eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از حال‌وهوای جاماندگان اربعین در خرم‌آباد ببینید 🔹حنانه پاپی 13مرداد1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قدر اذان بعضی موکب‌ها را از دور هم می‌شود شناخت؛ پرچمشان، شلوغی‌شان یا بوی غذا. اما اینجا، توی بلوار سمیه، کافی است به پرچم‌ها نگاه کنی؛ هر موکب تکه‌ای از یک کشور است. از آن‌جا که قم پر از افغانستانی است و همیشه افغانستان را نزدیک‌ترین همسایه فرهنگی خودمان دیده‌ام، اولش نمی‌دانستم قرار است حرف تازه‌ای بشنوم یا نه. اما اسم موکب، فارغ از پرچم افغانستان، توجهم را جلب کرد؛ «موکب سادات تیوه‌تاش». چند جوان مشغول بستن بنرها و جابه‌جا کردن وسایل بودند و چند کودک هم میانشان می‌دویدند. سراغ مسئول موکب را گرفتم. مردی با قد متوسط و چفیه‌ای مشکی روی سر، جلو آمد و خودش را معرفی کرد؛ «سید احمد اعلمی، متولد قم، فرزند خانواده‌ای افغانستانی که سال‌های اول انقلاب به ایران آمدند.» هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدم «تیوه‌تاش» نام روستایی قدیمی در شمال افغانستان است؛ منطقه‌ای که همه ساکنانش سادات طباطبایی‌اند. گفت: «نه از غریبه دختر می‌گیریم، نه به غریبه دختر می‌دیم.» از جمعیتشان پرسیدم. گفت: «الان حدود هزار و پنجاه خانواده از اهالی تیوه‌تاش توی قم زندگی می‌کنن؛ یعنی نزدیک هفت‌هشت هزار نفر.» وقتی از افغانستان حرف می‌زد، تصویر دیگری از کشورش نشانم می‌داد؛ می‌گفت: «خیال نکنید افغانستان چون جنگ‌زده است، بیابون بی‌آب‌وعلفه. ولایت ما خیلی سرسبز و پرمحصول بود.» اما همین سرسبزی، سال‌ها رنگ آرامش ندیده بود. از درگیری‌های گذشته با حکومت‌های ضدشیعه گفت، از حمله به منطقه‌شان و از روزهایی که شیعه بودن خودش جرم بود. بعد حرف رسید به طالبان. گفتم: «می‌گن طالبان نسبت به قبل روشن‌فکرتر شده.» لبخند تلخی زد و گفت: «کدوم روشن‌فکری؟ هنوز زن‌ها برای بیرون رفتن محدودیت دارن، درس خوندن که دیگه هیچ. اگر شیعه باشی، حقی از زندگی نداری.» بعد رسید به پدرش که سال ۱۳۵۷، به محض شنیدن خبر پیروزی انقلاب، همراه تعدادی از بستگانش راهی ایران شد؛ فقط برای زندگی در کشوری که پرچمدار تشیع بود. می‌گفت: «فقط به عشق اینکه توی اذانِ مسجدها می‌گن اشهد ان علیاً ولی‌الله.» می‌گفت اقوامشان دوشادوش مردم ایران به جبهه رفتند و شهید دادند. خودش هم میان همان روزهای جنگ به دنیا آمده بود؛ نسلی که به قول خودش با صدای امام خمینی و بعد رهبر انقلاب بزرگ شده بود. جنگ سی‌وسه‌روزه لبنان برایش نقطه عطف بود و بعد از آن، مسئله مقاومت را جدی‌تر دنبال کرده بود. وقتی جنگ سوریه شروع شد، چند نفر از جوان‌های فامیلشان راهی سوریه شدند و شهید و اسیر داده بودند. با تعجب پرسیدم: «اسیرها را بعداً آزاد کردند؟» گفت: «نه خواهر من! آزادی چیه؟ اینا فرار کردن.» از امروز افغانستان هم گفت. از اینکه عزاداری محرم هر روز سخت‌تر می‌شود. از تماس‌های فامیل که با گریه تعریف می‌کنند پرچم‌های امام حسین(ع) را پاره کرده‌اند. می‌گفت همین یکی دو ماه قبل، دوباره به منطقه‌شان حمله شده و مردم را به رگبار بسته‌اند. بیشتر از همه، دلش برای دخترهایی می‌سوخت که دیگر اجازه درس خواندن ندارند. می‌گفت اگر این وضع ادامه پیدا کند، چند سال دیگر حتی پزشک زن هم برای درمان زنان افغانستان نخواهد ماند. کارگر ساختمان بود و این را با افتخار می‌گفت؛ انگار ادامه همان راهی بود که پدرش انتخاب کرده بود. کم‌کم حرف رسید به جنگ اخیر و شهادت رهبر انقلاب. چند بار مکث کرد. گفت هنوز هم یاد آن سحر برایش سخت است؛ سحری که مادر همسرش زنگ زد و گفت تلویزیون را روشن کنند. بعد آرام گفت: «سه شبانه‌روز فقط گریه می‌کردیم.» با این حال، هیچ نگرانی‌ای از آینده ایران نداشت. می‌گفت تفاوت ایران با کشورهایی مثل افغانستان و لیبی، در ساختار آن است؛ اینکه اگر فرمانده‌ای از میان برود، نفر بعدی وظیفه‌اش را می‌داند و کار زمین نمی‌ماند. آخر سر از موکبشان گفت؛ موکبی که با وجود تنگنای مالی، مواد غذایی‌اش را نسیه خریده‌اند تا در روزهای عزای مردم ایران کنارشان باشند. سی‌وپنج خادم، از کودک هفت‌ساله تا مرد پنجاه‌وپنج‌ساله، همه از همان طایفه تیوه‌تاش. پای ثابت تجمعات شبانه هم بودند. پرسیدم: «خسته نمی‌شید؟» گفت: «هر شب با انگیزه بیشتری می‌آییم. همه دنیا منتظرن ببینن ما کی خسته می‌شیم.» بعد از این گفت‌وگو به نظرم آمد ما از هزینه‌زا بودن انتخاب مذهب تشیع در اطرافمان غفلت کرده بودیم چون غرق در نعمتش بودیم و دیگران قدرش را بیش از ما شناخته بودند. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۱۴تیر۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah