11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از حالوهوای جاماندگان اربعین در خرمآباد ببینید
🔹حنانه پاپی
13مرداد1405
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قدر اذان
بعضی موکبها را از دور هم میشود شناخت؛ پرچمشان، شلوغیشان یا بوی غذا. اما اینجا، توی بلوار سمیه، کافی است به پرچمها نگاه کنی؛ هر موکب تکهای از یک کشور است. از آنجا که قم پر از افغانستانی است و همیشه افغانستان را نزدیکترین همسایه فرهنگی خودمان دیدهام، اولش نمیدانستم قرار است حرف تازهای بشنوم یا نه. اما اسم موکب، فارغ از پرچم افغانستان، توجهم را جلب کرد؛ «موکب سادات تیوهتاش».
چند جوان مشغول بستن بنرها و جابهجا کردن وسایل بودند و چند کودک هم میانشان میدویدند. سراغ مسئول موکب را گرفتم. مردی با قد متوسط و چفیهای مشکی روی سر، جلو آمد و خودش را معرفی کرد؛ «سید احمد اعلمی، متولد قم، فرزند خانوادهای افغانستانی که سالهای اول انقلاب به ایران آمدند.»
هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدم «تیوهتاش» نام روستایی قدیمی در شمال افغانستان است؛ منطقهای که همه ساکنانش سادات طباطباییاند. گفت: «نه از غریبه دختر میگیریم، نه به غریبه دختر میدیم.» از جمعیتشان پرسیدم. گفت: «الان حدود هزار و پنجاه خانواده از اهالی تیوهتاش توی قم زندگی میکنن؛ یعنی نزدیک هفتهشت هزار نفر.»
وقتی از افغانستان حرف میزد، تصویر دیگری از کشورش نشانم میداد؛ میگفت: «خیال نکنید افغانستان چون جنگزده است، بیابون بیآبوعلفه. ولایت ما خیلی سرسبز و پرمحصول بود.»
اما همین سرسبزی، سالها رنگ آرامش ندیده بود. از درگیریهای گذشته با حکومتهای ضدشیعه گفت، از حمله به منطقهشان و از روزهایی که شیعه بودن خودش جرم بود. بعد حرف رسید به طالبان. گفتم: «میگن طالبان نسبت به قبل روشنفکرتر شده.» لبخند تلخی زد و گفت: «کدوم روشنفکری؟ هنوز زنها برای بیرون رفتن محدودیت دارن، درس خوندن که دیگه هیچ. اگر شیعه باشی، حقی از زندگی نداری.»
بعد رسید به پدرش که سال ۱۳۵۷، به محض شنیدن خبر پیروزی انقلاب، همراه تعدادی از بستگانش راهی ایران شد؛ فقط برای زندگی در کشوری که پرچمدار تشیع بود. میگفت: «فقط به عشق اینکه توی اذانِ مسجدها میگن اشهد ان علیاً ولیالله.»
میگفت اقوامشان دوشادوش مردم ایران به جبهه رفتند و شهید دادند. خودش هم میان همان روزهای جنگ به دنیا آمده بود؛ نسلی که به قول خودش با صدای امام خمینی و بعد رهبر انقلاب بزرگ شده بود. جنگ سیوسهروزه لبنان برایش نقطه عطف بود و بعد از آن، مسئله مقاومت را جدیتر دنبال کرده بود. وقتی جنگ سوریه شروع شد، چند نفر از جوانهای فامیلشان راهی سوریه شدند و شهید و اسیر داده بودند.
با تعجب پرسیدم: «اسیرها را بعداً آزاد کردند؟» گفت: «نه خواهر من! آزادی چیه؟ اینا فرار کردن.»
از امروز افغانستان هم گفت. از اینکه عزاداری محرم هر روز سختتر میشود. از تماسهای فامیل که با گریه تعریف میکنند پرچمهای امام حسین(ع) را پاره کردهاند. میگفت همین یکی دو ماه قبل، دوباره به منطقهشان حمله شده و مردم را به رگبار بستهاند. بیشتر از همه، دلش برای دخترهایی میسوخت که دیگر اجازه درس خواندن ندارند. میگفت اگر این وضع ادامه پیدا کند، چند سال دیگر حتی پزشک زن هم برای درمان زنان افغانستان نخواهد ماند.
کارگر ساختمان بود و این را با افتخار میگفت؛ انگار ادامه همان راهی بود که پدرش انتخاب کرده بود. کمکم حرف رسید به جنگ اخیر و شهادت رهبر انقلاب. چند بار مکث کرد. گفت هنوز هم یاد آن سحر برایش سخت است؛ سحری که مادر همسرش زنگ زد و گفت تلویزیون را روشن کنند. بعد آرام گفت: «سه شبانهروز فقط گریه میکردیم.»
با این حال، هیچ نگرانیای از آینده ایران نداشت. میگفت تفاوت ایران با کشورهایی مثل افغانستان و لیبی، در ساختار آن است؛ اینکه اگر فرماندهای از میان برود، نفر بعدی وظیفهاش را میداند و کار زمین نمیماند.
آخر سر از موکبشان گفت؛ موکبی که با وجود تنگنای مالی، مواد غذاییاش را نسیه خریدهاند تا در روزهای عزای مردم ایران کنارشان باشند. سیوپنج خادم، از کودک هفتساله تا مرد پنجاهوپنجساله، همه از همان طایفه تیوهتاش.
پای ثابت تجمعات شبانه هم بودند. پرسیدم: «خسته نمیشید؟»
گفت: «هر شب با انگیزه بیشتری میآییم. همه دنیا منتظرن ببینن ما کی خسته میشیم.» بعد از این گفتوگو به نظرم آمد ما از هزینهزا بودن انتخاب مذهب تشیع در اطرافمان غفلت کرده بودیم چون غرق در نعمتش بودیم و دیگران قدرش را بیش از ما شناخته بودند.
🔹رعنا مرادینسب
۱۴تیر۱۴۰۵/ قم
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸تکیه آدمهای واقعی
دو سه سال قبل، اسنپ که میخواست ترافیک را دور بزند، انداخت توی کوچه فرعی. سرازیری را که میرفت پایین، چشمم به تابلوی تکیه افتاده بود؛ اما گذرم به داخلش نه. این را شب دوم یادم آمد. وقتی با نصرتی وسط سربالایی کوچه بودیم.
شب اول، رفتنمان اتفاقی شد؛ رفتن من البته؛ وگرنه نصرتی و باباش، مشتری چندسالهی تکیهاند.
تکیهی آقا امام حسن (جان) مجتبی. و قدمتش از دههی پنجاه که ابتدا زنانه بوده و سال ۸۱ مردانه شده.
شب اولِ من، شب هشتم هیئت بود. دو نفر دم در خوشآمد میگفتند. دست دادیم و رفتیم داخل. سمت چپ جاکفشی بود و سمت راست آشپزخانه. جای آش، چای میپختند البته؛ پختن که دم انداختن یعنی.
دورتادور صندلی پلاستیکی چیده بودند و رویشان کلی آدم واقعی نشسته بود. پیرمرد یعنی. اکثرا البته.
به حکم جوانی و نبود صندلی خالی، وسط تکیه، روی زمین نشستیم. فیالفور مرد میانسالِ کلاه به سری با سبیل دستهموتوری، سینی چایی را گرفت جلویمان. استکانهای شیشهای دستهدار با ذکر سلام بر حسین. به حکم چای روضه بودن دوتا قند انداختم توی چایی و برشداشتم. برعکس البته. اول برداشتمش، بعد قندها را انداختم تویش.
تا قندها حل شوند، چشمم گشت توی تکیه. پیرمردها آشنا بودند. یعنی من میشناختمشان. قدیمکسبهی شهر بودند.
دیوار روبرویی به حرم امامزادهها میزد. ضریح استیل طلایی رنگی که توی دیوار کار گذاشته بودند؛ با نور سبز سیدی اطرافش. و سمت دیگر تابلویی چوبی با همان نورهای سبز و تصویر کاشیکاری شده حرم پیامبر کنارش. و طرف دیگر تابلوی عکسهای یادگاری. عکس اعضای هیئت با یکدیگر و عکس آقای حاتمیان، بانی هیئت، با نجمالدین شریعتی و اسلامیِ مجری و آهنگران و سید نواب خودمان. و بالای همه، عکس آقا و امام. و کنارش قفسهای به طرح پر علامت، پر از چراغهای لالهی قدیمی؛ همه سبز و اکثرا روشن. و تریبونی همان سمت ضریح مانند. و میزی کنارش. و مجری، پیرمردی کتشلواری که شعری میخواند و حدیثی میگفت و از مداحان دعوت میکرد برای خواندن. و مداحان، یکییکی میآمدند پشت تریبون به چند دقیقهای روضه و نوحه. و نوحهها همه قدیمی. مثل سینهزنها. و همه ذکرها را بلد بودند و دم میگرفتند به دعوت مداح. و هر شب، هر تعداد مداح که توی مجلس بود میخواند؛ هرچقدر که وقت اجازه میداد. و پایان آخرین مداحی، شربت آبلیموی تازه میچرخاندند بین جمعیت. و تازه سخنران از راه میرسید. و نیمساعتی هم او وعظ میکرد. و آخرش پیرمرد مجری، دعایی میکرد و صلواتی میگرفت برای بانی و رفتگان جمع حاضر و که و که. و اعلام اینکه تکیه از ساعت هشتونیم باز است و تا 9 زیارت عاشورا میخوانند و آقایان مداح لطف کنند، زودتر بیایند. و همه را به اسم میشناخت و به مناسبتی، اسمی میبرد از هر کسی و مثالی میزد. و مثلاً اشاره کرد به نصرتی و پدرش که ورزشکارند. و مثالش چه بود را یادم رفته.
پایان مراسم هم پذیرایی شیر گرم بود و کلوچه. و نصرتی میگفت، ثابت هر شب است. و شب بعد هم که رفتیم ترتیب، همین بود که ذکرش رفت. و اگرچه سلیقهام در هیئت، چیز دیگری است، اما این جمع، پیرمردها هم صفایی داشت.
🔹امین ماکیانی
دهه سوم محرم۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah