شکار یک فروند زیرسطحی هوشمند دشمن آمریکایی در تنگه هرمز توسط نیروی دریایی ایران
زیر سطحی هوشمند Dive-LD یک زیردریایی خودکار آمریکایی با توان ۱۰ روز فعالیت زیر آب و عمق عملیاتی اعلامی ۶۰۰۰ متر است که برای شناسایی، نقشهبرداری، کشف مین و پشتیبانی ضدزیردریایی طراحی شده است.
خوشحال نشیم؟؟😍
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
*📌 زیرِ آب هم، آسمانِ ماست*
«رزمندگان نیروی دریایی سپاه، امروز، یکی از مدرنترین زیردریاییهای هوشمند و بدون سرنشین آمریکا را در ورودی تنگه هرمز به دام انداختند.»
رفتم پیش اهلش و پرسیدم. گفتند: شوخی نیست. آب خلیج فارس آینهی آسمان نیست؛ دنیایی تاریک است. زیرِ آب، رادار جایی ندارد؛ آدمی باید با سونار، با جریانهای دریا و با ذرهبینچشمیِ اشراف اطلاعاتی، دستِ نامرئی دشمن را در تاریکیِ مطلق پیدا کند. آن هم نه یک قایقِ ساده؛ زیرسطحیای از جدیدترین نسل فناوری زیرسطحی جهان، تحویلشدهی سال ۲۰۲۵ به ناوگان آمریکا؛ ماشینی که طراحی شده تا بیصدا، ناگهانی و ناشناس، چشم و گوش دشمن باشد در دلِ مهمترین آبراه جهان.
یعنی دشمن چنین محاسبه کرده بود: زیر آب، ایران کور است. زیر آب، کسی ما را نمیبیند.
امروز، در تنگه هرمز، این محاسبه له شد.
آن غول مدرن که باید در سکوت آبها لکهای ناپیدا میماند، حالا غنیمت است؛ تصاویرش تا ساعاتی دیگر منتشر میشود. منتظر باشیم؛ چون تصویرِ هر غنیمتی، تابلوی پیروزیِ یک ملت است و اینبار روایتِ پیشرفت را یک عکس به عهده دارد.
📝 به قلم: محدثه اسماعیلی
#روایت_پیشرفت
#تنگه_هرمز
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اگه مسیرتون به سبزهمیدون افتاد، حتما یه سری هم به مجتمع فرهنگی دلسا (جنب سینما استقلال) بزنید.
طبقه بالا دفتر ماست
و ورودی مجتمع کتابفروشی جمع و جور خانه روایت ماهه 🌙
که اکثر کتابها آثار بچههاییه که روایتهاشون رو توی کانال خوندین!
میتونید «تاشین» رو برای بچههاتون تهیه کنید تا با روایت زندگی افراد موفق هماستانیشون آشنا بشن. 🥇
یا با خرید زندگینامه شهدا و رزمندگان لرستانی، قهرمانهای گمنام این استان رو بهشون بشناسونید. 🇮🇷
کلی مجله دانشمند و کتاب شعر کودک هم داریم. 😎
قیمتها هم تو این اوضاع گرونی کتاب، خیلی پایینه و درآمد حاصل از فروش صرف تولید و ترویج آثار بیشتر در حوزه روایت و تاریخ شفاهی میشه! 📚
پس حتما بهمون سر بزنید.
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
اگه مسیرتون به سبزهمیدون افتاد، حتما یه سری هم به مجتمع فرهنگی دلسا (جنب سینما استقلال) بزنید.
راستی یادم رفت که بگم 😅
کلی لوازم التحریر باکیفیت و با قیمت مناسب هم داریم.
🔸 *روایتی از دلتنگیهای یک رزمنده برای دختر کوچکش*
جنگ هنوز تمام نشده؛ این را دلنگرانیهای زنی جوان میگوید که پس از دو ماه دوری از همسرش، مجبور است به فاصله دو روز دوباره او را راهی مأموریتهای سخت و طاقتفرسا کند.
از ظاهر و باطنش معلوم است حسوحالش گفتن ندارد. میگوید مدتهاست از دلنگرانی حتی لحظهای آرام نگرفته. در بین حرفهایش میگوید جوانیاش را با آرمانهای همسری معامله کرده که جانش ناقابلترین چیزی است که در راه وطن خرج میکند.
به قول خودش، آنقدر در این مدت به واسطه اتفاقات دچار اضطراب شده که تارهای سفید میان موهایش، نشانگر حالش شدهاند.
میگوید در این پنج سالی که ازدواج کردهاند، سختترین چیزی که آزارش میدهد این است که هر بار شوهرش به مأموریت میرود، بخواهد همراه با طفلش، به خانهی پدرش برود.
ماهلین، دختر یکسالهشان است و آنقدر به بابا وابسته است که اولین کلمهای که به زبان آورد «بابا» بود. لحظه خداحافظی از بابا برای مأموریت رفتن، به نظر میآید سختترین چیزی است که با این سن کم تجربه میکند.
این را از خودم نمیگویم؛ لحظهی خداحافظیشان را دیدم که محکم به بغل بابایش چسبیده بود و با وعدههای حواسپرتکن مادرش هم گول نمیخورد و به ناچار با گریه آغوش پدر را ترک کرد.
وقتی تلفن مادرش زنگ میخورد، به محض شنیدن صدای خسته پدرش، یکریز میگوید: «مامان؛ بابا... بابا... باباااا...» و بعد از اینکه پدرش میخواهد با او صحبت کند، ماهلین یکنفس گریه میکند.
وابستگی ماهلین به برادرم آنقدر زیاد است که در مدت مأموریتش چیزی نمیخورد و آنقدر کم میخوابد که بیمار میشود. بعد از آمدن برادرم از مأموریت، تا مدتها با او غریبه است؛ نه در آغوشش قرار میگیرد، نه با او بازی میکند، نه یکریز او را صدا میزند و نه...
تا به بابا عادت میکند، زمان رفتن به مأموریت جدید در یک چشم برهمزدن از راه میرسد.
از چهره و احوالات برادرم بهخوبی مشخص است که دوری از خانواده و همسر و بچهاش برایش سخت است.
دو ماه پیش که قرار بود باز هم به مأموریت برود، من و مادرم و همسرش دورش حلقه زده بودیم و ماهلین در آغوشش جا خوش کرده بود و هیچجوره از آن دل نمیکند. وقتی به زور او را پایین آوردیم و با برادرم خداحافظی کردیم، در چشمان معصوم و مقتدرش اشک حلقه زده بود و برای اینکه ما حالش را نبینیم، بهسرعت خداحافظی کرد و رفت. آن لحظه، یکباره تمام وجودمان آتش گرفت. مادرم بیشتر!
وقتی مادرم بعد از هفتهها برای احوالپرسی با او تماس میگیرد، میگوید ذکر برادرم فقط یک چیز است:دلتنگی برای دختر کوچکش که حسابی ذوق دیدنش را دارد.
یادم میآید وقتی همه ما در انتظار به دنیا آمدن ماهلین کوچولو بودیم، زن برادرم دفتری برای نوشتن یادگاری تهیه کرده بود که حسوحال اطرافیان را قبل از تولد در آن ثبت کنند. بعدها دفترچه را آورد، بلکه مرور خاطرهای شود؛ به قسمت دلنوشتههای پدر که رسیدیم، جملات عجیبوغریب و بهتآوری را دیدم که کاش هیچوقت مجبور به خواندنشان نمیشدم.
برادرم نوشته بود: «دختر کوچولوی من؛ برای بابا دعا کن که به آرزوش برسه و توی مسیری که قدم گذاشته، شهید بشه.»
هرچه فکر میکردم، با عقل و منطق و حتی قلب و روح جور درنمیآمد که پدر جوانی، با آن همه ذوقی که برای به دنیا آمدن دختر کوچکش داشته، چنین چیزی بنویسد.
نمیدانم چرا، ولی بهطور مستقیم هیچوقت جرأت پرسیدن این سؤال را از او نداشتم که «سختت نیست دل کندن از خانواده؟ چرا میری مأموریت؟».
ولی خب، استاد خواندن احوالات از چشمهای طرف مقابلم هستم. شاید بهخاطر شباهت رفتاریمان به یکدیگر است و شاید بهخاطر اینکه چشمان خودم همهچیز را لو میدهند! نمیدانم.
کاش همین روزها، به محض بازگشتش از مأموریت، دل را به دریا بزنم و جرأت پرسیدن سؤال چندین و چندسالهام را پیدا کنم و کلاف گرهخورده ذهنم را کمی مرتب؛ و مثل هر بار که وقتی چیزی مرتبط با مأموریتش از او میپرسم، جواب سر بالا ندهد و مرا نپیچاند.
🔹رمیصا عالیزاده
18شهریور1405
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔶 شبهایی...
بعد از مدتها میخواهم یادی کنم از شبهای اول تجمعات؛ شبهایی که با سختیهایش جزئی از بهترین روزهای زندگی من هستند، شبهایی که زندگیام به قبل و بعد آن تقسیم شده است.
شبهایی که در کنار خانوادهام، خانوادهی ایران، ایستادم؛ بهخاطر مادرم، ایران. شبهایی که قدمزدن با پرچم برایم غرورآفرینترین کار بود، شبهایی که دوران دفاع مقدس را به من نشان داد.
شبهایی که با دیدن همرزمان و هموطنانم اشک شوق و غم در چشمهایم جمع میشد و غرور سراسر وجودم را فرا میگرفت.
شبهایی که روحم را بزرگ کرده و صیقل داده است.
شبهایی که هیچگاه لحظهبهلحظهاش را فراموش نمیکنم؛ چون برایم مقدساند!
شبهایی که آرمانهایم را پررنگتر و مسیرم را مشخصتر کرده است.
دیگر سردرگم نیستم؛ چون این شبها به من نشان دادند که من کیستم و هدفم چیست!
🔹 فاطمهزهرا مرادیگندابه
۱۸ شهریور ۱۴۰۵
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
#ببینید
روایتی از شهید امیر سرتیپ #رضا_جعفرزاده به قلم خود شهید
شهدا را یاد کنیم به ذکر صلوات ❤️
#روایت_شهید
🔺 ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻 آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah