eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸 بازگشتِ نور آسمان آن روز، رنگِ دیگری داشت. گویی همه‌چیز برای یک دیدارِ دیرینه آماده شده بود؛ زمین، عطرِ وطن را به مشام می‌کشید و باد، سلامِ آزادگان را بر بالهای خود حمل می‌کرد. بیست و ششم مرداد، روزی نیست که از تقویم بگذرد؛ روزی است که از دلِ سالها انتظار، از عمقِ صبر و استقامت سر برآورد. آنان که سالها در بندِ اسارت، قامتِ عشق را برافراشتند، امروز با دستانی خالی اما دلی پُر از نور، به آغوشِ میهن بازگشتند. آزادگان، واژه‌ای نیست برای توصیفِ صرفِ یک اتفاق؛ حکایتی است از «مَن» و «ما» شدن، از تنهاییِ آجر و سیمانِ زندان تا گرمایِ آغوشِ مادر، از سکوتِ سنگینِ اتاقهای بی‌ پنجره تا فریادِ شادیِ مردمی که در انتظار، خاکِ کوچه‌ها را به دامن کشیدند. اسارت، مدرسه‌ای بود با درسهایی که هیچ کلاسی آن را نمی‌آموزاند؛ جایی که صبر، علم شد و ایمان، معنا. آنان با جسمِ رنجدیده اما با اراده‌ای چون کوه، ثابت کردند که آزادی را نمی‌توان در زنجیر کشید؛ که غل و زنجیر، تنها جسم را می‌بندد، نه روح را. و امروز، پس از سالها، هنوز بویِ آن روزها می‌آید؛ از خاطراتِ مکتوب بر دیوارها، از نامه‌هایی که به دستِ باران سپرده بودند، از دلتنگی‌هایی که در سکوتِ شب، نجوا می‌شد. آنان بازگشتند اما بازگشتِ آنان، تنها پایانِ یک غربت نبود؛ آغازِ جشنِ همیشه سبزِ «آزادگی» بود؛ جشنِ اینکه انسان، اگر بخواهد، می‌تواند از سخت‌ترین لحظه‌های تاریخ، درخشانترین نقطه‌های ایثار را بسازد. امروز، در برابرِ این روز بزرگ، می‌ایستیم و به آنان می‌گوییم: آمدنتان، پیامِ امید بود؛ ماندنتان، درسِ پایداری؛ و یادتان، چراغِ راهِ فرداهای این مرز و بوم. آزادگان، سلام بر شما که نشان دادید اسارت، تن را می‌گیرد نه تنهاترین لحظه‌های ایمان را. و بازگشتید، چون باران، که هرگز از آسمانِ وطن نمی‌گریزد؛ و میهن، چون خاکی مهربان، همیشه آغوشش برای شما باز است. 🔹فرحزاد جهانگیری ۲۶مرداد۱۴٠۵ ‌‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
برای ارزش‌های استثنایی! _نوشتن در مورد فراموشی عمدی و توجه به همه‌ی ماجرا_ می‌توان ادعا کرد که عموم مردم لرستان در مورد موضوع آزادسازی حریم قلعه فلک‌الافلاک و حضور محوطه نظامی سپاه در یک ضلع آن اطلاعاتی دارند. با توجه به طراحی رسانه‌ای که طی سال‌های متمادی توسط مسئولان ذیربط صورت گرفته بود، عدم ثبت جهانی قلعه ارتباط مستقیم با حضور این پادگان در کنار قلعه داشت. در سال‌های اخیر تصمیمات جدی‌تری برای انتقال پادگان گرفته شد و همه امیدوارم بودند حداکثر در سال ۱۴۰۴ یا ۱۴۰۵ حریم قلعه کاملاً آزاد و اقتصاد و فرهنگ مردم لرستان دچار تحول شگرفی شود! بماند که سال ۲۰۲۵ نتیجه ارزیابی یونسکو منتشر شد و مجموعه فلک‌الافلاک به دلیل «مشکل ارزش جهانی استثنایی» ثبت نشد! (این قضیه جای بررسی دارد که موضوع نوشتار من نیست.) و اما بعد؛ اسفند ۱۴۰۴ جنگی بر علیه میهن و ملت ما تحمیل شد. عصر ۱۷ اسفند چندین نقطه از مرکز شهر خرم‌آباد مورد اصابت شدید دشمن قرار گرفت. محوطه نظامی کنار قلعه یکی از همان نقاط بود. جایی که قرار بود خودمان برای ثبت جهانی شدن‌ دیر یا زود تخریبش کنیم، توسط قدرت‌های جهانی و با وجود احتمال بسیار بالای آسیب به قلعه که قبلاً قولش را گرفته بودیم که پرونده ثبت‌اش باز بماند، بمباران شد! تا اینجا مقدمه بود واصل حرف بنده چیست؟ اگر فرض کنیم که این پادگان هیچ تاریخ و هویتی، حداقل در سال‌های پس از انقلاب نداشته است که داشته، همین که این محوطه توسط آمریکا و با ریختن بمب‌های سنگین با خاک یکسان شده، موضوع مهم و اتفاقاً با اهمیت تاریخی به حساب می‌آید. ما بابت آن حمله و داخل آن فضا شهید هم داده‌ایم، شهید ابراهیم موسویان و در بیرون آنجا مادر و دختری زیر آوار ماندند. اگر خودمان با تشخیص و صلاحدید مسئولان، آنجا را تخلیه و تخریب می‌کردیم یک معنا و مفهوم داشت ولی اینکه دشمنی خونخوار و زورگو بدون توجه به هر میثاق و قانون بشری، روی آن بمب بریزد یک معنا و مفهموم دیگر. من ندیدم کسی در این مورد چیزی بگوید یا بنویسد. اغلب با شوق و ذوق در مورد آزادسازی قلعه حرف می‌زنند ولی نمی‌گویند چطور و با چه قیمتی و توسط چه کسانی؟ حالا و با این وضعیت جدید که مسأله تغییراتی داشته است: آیا در طراحی مسئولان برای آن محوطه، به این مسئله‌ای که اشاره شد توجهی می‌شود؟ آیا نماد و نشانه‌ای از تجاوز آمریکا در آنجا کارگذاشته می‌شود؟ یادمان جنگ با ابرقدرت متجاوز ساخته می‌شود؟ آیا از شهید موسویان نامی برده می‌شود؟ یا آن مادر و دختر! ✍️ سامان سپه‌وند @ravimah
🔸اولین دیدار، بعد از هشت سال بعد از جنگ، در مرز خسروی مأمور تعویض اسرا بودم. شهريور سال ۶۸ بود. چند اتوبوس اسیر آزادشده آمده بودند. در قرنطینه‌ای دو هفته‌ای، و گاهی هم یک‌ماهه، در اردوگاه ماهی‌دشت کرمانشاه نگه‌شان می‌داشتیم. یک روز صبح برای سرکشی به مرز خسروی رفته بودم که خانمی، دست در دست دختری هشت‌ساله، به طرفم آمدند. خوش‌آمد گفتم و گوش دادم به صحبت‌های زن؛ زنی که چهره‌اش را پشت چادر پنهان کرده بود. آرام گفت: «برادر، من و همسرم سال ۵۹ ازدواج کردیم. دو هفته بعد از عروسی، همسرم رفت جبهه و اسیر شد. دخترم وقتی به دنیا اومد که پدرش اسیر بود؛ پدری که هرگز اون رو ندیده، فقط عکسش رو دیده. برادری کن، باباش را بیار فقط چند دقیقه ببینه. هر کاری می‌کنم، تا دو هفته دیگر صبر نمی‌کنه؛ بی‌قراریش امونم رو بریده.» گفتم: «خواهرم، شرمنده‌ام؛ این خلاف قانونه؛ به هیچ عنوان امکان‌پذیر نیست.» چشمم که به چشمان اشک‌آلود دخترک افتاد، یاد فاطمه، دخترم، افتادم. دلم لرزید. گفتم: «باشه، می‌برمش فقط چند دقیقه باباش رو ببینه.» خنده‌ای دندان‌نما، با اشک شوق، در چهره‌ی دخترک نمایان شد. دستش را گرفتم و سوار تویوتا استیشن شدیم. پرده‌ها را کشیدم و دختر پشت صندلی پناه گرفت. به دژبانی که رسیدم، ماجرا را گفتم و تأکید کردم که این کار را با مسئولیت خودم انجام می‌دهم. آن‌ها هم گفتند: «پس کاری کنید که بقیه اسرا متوجه نشن.» ماشین را جلوی اردوگاه پارک کردم. دختر را در ماشین نگه داشتم و به سمت اردوگاه رفتم. از روی اسم و فامیل پیدایش کردم. از ظاهرش مشخص بود که سختی‌های این هشت سال، دمار از روزگارش درآورده‌. خستگی در چهره‌اش نشسته بود و نگاهش، انگار مدت‌ها بود رنگ دیدنِ عزیز را ندیده بود. سلام و احوال‌پرسی کردم و گفتم: «بچه داری؟» خنده‌ای تلخ روی لب‌هایش نشست و گفت: «یه دختر دارم، ولی هنوز ندیدمش.» گفتم: «اگر الان اینجا باشد، چیکار می‌کنی؟» نگاهی به اطراف انداخت، نیشخندی زد و گفت: «آرزومه؛ ولی آرزوی محاله. الان؟ اونم اینجا؟!» دستش را گرفتم و آوردم بیرون اردوگاه. هدایتش کردم سمت ماشین. در را باز کردم؛ تا چشم پدر به دخترش افتاد، صدای دادش تا آسمان رفت. هرچه کردم نتوانستم صدای جیغ و گریه پدر و فرزند را آرام کنم؛ فقط می‌خواستم دیگر اسرا متوجه نشوند و دلشان برای خانواده‌هایشان بیشتر از این نلرزد. اما دیگر دیر شده بود... تمام اردوگاه دورِ پدر و فرزند جمع شدند. حالا صدای گریه‌ همه اردوگاه که از دل آن دیدار برخاسته بود، انگار تا آسمان هفتم می‌رفت... 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ‌‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
همه اسرا و خود عراقی‌ها دور ما حلقه زده بودند. حدود یک ساعت‌ونیم با هم جنگیدیم. با مشت و لگد همدیگر را می‌زدیم. داشت کم می‌آورد. روی دو پایش زانو زد و نشست. به نفس‌نفس افتاده بود. سید عامر که دید من هنوز سرپا هستم رو به من کرد و گفت: «مشخص شد تو از بوه‌های خمینی هستی هستی که اینقدر غیرت داری!» به‌خاطر ضعف و تشنگی‌ چشم‌هایم خوب نمی‌دید. سید عامر که به من نزدیک شد، خواستم خودم را عقب بکشم که مرا بلند کرد و به طرف یکی از ستون‌های بتونی محوطه پرت کرد. به شدت به ستون برخورد کردم و روی زمین افتادم. دوباره آمد سرم را بلند کرد و به ستون کوبید. آنقدر ضربه‌اش محکم بود که استخوان سرم بیرون زد و... برشی از کتاب «بی‌نشان» 🔹روایتی از زندگی آزاده ایرانی، امامعلی کونانی 🔹نویسنده: فرحزاد جهانگیری 🔹مصاحبه و پژوهش: نسرین دالوند 🔹تعداد صفحات: ۲۳۲ 🔹انتشارات سوره مهر 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هوشمند را از زبیدات می‌شناختم. اهل چغلوندی خرم‌آباد و دانشجوی بسیجی بود. وقتی توی دربندی‌خان بودیم، صبح یکی از روزها موقع سرکشی از سنگرها صدای گریه خفه‌ای مرا ترساند. با هول و هراس به سمت صدا رفتم و صاحب صدا را پیدا کردم. هوشمند بود. یک گوشه خلوت کرده بود و با گریه می‌گفت: «خدایا غلط کردم! خدایا من خطا کردم و لایق نیستم ولی تو ببخش که من تکرار نکنم!» نمی‌دانستم برای چه چیزی این همه زار می‌زند. فکر کردم شاید در حق کسی اشتباهی کرده. به قصد کمک سرفه‌ای کردم تا متوجه حضورم شود. صدای سرفه را که شنید اشک‌هایش را با آستین لباسش خشک کرد و به سمتم برگشت. سلام کردیم. کمی مِن‌مِن کردم و بالاخره پرسیدم: «چرا گریه می‌کنی؟ کاری کردی؟» سرش را پایین انداخت و گفت: «نماز صبحم قضا شده.» برشی از کتاب «به نام نرگس» 🔹خاطرات آزاده جانباز بروجردی حبیب‌الله احمدپور 🔹نویسنده: رعنا مرادی‌نسب 🔹تعداد صفحات: ۲۱۰ 🔹انتشارات هاویر 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
برای ارزش‌های استثنایی! _نوشتن در مورد فراموشی عمدی و توجه به همه‌ی ماجرا_ می‌توان ادعا کرد که عموم
عمران در خدمت هویت دانشجو که بودیم، خبر رسید قرار است پیکر یک شهید در محوطه دانشگاه تشییع و همان‌جا به خاک سپرده شود. شاید برای خیلی‌ها، ماجرا در همان تشییع و تدفین خلاصه می‌شد؛ اما برای عده‌ای، آن اتفاق تبدیل شد به مجموعه‌ای از جلسات و گفت‌وگوها. برای انتخاب رنگ سنگ مزار، شعر و متنی که قرار بود روی آن حک شود و حتی جزئیات ظاهری سنگ، با جمعی از دانشجویان، استادان و فعالان فرهنگی نشستند و مشورت کردند. دغدغه این بود که سنگ مزار هم در شأن شهید باشد، هم زیبا و ماندگار و هم بتواند چیزی از شخصیت و هویت او را روایت کند. جلسه پشت جلسه برگزار شد، نظرها جمع شد، پیشنهادها بررسی شد و در نهایت، حاصل همه آن گفت‌وگوها تبدیل شد به یک جزوه‌[ که هنوز آن را دارم] و بعد، سنگ مزاری که در محوطه دانشگاه نصب شد. شاید در نگاه اول، این همه دقت برای انتخاب یک سنگ مزار، کمی زیاد به نظر برسد. اما مسئله فقط یک سنگ نبود. مسئله چیزی بود که قرار بود سال‌ها بعد، وقتی ما دیگر آنجا نیستیم، همچنان باقی بماند و با آدم‌هایی که آن را می‌بینند حرف بزند. شاید معنای جدی گرفتن کار فرهنگی همین باشد؛ اینکه بدانیم بعضی تصمیم‌ها، حتی اگر در ظاهر کوچک باشند، اثرشان بسیار بزرگ‌تر و ماندگارتر از چیزی است که امروز به چشم می‌آید. این روزها، موضوع آزادسازی حریم قلعه فلک‌الافلاک، یکی از بحث‌های مطرح در جلسات، محافل و فضای مجازی است. اما چیزی که در نگاه بسیاری از مخاطبان دیده می‌شود، بیشتر از آنکه یک اتفاق فرهنگی و هویتی باشد، یک پروژه عمرانی است؛ آزادسازی یک محدوده، ساماندهی یک فضا و ساخت‌وسازهایی که قرار است چهره‌ای تازه به آن بدهند. اما آیا واقعاً ماجرا فقط همین است؟ قلعه فلک‌الافلاک برای ما صرفاً یک بنای تاریخی نیست. بخشی از هویت تاریخی این سرزمین است. و زمینی که امروز از آن با عنوان «حریم قلعه» یاد می‌کنیم، فقط یک محدوده جغرافیایی نیست؛ روزگاری محل رفت‌وآمد و حضور شهدای بسیاری از این سرزمین بوده، محل اعزام نیروهای لرستان به جبهه بوده و بخشی از تاریخ معاصر ما را در خود جای داده است. سرزمینی که امروز ممکن است با عنوان «حریم قلعه» شناخته شود و فردا، شاید نام یک پارک یا مجموعه دیگری بر آن گذاشته شود، روزگاری شاهد حضور مردانی بوده که از همین‌جا راهی جبهه شدند؛ سرزمینی که خود بخشی از خاطره جنگ و مقاومت این مردم است و خون شهیدانی در آن ریخته شده است. پس نباید با آن صرفاً مثل یک قطعه زمین شهری برخورد کرد. اینجا، پیش از آنکه یک پروژه عمرانی باشد، یک «روایت» است؛ روایتی که اگر درست دیده و حفظ نشود، ممکن است زیر آوار بتن، سنگ، طراحی‌های زیبا و سازه‌های جدید، آرام‌آرام گم شود. ساماندهی و زیباسازی می‌تواند فرصتی ارزشمند باشد؛ نگرانی این است که در هیاهوی یک پروژه عمرانی، «اصل ماجرا» فراموش شود. اینکه چه چیزی در این زمین اتفاق افتاده، چه کسانی از اینجا عبور کرده‌اند، چه کسانی از همین حوالی راهی جبهه شده‌اند و چه خون‌هایی در این سرزمین ریخته شده است، باید در طراحی، نام‌گذاری، نشانه‌گذاری و روایت این فضا دیده شود. اگر امروز حواسمان نباشد، ممکن است چند سال دیگر، وقتی همه چیز ساخته و زیبا و مرتب شده باشد، تازه متوجه شویم بخشی از چیزی که باید می‌ماند، دیگر وجود ندارد. و آن وقت، فقط حسرت می‌ماند؛ همان حسرت‌هایی که پیش‌تر هم تجربه کرده‌ایم. حسرتِ از دست رفتن پادگان شفیع‌خانی. حسرتِ جلوگیری نکردن از یکسان‌سازی مزار شهدا و از بین رفتن تفاوت‌ها، نشانه‌ها و روایت‌هایی که هرکدام بخشی از تاریخ ما بودند. حسرتِ از دست دادن آن همه داشته و گنجینه‌ای که شاید ارزش واقعی‌شان را زمانی فهمیدیم که دیگر امکان بازگرداندنشان وجود نداشت. برای همین است که باید در کنار نگاه عمرانی، نگاه فرهنگی و تاریخی هم جدی گرفته شود. باید قبل از اینکه چیزی ساخته شود، بدانیم قرار است چه چیزی حفظ شود؛ چه چیزی روایت شود و چه چیزی نباید به هیچ قیمتی از بین برود. وادی مقدس را می‌دانید کجاست؟ از نظر من هر سرزمینی که خون مظلومی در آن، به ناحق بر زمین ریخته باشد وادی مقدس است. حریم قلعه فلک‌الافلاک یکی از وادی‌های مقدس این شهر است؛ سرزمینی که خون چند انسان مظلوم در آن ریخته شد؛ با بمب‌های آمریکایی! امیدوارم در تصمیماتی که گرفته می‌شود عمران در خدمت هویت باشد و هویت قربانی عمران نشود. ✍️ پروین حافظی @ravimah
🔸ضرورت حفظ حافظه تاریخی در کنار آزادسازی حریم قلعه در روزهای اخیر، بحث آزادسازی حریم قلعه فلک‌الافلاک و انتقال پادگان امام حسین(ع) به مکانی دیگر، به یکی از موضوعات مطرح در محافل و فضای مجازی تبدیل شده است. ممکن است این تصور ایجاد شود که مخالفت با حذف پادگان، مخالفت با آزادسازی حریم قلعه یا حتی دفاع از رویکردی جنگ‌طلبانه است؛ در حالی که مسئله چیز دیگری است. ما نه‌تنها با آزادسازی حریم قلعه مخالف نیستیم، بلکه آن را خواسته‌ای دیرینه و گامی ضروری برای ساماندهی این محدوده می‌دانیم. نگرانی از جایی آغاز می‌شود که آزادسازی یک مکان به معنای پاک کردن تاریخ آن باشد؛ اینکه ساختمان و نشانه‌های پادگان از میان برود و همراه آن، خاطرات، هویت و روایت اتفاقاتی که در این زمین گذشته نیز فراموش شود. پادگان امام حسین(ع) سال‌ها محل استقرار و رفت‌وآمد رزمندگان لرستان، اعزام نیرو، تشییع و شست‌وشوی پیکر خونین شهدا، برگزاری جلسات و دیدار با مقامات کشوری و بخشی از خاطرات جنگ این مردم بوده است. هم‌چنین این مکان شب‌های احیاء ماه رمضان محل برگزاری مراسم و دعا و مناجات تعداد زیادی از مردم در سال‌های پس از جنگ بوده است. حتی اگر انتقال پادگان از مدت‌ها قبل در برنامه بوده باشد، از بین رفتن ساختمان آن نباید به معنای از بین رفتن روایت تاریخی آن باشد. این مسئله پس از حمله ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. این محوطه مورد اصابت موشک‌های رژیم صهیونیستی و آمریکا قرار گرفت و ضمن آسیب به عرصه و محوطه قلعه، تعدادی از هموطنانمان، از جمله سید ابراهیم موسویان و یک مادر و دختر، به شهادت رسیدند. این اتفاق، لایه تازه‌ای به تاریخ این مکان اضافه کرده است و نباید با اجرای یک پروژه عمرانی از روایت آینده آن حذف شود. بحث حفظ روایت تاریخی مکان است. اگر قرار است پادگان تخریب و فضای جدیدی ساخته شود، می‌توان با یک یادمان، المان، موزه یا تابلوهای روایت‌گر نشان داد که اینجا چه بوده، چه کسانی در آن حضور داشته‌اند و چه اتفاقاتی در آن رخ داده است. حمله دشمن و قربانیان آن نیز می‌توانند بخشی از این روایت باشند. این کار نه مخالفت با توسعه است و نه جنگ‌طلبی. حفظ خاطرات جنگ و ثبت جنایت دشمن، به معنای دعوت به جنگ نیست؛ یک جامعه تاریخ خود را حفظ می‌کند تا بداند چه بر سرش آمده و نسل‌های بعد گذشته خود را بشناسند. اینجا یک تناقض مهم هم وجود دارد. خود قلعه فلک‌الافلاک در دوره‌های مختلف تاریخی، کارکرد نظامی و حکومتی داشته و امروز به دلیل ارزش تاریخی‌اش حفظ می‌شود. پس چرا وقتی به تاریخ معاصر همان سرزمین می‌رسیم، خاطرات پادگان و نقش رزمندگان لرستان را به‌راحتی کنار بگذاریم؟ تاریخ یک مکان فقط به چند صد سال پیش آن محدود نمی‌شود. قلعه، حضور رزمندگان و شهدا و حمله اخیر، هر کدام لایه‌ای از تاریخ این سرزمین‌اند و حفظ یکی نباید به قیمت حذف دیگری باشد. تجربه پادگان شهید شفیع‌خانی در جنوب کشور، هشدار مهمی برای امروز ماست. این پادگان که به «دوکوهه لرستان» معروف بود، محل آموزش، استقرار و استراحت رزمندگان لرستان در دوران جنگ هشت‌ساله بود. ردپای بسیاری از شهدای لرستان و آثار و دست‌خط‌های آنان در آنجا باقی مانده بود و می‌توانست با حفظ بخشی از فضا یا ایجاد یک یادمان، در مسیر راهیان نور به محلی برای روایت حضور رزمندگان لرستان تبدیل شود؛ اما تخریب شد و همراه آن، بخشی از یک حافظه عینی و تاریخی هم از دست رفت. نباید اجازه دهیم همان تجربه دوباره تکرار شود. در این میان، سکوت فرماندهان سابق، رزمندگان و پیشکسوتانی که خودشان بخشی از این تاریخ هستند، سؤال‌برانگیز است. انتظار حفظ این خاطرات فقط از سازمان‌ها و نهادهای متولی نیست. کسانی که در این مکان حضور داشته‌اند، از آن اعزام شده‌اند و شاهد تشییع شهدا بوده‌اند، بیش از هر کس دیگری می‌توانند درباره اهمیت حفظ نشانه‌های آن سخن بگویند. صدای آنها می‌تواند مانع تکرار تجربه شفیع‌خانی شود. در بسیاری از کشورها، اماکن نظامی و پادگان‌هایی که با جنگ‌ها و تحولات مهم تاریخی پیوند داشته‌اند، به جای حذف کامل از حافظه عمومی، به موزه، یادمان یا فضاهای روایت‌گر تاریخ تبدیل شده‌اند. توسعه و حفظ هویت در تقابل با یکدیگر نیستند؛ می‌توان فضای قدیمی را تغییر داد و هم‌زمان روایت تاریخی آن را حفظ کرد. آزادسازی حریم قلعه می‌تواند فرصتی برای عمران و هویت هر دو باشد؛ به شرط آنکه در طراحی آینده این محدوده، جایی برای تاریخ آن هم در نظر گرفته شود. آنچه نباید تکرار شود، تجربه از دست رفتن پادگان شفیع‌خانی و خاطراتی است که می‌شد با هزینه‌ای اندک برای نسل‌های بعد حفظ کرد. در پایان پیشنهاد می‌شود کارگروهی متشکل از نمایندگان میراث‌فرهنگی، سپاه پاسداران، شهرداری و پیشکسوتان جنگ تشکیل شود تا طرحی برای حفظ روایت تاریخی این محوطه تدوین کند. 🔹رعنا مرادی‌نسب @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
آقای شهید به ما یاد داده؛ هر جا هستیم، همان‌ جا مرکز دنیاست. برای خوب بودن و خدمت به خلق خدا، لازم نیست همیشه میلیون‌ها تومان خرج کنیم؛ یا بودجه‌ای از بیت‌المال در اختیارمان باشد که با یک مهر و امضا، کاری را جلو ببریم و دستوری صادر کنیم. گاهی فقط باید از خودمان بپرسیم: الان، در همین نقطه از عالم، وظیفه من چیست؟ چه کاری از دست من برمی‌آید که لبخندی رضایت‌بخش روی لب یک انسان بنشانم. لازم نیست حتماً در یک جای شلوغ باشی؛ لازم نیست کسی تو را ببیند و بگوید: «دمت گرم! خدا پدر و مادرت را بیامرزد.»؛ لازم نیست مسئولی از کنارت رد شود، تحسینت کند و«خداقوت» بگوید؛ لازم نیست منتظر بمانی تا دیگران شروع کنند؛ و حتی لازم نیست در میان حال‌وهوای موکب‌های اربعینی باشی تا انگیزه خدمت پیدا کنی؛ گاهی همین کوچه‌ی کم‌رفت‌وآمد، همین گوشه‌ی شهر، دور از هیاهو و دوربین و تشویق دیگران، می‌تواند همان جایی باشد که تکلیف تو در آن شکل می‌گیرد. کافی است ازخودت بپرسی: الان تکلیف من چیست؟ گاهی سهم من، در گرمای سوزان مردادِ ساعت دوازده ظهر، فقط یک کلمن آب خنک و چند لیوان یک‌بارمصرف است. همین کلمنی که یک دوچرخه‌فروش، جلوی مغازه‌اش گذاشته تا هر رهگذری که از آن کوچه رد می‌شود، بی‌آنکه مشتری‌اش باشد یا او را بشناسد، یک لیوان آب خنک بنوشد و نفسی تازه کند. شاید کار بزرگی به نظرنرسد؛ اما شاید همان یک لیوان آب، خستگی را از تن یک رهگذر بیرون کند، گلوی تشنه‌ای را تازه کند و دعای خیری شود که مدت‌ها همراه آدم بماند. پ.ن: خدمت به مردم، همیشه از جیب‌های پُرپول شروع نمی‌شود؛ از دلِ پُر از احساس تکلیف شروع می‌شود. 🔹زهرا دلفانی 15مرداد1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر شب در خیابون انقلاب، یه خانم دستفروش میاد، پرچم رو میچرخونه و شعار میده. کلیپش رو ببینید، به نظرم ارزشش رو داره 🎥 کاری از زهرا دلفانی و دینا درویشی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔶صندلی پاها می‌لرزید. دست‌ها یخ زده بود. پلک چپ می‌پرید. از ضربان قلبم که نگویم روی هزار بود. انگار زمان ایستاده اما من نشسته بودم روی یک صندلی ساده‌ی دسته‌دار پلاستیکی. صندلی‌ای که قرار بود سرنوشت همه‌ی ما را رقم بزند؛ صندلی کنکور. دانشکده‌ی دامپزشکی صندلیِ شماره‌ی ۱۶۸۳۷۱۷ جایی که قرار بود من بجنگم برای رسیدن به تک تک خواسته‌هایم. امسال وجودم را با کشورم سِت کرده بودم. همش درحال مبارزه‌های سخت بودم با درس، با نفس، با دشمن، توی خیابان. اما مثل وطنم همیشه پیروز من بودم. حالا هم این مبارزه داشت به پایان می‌رسید؛ درست لحظه‌ای که صدایی کل سالن را دربرگرفت: داوطلب گرامی زمان آزمون شما به پایان رسید. تمایلی برای خروج نداشتم. بنظرم چهار ساعت در کنکور به سرعت چهار دقیقه تمام می‌شود. آب معدنی خنکم آن‌قدر گرم شده بود که نمی‌توانستم قطره‌ای از آن بنوشم. خروجی را پیدا کردم و بیرون رفتم. در را که باز کردم پدر و مادرها را خیلی مضطرب‌تر از بچه‌ها دیدم. بهشان لبخند زدم. پرسیدند چطور بود. گفتم: «سخت برای کسی که نخونده، متوسط برای کسی که خونده و آسون برای کسی که تلاش کرده.» خودم از این جواب طولانی خنده‌ام گرفت. گفتم: «در کل خوب بود.» من هم خوب بودم و انگار برای فردایی که دوازده سال برایش تلاش کرده بودم، باکی نداشتم. من حرکتم را کرده بودم و برکت را از خودش خواسته بودم. از خودش که هیچ‌وقت مرا تنها نگذاشته‌. ماشین رسید و من فقط خیره به دانشگاه آرزوهام مانده بودم. با صدای بلند داد زدم: «اندکی صبر،سحر نزدیک است.» 🔹فاطمه نصرالهی ۲۹مرداد کنکور ۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah