راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸تکیه آدمهای واقعی
دو سه سال قبل، اسنپ که میخواست ترافیک را دور بزند، انداخت توی کوچه فرعی. سرازیری را که میرفت پایین، چشمم به تابلوی تکیه افتاده بود؛ اما گذرم به داخلش نه. این را شب دوم یادم آمد. وقتی با نصرتی وسط سربالایی کوچه بودیم.
شب اول، رفتنمان اتفاقی شد؛ رفتن من البته؛ وگرنه نصرتی و باباش، مشتری چندسالهی تکیهاند.
تکیهی آقا امام حسن (جان) مجتبی. و قدمتش از دههی پنجاه که ابتدا زنانه بوده و سال ۸۱ مردانه شده.
شب اولِ من، شب هشتم هیئت بود. دو نفر دم در خوشآمد میگفتند. دست دادیم و رفتیم داخل. سمت چپ جاکفشی بود و سمت راست آشپزخانه. جای آش، چای میپختند البته؛ پختن که دم انداختن یعنی.
دورتادور صندلی پلاستیکی چیده بودند و رویشان کلی آدم واقعی نشسته بود. پیرمرد یعنی. اکثرا البته.
به حکم جوانی و نبود صندلی خالی، وسط تکیه، روی زمین نشستیم. فیالفور مرد میانسالِ کلاه به سری با سبیل دستهموتوری، سینی چایی را گرفت جلویمان. استکانهای شیشهای دستهدار با ذکر سلام بر حسین. به حکم چای روضه بودن دوتا قند انداختم توی چایی و برشداشتم. برعکس البته. اول برداشتمش، بعد قندها را انداختم تویش.
تا قندها حل شوند، چشمم گشت توی تکیه. پیرمردها آشنا بودند. یعنی من میشناختمشان. قدیمکسبهی شهر بودند.
دیوار روبرویی به حرم امامزادهها میزد. ضریح استیل طلایی رنگی که توی دیوار کار گذاشته بودند؛ با نور سبز سیدی اطرافش. و سمت دیگر تابلویی چوبی با همان نورهای سبز و تصویر کاشیکاری شده حرم پیامبر کنارش. و طرف دیگر تابلوی عکسهای یادگاری. عکس اعضای هیئت با یکدیگر و عکس آقای حاتمیان، بانی هیئت، با نجمالدین شریعتی و اسلامیِ مجری و آهنگران و سید نواب خودمان. و بالای همه، عکس آقا و امام. و کنارش قفسهای به طرح پر علامت، پر از چراغهای لالهی قدیمی؛ همه سبز و اکثرا روشن. و تریبونی همان سمت ضریح مانند. و میزی کنارش. و مجری، پیرمردی کتشلواری که شعری میخواند و حدیثی میگفت و از مداحان دعوت میکرد برای خواندن. و مداحان، یکییکی میآمدند پشت تریبون به چند دقیقهای روضه و نوحه. و نوحهها همه قدیمی. مثل سینهزنها. و همه ذکرها را بلد بودند و دم میگرفتند به دعوت مداح. و هر شب، هر تعداد مداح که توی مجلس بود میخواند؛ هرچقدر که وقت اجازه میداد. و پایان آخرین مداحی، شربت آبلیموی تازه میچرخاندند بین جمعیت. و تازه سخنران از راه میرسید. و نیمساعتی هم او وعظ میکرد. و آخرش پیرمرد مجری، دعایی میکرد و صلواتی میگرفت برای بانی و رفتگان جمع حاضر و که و که. و اعلام اینکه تکیه از ساعت هشتونیم باز است و تا 9 زیارت عاشورا میخوانند و آقایان مداح لطف کنند، زودتر بیایند. و همه را به اسم میشناخت و به مناسبتی، اسمی میبرد از هر کسی و مثالی میزد. و مثلاً اشاره کرد به نصرتی و پدرش که ورزشکارند. و مثالش چه بود را یادم رفته.
پایان مراسم هم پذیرایی شیر گرم بود و کلوچه. و نصرتی میگفت، ثابت هر شب است. و شب بعد هم که رفتیم ترتیب، همین بود که ذکرش رفت. و اگرچه سلیقهام در هیئت، چیز دیگری است، اما این جمع، پیرمردها هم صفایی داشت.
🔹امین ماکیانی
دهه سوم محرم۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اربعین مصداق آیه "اِذا وَقَعَت الواقعه" است.
حالوهوای اربعین امسال، بهخاطر اتفاقات و مسائل کشور، با سالهای گذشته خیلی فرق داشت.
ایرانیها هر فرصتی که پیدا میکردند، شروع به شعار دادن میکردند و مردم هم با صدای بلند و جانانه جواب میدادند:
«ابالفضل علمدار، خامنهای نگهدار...»
صدای جمعیت بیشتر بلند میشد؛ وقتی که هرچه فریاد داریم باید بر سر آمریکا بزنیم:
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل
بعد کلی انتظار، چشمم به درِ طلاییِ نزدیک ضریح افتاد...
همهی شلوغیها، گرما، خستگی و صداهای اطراف، برای چند لحظه از یادم رفت...
و یاد این جمله شاعر افتادم:
«ما عشق را پشتِ درِ این خانه دیدیم...
زهرا در آتش بود و حیدر داشت میسوخت...»😭🖤
و آنجا، کنار حرم امیرالمؤمنین، تازه فهمیدم بعضی جملهها را نه باید شنید و نه خواند...
باید روبهروی صاحبش ایستاد و با تمام دل حسش کرد...😭
سه ساعت و نیم انتظار، گرما، فشار جمعیت و خستگی...
همه سخت بود؛ اما وقتی مقصد، امیرالمؤمنین باشد، دل طاقت میآورد...
🔹زهرا دلفانی
اربعین۱۴۰۵
#اربعین_حسینی
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
تقدیم با احترام از طرف جاماندهای از جاماندگان اربعین
🔸اربعینی دیگر...
موقع برگشتن از کربلا، روز آخر، کربلاییهای حسینیهٔ ابومرتجی همه در یک ردیف کنار دیوار مینشینند. اولش که نگاهشان میکنی، فکر میکنی یک رسم هرساله دارند. رسم است یا هر چه... زائران همهٔ روز آخر سفر پیادهروی اربعین در یک ردیف کنار دیوار مینشینند و تکیه میزنند به دیوار. هر که را میبینی، دارد خودش را میان زائران ردیفشدهٔ کنار دیوار جابهجا میکند. بعد خوب که نگاهشان میکنی، در چهرهٔ همهشان غم میبینی. نفست تنگ میشود از غمی که دارند. حق دارد نفس که تنگ شود؛ آنقدر که جای همهٔ نداشتههایت، همهٔ آنچه را که فقط تعریفش را در روضهها شنیدهای، در تن و بدنت درد بگیرد و زیر لب بگویی: «چقدر جای یک خواهر و برادر خالی است» در گوشهگوشهٔ دنیا.
و آرزو کنی کاش زمین نه، زمان نه، کاش آسمان هم کربلا باشد و هر روز اربعین باشد.
کربلا باشد تا برادری حقطلب نگذارد حرف حق زمین بماند. اربعین باشد تا خواهری حقشناس برگردد به حق و حقیقت.
همانجا میان زائران دست به دعا برمیداری و دستِ نفس تنگ و خستهٔ خودت و هر زائری را میگیری و در دست حق و حقیقت میگذاری، تا رهایمان کنند؛ تا پر و بالی دوباره بگیریم تا رهایی، تا تازه شویم مثل حق و حقیقت، تا اربعینی دیگر...
صل الله علیک یا سیدالشهدا، یا امام حسین علیهالسلام 🌷🌷
🔹مرضیه کرنوکر
۱۵مرداد۱۴۰۵
#اربعین_حسینی
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah