eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دانم روایت محسوب می‌شود یا نه، ولی بسم الله... توی هیئت نشسته‌ایم و داریم سینه می‌زنیم. یکهو نوحه‌خوان می‌گوید به یاد شهید که سال پیش خادم این موکب بوده و امسال بین ما نیست... بعد تمام شدن جمله‌اش دوستان شهید و بچه‌های هیئت به یاد شهید صدای سینه زدن‌هاشان بالا می‌رود و صدای گریه‌هاشان تا فلک می‌رسد... خب پارسال همین روزها بوده که کنار رفیق شهیدشان سینه زده می‌زده‌اند؛ و امسال او خوشبخت شد و رفقایش را تنها گذاشت... همین طور با قلبی شکسته و آتش گرفته از غم محرم و مظلومیت امام حسین و غم شهادت جوانانی بودم که پرپر شده‌اند و غم مردم کشورمان با وضعیتی که دچارش شده‌اند توی فکر بودم و زل زده بودم به سقف که با صدای مداح به خودم آمدم. _ این دلنوشته رو دیروز توی تشییع یه شهید از دل و جونم خوندم و حالا بازم می‌خونم... تندی گوشی موبایلم را برداشتم و زدم روی ضبط صدا تا موقع نوشتن روایت یادم باشد که چه گفت و چه شد... _ جوم خینی ته بو کِردمَه کُر نازارم شهیدِت کِردنه یل دلدارِم فدای آخِرین وِداع تو روله آرزو دارِم یه گل هنی بینمت دالکت میمیره دِ ای عذاب و غَمِت ای خدا هیچ بوعه‌ای داغ کُرِش نینَه فدایی وِطَن اِ کُـر نازِنینِم پاره پاره بدن لاله‌ی غرق خینِم بسیجی سپاهی ارتش و انتظامی فدایی کِردیتَه جون عزیز گرامی وه سیقه قامت دلاورت اِ برار پهلوون رَشید عرصه‌ی رزم و پیکار جومه خینی ته بو کِردمَه کُر نازارم.... هر بندی را که مداح می‌خواند صدای دست زدن مردان هیئت و پسران جوان بالاتر می‌رفت. با بغضی که ته گلوی‌شان با یاد رفیق شهیدشان بود بلند می‌خوا‌ندند و داد می‌زدند. باز هم رفتم توی فکر. فکر می‌کردم به اینکه پارسال شهید عباسی بین این پسرها بوده و شاید داشته همچین نوحه‌هایی را می‌خوانده؛ ولی امسال رفقایش به یاد او این نوحه را می‌خوانند. داشتم فکر می‌کردم که حتی شاید دارد ذهن من را هم می‌خواند که دارم با تمام وجود به او فکر می‌کنم. داشتم به مظلومیت مادر و همسرش فکر می‌کردم. غرق خیال و فکر شدم که یک دفعه چراغ‌ها را روشن کردند و گفتن با فاتحه‌ای روح این شهید گرامی را شاد کنیم... خودم را جمع و جور کردم که از موکب بیایم بیرون. از اعماق وجودم از این شهید خواستم که دستم را بگیرد؛ کمکم کند و مرا سر مزار نورانیی‌اش دعوت کند... 🔹گُـــــــــمنام 8تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
بچه که بودم، از مادرم خواستم که مرا به گلزار شهدا ببرد. مادرم بی‌درنگ قبول کرد. وارد گلزار شهدا شدیم. تا به حال قبرستانی به این مرتبی ندیده بودم. قبرها در ردیف‌های مرتب، زیر سایه درخت‌های فراوان گلزار بودند. هوا بسیار خنک‌تر از بیرون بود. عکس شهدا بالای قبرها بود. بعضی‌ها خیلی کم‌سن‌وسال به نظر می‌رسیدند. به مادرم گفتم: «احساس خاصی دارم، فکر می‌کنم جای غریبی‌ام.» مادر گفت: «این‌ها همه جوون‌هایی هستند که تو جنگ تحمیلی با دشمنا جنگیدن. صدام خیلی جنایتکار بود و می‌خواست صاحب خاک ایران بشه. این شهدا از جون گذشتن و ایران رو مقابل دشمن حفظ کردن. بعضی از این‌ها نوجوون بودن و چهارده پانزده ساله؛ بعضی‌ها هم پیر و پا به‌سن‌گذاشته. پیر و جوون برای دفاع از کشور متحد شدند. این‌ها قهرمانن.» پرسیدم: «مادر، از فامیل‌های ما کسی به جنگ نرفت؟» مادر گفت: «چرا دخترم، ما شهید هم دادیم. ، دایی پدرت بود. خیلی جوون بود که به جبهه رفت و شهید شد. دایی‌ها و پدرت هم رزمنده بودند.» همین که گفت پدرت هم رزمنده بوده، احساس غرور کردم. پس پدر من هم از مردان شجاع زمان خود بوده است. همین که به خانه رسیدیم، از پدرم درباره جبهه پرسیدم و از جنگ. آلبوم بزرگی آورد و عکس خودش در کنار هم‌رزمانش را نشانم داد. پدرم را نشناختم. بعد از اینکه عکسش را نشانم داد، با تعجب پرسیدم: «این که شبیه تو نیست!» پدرم خندید و گفت: «خب، اون موقع ۱۶ سالم بود، الان بزرگ شدم و صورتم تغییر کرده.» در هیچ‌کدام از عکس‌ها، روی صورت رزمنده‌ها نشانه‌ای از ترس دیده نمی‌شد. بیشترشان روی لب، لبخند داشتند. از پدرم پرسیدم: «مگه جنگ نبودید؟ چرا توی عکس‌ها می‌خندید؟» پاسخ داد: «خب، ما تو جبهه زندگی می‌کردیم. گاهی می‌خندیدیم، گاهی وقتی دوستمون جلوی چشم‌مون شهید می‌شد، گریه می‌کردیم. ولی با این حال استقامت می‌کردیم. پای وطن در میون بود.» پدرم بعد از جبهه، به خدمت ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمده بود. شاید به همین خاطر است که من این‌قدر به ارتش ارادت دارم، مخصوصاً آن شعارشان که می‌گویند: «ارتش فدای ملت.» امروز اما، من جنگ تحمیلی را با چشم‌های خودم دیدم. زمانی که همه ایران خواب بود، یک جنایتکار دیگر به نام اسرائیل، فرماندهان را ترور کرد. به پایگاه‌های هوایی و پادگان‌های کشور حمله کرد. دانشمندان ایران را ترور کرد. به مردم غیرنظامی هم آسیب رساند و آن‌ها را شهید کرد، حتی زنان و کودکان را. به انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز حمله کرد. قصد فلج کردن ایران را داشت. رؤیای به‌دست آوردن خاک ایران را در سر داشت. نظامی و غیرنظامی روبه‌روی او ایستادند. امروز باز ایران در راه وطن شهید داد. من به احترام شهدا، همراه مادر به گلزار شهدا آمدم. در بین شهدا، جوانانی هستند که سنشان خیلی از من کمتر است. آن‌هایی که فرصت رسیدن به آرزوهایشان را نداشتند و در میانه راه پرواز کردند. تازه‌عروس‌هایی که تازه داماد از دست داده‌اند. کودکانی که پدرانشان را از دست داده‌اند. مادران و پدرانی که جگرگوشه خود را به وطن هدیه داده‌اند و شهادت را به عزیزان ازدست‌رفته‌شان تبریک می‌گویند. از وقتی که پدرم را از دست دادم، از دست دادن را عمیقا احساس می‌کنم. دلم می‌لرزد، چشم‌هایم می‌بارند، خونم به جوش آمده... به کدامین گناه؟ 🔹زینب پناهی 8تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
صبح زود با هیجان به مدرسه رفتم. چون عضو گروه سرود پیشتازان بودیم، از طرف آموزش و پرورش قرعه‌کشی کرده بودند و اسم من برای بازدید از هوافضا درآمده بود. اصلاً نمی‌دانستم هوافضا چیست و چه جایی است. ساعت هفت صبح با مدیر، معاون و یکی از معلم‌ها سوار دو اتوبوس شدیم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم، یک پاسدار برایمان توضیح داد: «اینجا کوچه‌ای داریم به نام الف دزفول. این اسم رو گذاشتیم چون تو جنگ، عراقی‌ها اول به دزفول و اندیمشک موشک زدند.» داخل کوچه که رفتیم، پر بود از موشک‌ها و پهپادهای مختلف. خیلی جالب بود! بعد به قسمتی رفتیم که عکس‌هایی از مدارس جنگ‌زده نشان می‌داد. کتاب‌ها و دفترهای دانش‌آموزان روی زمین پخش شده بود. دیدن این صحنه‌ها واقعاً ناراحت‌کننده بود. پاسدار درباره عملیات «وعده صادق ۲» برایمان توضیح داد و گفت: «تو این عملیات از موشک‌های خیبرشکن، رضوان، عماد، قدر و موشک هایپرسونیک استفاده کردیم.» توی چند قسمت تابلوهای هوشمندی گذاشته بودند که اطلاعات موشک‌ها را نشان می‌داد. ما هم با دقت یادداشت می‌کردیم. بعد قسمت پهپادها را دیدیم و به محوطه‌ای رفتیم که هواپیما و هلیکوپتر داشت. صداوسیما هم آمده بود و از ما فیلم گرفت. آخرش هم با ادای احترام نظامی خداحافظی کردیم. وقتی به خانه رسیدم، کلی ذوق داشتم و همه چیز را برای عمه‌ها و عموهایم در گروه خانوادگی تعریف کردم تا خوشحالشان کنم. بعد از مدتی که مدرسه تعطیل شد، وقتی اسرائیل حمله کرد و عکس‌ها را دیدم، شک کردم شاید آن پاسدار مهربان، سردار حاجی‌زاده بوده و ما او را نشناخته‌ایم. برای همین خیلی ناراحت شدم و مدام تکرار می‌کردم که: «الان دیگه وقتشه. وقت انتقام.» هر بار که صدای پدافند نزدیک خانه‌مان بلند می‌شد شعار می‌دادم: «مرگ بر اسراییل.» دلم می‌خواست به سزای کارهایشان برسند. 🔹فاطمه مرادی ۸تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
به چهره‌های زیبایشان بنگر و طلعت خورشید امید و انتظار را در آسمان چشمانشان‌ تماشا كن و قله‌های فتح را در قامت بلند و استوارشان ببین و رایحه‌ی بهشتی ایمان را از روضه‌ی وجودشان ببوی و چتر نصرت خدا را بر فرازشان دریاب و یقین كن كه كار ظلم دیر یا زود یكسره خواهد شد. 🔹سید مرتضی آوینی پ.ن: آخرین عکس سید مهدی موسوی، قبل از شهادت 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
✨ خطبه ۱۰ نهج البلاغه 💢 آگاهی امام برای مقابله با اصحاب جمل 🔷 آگاه باشید که شیطان حزبش را جمع کرده، و (در جنگ جمل) افراد سواره و پیاده خود را حاضر آورده، بی‌تردید من بصیرتم را با خود دارم. هرگز حقیقت را بر خود مشتبه نساختم، و کسی نیز آن را بر من مشتبه نکرد. به خدا سوگند، حوضی(از جنگ و پیکار) برایشان پر سازم که آبکش آن خودم باشم، چنان که اگر در آن افتند نتوانند بیرون آیند، و اگر از آن بیرون آیند دیگر خیال بازگشت به آن در سر نپرورند. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته کاش می‌شد اخبار امشب را نگاه می‌کردیم و مجری می‌گفت: سردار حاجی زاده، فرمانده هوافضا سپاه پاسداران پاسخ کوبنده‌ای به تهدیدات ترامپ و نتانیاهو دادند. کاش می‌شد دوباره با دیدن لبخند زیبای لبانش امیدوار شویم که حاجی حواسش به آسمان ایران هست. آخ، کجاست آن خنده‌های زیبا و پرغرور؟ خودت بگو آقا امیرعلی با خاطراتت چکار کنیم؟ ما خیلی مدیونت هستیم؛ به اندازه ۶۳ سال عمر پربرکتت بدهکاریم به تو؛ بابت بودنت و افتخاراتی که برایمان رقم زدی. چه کنیم که باید واقعیت را قبول کرد؛ شما باصلابت، استوار و بااقتدار رفتی و ما ماندیم وجای خالی شما و راهت که ادامه دارد. یاد آن روزی میفتم که آبرویت را با خدا معامله کردی و گفتی: «گردن من از مو باریکتر...» و بعد از ۴ سال دنیا فهمید شما بی‌گناه بودی. چه تهمت‌ها که به شما زدند؛ چه قضاوت‌هایی که به شما روا داشتند و شما لبخند می‌زدی و برای اقتدار ایران و ایرانی شب و روز نمی‌شناختی. آقا امیرعلی، جان حاج قاسم بلندشو؛ غبار از روی لباس‌هایت پاک کن. بخدا ماهنوز به دلگرمی‌هایت سخت محتاجیم. بعداز حاج قاسم، شما دلخوشی ما بودی. رفیق حاجی بودی؛ رنگ و بوی او را داشتی برایمان. جای خالی حاج قاسم را برایمان پر کرده بودی. صلابت نگاهت، غرور کلامت، لبخند دلگرم کننده‌ات همه و همه یادگاری از حاجی بود برایمان و آخ که چه زود از برمان رفتی. رفتی و دلمان تا ابد دلتنگ لبخندهای شیرینت خواهد بود. آقا امیرعلی می‌دانم که رفتی ولی کاش می‌شد با معجزه‌ای برگردی. 🔹فرحزاد جهانگیری ۸تیر۱۴۰۴ @ravimah @ravimahtv
روایت روزهای مقاومت قسمت اول امروز وقتی همسر شهید حسن‌پور که از صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین دوستانم است و بهترین روزهای نوجوانی را در کنار هم گذرانده‌ایم و مشق مقاومت کرده‌ایم را در آغوش فشردم و وقتی قدرت ایمان را در چهره یک بانوی جوان مقاومت به عینه دیدم، وقتی دستان سرد مادر شهید عباس دهقان‌نژاد را فشردم و وقتی از زبان خواهر شهید دهقان‌نژاد شنیدم که برادرش همچون همنام عاشورایی‌اش هر دو دستش را حین شهادت فدا کرده، وقتی در خیابان‌های شهرم خرم‌آباد قدم می‌زنم و بنرهای جوانان غیور شهر را می‌بینم که ارزشمندترین دارایی خود را فدای وطن کرده‌اند، به خود می بالم... به این مردم غیور و با ایمان... به زیستن در این پیچ مهم تاریخی... به سرباز سیدعلی بودن... می‌بالم که نامم در شمار دختران جبهه مقاومت ثبت می‌شود... و خشمگین می‌شوم از این همه خون به ناحق ریخته و مظلومیت زنان و کودکان بی‌گناه.... خشمگین می‌شوم و خشمگین می‌مانم از رژیم صهیونیستی غاصب که عاقبت این خون‌ها او را با دستان قدرت سربازان سیدعلی بیچاره خواهد کرد... دیر نباشد آن روزی که نابودی و محو شدن این رژیم غاصب خونخوار را در کنار هم جشن بگیریم اما تا آن روز باید مراقب ایمان‌مان باشیم؛ آنچنان که فاتح خرمشهر در روزهای سخت محاصره به رفقایش گفت: "شهر اگر سقوط کرد آن را دوباره پس می‌گیریم؛ مواظب باشید ایمان‌تان سقوط نکند..." 🔹عارفه ج رشنو 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هدایت شده از امین
جنگ یک بی‌وطن با وطنِ من.pdf
حجم: 11.5M
آن‌ها می‌خواستند ما نباشیم... روایتی از ایران 🔹 روایتخانه 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
روی سخن ما با آنان است كه هنوز عرصه‌ی‌ وجودشان را یكسره تسلیم ظلمت كفر نكرده‌اند و بذر فطرتشان در انتظار باران است: آیا در این جهان خاك همواره باید یزیدها حكومت كنند و هر كه سخن از حق بگوید باید با او آن كنند كه با سیدالشهدا كردند، و یا نه، باید كاری كرد تا بساط ظلم بر چیده شود و حاكمیت و قدرت به اهلش، به فرزانگان و عدالت‌پیشگان سپرده شود: آنان كه قدرت را در خدمت شهوات خویش نمی‌خواهند و چون در زمین اقتدار و تمكن یابند نماز بر پا می‌دارند و زكات می‌بخشند و امر به معروف و نهی از منكر می‌كنند و خود در جماران با گرسنگی گرسنگان و تشنگی تشنگان و بیماری بیماران شریك می‌شوند و هیچ چیز جز رضای خدا نمی‌خواهند؟ 🔹سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
🔹و از دشمنت بعد از آن که از در صلح و آشتى درآمد سخت بترس! زیرا او چه بسا بوسیله صلح نزدیک مى‌شود تا از شیوه غافلگیرى استفاده کند، پس احتیاط و دقت را پیشه کن و در چنین مواردى زود باور و خوش گمان مباش. • نهج البلاغه _ نامه ۵۳ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢کتاب خوندن توی شرایط جنگی، احتمالا کار دور از ذهنی بنظر بیاد؛ اما شاید یکی از بهترین‌ کارهایی باشه که میشه انجام داد. 📚 اونم وقتی کتابی که می‌خونید درباره سرگذشت یک قهرمان جنگی باشه؛ یک همشهری. قهرمانی که تمام عمرش رو صرف مبارزه با دشمن داخلی و خارجی کرده. 🎖 قصه اونجایی جذاب‌تر هم میشه که قهرمان، تصمیم به خنثی‌سازی بمب‌های دشمن میگیره. بمب‌هایی که توی مناطق غیرنظامی انداخته میشن؛ درست مثل همین حالا... 💣 🔹یار آشنا 🔹زندگینامه قهرمان لرستانی مصطفی آشنافر 🔹نویسنده: نسرین دالوند برای تهیه کتاب می‌توانید به @a_sh_94 در پیام‌رسان ایتا مراجعه نمایید. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هر سال، اولین جمعه‌ی ماه محرم، مراسم شیرخوارگان حسینی در مصلّا برگزار می‌شود. چند سالی بود که به عنوان خادم در این مراسم حاضر می‌شدم؛ اما مراسم امسال با سال‌های گذشته فرق داشت. ما جنگ با اسراییل را تجربه کرده بودیم. پنجشنبه ساعت ۵ عصر، برای خادمان جلسه‌ی توجیهی گذاشتند. من و فاطمه و خواهرش در جلسه حضور داشتیم. وظایف را تقسیم کردند و من و فاطمه از هم جدا شدیم. او محافظ سکو شد و من باید دم در می‌ایستادم. قرار بود خادمان از ساعت ۶:۳۰ صبح روز جمعه در مصلا حاضر باشند. فاطمه زودتر رسیده بود. من هم به فاصله‌ی چند دقیقه رسیدم و بعد از مدتی سر جایم ایستادم تا ورود حاضران را کنترل کنیم. حدود یک ساعت گذشت که گفتند در را ببندید تا بقیه از در دیگری وارد شوند. تاکید کردند که مراقب باشم کسی نه بیاید و نه برود. من هم ناچار قبول کردم. روی فرش‌های مصلا نشستم. نمی‌توانستم جمعیت را ببینم. بین‌مان یک پرده‌ی بزرگ قرار داشت؛ همان پرده‌ای که موقع نماز جمعه، خانم‌ها و آقایان را جدا می‌کند. حالا که از دیدن محروم بودم، گوش سپردم به صدای جلسه که متوجه شدم همسر شهید به مراسم آمده و فرزند شیرخوارش را، که تنها یک ماه از تولدش گذشته، همراه خود آورده است. فاطمه که جایش بهتر بود و مشرف، گفت: «همسر شهید نزدیک سکو اومد. خواستن بچه‌ش رو بالای سکو ببرند، اما اجازه نداد بچه رو ازش جدا کنند... آخ از درد رباب!» از صحنه‌ها روضه خلق می‌کردیم. یکی از خادم‌ها، همسر شهید و فرزندش را به بالای سکو هدایت کرد و روضه‌ی مداح شروع شد. مداحی به اوج خودش رسیده بود و مداح، جگرمان را می‌سوزاند؛ بدتر این‌که، فرزند بی‌گناه شهید هم در جمع ما بود. مداح که این بیت را خواند: «بوعه کس نمیره...» فضای مصلی تغییر کرد. خانم‌ها ناله می‌زدند و گریه می‌کردند. مداح تکرار می‌کرد: «غریب‌ترین بابای دنیا منم...» چند سال گذشته را هر سال در مراسم شیرخوارگان شرکت کرده بودم، اما امسال حس خفگی داشتم. حس می‌کردم جگرم آتش گرفته؛ از یک طرف برای شش‌ماهه‌ی امام حسین علیه‌السلام و از طرف دیگر، برای یک‌ماهه‌ی شهید دریکوند. انگار روضه‌ی مجسم بود. 🔹زهرا زادسری ۹تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv