی به دل آدم می‌ریخت. نزدیک ایستگاه میدان امام حسین، از بلندگو مترو اعلام کردند همه مسافران پیاده شوند. کارکنان مترو با اصرار از مردم می‌خواستند همان‌جا پیاده شوند. در چند ثانیه، واگنی که تا لحظه‌ای قبل لبریز از جمعیت بود، تقریباً خالی شد. اما من قانع نشدم. همراه چند نفر دیگر و مادر و خاله و پسر خاله تصمیم گرفتیم تا ایستگاه تهران‌پارس برویم؛ نزدیک‌ترین ایستگاه به خیابان دماوند. از مترو بیرون آمدیم، بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به خیابان دماوند رسیدیم، چیزی که دیدم با تمام تصورم فرق داشت. خیابان عجیب خلوت بود! این سکوت، بیشتر از هر ازدحامی نگران‌کننده بود. ابتدای خیابان، یک خودروی مجهز به سیستم صوتی بود. یک آخوند میکروفن‌ در دست داشت و می‌گفت که قرار است مراسم از وسط مسیر شروع شود! همین یک جمله کافی بود تا تمام امیدی که از شب قبل در دلم جمع کرده بودم، آرام‌آرام فرو بریزد... 🔹راوی: زائر 🔹به قلم: هارون مکی ۱۵تیر۱۴۰۵/ تهران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول یک پیرمرد دیدم. کنار خیابان ایستاده بود؛ با لباس کردی و عکسی توی دستش. چهره‌اش پر بود از آفتاب‌خوردگی و چین‌هایی که طبیعتِ سن بر صورتش گذاشته بود. کنجکاو شدم؛ جلو رفتم. عمو عظیم از کامیاران آمده بود؛ شهری در کردستان، که اسمش را کمتر شنیده بودم. اسم امام شهید که می‌آمد، بغض می‌کرد. با همان لهجه شیرین کردی می‌گفت: «شش خون داده‌ام.» هشت سال با بعث جنگیده بود؛ شش ماهش را همراه دکتر چمران در پاوه. فرزند شهید هم بود. برای من که سال‌ها مردم را در قاب‌های ساده‌ی رسانه‌ها دیده بودم؛ [بی‌چهره، بی‌لهجه، بی‌داستان، پرهیاهو و از چند جای مشخص]، عمو عظیم یک کشف بود که قصه داشت. خیلی هم قصه داشت. آن وقت‌ها که امام شهید می‌گفت مردم ما نجیب‌اند، شجاع‌اند، دل‌هایشان متعلق به این جبهه است، من عمو عظیم‌ها را کمتر دیده بودم. اما امام شهید، آن‌ها را زیاد دیده بود. تا صبح تشییع، که مردمِ بی‌شکلِ تصور من، جایشان را دادند به این لباس‌ها، لهجه‌ها و چهره‌های متفاوت؛ جایشان را دادند به عمو عظیم‌ها... 🔹فاطمه عزیزی ۱۵تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نقطه‌ی صفرِ مرزی «در روستای سرخس؛ نقطه‌ی صفرِ مرزیِ ایران و ترکمنستان مشغول تبلیغ بودم که خبر شهادت آقا را شنیدم. خادم مسجدمان تماس گرفت و با اشک و ناله خبر شهادت آقا را داد. خیلی منقلب شدم.» قرار بود این خیابان، معبر تشییع‌کنندگانی شود که به قم آمده‌اند. مشغول صحبت درباره موکب با یکی از هم‌ولایتی‌هایش بود که خواستم با هم صحبت کنیم. قد بلند بود و قبای مشکی پوشیده بود. علی‌جان اصالتا اهل افغانستان بود. از سال ۷۳ ایران آمده بود و درس حوزوی‌اش را همین جا ادامه داده بود. وقتی پرسیدم تا به حال آقا را از نزدیک دیده‌ای، صاف ایستاد. انگار می‌خواست مهم‌ترین سکانس زندگی‌اش را توضیح بدهد: «آره. افتخارِ این را داشتم که سال ۷۶، به دستِ مبارکِ آقا معمم شوم. یعنی آقا از نزدیک عمامه را بر سرم گذاشت.» با همان لهجه‌ی افغانی ادامه داد: «همه‌ی کسانی که معمم می‌شوند، توسطِ یک عالم معمم می‌شوند. اما معمم‌شدن به دستِ آقا، یک حسِ عجیبی داشت. یک ارتباطِ عاطفی شکل گرفت؛ این حس، همیشه همراهِ من بود. ایشان را از تلویزیون زیاد دیده‌ بودم. اما از نزدیک که دیدمش، سراسر نور بود. معنویت بود. آن لحظه یک حسِ عجیبی پیدا کردم.» از علی‌جان خواستم آقا را برای کسانی که او را نمی‌شناسند، توصیف کند، بلافاصله جواب داد: «آقا یک فردِ کامل بود. از نظرِ فقهی، فلسفی، کلامی، تاریخی، هنر، شعر، معنویت. در مسایلِ فقهی، نظراتِ نوینی در موردِ بانوان داشت. ژرف‌نگر بود. در بعدِ سیاسی هم همه ازش حساب می‌بردند. همین آمریکای جنایتکار و اسرائیل که ایشان را هدف قرار دادند، یعنی ایشان صاحب‌نظر بود.» مکثی کرد و ادامه داد: «در عربی می‌گوییم عاش سعیدا و مات سعیدا. هم زندگی‌اش با عزت بود، هم مرگش. در مکتبِ اهل‌بیت، خودِ شهادت، بهترین سعادت است. ما هم که پیروِ اهل‌بیتیم. این شهادت، نصیبِ هر کسی نمی‌شود.» وقتی خواستم عکسش را بگیرم متوجه پرچم ایران و افغانستان شدم. تصویر مراجع تقلیدشان هم کنار رهبر دیده می‌شد. 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔹زیارت قبولی بعد از چند روز بازگشت از تشییع آقای شهیدمان، دم غروبی توی کوچه با همسایه روبرو می‌شوم؛ یک زن و مرد جاافتاده. زن همسایه خیلی به رهبر و انقلاب معتقد نیست؛ هر چند اهل زیارت و نماز است. به محض دیدنم، حال و احوال می‌کنند و پیرمرد زیارت قبولی می‌گوید و رو به آسمان دعا می‌کند. اما این بار همسرش به‌طرفم می‌آید و می‌خواهد دستم را ببوسد که مانع می‌شوم. می‌گویم: «خاله این چه کاریه؟!» به دست و سرم دست می‌کشد و سرم را می‌بوسد که رفته‌ای زیارت شهید خامنه‌ای! 🔹فریبا مرادی‌نسب ۲۰تیر۱۴۰۵/ خرم‌آباد 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به بهانه‌ی سالروز عملیات مرصاد حاشیه‌ی جاده‌ها پر از خودروها و نفربرهای سوخته بود که قابل شناسایی نبودند. تعدادی از آن‌ها به امید اینکه بعد از فتح تهران به خانواده‌هایشان در ایران برگردند، برای بستگان خود سوغات به همراه داشتند. با تصور اینکه پذیرش قطعنامه ۵۹۸، عاملی برای جدایی ملت و دولت باشد به ایران حمله کردند. ۴۰ درصد از نیروهای منافقین در این عملیات نابود شدند. به‌خاطر مقاومت احمقانه‌ی باقی‌مانده‌ی منافقین، تعداد دیگری از بچه‌ها زخمی شدند. یک ترکش هم به زانوی چپ من خورده بود. در ظاهر خیلی مهم نبود و اهمیتی ندادم. اما سال بعد جابه‌جایی این ترکش ریز، مشکلات زیادی برای زانویم ایجاد کرد. وقتی می‌دیدم از همه طرف حتی بالای کوه‌ها و ارتفاعات، فوج فوج تیپ و لشکرهای مختلف سپاه پاسداران از سراسر کشور به طرف جاده‌ی اسلام‌آباد و کرند در حال ورود به منطقه بودند، بی‌اختیار یاد فیلم محمد رسول‌الله افتادم. تعدادی از نیروهای سپاه در حال جمع‌آوری غنائم جهت تیپ و لشکر و واحدهای خود بودند. بچه‌های گردان مالک مقداری تجهیزات به غنیمت گرفتند. یکی از آن‌ها ضد هوایی چهارلول بود که به پشت لندکروز بسته شده بود و هنگامی که وارد محل استقرار گردان مالک شد، به‌ علت برخورد چرخ ضدهوایی با تانکر منبع آب در گردان، تانکر آب روی پای دکتر حمید ملکی افتاد و پایش شکست. با کمک مرحوم حمیدرضا لک، علی صادقی و غلامرضا صادقی او را به بهداری تیپ رساندیم که برای درمان به کرمانشاه اعزام شد. آقای عبدالرحیم اسکندری، فرمانده‌ی گردان ادوات، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: «محمد علی فلاحی و کوشکی دیده‌بان گردان ادوات به شهادت رسیده‌اند.» نگران سرنوشت علی‌اصغر عباسی بود که اطلاعی از او نداشت. مرتب می‌گفت که احتمالا لهراسب نوری هم مجروح شده باشد. در بیابان‌های کرمانشاه و مسیر اسلام‌آباد جنازه‌های متلاشی شده‌ی لشکریان فریب‌خورده‌ی مسعود رجوی در هر سو به‌چشم می‌خورد. کشته‌ها در گردنه‌ی چارزبر بیشتر بود. مسیر جاده و بیابان‌های کرمانشاه مملو از جنازه‌های متلاشی شده بود... 🔹پیک بدون پلاک/ ص ۵۱۱، ۵۱۲/ خاطرات رزمنده لرستانی احمد لک 🔹نویسنده: نسترن حاتمی 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah