#عزیزگرامی
یازده روز از برج گذشته؛ هنوز حقوقمان را نریختهاند یا به قول دوستان؛ شاید روی کارت دیگری به غیر از حساب سپه واریز شده باشد.
نزدیک پایان زمان اداری بانک، نگهبان قفل در را انداخت؛ اما انبوهی از ارباب رجوع هنوز پای باجهها بودند. همسرم از نگهبان خواست در را باز کند تا حساب تاریخ گذشته کارت ملی را چک کند؛ هرچه اصرار کرد بیهوده بود. از گرمای وسط ظهر تیرماه کلافه بودم و کار نگهبان به مذاقم خوش نیامد.
ناگهان همسرم گفت: «نظامیام...»
قبل از اینکه حرفش تمام شود، نگهبان شروع کرد به باز کردن قفل و به کارمندی که برای اعتراض به کار نگهبان داشت جلو میآمد گفت: «میگه نظامیام!»
گل از روی کارمند شکفت؛ گویا سلبریتی یا فوتبالیست معروفی را دیده باشد، توی سالن بانک با صدای بلند گفت:«نظامیه!نظامیه!»
درست مثل یک رویای باورنکردنی بود. کارمند و نگهبان دور و بر همسرم را گرفتند؛ او را به باجه یک بردند و سفارش کردند که: «نظامیه سریع کارش رو انجام بده.»
شاید داشتم خواب میدیدم که نگهبان با عصبانیت رو به من کرد و گفت:«خانم، شما کجا؟!» با نگاهم به سمت همسرم اشاره کردم و با افتخار گفتم: «همسرشون هستم.»
گرما، خستگی، استرس و حتی اقساط عقب افتاده، یادم رفت؛ بعد از بیستویک سال خدمت همسرم در ارتش، برای اولین بار رفتار با عشق و محبت ملت به نظامیها را دیدم و یاد خودم افتادم؛ از دوران کرونا بود که به پرستارها علاقهمند شدم.
ایران، ملت اعجوبهای دارد؛ پای بحران و جنگ و فشار که به میدان میآید، تازه قدر هم را میدانند و برای همدیگر عزیز گرامی میشوند. شاید همین هم تفسیر مقاومت باشد.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱۱تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
اگر كسی پنداشته است كه ميتوان سخن از حق گفت و مردم جهان را علیه حاكمیت جهانی كفر شوراند و سیر تاریخ را تغییر داد و در عین حال در آرامشی كامل از مكر شیطان و اذنابش در امان بود، سخت در اشتباه است. قلمرو حاكمیت شیطان ضعف و ترس انسانهاست و اگر ميخواهی جهان را از كف او خارج كنی، نباید بترسی...
🔹سید مرتضی آوینی
#شهید_میثم_معظمی_گودرزی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#فرمانده_عشاق_حسین_است
با کمترین نیرو و بیشترین سختی، غذای عید غدیر را پختیم و بین مردم پخش کردیم. اما ذهنم، درست وسط آنهمه دیگ و همزدن، جای دیگری بود: «ده روز محرم را چطور مراسم بگیریم؟ با کدام خادم؟ با کدام نیرو برای آشپزخانه؟»
خیلی از بچهها درگیر کار بودند؛ شغلشان نمیگذاشت مرخصی بگیرند. باقیشان هم یا در مراسم تشییع شهدا بودند یا درگیر کارهای گلزار. تازه، زمزمههایی هم شنیده میشد که شاید به خاطر مسائل امنیتی و شرایط جنگی، امسال اجازهٔ برگزاری هیئت داده نشود.
روز خاکسپاری شهید ابوذر، رفتم قطعه فرماندهان گلزار. همان جا بود که بچههای هیئت را دیدم. گفتم: «یعنی امسال نمیتونیم برای آقا امام حسین مراسم بگیریم؛ درست وقتی همهٔ مردم، یکدل و همصدا حرف از "جنگ، جنگ تا نابودی اسرائیل" میزنن؟»
بعد از مراسم، گوشهای نشستیم. با چند نفر از بچهها دور هم جمع شدیم. یکی گفت:
– امنیت هیئت رو نمیتونیم تأمین کنیم.
دیگری گفت:
– فقط آقایون باشن.
سومی گفت:
– مردم میترسن بیان. جنگه دیگه...
در سکوت و دلنگرانی، یکی از بچهها بلند گفت:
– حالا که توی قطعهٔ فرماندهان سه تا شهید تازه دفن شدن، ما مراسم نگیریم؟ هممون کنار این شهدا، مخصوصاً ابوذر، همین جا سینه زدیم. الانم این شهدا میوندار هیئتن. نقطهٔ اشتراک ما با این شهدا، نوکری در خونهٔ امام حسینه.
سکوتم را با خواندن شعری شکستم: «فرمانده عشاق دلآگاه حسین است
بیراهه مرو، سادهترین راه حسین است
از مردم گمراه جهان راه مجو
نزدیکترین راه به الله، حسین است!»
همان لحظه تصمیم گرفتیم. گفتیم «یا علی» و دل را زدیم به دریا. هرطور شده باید هیئت را راه میانداختیم.
داربستها را زدیم. البته نبودِ بچهها توی چشم میزد. اما کارها، به شکلی عجیب، پیش میرفت. من و دو نفر دیگر تا صبح ماندیم و سقف را هم تمام کردیم. سربندها که آویزان شد، حال و هوای قطعهٔ فرماندهان را دگرگون کرد؛ فضای عرفانی و دلنشینی داشت.
روز بعد، دیدم کنار مزار برادران زیودار قبری تازه کندهاند. دلم لرزید. ترسیدم یکی از بچههای هیئت شهید شده باشد. ما همیشه میگفتیم:
اگه شهید شدیم، ما رو همین جا، کنار شهدا دفن کنین.
از بالای داربست، صدای صادق آمد:
– اون سیم مفتول رو بده... این قبر خواهرزادهٔ شهیدان زیوداره، تهران شهید شده.
استرسِ نزدیکبودن مراسم خاکسپاری شهید و اولین جلسهٔ هیئت در همان روز جمعه، دست از سرم برنمیداشت.
با وجود کمبود نیرو، کارها بهتر از هر سال پیش رفت. حس میکردم این انرژی مضاعف از جانب همان شهداست که تازه کنارمان دفن شدهاند.
صبح خاکسپاری، تصمیم گرفتیم خادمان مراسم شهید طولابی، خود بچههای هیئت باشند. مراسم به بهترین شکل برگزار شد. بعد از تشییع، ماشین آبپاش آمد و قطعهٔ فرماندهان را شستیم. بچهها موکتها را پهن میکردند. اینبار، بین موکتها برش زدیم؛ برای چهار شهیدی که تازه دفن شده بودند.
روز اول محرم، مراسم شروع شد. جمعیت بیشتر و بیشتر میشد. ذوقزده بودیم. باورمان نمیشد در دل جنگ و ناامنی، مردم اینطور پای کار امام حسین باشند. با وجود بمبگذاریها، عملیات روانی، ریزپرندهها و هزار جور تهدید، مردم آمده بودند؛ با چشمان اشکبار و دلهای عاشق.
حاج مصطفی دم گرفت و روضهٔ حضرت زهرا را خواند. از داغ دل مادران شهدا گفت. همه گریه میکردند. انگار دنبال بهانهای بودند برای ترکیدن بغضی که توی گلویشان مانده بود.
حاجی دربارهٔ شهدای تازه دفن شده گفت. از ابوذر گفت که همیشه، در مراسمهای گذشته، همان جایی مینشست که حالا آرام گرفته بود. کنار شهید داریوش مرادی. انگار داریوش، «برات» شهادت ابوذر را برایش گرفته بود.
کمی دورتر از مجلس، کنار ایستگاه صلواتی ایستاده بودم. صدای سینهزنی میآمد. مردم با جان و دل عزاداری میکردند. با خودم زمزمه کردم:
«اگر در جامعهای فقط یک حسین یا چند ابوذر داشته باشیم، هم زندگی خواهیم داشت، هم آزادی؛ هم فکر و هم علم؛ هم محبت و هم قدرت؛ هم دشمنشکنی، و هم عشق به خدا.»
🔹هارون مکی
12تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#نوکری_عادت_نه_سبک_زندگیمه! قسمت اول بعد از مدتها تلاطم و اتفاقات پشتسرهم امروز فرصتی بهدست آور
#نوکری_عادت نه_سبک زندگیمه
قسمت دوم
از رضا مشورت گرفتم. نظرش این بود که بعد از مراسم هیئت مساکین الزهرا ساعت ۱۲ شب کار را شروع کنیم تا گلزار خلوتتر شود و کار راحتتر پیش برود.
با بچهها صحبت کردم و قرارمان شد ۱۲ شب.
۲۰ دقیقه از ۱۲ شب گذشت و فقط من و احمدرضا در محل قرار بودیم.
یک لحظه احساس کردم که کار روی زمین ماند. خودم هم که تجربهایی در این کار نداشتم و امیدوار بودم رفقا کمک دهند؛ اما هیچکدام نبودند.
یک لحظه دلم شکست و از امام حسین مدد خواستم.
بعد از ۱۰ دقیقه دیدم که الحمدلله اندک اندک جمع مستان میرسد...
رضا دوتا از دوستانش که آدمهای کار بلدی بودند را هم با خودش آورده بود.
بسم اللهی گفتیم و شروع به شستن زمین کردیم. کم تجربگی کردیم و آب زیادی استفاده کردیم. حالا باید چند ساعت منتطر میماندیم تا زمین خشک شود.
مجددا کار دچار چالش شد. مقداری مضطرب شدم. یکی از دوستان پیشنهاد داد کار را فردا انجام دهیم و بیخیال شویم.
یاد تاکیدهای حاج محمد افتادم. مخالفت کردم و گفتم: «یه کاریش میکنیم.»
همین لحظهها بود که سینا زنگ زد. ساعت را نگاه کردم؛ ۱:۳۰ دقیقه.
در دلم خندیدم؛ قرار بود از امشب این زمان خواب باشم.
جواب سینا را دادم؛ مثل همیشه گفت: «های کجا؟»
_ گلزار
_بِس، ها میام.
سینا رسید. گفتم سینا زمین را زیادی خیس کردیم و باید زودتر خشک شود. گفت دلت قرص باشد که خودم درستش میکنم. در عرض یک ربع با استفاده از ماشینهای بچهها زمین را خشک کرد!
نفهمیدم دقیق چه کرد، ولی میدانم که زمین خشک شد!
از سینا تشکر کردم. در جوابم گفت: «هر وقت میها کاری بَکیت، وِ ایی بِرار گَن بُویید،شاید کمَکی دِع دَسم بَر اوما»
باهم خندیدیم.
چهارچوب کلی پرچمها را مشخص و شروع به رنگآمیزی کردیم.
به خودمان آمدیم صدای اذان صبح بلند شد. نوبتی رفتیم نماز خواندیم.
با آقا امیرمحمد صحبت کردم. گفتم گلزار هستیم و داریم پرچم میکشیم. بعد از خداقوت گفت که انشاءلله آماده باشید تا چهارراههای شهر را هم بکشیم.
انشاءلله گفتم.
ساعت از پنج رد شده بود که کار به پایان رسید. مثل اینکه امروز هم باید شش بخوابم.
کاری را که اصلاً نمیدانستم چطور انجام میشود الحمدلله به سرانجام رساندیم. تقریبا کمترین تاثیر را بر طراحی و رنگآمیزی پرچمها داشتم. همه کارها را بچهها انجام دادند.
خوشحال از اینکه کار را همان طور که قول داده بودیم انجام دادیم. در دل شکر نعمتی کردم تا انشاءلله نعمتم افزون شود.
خداقوتی به همدیگر گفتیم و راه افتادیم سمت خانههایمان.
من با علیمحمد رفتم. زودتر از او کابل AUX را برداشتم و به گوشی خودم وصل کردم
آقا وحید مرادی گذاشتم و همزمان با رانندگی شروع به همخوانی کردیم:
عشق بچگیمه/همیشگیمه
نوکری عادت نه، سبک زندگیمه!
نور بندگیمه/خب ویژگیمه
نوکری عادت نه، سبک زندگیمه...
🔹امیرمهدی جعفری
8تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
اصن اومدم برات شهید بشم...
هنرش شهید زیستن و به عشق شهدا زندگی کردن بود؛ از همان اولی که میشناختمش.
در هر مسیری که ختم به شهادت میشد او اولی بود. اصلا داوطلب خطر بود. یادم میآید روزی از روزها که با هم رفته بودیم آموزش نارنجک ببینیم، یکی از نارنجکها عمل نکرد. کسی حاضر نشد نزدیک برود تا وضعیت نارنجک را بررسی کند؛ اما یونس دواطلبانه رفت. رفت و تکههای نارنجک را با خودش آورد. همان جا از او خوشم آمد.
پسر سر به زیری که مهربان و به عقایدش پایبند بود. خیلی هم محکم از اصول و عقایدش دفاع میکرد؛ اما این باعث نمیشد که از کسی فاصله بگیرد یا گوشهنشینی برگزیند. همواره بین بچهها بود. اعتقاد داشت یک نفر جذب انقلاب شود خودش یک سرباز در رکاب امام خامنهای است.
اما دنیا با تمام وسعتش برای او تنگ و عذابآور بود. همچون حضرت یونس علیهالسلام که در شکم ماهی ذکر خدا را برای شفاعت و نجات میخواند. شهید #یونس_ماهرو_بختیاری دنیا را همین گونه مینگریست. وجودش روی زمین بود و نگاهش به آسمان. راههای زیادی را برای رسیدن به آسمان پیمود. کردستان اولین جا و اولین باری بود که او را دیدم. در دل شب مسلح بیرون از پایگاه میرفت و نیمههای شب برمیگشت.
یک شب که نگهبان بودم از سر کنجکاوی افتخار همراهی او را داشتم. آنجا بود که به عینه شجاعتش را دیدم. گفتم: «یونس جلوتر خطرناکه!» خیلی آرام و با متانت گفت: «نترس طوری نمیشه.» میرفت و در کمینگاه مینشست تا بچهها شب را در امنیت بخوابند.
این تنها نشان دلاوری او نبود. دو سال بعد در جاسوسان، ارتفاعات سر به فلک کشیدهای که برای یونس نزدیکترین مکان به عرش الهی بود، آنجا هم داوطلب هر مخاطرهای بود. آنجا هم محبت و دوستیش فراگیر و در مقابل دشمنان اسلام اشداء علی الکفار بود.
میانه ماموریت جاسوسان بودیم که اخباری از نیت شوم حرامیان داعشی به گوش رسید. حالا خط قرمزش حرم عمه سادات و سه ساله امام حسین علیه السلام بود. بیتاب اعزام بود. شاید فکر میکرد کلید قفل شهادتش سوریه باشد.
آن روزها عکس و فیلم هایی دست به دست میشد که دل هر آزادهای را به درد میآورد. سرهای بریده و زنان و دختران به بردگی رفته. آن موقع بدون اینکه کسی متوجه شود کوله سربازیاش را بست و به سوریه رفت.
حالا یونس با یونس سالهای پیش فرق میکرد. غیر از شهیدوار زیستن، ظاهر شهدا را هم گرفته بود. ریش مجعد و صورتی که درد و غم مردم سوریه لاغرترش کرده بود. حالا ظاهرش بیشتر داد می زد که یونس زمینی نیست. چه در کلام و چه در مرام.
یکبار که از سوریه آمده بود با من تماس گرفت و گفت: «سید کجایی؟» دقیقاً یادم نیست مشغول چه کاری بودم؛ گفتم: «بگو در خدمتم.» گفت: «میخوام لباسهای رزمم رو با لباسهای تو عوض کنم.» از درخواستی که کرده بود جا خوردم. نمیتوانستم قبول کنم؛ نه بخاطر لباسهایم. یادم میآید آن ایام تازه رفقایم شهید شده بودند و با همین لباسها بچهها را سوار آمبولانس کرده بودم. لباسها بوی بچهها را میداد. گاهی که دلتنگ بچهها میشدم لباسها را میبوییدم. برای همین بهانه آوردم. اصرار کرد. حقیقت را گفتم که لباسم بوی بچهها را میدهد. لحظهای سکوت بین ما حکمفرما شد. اما آخر ماجرا یونس حرفی زد که دهانم بسته شد. گفت: «سید دوست دارم اینبار رفتم سوریه با لباس تو شهید بشم.» پشت گوشی بغض کردم. میدانستم نور شهادت در چهرهاش نمایان است. میدانستم او به دنبال رفتن است و وقعی به این دنیا فانی نمیگذارد. پذیرفتم. از آن روز هر لحظهاش که میگذشت منتظر خبر شهادت یونس بودم.
تا اینکه بعد از مدتی او را در اغتشاشات دورود دیدم. یکی از پاها را آتل بسته بود و دو عصا زیر بغلش بود. نگران به طرفش رفتم. به شوخی گفتم: «اینجا هم که نشد شهید بشی!» خندید. گفتم: «خوب از دل آتش و ساچمه زنده بیرون اومدی» .باز هم خندید. از آن خندههای نمکداری که آدم دلش غنج میرفت. یونس عاشق شهر و دیارش بود. با اینکه میتوانست برود خانه و استراحت کند اما ترک پست نکرد.
او مردی نبود که دل بسته دنیا و بازیها بیهوده آن باشد. حتی بعد از اینکه ازدواج کرده بود. تمام این سالها دربهدر دنبال شهادت میگشت. مثل مجنون که دیوانهوار ریگهای صحرا را برای دیدن معشوقهاش زیر پا میگذاشت. اما انگار معشوقه از او گریزان بود. انگار یونس باید بهای سنگینتری میداد. شاید هم خدا میخواست او را در میان همشهریهایش عزیزتر کند.
روزها در پی هم به سرعت برق و باد میگذشت. باورم شده بود که یونس شهید نمیشود. پیش خودم میگفتم لابد یک جای کار میلنگد. تا اینکه خبر یورش ددمنشانه رژیم غاصب صهیونیستی تیتر یک تمام اخبار شد. خبر شهادت فرماندهان و دانشمندان هستهای یکی یکی بیرون میآمد. نگرانی از اوضاع را از چهره تک تک بچهها میشد فهمید. اولین پیام تصویری رهبری، آبی بود بر روی آتش نیروهای انقلابی. همه فهمیدیم وقت عزاداری
نیست.
به سرعت فرماندهان یک به یک جایگزین شدند. حالا دفاع از پادگانهایی که آسیب جدی دیده بودند یکی از وظایف نیروهها و ردههای نظامی بود. آفتاب نزده یونس همراه یک تیم زبده به طرف یکی از همین پایگاه رفت. دیگر خبری از او نداشتیم. ساعت ۱۱ شب بود که تلفنی باخبر شدیم به سمت بچهها سه موشک شلیک شده اسن. تقریباً ساعت پنج صبح بود که اسامی شهدا را نگاه میکردم؛ اسم یونس توجهام را جلب کرد. یونس آمده بود برای آلالله شهید بشود و به آرزویش رسید.
🔹 سید مهدی موسوی صمد
12تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#صدای_پر_صلابت
دلم به حالشان سوخت. با اینکه منزلمان نزدیک به خیابان اصلی است و مثل هر محلهی دیگری، چند تا جایگاه، دور و برمان است، اما چند وقتی است که حتی توانی برای انجام کارهای روزانهام ندارم. به قولی، انرژی موجود نیست. دارو میخورم؛ کمی سرپا میشوم. شب گذشته، با التماس از پدرشان خواستند تا آنها را برای دیدن هیئت ببرد. آنها رفتند و من در خانه تنها ماندم.
امشب با هر سختی بود خودم با آنها همراه شدم. دورتادور جایگاهها، پر بود از عکسهای شهدای دفاع مقدس و کسانی که در این محله به رحمت خدا رفته بودند. وسط بلوار نشستیم. نمیدانم چرا چشمم به دنبال عکسهای شهدای این جنگ اخیر بود. کمی آنطرفتر، بنر عکس شهید فرهادی را نصب کرده بودند. زنی میانسال، وسط بلوار درست زیر عکس نشسته بود. گاهی چشمم به عکس شهید میافتاد و آه میکشیدم. با خودم میگفتم: «دوباره جای اینا رو، کی پر میکنه؟»
کمی بعد، هیئت بچههای انقلاب و مطهری از راه رسیدند. همان بچههای خیابان مطهری و انقلاب، با موهای ژلزده و مدگرا.
با صلابت قدم برمیداشتند و «یا زینب» گفتنشان، لرزه بر اندام میانداخت. از دیدنشان و صدای پر صلابتشان، دل آدم واقعا قرص میشد. انگار اینها، همان جوانهایی هستند که به وقت صلح و آرامش، به سرشان ژل میزنند و وقتش که باشد صدای «یا حسین و یا زینبشان» گوش هر نامحرمی را کر خواهد کرد؛ چه برسد به...
🔹فاطمه بسطامی
13تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
«حیفِ عباس که توصیف به ظاهر بشود»
نشسته بودم پای روضهی سید احمد حیاتالغیب. نه فکر میکردم آن شعر قرار است با من کاری بکند؛ نه میدانستم یک روضه میتواند زندگی کسی را از نو بنویسد...
فقط گوش میدادم. همه چیز با روضهی علی اکبر شروع شد...
«ارباً اربا یعنی زخمهای نامنظم، زخمهای زیاد...»
«روله روله روله روله
یَه منم نشسمَ، تهِ لَش سردت
زخم پَلیتِ بیرم، کم بوعه دردت
روله روله روله
هر تیکهی دِ پیکرت اوفتایَ جایی
چارهی کارت، فقط بیه عبایی...»
صدایِ گرمش که به اینجا رسید، تیری به قلبم نشست. مداحی لریش اشک را به چشمانم آورد...
فردای آن شب تیر بعدی را زد...
«سفینهی حسین برای همه جا داره...»
کلمه به کلمهاش چنان بر دلم نشست که بعد از ۷ سال همچنان پای آن روضه مینشینم...
«حرف تقوا و بصیرت به میان است اگر
حرفی از چشم سیاه و قد رعنا نزنید
گرچه خوب است رُخش نقل منابر بشود
حیفِ عباس که توصیف به ظاهر بشود»
«چند گامی همهجا دورتر از آقا بود
قد بلند است و از این حال خجالت دارد...»
«دست گیر همه، خدای ادب
دست پرودهی امیرِ عرب»
به گمانم من محرم همان سال مسلمان شدم... «کاشفُ الکربِ سیدُ الشهدا...»
از آن روز این ذکر همدم لحظات غمگین زندگیام شد:
«یا کاشِفَ الکَربِ عَن وَجهِ الحُسَین! اَکشِف کَربی بِحَقِّ أَخیکَ الحُسَین!»
چیزی در دلم چرخید. مگر عباس چه داشت که امام حسین هر وقت غم بر چهرهاش مینشست میگفت:
«عباس را بیاورید!» و همین که چشمهایِ وفادارِ عباس را میدید آرام میگرفت؟
«دم خیمه زمان غارتها،
سر یک گوشواره دعوا شد...»
«پاسخ اَیْنَ عمّیَ العباس
سیلی چند بیسر و پا شد…»
حیران مادری شدم که گفت: «عباسم فدای سر بچههای فاطمه...»
مگر چه داشتند بچههای فاطمه؟!
«برار برار برار
عه روم هنی میکن و تو جسارت
اَر بمونم خیمهیا میرن و غارت...»
خط به خط آن روضهها شد شروع تحقیق و دقت، شد عطش دانستنِ حقیقت. مثل کسی که تازه چشم باز کرده باشد، به خودم آمدم وسط داستانی که سالها شنیده بودمش، ولی ندیده بودمش...
زندگی که تلخ میشد، تنگی سینه و غربت را میخواستم فریاد بزنم، در گوشم صدای عباس میپیچید: «قَدْ ضَاقَ صَدْرِي وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَيَاة...» و خجالت میکشیدم شِکوه کنم از سختیها...
صدای بانویی با صلابت جایگزینش میشد که در گوشم نجوا میکرد: «به نام پدرم، یا علی بگو و بلند شو...» و من، هر بار، از دل سختیها، لبخند میزدم و با تمام روحم فریاد میزدم: «ما رأیتُ إلا جمیلا...»
🔹فاطمه امیری
#تاسوعا
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
امشب هم مثل این چند شب راهی گلزار شهدا شدیم.
واقعاً هرکسی گشتن در خیابان را به گلزار شهدا را ترجیح بدهد دنیا و آخرت را از دست داده. مصداق شنیدن کی بود مانند دیدن. هرکسی سر قبر شهید خودش نشسته و توی حال و هوای خودش است. پدری سر قبر پسرش نشسته و ناله میکند: «چرا همیشه میگفتم داد بزن سر بچهها شیطونی نکنن، میگفتی بذار خوش باشن بوئه. پاشو بازم از اون حرفات بهم بزن روله.»
گوشهای یکی باند بزرگی گذاشته و ای اهل حرم پخش میشد و جوانها با آن زمزمه میکردند.
سر که میچرخانم کمی بالاتر کنار قبر شهدا چند خانم در تکاپو هستند. دلم آنجا میماند و چشمم در گردش که چهکار میکنند. آهسته بلند میشوم و به سمتشان میروم. چشمم به سفره سبز سه چهار متری که پهن شده میافتد. به چراغی که بالای سفره گذاشته شده، بستههای کوچیک شکلات و بیدمشک، شمعهایی که داخل گِل داخل لیوان فرو رفتن، میوه و حلوا که هرکدام توی جا میوهای مرتب چیده شده، کاسههای آب گِلی که حس غریبانهای به آدم میدهند. صاحب سفره یکی دیگر است اما مسئول برپایی سفره کناری ایستاده.
کنار سفره زانو میزنم و بوسهای کنار این برگ سبز، در دلم غوغا به پا میشود یاد حرف رضا (پسرم) «به خدا میخوام بکنمت مادر شهید.» بلند میشوم و در آخرین لحظه چشمم به بستههای نمک که بند دخیل سبز داخل آنها چیده شده میفتد. یک بسته را به نیابت برمیدارم و دوباره سر قبر شهید حمید عباسی میآیم.
نمک را روی قبر میگذارم تا تبرک شهید شود. شاید خودش ما را شفاعت کند؛ هم در این دنیا و هم در آخرت.
🔹مریم میرزائی
۱۲تیر۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
@ravimah
@ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#در_قطعه_فرماندهان
قسمت اول
بچه_حلالزاده_به_داییش_رفته!
وقتی به قطعه فرماندهان رسیدم آنجا را با موکتهای قرمز پوشش داده و با پارچه مخصوص مسقف کرده بودند. روبانهای رنگی آویزان شده از سقف حس و حالی ملکوتی به فضا داده بود.
پا گذاشتن در آن محیط پاک و خدایی با اراده خودت بود ولی برگشتنت نه!
دیر رسیدهبودم؛ اما خانواده شهید و فامیلهای نزدیکش هنوز حضور داشتند. چند دقیقه فقط مزار شهدا را نگاه کردم تا انرژیام را از آنها بگیرم. برای منی که همه چیز در درونم اتفاق میفتد و راز و نیاز و یا درد دلم توی قلب و فکرم شکل میگیرد شلوغی آنجا مانعی برای غلیان درونیام نبود. چند دقیقه بعد نسبت یکی از خانمها را با شهید پرسیدم. گفت: دختر خالهشم.
از او خواستم یکی از اعضای خانواده شهید که حال مساعدی دارد را برای گفتن خاطرهای صدا بزند. پرسید برای کجا میخواهم؛ برایش توضیح دادم.
رفت و چند دقیقهای معطل کرد و من دوباره غرق آن فضا شدم. همیشه بودن کنار مزار شهدا مرا از بودن در این دنیا فارغ میکرد. آن لحظات را غنیمت شمردم. یک لحظه زنی را دیدم که کنار مزار شهید دراز کشیدهبود. مردهای جوانی که آنجا بودند هر کار میکردند بلند نمیشد. دیدن این صحنه که آغوش گرفتن شهید را تداعی میکرد به واقع مرا کشت! اشک توی چشمهایم دوید و حلقهاش را بست. اما دیدم را تار کرد و با پلک زدن ریختند. دلم طاقت نیاورد! جانم به لب رسید! از یک نفر پرسیدم: این خانم مادر شهیده؟
گفت: نه خالهشه.
من هم خاله بودم و این حس آشنا را با تمام وجود درک کردم! این بار خانمی به اسم نیازی که او هم با شهید نسبت نزدیکی داشت آمد و گفت: خواهرهاش حال خوبی ندارن. من خودم بعدا باهاتون تماس میگیرم. بعد گفت: با بچههای خودم بزرگ شد. خونهمون میومد. گل بود، مهربون بود.
کمکم افرادی که در آنجا حضور داشتند رفتند. اما قرار نبود من هم بروم.
چند پسر همسن و سال شهید تا آخرین لحظات ماندند و هر کسی که برای فاتحه میآمد مراتب قدردانی را به جا میآوردند. یکی از آنها خیلی بیتابی میکرد. وقتی سروقتش رفتم و نسبتش را با شهید پرسیدم، گفت: پسر داییشم. خیلی با هم رفیق بودیم.
گفتم: یه خاطره هر چند کوتاه، یه چیزی که الان جلو چشمته و باعث حسرتت شده اونو میخوام!
گفت: ببخشید تمرکز ندارم بذارید بعداً.
شمارهاش را گرفتم و رفت.
میخواستم از این همه خوبی شهید که همه را متاثر از رفتنش کردهبود برای یک جمله هم که شده بشنوم! به همین خاطر نتوانستم دست از سر آخرین نفرات کنار مزار شهید بردارم. یکی دیگرشان را که بعدا متوجه شدم اسمش سیناست صدا زدم و باز درخواستم را تکرار کردم. گفت: ما همه پسر داییاشیم. همه با هم بزرگ شدیم، رفیق بودیم، هم راه بودیم.
گفت: خیلی خوب بود!
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد: هیئتی بود. تو هیئت درب دلاکی خدمت میکرد. کارهای برقی و سیمکشی خیمه رو انجام میداد؛ هم خودش هم پدرش. اونو پدرش هر ساله تو هئیت هر کاری از دستشون برمیومد انجام میدادن.
عشق حسینی بودن شهدا یک وجه اشتراکی بین همهی شهدا بود.
گفتم: دهه هفتادی بود؟
_ نه۲۳ سالش بود؛ متولد ۸۱ بود!
باز به خودم نهیب زدم که: سربازای مدافع وطن، سربازای ولایت، همین بروبچههای دهه هشتادی شدنا؛ که با شورتر و باشعورتر راه جهاد و شهادت رو انتخاب کردن.
شهادت بچههای دهه هشتادی مرا به جملهای رساند که قبلا خوانده بودم و در گوشه ذهنم به دنبال مصداقش میگشتم؛ نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی!
کنار مزار شهید رفتم. پوشیده از گُل بود. فاتحه خواندم و خوب محو عکسش شدم که روی مزارش بود؛ شهید امیرحسین طولابی. از پرسنل پلیس اطلاعات و عملیات تهران.
توی چشمهایش خیره شدم و گفتم: حقا که بچه حلالزاده به داییش رفته! از داییهایی مثل شهید رسول و اصغر زیودار بایدم همچین شیرمردی تقدیم وطن و ولایت بشه!
با خودم گفتم: راه رسولها و اصغرها و امیرحسینها یکی است. همه در مکتب حسین تلمذ کردند؛ همان مکتبی که درسهایش سینه به سینه و نسل به نسل از بزرگ به کوچک منتقل میشود و نه تنها پر رهرو است بلکه برای همهی زمانها پر تکرار و ادامهدار است.
🔹نسرین دالوند
12تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آخرین_دیدار
توی مسیر خیلی ترافیک بود. هر طور بود همراه همسرم، خودم را به گلزار شهدا رساندم. دلم میخواست رویا را ببینم.
مکالمه شب قبل خودم و معصومه عباسی توی سرم میچرخید. ساعت نه شب بود. معصومه بهم پیام داد:
«سلام. منصوره حسی تبار رو یادتونه؟ از بچههای علوم پزشکی! شوهرش شهید شد امروز😞»
میدانستم میشناسمش؛ ولی انگار مغزم نمیخواست باور کند. آخر مگر میشد؟
گفتم: «خیلی آشناست. فامیلی همسرش چی بود؟»
گفت: «شهید جمشیدی»
انگار واقعا خودش بود. همسر منصوره، داداش رویا...
گفتم: «باورم نمیشه؛ اون نفس پدر و مادر و خواهراش بود ...😔»
به گلزار که رسیدم سیلی از جمعیت دیدم که گروه گروه دور قبر عزیزشان حلقه زده بودند. انگار حلقههای نور بودند.
با چشم عکسها و نوشتههای کنار قبرها را دنبال کردم. شهید کرمزاده، شهید حسنپور، شهید جمشیدی...
رویا خیلی زود من را از دور دید. آمد سمتم. انگار خسته بود از محکم بودن. آمد بغلم و بیمقدمه شروع کرد:
«مهدی همون شب اول زخمی شده بود. اومد. پاش شکسته بود؛ دستش هم زخمی بود. سریع بردمش بیمارستان. بهش سرم زدم و پاشو آتل کردم. دستش رو پانسمان کردم. مهدی فقط نگاهم میکرد. رفتیم خونه. چند ساعتی خوابید و صبح گفت میخوام بانداژ رو باز کنم. باید برم. من از سردار حاجیزاده بهتر نبودم که...
اینو که گفت برعکس همیشه نتونستم مخالفت کنم. فکر نمیکردم این آخرین دیدار باشه. انگار اومده بود مثل همیشه در سکوت و آرامش همیشگی برای آخرین بار ما، همسر و دو دخترش رو ببینه و بره...»
🔹اکرم تتری
14تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv