eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه‌ایی از حال و هوای مردم در مسجد جمکران سه‌شنبه ۱۶تیرماه۱۴۰۵ 🔹سمیرا علیپور 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شوق دیدار قرار بود راهی قم شویم، اما با خبر تعطیلی ادارات مقصد عوض شد؛ تهران! قرار بود خودمان را به تشییعی برسانیم که می‌دانستیم چشم میلیون‌ها نفر از سراسر دنیا به آن دوخته شده. با خودم می‌گفتم شاید این آخرین فرصت باشد برای ادای دینی که سال‌ها در دل داشتم. مراسم قرار بود ساعت شش صبح از خیابان دماوند شروع شود و تا میدان آزادی ادامه پیدا کند. من، مادر، خاله و پسرخاله‌ام ساعت نه‌ونیم شب راه افتادیم؛ پسر خاله‌ای که قصد آمدن نداشت، اما لحظه‌ی راه افتادنِ ما دم در خانه، بی‌مقدمه گفت: «منم میام.» با همان لباس‌های راحتی راهی شد. انگار دلش اجازه نداد جا بماند. پشت فرمان بودم. در دلم غوغایی بود. هرچه به قم و تهران نزدیکتر می‌شدیم جاده شلوغ‌تر می‌شد. نیمه‌شب توقف کوتاهی توی قم داشتیم و دوباره راه افتادیم. تمام مسیر را با این امید طی کردم که پیش از آغاز مراسم، خودمان را به خیابان دماوند برسانیم. صبح زود به حرم امام خمینی رسیدیم. برخلاف تمام شایعاتی که توی فضای مجازی و از دور‌وبری‌ها شنیده بودم، هم پارکینگ ظرفیت داشت و هم محل استراحت برای زائران. همان جا ماشین را پارک کردیم، نفسی تازه کردیم و بعد رفتیم سمت مترو و سوار قطار شدیم. واگن‌ها پر از آدم‌هایی با یک مقصد بود. هر ایستگاهی که قطار توقف می‌کرد، موج شعارها بلند می‌شد؛ «حرف ما یک کلام انتقام انتقام» شعارها که بیشترشان رنگ خون‌خواهی داشت. صدای مردم در تونل‌های مترو می‌پیچید و شور عجیبی به دل آدم می‌ریخت. نزدیک ایستگاه میدان امام حسین، از بلندگو مترو اعلام کردند همه مسافران پیاده شوند. کارکنان مترو با اصرار از مردم می‌خواستند همان‌جا پیاده شوند. در چند ثانیه، واگنی که تا لحظه‌ای قبل لبریز از جمعیت بود، تقریباً خالی شد. اما من قانع نشدم. همراه چند نفر دیگر و مادر و خاله و پسر خاله تصمیم گرفتیم تا ایستگاه تهران‌پارس برویم؛ نزدیک‌ترین ایستگاه به خیابان دماوند. از مترو بیرون آمدیم، بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به خیابان دماوند رسیدیم، چیزی که دیدم با تمام تصورم فرق داشت. خیابان عجیب خلوت بود! این سکوت، بیشتر از هر ازدحامی نگران‌کننده بود. ابتدای خیابان، یک خودروی مجهز به سیستم صوتی بود. یک آخوند میکروفن‌ در دست داشت و می‌گفت که قرار است مراسم از وسط مسیر شروع شود! همین یک جمله کافی بود تا تمام امیدی که از شب قبل در دلم جمع کرده بودم، آرام‌آرام فرو بریزد... 🔹راوی: زائر 🔹به قلم: هارون مکی ۱۵تیر۱۴۰۵/ تهران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول یک پیرمرد دیدم. کنار خیابان ایستاده بود؛ با لباس کردی و عکسی توی دستش. چهره‌اش پر بود از آفتاب‌خوردگی و چین‌هایی که طبیعتِ سن بر صورتش گذاشته بود. کنجکاو شدم؛ جلو رفتم. عمو عظیم از کامیاران آمده بود؛ شهری در کردستان، که اسمش را کمتر شنیده بودم. اسم امام شهید که می‌آمد، بغض می‌کرد. با همان لهجه شیرین کردی می‌گفت: «شش خون داده‌ام.» هشت سال با بعث جنگیده بود؛ شش ماهش را همراه دکتر چمران در پاوه. فرزند شهید هم بود. برای من که سال‌ها مردم را در قاب‌های ساده‌ی رسانه‌ها دیده بودم؛ [بی‌چهره، بی‌لهجه، بی‌داستان، پرهیاهو و از چند جای مشخص]، عمو عظیم یک کشف بود که قصه داشت. خیلی هم قصه داشت. آن وقت‌ها که امام شهید می‌گفت مردم ما نجیب‌اند، شجاع‌اند، دل‌هایشان متعلق به این جبهه است، من عمو عظیم‌ها را کمتر دیده بودم. اما امام شهید، آن‌ها را زیاد دیده بود. تا صبح تشییع، که مردمِ بی‌شکلِ تصور من، جایشان را دادند به این لباس‌ها، لهجه‌ها و چهره‌های متفاوت؛ جایشان را دادند به عمو عظیم‌ها... 🔹فاطمه عزیزی ۱۵تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نقطه‌ی صفرِ مرزی «در روستای سرخس؛ نقطه‌ی صفرِ مرزیِ ایران و ترکمنستان مشغول تبلیغ بودم که خبر شهادت آقا را شنیدم. خادم مسجدمان تماس گرفت و با اشک و ناله خبر شهادت آقا را داد. خیلی منقلب شدم.» قرار بود این خیابان، معبر تشییع‌کنندگانی شود که به قم آمده‌اند. مشغول صحبت درباره موکب با یکی از هم‌ولایتی‌هایش بود که خواستم با هم صحبت کنیم. قد بلند بود و قبای مشکی پوشیده بود. علی‌جان اصالتا اهل افغانستان بود. از سال ۷۳ ایران آمده بود و درس حوزوی‌اش را همین جا ادامه داده بود. وقتی پرسیدم تا به حال آقا را از نزدیک دیده‌ای، صاف ایستاد. انگار می‌خواست مهم‌ترین سکانس زندگی‌اش را توضیح بدهد: «آره. افتخارِ این را داشتم که سال ۷۶، به دستِ مبارکِ آقا معمم شوم. یعنی آقا از نزدیک عمامه را بر سرم گذاشت.» با همان لهجه‌ی افغانی ادامه داد: «همه‌ی کسانی که معمم می‌شوند، توسطِ یک عالم معمم می‌شوند. اما معمم‌شدن به دستِ آقا، یک حسِ عجیبی داشت. یک ارتباطِ عاطفی شکل گرفت؛ این حس، همیشه همراهِ من بود. ایشان را از تلویزیون زیاد دیده‌ بودم. اما از نزدیک که دیدمش، سراسر نور بود. معنویت بود. آن لحظه یک حسِ عجیبی پیدا کردم.» از علی‌جان خواستم آقا را برای کسانی که او را نمی‌شناسند، توصیف کند، بلافاصله جواب داد: «آقا یک فردِ کامل بود. از نظرِ فقهی، فلسفی، کلامی، تاریخی، هنر، شعر، معنویت. در مسایلِ فقهی، نظراتِ نوینی در موردِ بانوان داشت. ژرف‌نگر بود. در بعدِ سیاسی هم همه ازش حساب می‌بردند. همین آمریکای جنایتکار و اسرائیل که ایشان را هدف قرار دادند، یعنی ایشان صاحب‌نظر بود.» مکثی کرد و ادامه داد: «در عربی می‌گوییم عاش سعیدا و مات سعیدا. هم زندگی‌اش با عزت بود، هم مرگش. در مکتبِ اهل‌بیت، خودِ شهادت، بهترین سعادت است. ما هم که پیروِ اهل‌بیتیم. این شهادت، نصیبِ هر کسی نمی‌شود.» وقتی خواستم عکسش را بگیرم متوجه پرچم ایران و افغانستان شدم. تصویر مراجع تقلیدشان هم کنار رهبر دیده می‌شد. 🔹فاطمه امیری ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔹زیارت قبولی بعد از چند روز بازگشت از تشییع آقای شهیدمان، دم غروبی توی کوچه با همسایه روبرو می‌شوم؛ یک زن و مرد جاافتاده. زن همسایه خیلی به رهبر و انقلاب معتقد نیست؛ هر چند اهل زیارت و نماز است. به محض دیدنم، حال و احوال می‌کنند و پیرمرد زیارت قبولی می‌گوید و رو به آسمان دعا می‌کند. اما این بار همسرش به‌طرفم می‌آید و می‌خواهد دستم را ببوسد که مانع می‌شوم. می‌گویم: «خاله این چه کاریه؟!» به دست و سرم دست می‌کشد و سرم را می‌بوسد که رفته‌ای زیارت شهید خامنه‌ای! 🔹فریبا مرادی‌نسب ۲۰تیر۱۴۰۵/ خرم‌آباد 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به بهانه‌ی سالروز عملیات مرصاد حاشیه‌ی جاده‌ها پر از خودروها و نفربرهای سوخته بود که قابل شناسایی نبودند. تعدادی از آن‌ها به امید اینکه بعد از فتح تهران به خانواده‌هایشان در ایران برگردند، برای بستگان خود سوغات به همراه داشتند. با تصور اینکه پذیرش قطعنامه ۵۹۸، عاملی برای جدایی ملت و دولت باشد به ایران حمله کردند. ۴۰ درصد از نیروهای منافقین در این عملیات نابود شدند. به‌خاطر مقاومت احمقانه‌ی باقی‌مانده‌ی منافقین، تعداد دیگری از بچه‌ها زخمی شدند. یک ترکش هم به زانوی چپ من خورده بود. در ظاهر خیلی مهم نبود و اهمیتی ندادم. اما سال بعد جابه‌جایی این ترکش ریز، مشکلات زیادی برای زانویم ایجاد کرد. وقتی می‌دیدم از همه طرف حتی بالای کوه‌ها و ارتفاعات، فوج فوج تیپ و لشکرهای مختلف سپاه پاسداران از سراسر کشور به طرف جاده‌ی اسلام‌آباد و کرند در حال ورود به منطقه بودند، بی‌اختیار یاد فیلم محمد رسول‌الله افتادم. تعدادی از نیروهای سپاه در حال جمع‌آوری غنائم جهت تیپ و لشکر و واحدهای خود بودند. بچه‌های گردان مالک مقداری تجهیزات به غنیمت گرفتند. یکی از آن‌ها ضد هوایی چهارلول بود که به پشت لندکروز بسته شده بود و هنگامی که وارد محل استقرار گردان مالک شد، به‌ علت برخورد چرخ ضدهوایی با تانکر منبع آب در گردان، تانکر آب روی پای دکتر حمید ملکی افتاد و پایش شکست. با کمک مرحوم حمیدرضا لک، علی صادقی و غلامرضا صادقی او را به بهداری تیپ رساندیم که برای درمان به کرمانشاه اعزام شد. آقای عبدالرحیم اسکندری، فرمانده‌ی گردان ادوات، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: «محمد علی فلاحی و کوشکی دیده‌بان گردان ادوات به شهادت رسیده‌اند.» نگران سرنوشت علی‌اصغر عباسی بود که اطلاعی از او نداشت. مرتب می‌گفت که احتمالا لهراسب نوری هم مجروح شده باشد. در بیابان‌های کرمانشاه و مسیر اسلام‌آباد جنازه‌های متلاشی شده‌ی لشکریان فریب‌خورده‌ی مسعود رجوی در هر سو به‌چشم می‌خورد. کشته‌ها در گردنه‌ی چارزبر بیشتر بود. مسیر جاده و بیابان‌های کرمانشاه مملو از جنازه‌های متلاشی شده بود... 🔹پیک بدون پلاک/ ص ۵۱۱، ۵۱۲/ خاطرات رزمنده لرستانی احمد لک 🔹نویسنده: نسترن حاتمی 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
45.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ببینید | نماهنگ 🔹ذاکر: علیرضا قهرمانی 🔹تنظیم کننده: فرشاد سیفی 🔹 شعر: امیر حسین فعلی 🔹کمانچه آلتو: فرشاد سیفی 🔹پیانو: آتنا والی‌زاده 🔹همخوان: پیمان سپهوند، علیرضا زرینی، حامد حکیم زاده، شهریار انصاری 🔹ضبط: استودیو موج هنر هفتم 🔹صدابردار: انوشیروان فاضل نژاد 🔹تولید حوزه هنری لرستان 🔹تیر ماه ۱۴۰۴ / محرم‌الحرام ۱۴۴۷ 🆔 @artlorestanir
به مناسبت درگذشت پیرغلام امام حسین، ذاکر اهل بیت، علیرضا قهرمانی💔
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸 شهید احسان ماهرو بختیاری 🇮🇷 چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت نه و نیم صبح، خودم را به گلزار رساندم تا در مراسم تشییع پیکر شهید سرافراز که در بندرعباس به فیض شهادت نائل آمده بود، شرکت کنم. در ورودی گلزار، سیل جمعیت، تندی حرکت را از پاهایم گرفت. فاتحه اهل قبور را خواندم؛ خودم را به زیر سایه درختان رساندم. گرمای شدید، مسیر تشییع‌کنندگان را به طرف سایه درختان سوق می‌داد. فشردگی جمعیت مانع از حرکت به جلو می‌شد. صدای تلاوت قرآن را از بلندگوی محل تشییع شنیدم. برای اینکه به موقع خودم را برسانم، از قید سایه گذشتم. بعد از تلاوت قرآن، مارش نظامی زدند. یکی از فرماندهان خودش را معرفی کرد و با صدای رسا به شهید خیر مقدم گفت. به محض شنیدن اسم شهید و قرارگاه خاتم‌الانبیا، دلم زیر و رو شد. با خودم گفتم: «یکی دیگر از نیروهای کارآمد و انقلابی را از دست دادیم.» از اینکه در بندرعباس با آن گرمای شدید شهید شده بود، از ماندن در سایه خجالت کشیدم؛ جلوی آفتاب به استقبال پیکرش رفتم. نگاهم را به تابوتش دوختم؛ سلام کردم؛ فاتحه خواندم؛ در صف عزاداران قرار گرفتم و از یکی از بستگان شهید که چادرش را دور گردنش گره زده و شانه‌هایش را گل‌مالی کرده بود، دلجویی کردم. صورتش را خراشیده بود! بر سر و صورتش می‌زد؛ سن و سالی نداشت، ولی از بی‌قراری زیاد نفس کم آورده بود. دستانش را در دستم گرفتم تا خودزنی نکند. چشمانم به دنبال آب و سایه برایش دو دو می‌کرد. بی‌حالی و بی‌قراریش را نتوانستم کنترل کنم. چند نفر کمک کردند بلکه آرام شود. از بی‌قراری‌های او و دیگر اقوام شهید که همه گل‌مالی کرده و صورت‌شان را از شدت حزن خراشیده بودند، تاب‌آوری‌ام دوام نیاورد. دلم پر از بغض شد؛ بارانی شدم. از خداوند خواستم مواظب سربازان آقا امام زمان عجل‌الله تعالی فرج‌الشریف باشد تا از فراق‌شان بی‌قرار و بی‌تاب نشویم! 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۳۱تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
ساعت ۶ صبح؛ چند قدمیِ گیت‌های عراق... حاج‌آقا داخل موکب، میکروفن به دست، سفارش مهمی را برای ما زائرین یادآوری می‌کرد: ۱. سلام ما را به موکب‌های عراقی برسانید. ۲. بابت پذیرایی‌های صمیمانه و خالصانه‌شان از زائران، تشکر کنید. ۳. و از همه مهم‌تر، به خاطر حضورشان در تشییع «امام شهید»، قدردانشان باشید... من و دوستم، نیکا، این سفارش‌ها را با هم مرور می‌کردیم تا در شلوغی مسیر فراموشمان نشود. اما من، میان حرف‌های حاج‌آقا، به چیزی دیگر هم فکر می‌کردم... خیلی‌ها مثل او، دلشان زیارت اربعین می‌خواهد؛ اما می‌مانند تا خدمتگزار زائران سیدالشهدا(ع) باشند؛ از نیروهای نظامی و امنیتی گرفته تا کادر درمان و همه کسانی که برای آرامش و خدمت به زائران تلاش می‌کنند. شاید خودشان در مسیر نباشند؛ اما دلشان راهی کربلاست... و چه زیارتی زیباتر از خدمت به زائرِ حسین(ع)؟ 🥺💚 🔹زهرادلفانی 7مرداد1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah