راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نقطهی صفرِ مرزی
«در روستای سرخس؛ نقطهی صفرِ مرزیِ ایران و ترکمنستان مشغول تبلیغ بودم که خبر شهادت آقا را شنیدم. خادم مسجدمان تماس گرفت و با اشک و ناله خبر شهادت آقا را داد. خیلی منقلب شدم.»
قرار بود این خیابان، معبر تشییعکنندگانی شود که به قم آمدهاند. مشغول صحبت درباره موکب با یکی از همولایتیهایش بود که خواستم با هم صحبت کنیم. قد بلند بود و قبای مشکی پوشیده بود.
علیجان اصالتا اهل افغانستان بود. از سال ۷۳ ایران آمده بود و درس حوزویاش را همین جا ادامه داده بود.
وقتی پرسیدم تا به حال آقا را از نزدیک دیدهای، صاف ایستاد. انگار میخواست مهمترین سکانس زندگیاش را توضیح بدهد: «آره. افتخارِ این را داشتم که سال ۷۶، به دستِ مبارکِ آقا معمم شوم. یعنی آقا از نزدیک عمامه را بر سرم گذاشت.»
با همان لهجهی افغانی ادامه داد: «همهی کسانی که معمم میشوند، توسطِ یک عالم معمم میشوند. اما معممشدن به دستِ آقا، یک حسِ عجیبی داشت. یک ارتباطِ عاطفی شکل گرفت؛ این حس، همیشه همراهِ من بود. ایشان را از تلویزیون زیاد دیده بودم. اما از نزدیک که دیدمش، سراسر نور بود. معنویت بود. آن لحظه یک حسِ عجیبی پیدا کردم.»
از علیجان خواستم آقا را برای کسانی که او را نمیشناسند، توصیف کند، بلافاصله جواب داد: «آقا یک فردِ کامل بود. از نظرِ فقهی، فلسفی، کلامی، تاریخی، هنر، شعر، معنویت. در مسایلِ فقهی، نظراتِ نوینی در موردِ بانوان داشت. ژرفنگر بود. در بعدِ سیاسی هم همه ازش حساب میبردند. همین آمریکای جنایتکار و اسرائیل که ایشان را هدف قرار دادند، یعنی ایشان صاحبنظر بود.»
مکثی کرد و ادامه داد: «در عربی میگوییم عاش سعیدا و مات سعیدا. هم زندگیاش با عزت بود، هم مرگش. در مکتبِ اهلبیت، خودِ شهادت، بهترین سعادت است. ما هم که پیروِ اهلبیتیم. این شهادت، نصیبِ هر کسی نمیشود.»
وقتی خواستم عکسش را بگیرم متوجه پرچم ایران و افغانستان شدم. تصویر مراجع تقلیدشان هم کنار رهبر دیده میشد.
🔹فاطمه امیری
۱۴تیر۱۴۰۵/ قم
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔹زیارت قبولی
بعد از چند روز بازگشت از تشییع آقای شهیدمان، دم غروبی توی کوچه با همسایه روبرو میشوم؛ یک زن و مرد جاافتاده.
زن همسایه خیلی به رهبر و انقلاب معتقد نیست؛ هر چند اهل زیارت و نماز است.
به محض دیدنم، حال و احوال میکنند و پیرمرد زیارت قبولی میگوید و رو به آسمان دعا میکند.
اما این بار همسرش بهطرفم میآید و میخواهد دستم را ببوسد که مانع میشوم. میگویم: «خاله این چه کاریه؟!»
به دست و سرم دست میکشد و سرم را میبوسد که رفتهای زیارت شهید خامنهای!
🔹فریبا مرادینسب
۲۰تیر۱۴۰۵/ خرمآباد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به بهانهی سالروز عملیات مرصاد
حاشیهی جادهها پر از خودروها و نفربرهای سوخته بود که قابل شناسایی نبودند. تعدادی از آنها به امید اینکه بعد از فتح تهران به خانوادههایشان در ایران برگردند، برای بستگان خود سوغات به همراه داشتند. با تصور اینکه پذیرش قطعنامه ۵۹۸، عاملی برای جدایی ملت و دولت باشد به ایران حمله کردند.
۴۰ درصد از نیروهای منافقین در این عملیات نابود شدند. بهخاطر مقاومت احمقانهی باقیماندهی منافقین، تعداد دیگری از بچهها زخمی شدند.
یک ترکش هم به زانوی چپ من خورده بود. در ظاهر خیلی مهم نبود و اهمیتی ندادم. اما سال بعد جابهجایی این ترکش ریز، مشکلات زیادی برای زانویم ایجاد کرد.
وقتی میدیدم از همه طرف حتی بالای کوهها و ارتفاعات، فوج فوج تیپ و لشکرهای مختلف سپاه پاسداران از سراسر کشور به طرف جادهی اسلامآباد و کرند در حال ورود به منطقه بودند، بیاختیار یاد فیلم محمد رسولالله افتادم.
تعدادی از نیروهای سپاه در حال جمعآوری غنائم جهت تیپ و لشکر و واحدهای خود بودند. بچههای گردان مالک مقداری تجهیزات به غنیمت گرفتند. یکی از آنها ضد هوایی چهارلول بود که به پشت لندکروز بسته شده بود و هنگامی که وارد محل استقرار گردان مالک شد، به علت برخورد چرخ ضدهوایی با تانکر منبع آب در گردان، تانکر آب روی پای دکتر حمید ملکی افتاد و پایش شکست.
با کمک مرحوم حمیدرضا لک، علی صادقی و غلامرضا صادقی او را به بهداری تیپ رساندیم که برای درمان به کرمانشاه اعزام شد.
آقای عبدالرحیم اسکندری، فرماندهی گردان ادوات، خیلی ناراحت بود و میگفت: «محمد علی فلاحی و کوشکی دیدهبان گردان ادوات به شهادت رسیدهاند.»
نگران سرنوشت علیاصغر عباسی بود که اطلاعی از او نداشت. مرتب میگفت که احتمالا لهراسب نوری هم مجروح شده باشد.
در بیابانهای کرمانشاه و مسیر اسلامآباد جنازههای متلاشی شدهی لشکریان فریبخوردهی مسعود رجوی در هر سو بهچشم میخورد. کشتهها در گردنهی چارزبر بیشتر بود.
مسیر جاده و بیابانهای کرمانشاه مملو از جنازههای متلاشی شده بود...
🔹پیک بدون پلاک/ ص ۵۱۱، ۵۱۲/ خاطرات رزمنده لرستانی احمد لک
🔹نویسنده: نسترن حاتمی
#سالروز_علمیات_مرصاد
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
45.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ببینید | نماهنگ #پیرِ_راهِ_عشق
🔹ذاکر: علیرضا قهرمانی
🔹تنظیم کننده: فرشاد سیفی
🔹 شعر: امیر حسین فعلی
🔹کمانچه آلتو: فرشاد سیفی
🔹پیانو: آتنا والیزاده
🔹همخوان: پیمان سپهوند، علیرضا زرینی، حامد حکیم زاده، شهریار انصاری
🔹ضبط: استودیو موج هنر هفتم
🔹صدابردار: انوشیروان فاضل نژاد
🔹تولید حوزه هنری لرستان
🔹تیر ماه ۱۴۰۴ / محرمالحرام ۱۴۴۷
🆔 @artlorestanir
به مناسبت درگذشت پیرغلام امام حسین، ذاکر اهل بیت، علیرضا قهرمانی💔
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸 شهید احسان ماهرو بختیاری 🇮🇷
چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت نه و نیم صبح، خودم را به گلزار رساندم تا در مراسم تشییع پیکر شهید سرافراز #احسان_ماهرو_بختیاری که در بندرعباس به فیض شهادت نائل آمده بود، شرکت کنم.
در ورودی گلزار، سیل جمعیت، تندی حرکت را از پاهایم گرفت. فاتحه اهل قبور را خواندم؛ خودم را به زیر سایه درختان رساندم. گرمای شدید، مسیر تشییعکنندگان را به طرف سایه درختان سوق میداد. فشردگی جمعیت مانع از حرکت به جلو میشد. صدای تلاوت قرآن را از بلندگوی محل تشییع شنیدم. برای اینکه به موقع خودم را برسانم، از قید سایه گذشتم.
بعد از تلاوت قرآن، مارش نظامی زدند. یکی از فرماندهان خودش را معرفی کرد و با صدای رسا به شهید خیر مقدم گفت. به محض شنیدن اسم شهید و قرارگاه خاتمالانبیا، دلم زیر و رو شد. با خودم گفتم: «یکی دیگر از نیروهای کارآمد و انقلابی را از دست دادیم.» از اینکه در بندرعباس با آن گرمای شدید شهید شده بود، از ماندن در سایه خجالت کشیدم؛ جلوی آفتاب به استقبال پیکرش رفتم.
نگاهم را به تابوتش دوختم؛ سلام کردم؛ فاتحه خواندم؛ در صف عزاداران قرار گرفتم و از یکی از بستگان شهید که چادرش را دور گردنش گره زده و شانههایش را گلمالی کرده بود، دلجویی کردم. صورتش را خراشیده بود! بر سر و صورتش میزد؛ سن و سالی نداشت، ولی از بیقراری زیاد نفس کم آورده بود. دستانش را در دستم گرفتم تا خودزنی نکند. چشمانم به دنبال آب و سایه برایش دو دو میکرد. بیحالی و بیقراریش را نتوانستم کنترل کنم. چند نفر کمک کردند بلکه آرام شود.
از بیقراریهای او و دیگر اقوام شهید که همه گلمالی کرده و صورتشان را از شدت حزن خراشیده بودند، تابآوریام دوام نیاورد. دلم پر از بغض شد؛ بارانی شدم. از خداوند خواستم مواظب سربازان آقا امام زمان عجلالله تعالی فرجالشریف باشد تا از فراقشان بیقرار و بیتاب نشویم!
🔹عصمت نیکسرشت/ دورود
۳۱تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
#روز_اول
ساعت ۶ صبح؛ چند قدمیِ گیتهای عراق...
حاجآقا داخل موکب، میکروفن به دست، سفارش مهمی را برای ما زائرین یادآوری میکرد:
۱. سلام ما را به موکبهای عراقی برسانید.
۲. بابت پذیراییهای صمیمانه و خالصانهشان از زائران، تشکر کنید.
۳. و از همه مهمتر، به خاطر حضورشان در تشییع «امام شهید»، قدردانشان باشید...
من و دوستم، نیکا، این سفارشها را با هم مرور میکردیم تا در شلوغی مسیر فراموشمان نشود.
اما من، میان حرفهای حاجآقا، به چیزی دیگر هم فکر میکردم...
خیلیها مثل او، دلشان زیارت اربعین میخواهد؛ اما میمانند تا خدمتگزار زائران سیدالشهدا(ع) باشند؛ از نیروهای نظامی و امنیتی گرفته تا کادر درمان و همه کسانی که برای آرامش و خدمت به زائران تلاش میکنند.
شاید خودشان در مسیر نباشند؛
اما دلشان راهی کربلاست...
و چه زیارتی زیباتر از خدمت به زائرِ حسین(ع)؟ 🥺💚
🔹زهرادلفانی
7مرداد1405
#اربعین_حسینی
#باید_برخاست
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
خب، حالا که سه تا اف35 رو ترکوندیم و سه تای دیگه رو داغون کردیم و چندتا از کادر عملیاتیش رو هم فرستادیم اون دنیا، بریم چندتا روایت بخونیم، روحمون تازهتر بشه!
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روز_اول ساعت ۶ صبح؛ چند قدمیِ گیتهای عراق... حاجآقا داخل موکب، میکروفن به دست، سفارش مهمی را
#روز_اول
#بخش_دوم
نمیدانم انگیزه راننده عراقی از این کار چه بود! 😐
تا کرایه مسیر مهران تا نجف را گرفت، کولر را خاموش کرد.
در گرمای ظهر، پنجرههای ون تنها راه نجاتمان شد؛ از طرفی باد داغی که از پنجره به صورتمان میخورد، گرما را بیشتر میکرد.
در حال سرچ کردن جمله «کولر را روشن کن» به عربی بودم (شَغِّل المُکَیِّف)، اما گفتنش هم فایده نداشت.
مسافرها با اشاره منظور را رساندند که باز هم تغییری ایجاد نشد.
شیطان هی وسوسهام میکرد بروم دینارها را پس بگیرم و بگذارم لحظه آخر، یکییکی بدهم دستش شاید کولر را روشن کند! ☺️😌
اما فکر که کردم، دیدم باید یادم باشد که اربعین سراسر امتحان است؛ امتحانِ تحملِ گرما، شلوغی، خستگی، بیخوابی و گاهی هم رفتار آدمها با زبان و فرهنگهای مختلف.
و به نظرم برندهی این مسیر، کسی است که وسط همهی این سختیها، حواسش به اخلاقش هم باشد و یک خودسازی و تهذیب نفس هم داشته باشد.
🔹زهرا دلفانی
7مرداد1405
#اربعین_حسینی
#باید_برخاست
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اینجا مرز ندارد
من ۳۵ سالهام. خودم قم به دنیا آمدم، اما ریشهام به بحرین برمیگردد. پدر و مادرم سالها پیش، در دوران جنگ، آمدند ایران و ما همینجا ماندگار شدیم. من بحرین را بیشتر از خاطراتی میشناسم که از پدر و مادرم شنیدم؛ از آدمهایی که هنوز آنجا هستند و از کسانی که سالهاست دور از وطن زندگی میکنند.
شاید برای همین است که وقتی اسم بحرین میآید، فقط برایم یک کشور نیست. پشت این اسم، آدمهایی هستند که بعضیهایشان هنوز درگیر سختیهای خودشاناند. بعضی از دوستان و آشنایان ما دیگر حتی امکان برگشت ندارند. شرایطی پیش آمده که حتی هویت بعضیها را از آنها گرفتهاند.
این چند روز که موکب را برپا کردیم، بیشتر از همیشه فهمیدم که بعضی وقتها مرزها واقعاً کنار میروند. اینجا دیگر کسی نمیپرسد تو ایرانی هستی یا بحرینی، افغانستانی هستی یا عراقی. همه آمدهاند برای یک غم مشترک. کنار موکب ما، موکب کشورهای دیگر هم هست و آدم وقتی این صحنه را میبیند، تازه میفهمد وحدت یعنی چه.
ما چند خانواده بحرینی هستیم که سالهاست در قم زندگی میکنیم. خیلی از بچههای موکب را از قدیم میشناسم. وقتی صحبت شد که باید کاری انجام بدهیم، لازم نبود کسی دنبال آدم بگردد. هرکس خودش آمد. یکی گفت چای میآورم، یکی گفت شربت آماده میکنم، یکی گفت فلان کار را انجام میدهم. همه میخواستند سهمی داشته باشند.
من از بچگی با این فضا بزرگ شدم. پدرم زمان جنگ ایران و عراق در جبهه بود و همین باعث شد از همان سالها با حالوهوای انقلاب و دفاع مقدس آشنا باشم. یادم هست از کودکی نسبت به رهبر انقلاب علاقه داشتم. این علاقه برای من مربوط به یک اتفاق خاص نبود؛ همیشه صحبتهای ایشان را دنبال میکردم.
وقتی خبر شهادت را شنیدم، ماه رمضان بود. نیمهشب بود و هنوز باورش سخت بود. بعد از سحر که خبر را اعلام کردند، انگار هیچکس نتوانست در خانه بماند. من هم راهی حرم شدم. آنجا انگار یک ملت آمده بود تا بگوید این اتفاق برایش مهم است.
جنگ را هم فقط از تلویزیون ندیدم. یک بار توی محدوده میدان رسالت که ساختمان مجلس خبرگان را زدند، با موتور در حال رفتوآمد بودم. چند ثانیه بعد از اینکه از آنجا رد شدم، انفجار اتفاق افتاد. موج انفجار من را هم گرفت. آن لحظه فهمیدم جنگ یعنی چه؛ یعنی یک لحظه که نمیدانی چند ثانیه بعد چه اتفاقی برایت میافتد.
وقتی گفتند قرار است مراسم تشییع در قم برگزار شود، با بچهها صحبت کردیم. گفتیم ما هم باید حضور داشته باشیم. موکب را آماده کردیم. شاید کار ما خیلی بزرگ نباشد؛ چند لیوان چای، چند شربت و چند ساعت خدمت. اما همین که بتوانیم کنار مردم باشیم، برایمان ارزش دارد.
وقتی امروز اینجا میایستم و پرچم بحرین را کنار پرچمهای دیگر میبینم، بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که بعضی چیزها آدمها را به هم نزدیکتر از مرزها میکند. آدمهایی که از کشورهای مختلف آمدهاند، در یک لحظه کنار هم قرار گرفتهاند؛ برای یک باور، یک محبت و یک داغ مشترک.
راوی: سید علی عالمی
به قلم: رعنا مرادینسب
۱۴تیر۱۴۰۵/ قم
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah