eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
به مناسبت درگذشت پیرغلام امام حسین، ذاکر اهل بیت، علیرضا قهرمانی💔
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸 شهید احسان ماهرو بختیاری 🇮🇷 چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت نه و نیم صبح، خودم را به گلزار رساندم تا در مراسم تشییع پیکر شهید سرافراز که در بندرعباس به فیض شهادت نائل آمده بود، شرکت کنم. در ورودی گلزار، سیل جمعیت، تندی حرکت را از پاهایم گرفت. فاتحه اهل قبور را خواندم؛ خودم را به زیر سایه درختان رساندم. گرمای شدید، مسیر تشییع‌کنندگان را به طرف سایه درختان سوق می‌داد. فشردگی جمعیت مانع از حرکت به جلو می‌شد. صدای تلاوت قرآن را از بلندگوی محل تشییع شنیدم. برای اینکه به موقع خودم را برسانم، از قید سایه گذشتم. بعد از تلاوت قرآن، مارش نظامی زدند. یکی از فرماندهان خودش را معرفی کرد و با صدای رسا به شهید خیر مقدم گفت. به محض شنیدن اسم شهید و قرارگاه خاتم‌الانبیا، دلم زیر و رو شد. با خودم گفتم: «یکی دیگر از نیروهای کارآمد و انقلابی را از دست دادیم.» از اینکه در بندرعباس با آن گرمای شدید شهید شده بود، از ماندن در سایه خجالت کشیدم؛ جلوی آفتاب به استقبال پیکرش رفتم. نگاهم را به تابوتش دوختم؛ سلام کردم؛ فاتحه خواندم؛ در صف عزاداران قرار گرفتم و از یکی از بستگان شهید که چادرش را دور گردنش گره زده و شانه‌هایش را گل‌مالی کرده بود، دلجویی کردم. صورتش را خراشیده بود! بر سر و صورتش می‌زد؛ سن و سالی نداشت، ولی از بی‌قراری زیاد نفس کم آورده بود. دستانش را در دستم گرفتم تا خودزنی نکند. چشمانم به دنبال آب و سایه برایش دو دو می‌کرد. بی‌حالی و بی‌قراریش را نتوانستم کنترل کنم. چند نفر کمک کردند بلکه آرام شود. از بی‌قراری‌های او و دیگر اقوام شهید که همه گل‌مالی کرده و صورت‌شان را از شدت حزن خراشیده بودند، تاب‌آوری‌ام دوام نیاورد. دلم پر از بغض شد؛ بارانی شدم. از خداوند خواستم مواظب سربازان آقا امام زمان عجل‌الله تعالی فرج‌الشریف باشد تا از فراق‌شان بی‌قرار و بی‌تاب نشویم! 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۳۱تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
ساعت ۶ صبح؛ چند قدمیِ گیت‌های عراق... حاج‌آقا داخل موکب، میکروفن به دست، سفارش مهمی را برای ما زائرین یادآوری می‌کرد: ۱. سلام ما را به موکب‌های عراقی برسانید. ۲. بابت پذیرایی‌های صمیمانه و خالصانه‌شان از زائران، تشکر کنید. ۳. و از همه مهم‌تر، به خاطر حضورشان در تشییع «امام شهید»، قدردانشان باشید... من و دوستم، نیکا، این سفارش‌ها را با هم مرور می‌کردیم تا در شلوغی مسیر فراموشمان نشود. اما من، میان حرف‌های حاج‌آقا، به چیزی دیگر هم فکر می‌کردم... خیلی‌ها مثل او، دلشان زیارت اربعین می‌خواهد؛ اما می‌مانند تا خدمتگزار زائران سیدالشهدا(ع) باشند؛ از نیروهای نظامی و امنیتی گرفته تا کادر درمان و همه کسانی که برای آرامش و خدمت به زائران تلاش می‌کنند. شاید خودشان در مسیر نباشند؛ اما دلشان راهی کربلاست... و چه زیارتی زیباتر از خدمت به زائرِ حسین(ع)؟ 🥺💚 🔹زهرادلفانی 7مرداد1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
خب، حالا که سه تا اف35 رو ترکوندیم و سه تای دیگه رو داغون کردیم و چندتا از کادر عملیاتیش رو هم فرستادیم اون دنیا، بریم چندتا روایت بخونیم، روحمون تازه‌تر بشه!
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روز_اول ساعت ۶ صبح؛ چند قدمیِ گیت‌های عراق... حاج‌آقا داخل موکب، میکروفن به دست، سفارش مهمی را
نمی‌دانم انگیزه راننده عراقی از این کار چه بود! 😐 تا کرایه مسیر مهران تا نجف را گرفت، کولر را خاموش کرد. در گرمای ظهر، پنجره‌های ون تنها راه نجاتمان شد؛ از طرفی باد داغی که از پنجره به صورتمان می‌خورد، گرما را بیشتر می‌کرد. در حال سرچ کردن جمله «کولر را روشن کن» به عربی بودم (شَغِّل المُکَیِّف)، اما گفتنش هم فایده نداشت. مسافرها با اشاره منظور را رساندند که باز هم تغییری ایجاد نشد. شیطان هی وسوسه‌ام می‌کرد بروم دینارها را پس بگیرم و بگذارم لحظه آخر، یکی‌یکی بدهم دستش شاید کولر را روشن کند! ☺️😌 اما فکر که کردم، دیدم باید یادم باشد که اربعین سراسر امتحان است؛ امتحانِ تحملِ گرما، شلوغی، خستگی، بی‌خوابی و گاهی هم رفتار آدم‌ها با زبان و فرهنگ‌های مختلف. و به نظرم برنده‌ی این مسیر، کسی است که وسط همه‌ی این سختی‌ها، حواسش به اخلاقش هم باشد و یک خودسازی و تهذیب نفس هم داشته باشد. 🔹زهرا دلفانی 7مرداد1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اینجا مرز ندارد من ۳۵ ساله‌ام. خودم قم به دنیا آمدم، اما ریشه‌ام به بحرین برمی‌گردد. پدر و مادرم سال‌ها پیش، در دوران جنگ، آمدند ایران و ما همین‌جا ماندگار شدیم. من بحرین را بیشتر از خاطراتی می‌شناسم که از پدر و مادرم شنیدم؛ از آدم‌هایی که هنوز آنجا هستند و از کسانی که سال‌هاست دور از وطن زندگی می‌کنند. شاید برای همین است که وقتی اسم بحرین می‌آید، فقط برایم یک کشور نیست. پشت این اسم، آدم‌هایی هستند که بعضی‌هایشان هنوز درگیر سختی‌های خودشان‌اند. بعضی از دوستان و آشنایان ما دیگر حتی امکان برگشت ندارند. شرایطی پیش آمده که حتی هویت بعضی‌ها را از آن‌ها گرفته‌اند. این چند روز که موکب را برپا کردیم، بیشتر از همیشه فهمیدم که بعضی وقت‌ها مرزها واقعاً کنار می‌روند. اینجا دیگر کسی نمی‌پرسد تو ایرانی هستی یا بحرینی، افغانستانی هستی یا عراقی. همه آمده‌اند برای یک غم مشترک. کنار موکب ما، موکب کشورهای دیگر هم هست و آدم وقتی این صحنه را می‌بیند، تازه می‌فهمد وحدت یعنی چه. ما چند خانواده بحرینی هستیم که سال‌هاست در قم زندگی می‌کنیم. خیلی از بچه‌های موکب را از قدیم می‌شناسم. وقتی صحبت شد که باید کاری انجام بدهیم، لازم نبود کسی دنبال آدم بگردد. هرکس خودش آمد. یکی گفت چای می‌آورم، یکی گفت شربت آماده می‌کنم، یکی گفت فلان کار را انجام می‌دهم. همه می‌خواستند سهمی داشته باشند. من از بچگی با این فضا بزرگ شدم. پدرم زمان جنگ ایران و عراق در جبهه بود و همین باعث شد از همان سال‌ها با حال‌وهوای انقلاب و دفاع مقدس آشنا باشم. یادم هست از کودکی نسبت به رهبر انقلاب علاقه داشتم. این علاقه برای من مربوط به یک اتفاق خاص نبود؛ همیشه صحبت‌های ایشان را دنبال می‌کردم. وقتی خبر شهادت را شنیدم، ماه رمضان بود. نیمه‌شب بود و هنوز باورش سخت بود. بعد از سحر که خبر را اعلام کردند، انگار هیچ‌کس نتوانست در خانه بماند. من هم راهی حرم شدم. آنجا انگار یک ملت آمده بود تا بگوید این اتفاق برایش مهم است. جنگ را هم فقط از تلویزیون ندیدم. یک بار توی محدوده میدان رسالت که ساختمان مجلس خبرگان را زدند، با موتور در حال رفت‌وآمد بودم. چند ثانیه بعد از اینکه از آنجا رد شدم، انفجار اتفاق افتاد. موج انفجار من را هم گرفت. آن لحظه فهمیدم جنگ یعنی چه؛ یعنی یک لحظه که نمی‌دانی چند ثانیه بعد چه اتفاقی برایت می‌افتد. وقتی گفتند قرار است مراسم تشییع در قم برگزار شود، با بچه‌ها صحبت کردیم. گفتیم ما هم باید حضور داشته باشیم. موکب را آماده کردیم. شاید کار ما خیلی بزرگ نباشد؛ چند لیوان چای، چند شربت و چند ساعت خدمت. اما همین که بتوانیم کنار مردم باشیم، برایمان ارزش دارد. وقتی امروز اینجا می‌ایستم و پرچم بحرین را کنار پرچم‌های دیگر می‌بینم، بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنم که بعضی چیزها آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر از مرزها می‌کند. آدم‌هایی که از کشورهای مختلف آمده‌اند، در یک لحظه کنار هم قرار گرفته‌اند؛ برای یک باور، یک محبت و یک داغ مشترک. راوی: سید علی عالمی به قلم: رعنا مرادی‌نسب ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اربعین، یک قرار دیرینه است میان دل‌های بی‌قرار اربعین، فقط یک روز در تقویم نیست؛ یک قرار دیرینه است میان دل‌های بی‌قرار و جاده‌ای که به نام حسین بن علی علیه‌السلام معنا گرفته است. جاده‌ای که خاکش، غبار معمولی راه نیست؛ انگار ذره‌ذره‌اش با اشک، دعا، نذر، دلتنگی و عشق آمیخته شده. در این مسیر، آدم‌ها فقط راه نمی‌روند؛ هر قدم، شهادتی است بر اینکه هنوز نام حسین علیه‌السلام، قلب تاریخ را زنده نگه داشته است. در روزهایی که آفتاب، بی‌امان بر سر زائران می‌تابد و گرمای زمین از کف پا تا عمق جان بالا می‌آید، انبوهی از مردم از ایران، عراق، افغانستان، پاکستان، لبنان، بحرین، هند، آذربایجان، آفریقا و از گوشه‌وکنار جهان اسلام، پا در مسیر مشایه می‌گذارند. زبان‌ها متفاوت است، لباس‌ها گوناگون است، رنگ چهره‌ها و لهجه‌ها یکی نیست؛ اما همه یک ذکر مشترک دارند: یا حسین. در این مسیر، مرزها کم‌رنگ می‌شوند. کسی نمی‌پرسد از کجا آمده‌ای؛ می‌پرسند خسته‌ای؟ آب می‌خواهی؟ جای استراحت داری؟ اینجا انسان‌ها با محبت شناخته می‌شوند، نه با ملیت. در موکب‌ها، پیرمرد عراقی با دستانی پینه‌بسته، ظرف آب خنک را به زائری می‌دهد که شاید زبانش را نفهمد، اما اشک چشمش را خوب می‌فهمد. مادری، کودکش را در آغوش گرفته و آرام‌آرام قدم برمی‌دارد؛ جوانی، کوله‌بار سنگین رفیقش را بر دوش می‌کشد؛ پیرزنی با قامتی خمیده، عصا به دست، راهی را می‌رود که عشق برایش آسان کرده است. مشایه، نمایش بزرگ دلدادگی است؛ جایی که خستگی، معنای دیگری پیدا می‌کند. پاها تاول می‌زنند، شانه‌ها سنگین می‌شوند، آفتاب بر صورت‌ها می‌نشیند، اما دل‌ها سبک‌تر می‌شوند. انگار هر قدم، باری از غبار دنیا را از جان آدم برمی‌دارد. کسی در این راه، دنبال راحتی نیست؛ آمده است تا رنج را به عشق پیوند بزند. آمده است تا بفهماند محبت حسین علیه‌السلام، فقط در کلام نمی‌ماند؛ باید آن را با قدم‌ها نوشت. در میان این جمعیت بی‌انتها، هر کسی رازی با خود دارد. یکی برای شفای بیماری عزیزش آمده، یکی برای حاجتی که سال‌ها در سینه نگه داشته، یکی برای توبه، یکی برای آرامش، یکی برای شکر، و بسیاری نیز آمده‌اند برای زیارت به نیابت؛ به نیابت از پدر و مادر، از دوستان، از جاماندگان، از آنان که دلشان در این مسیر است اما پایشان نرسیده. اینجا زیارت، فقط زیارت یک نفر نیست؛ هر زائر، گاهی نماینده چندین دل مشتاق است. و چه زیباست آن‌گاه که زائر، در میان غبار راه، نام شهدا را با خود زمزمه می‌کند. شهیدانی که خود، راه کربلا را نه فقط با قدم، که با خون شناختند. آنان که درس آزادگی را از مکتب حسین علیه‌السلام آموختند و در روزگار خود، ادامه‌دهنده همان راه شدند. در مشایه، یاد شهدا با هر قدم زنده می‌شود؛ گویی زائران، پرچم ناتمام آنان را به دوش گرفته‌اند و به سمت حرم می‌برند. در این مسیر، نیابت از شهدا معنایی عمیق‌تر دارد. وقتی زائری می‌گوید: «این قدم‌ها به نیابت از شهدا»، یعنی من تنها نیامده‌ام. یعنی همراه من، نام‌هایی هستند که شاید در میان ما نیستند، اما حضورشان از بسیاری حاضران پررنگ‌تر است. یعنی این جاده، ادامه همان عهدی است که آنان با حسین علیه‌السلام بستند. یعنی کربلا، هنوز مقصد عاشقان شهادت و آزادگی است. و در میان این یادها، نام آقای شهید ایران نیز در دل‌ها زنده است؛ مردی که بسیاری او را با خستگی‌ناپذیری، خدمت، سفرهای پی‌درپی، حضور در میان مردم و دغدغه محرومان به یاد می‌آورند. زائری که قدم در راه اربعین می‌گذارد، می‌تواند زمزمه کند: «آقا جان، این زیارت به نیابت از شما؛ از طرف دلی که در راه خدمت آرام نمی‌گرفت، از طرف کسی که نامش با تلاش و مردم‌داری در ذهن‌ها ماند.» این جاده، دانشگاه صبر است. دانشگاه تواضع است. دانشگاه مهربانی است. در آن، ثروتمند و فقیر کنار هم می‌نشینند، مسئول و کارگر یک سفره دارند، کودک و پیر یک مقصد دارند. آنچه ارزش پیدا می‌کند، نه عنوان‌هاست و نه داشته‌ها؛ بلکه میزان عشقی است که انسان با خود آورده و خدمتی است که می‌تواند به دیگری بکند. در گرمای طاقت‌فرسا، وقتی زائری لیوان آبی به دست می‌گیرد، طعم آن فقط خنکی آب نیست؛ طعم کرامت است. وقتی کسی پاهای خسته زائری را ماساژ می‌دهد، آن صحنه فقط خدمت نیست؛ ترجمه عملی محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام است. اربعین یعنی همین؛ یعنی جهان، چهل روز پس از عاشورا، هنوز از داغ حسین علیه‌السلام آرام نگرفته است. یعنی عشق، راه می‌افتد. یعنی اشک، قدم می‌شود. یعنی هر زائر، روضه‌ای متحرک است. یعنی کربلا، فقط یک شهر نیست؛ قبله دل‌هایی است که می‌خواهند انسان‌تر برگردند. ✍🏻 فرحزاد جهانگیری ‌۹مرداد۱۴٠۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸🔸🔸ما جاماندگان اربعینیم؛ نه از راه، که از خویش جا مانده‌ایم. کاش حسین(ع) نگاهش را از ما نگیرد؛ شاید دل‌هایمان، پیش از قدم‌هایمان، به کربلا برسد... 📸 حنانه پاپی ۱۳مرداد۱۴۰۵/ خرم‌آباد/ پیاده‌روی جاماندگان اربعین 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah