eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب هم مثل این چند شب راهی گلزار شهدا شدیم. واقعاً هرکسی گشتن در خیابان را به گلزار شهدا را ترجیح بدهد دنیا و آخرت را از دست داده. مصداق شنیدن کی بود مانند دیدن. هرکسی سر قبر شهید خودش نشسته و توی حال و هوای خودش است. پدری سر قبر پسرش نشسته و ناله می‌کند: «چرا همیشه می‌گفتم داد بزن سر بچه‌ها شیطونی نکنن، می‌گفتی بذار خوش باشن بوئه. پاشو بازم از اون حرفات بهم بزن روله.» گوشه‌ای یکی باند بزرگی گذاشته و ای اهل حرم پخش می‌شد و جوان‌ها با آن زمزمه می‌کردند. سر که می‌چرخانم کمی بالاتر کنار قبر شهدا چند خانم در تکاپو هستند. دلم آنجا می‌ماند و چشمم در گردش که چه‌کار می‌کنند. آهسته بلند می‌شوم و به سمتشان می‌روم. چشمم به سفره سبز سه چهار متری که پهن شده می‌افتد. به چراغی که بالای سفره گذاشته شده، بسته‌های کوچیک شکلات و بیدمشک، شمع‌هایی که داخل گِل داخل لیوان فرو رفتن، میوه و حلوا که هرکدام توی جا میوه‌ای مرتب چیده شده، کاسه‌های آب گِلی که حس غریبانه‌ای به آدم می‌دهند. صاحب سفره یکی دیگر است اما مسئول برپایی سفره کناری ایستاده. کنار سفره زانو می‌زنم و بوسه‌ای کنار این برگ سبز، در دلم غوغا به پا می‌شود یاد حرف رضا (پسرم) «به خدا می‌خوام بکنمت مادر شهید.» بلند می‌شوم و در آخرین لحظه چشمم به بسته‌های نمک که بند دخیل سبز داخل آن‌ها چیده شده میفتد. یک بسته را به نیابت برمی‌دارم و دوباره سر قبر شهید حمید عباسی می‌آیم. نمک را روی قبر می‌گذارم تا تبرک شهید شود. شاید خودش ما را شفاعت کند؛ هم در این دنیا و هم در آخرت. 🔹مریم میرزائی ۱۲تیر۱۴۰۴ @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روایت
قسمت اول بچه_حلال‌زاده_به_داییش‌_رفته! وقتی به قطعه فرماندهان‌ رسیدم آنجا‌ را با موکت‌های قرمز‌ پوشش‌ داده‌ و با پارچه‌ مخصوص‌ مسقف‌ کرده بودند. روبان‌های رنگی آویزان‌ شده از سقف حس و حالی ملکوتی به فضا داده‌ بود. پا گذاشتن در آن محیط پاک و خدایی با اراده‌ خودت بود ولی برگشتنت‌ نه! دیر رسیده‌بودم؛ اما خانواده‌ شهید و فامیل‌های نزدیکش هنوز حضور داشتند. چند دقیقه فقط مزار شهدا را نگاه‌ کردم تا انرژی‌ام را از آن‌ها بگیرم. برای منی که همه‌ چیز در درونم اتفاق میفتد و راز و نیاز و یا درد دلم توی قلب و فکرم شکل می‌گیرد شلوغی آن‌جا مانعی برای غلیان درونی‌ام نبود. چند دقیقه بعد نسبت‌ یکی از خانم‌ها را با شهید پرسیدم. گفت: دختر خاله‌شم. از او خواستم یکی از اعضای خانواده‌ شهید که حال مساعدی دارد را برای گفتن خاطره‌ای صدا بزند. پرسید برای کجا می‌خواهم؛ برایش توضیح دادم. رفت و چند دقیقه‌ای معطل کرد و من دوباره غرق آن فضا شدم. همیشه بودن کنار مزار شهدا مرا از بودن در این دنیا فارغ می‌کرد. آن لحظات‌ را غنیمت‌ شمردم. یک لحظه‌ زنی را دیدم که کنار مزار شهید دراز کشیده‌بود. مردهای جوانی‌ که آن‌جا بودند هر کار می‌کردند بلند نمی‌شد. دیدن این صحنه که آغوش گرفتن شهید را تداعی می‌کرد به واقع مرا کشت! اشک توی‌ چشم‌هایم‌ دوید و حلقه‌اش را بست. اما دیدم را تار کرد و با پلک زدن ریختند. دلم طاقت نیاورد! جانم به لب رسید! از یک نفر پرسیدم: این خانم مادر شهیده؟ گفت: نه خاله‌شه. من هم خاله بودم و این حس آشنا را با تمام وجود‌ درک کردم! این بار خانمی به اسم نیازی که او هم با شهید نسبت نزدیکی داشت آمد و گفت: خواهرهاش حال خوبی ندارن. من خودم بعدا باهاتون تماس می‌گیرم. بعد گفت: با بچه‌های خودم بزرگ شد. خونه‌مون میومد. گل بود، مهربون بود. کم‌کم افرادی که در آن‌جا حضور داشتند رفتند. اما قرار نبود من هم بروم‌. چند پسر هم‌سن و سال شهید تا آخرین لحظات ماندند و هر کسی که برای فاتحه‌ می‌آمد‌ مراتب قدردانی‌ را به جا می‌آوردند. یکی از آن‌ها خیلی بی‌تابی می‌کرد. وقتی سروقتش رفتم و نسبتش‌ را با شهید پرسیدم، گفت: پسر دایی‌شم. خیلی با هم رفیق بودیم. گفتم: یه خاطره هر چند کوتاه، یه چیزی که الان جلو چشمته‌ و باعث حسرتت شده اونو‌ می‌خوام! گفت: ببخشید تمرکز ندارم بذارید بعدا‌ً. شماره‌اش را گرفتم و رفت. می‌خواستم از این همه‌ خوبی شهید که همه را متاثر از رفتنش‌ کرده‌بود برای یک جمله هم که شده بشنوم! به همین خاطر نتوانستم دست از سر آخرین نفرات کنار مزار شهید بردارم. یکی دیگرشان‌ را که بعدا متوجه شدم اسمش سیناست صدا زدم و باز درخواستم را تکرار کردم. گفت: ما همه پسر داییاشیم. همه با هم بزرگ شدیم، رفیق بودیم، هم‌ راه بودیم. گفت: خیلی خوب بود! کمی مکث کرد و دوباره ادامه‌ داد: هیئتی بود. تو هیئت درب دلاکی‌ خدمت می‌کرد. کارهای برقی و سیم‌کشی خیمه رو انجام‌ می‌داد؛ هم خودش هم پدرش. اونو پدرش هر ساله تو هئیت هر کاری از دستشون برمیومد انجام می‌دادن. عشق حسینی بودن شهدا یک وجه اشتراکی بین همه‌ی شهدا بود. گفتم: دهه هفتادی بود؟ _ نه۲۳ سالش بود؛ متولد ۸۱ بود! باز به خودم نهیب زدم‌ که: سربازای مدافع وطن، سربازای‌ ولایت، همین بروبچه‌های دهه‌ هشتادی‌ شدنا؛ که با شورتر و باشعورتر‌ راه جهاد و شهادت رو انتخاب کردن. شهادت بچه‌های دهه هشتادی مرا به جمله‌ای رساند که قبلا خوانده بودم و در گوشه ذهنم به دنبال مصداقش می‌گشتم؛ نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی! کنار مزار شهید رفتم. پوشیده از گُل بود. فاتحه خواندم و خوب محو عکسش‌ شدم که روی مزارش بود؛ شهید امیرحسین طولابی‌. از پرسنل پلیس اطلاعات و عملیات تهران. توی چشم‌هایش خیره شدم و گفتم: حقا که بچه‌ حلال‌زاده به داییش‌ رفته! از دایی‌هایی‌ مثل شهید رسول و اصغر زیودار بایدم همچین شیرمردی تقدیم وطن و ولایت بشه! با خودم گفتم: راه رسول‌ها و اصغر‌ها‌ و امیرحسین‌ها یکی است. همه در مکتب حسین تلمذ کردند؛ همان مکتبی که درس‌هایش سینه‌ به سینه و نسل به نسل از بزرگ به کوچک منتقل می‌شود و نه تنها پر رهرو است بلکه برای همه‌ی زمان‌ها پر تکرار و ادامه‌دار است. 🔹نسرین دالوند 12تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
توی مسیر خیلی ترافیک بود. هر طور بود همراه همسرم، خودم را به گلزار شهدا رساندم. دلم می‌خواست رویا را ببینم. مکالمه شب قبل خودم و معصومه عباسی توی سرم می‌چرخید. ساعت نه شب بود. معصومه بهم پیام داد: «سلام. منصوره حسی تبار رو یادتونه؟ از بچه‌های علوم پزشکی! شوهرش شهید شد امروز😞» می‌دانستم می‌شناسمش؛ ولی انگار مغزم نمی‌خواست باور کند. آخر مگر می‌شد؟ گفتم: «خیلی آشناست. فامیلی همسرش چی بود؟» گفت: «شهید جمشیدی» انگار واقعا خودش بود. همسر منصوره، داداش رویا... گفتم: «باورم نمیشه؛ اون نفس پدر و مادر و خواهراش بود ...😔» به گلزار که رسیدم سیلی از جمعیت دیدم که گروه گروه دور قبر عزیزشان حلقه زده بودند. انگار حلقه‌های نور بودند. با چشم عکس‌ها و نوشته‌های کنار قبرها را دنبال کردم. شهید کرم‌زاده، شهید حسن‌پور، شهید جمشیدی... رویا خیلی زود من را از دور دید. آمد سمتم. انگار خسته بود از محکم بودن. آمد بغلم و بی‌مقدمه شروع کرد: «مهدی همون شب اول زخمی شده بود. اومد. پاش شکسته بود؛ دستش هم زخمی بود. سریع بردمش بیمارستان. بهش سرم زدم و پاشو آتل کردم. دستش رو پانسمان کردم. مهدی فقط نگاهم می‌کرد. رفتیم خونه. چند ساعتی خوابید و صبح گفت می‌خوام بانداژ رو باز کنم. باید برم. من از سردار حاجی‌زاده بهتر نبودم که... اینو که گفت برعکس همیشه نتونستم مخالفت کنم. فکر نمی‌کردم این آخرین دیدار باشه. انگار اومده بود مثل همیشه در سکوت و آرامش همیشگی برای آخرین بار ما، همسر و دو دخترش رو ببینه و بره...» 🔹اکرم تتری 14تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
به یاد در نقش علی‌اکبر جان می‌سپرد، بی‌آنکه بداند روزی خود، شهید خواهد شد. او بازیگر صحنه نبود؛ راوی حقیقتی بود که در رگ‌هایش جریان داشت. در تعزیه، نام علی‌اکبر را فریاد زد و در میدان، آن را زندگی کرد. با هر گام بر خاک، به کربلا نزدیک‌تر ‌شد؛ تا آنجا که دیگر نقش نبود، خودِ علی‌اکبر شد... و شهادتش، پرده‌ی پایانی این حقیقتِ عاشقانه بود. آینه‌دار علی‌اکبر بود، تا وقتی که خودش آینه شد... 🔹فاطمه امیری 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت اول نفس در سینه‌ام سنگینی می‌کرد؛ دوست داشتم گوشه‌ای دنج پیدا کنم و کمی خودم را سبک کنم. خود را بر سر مقبره شهید طولابی رساندم؛ تا خواستم فاتحه بخوانم، چشم در چشم با کوثر رفیق چند ساله‌ام شدم. چرا رنگ به رو نداشت؟ چرا اینقدر شکسته شده بود؟ تا مرا دید بلند شد و به طرفم دوید و خودش را در آغوشم انداخت؛ گفت: «زهرا، امیرحسینم... چرا دیر اومدی منتظرت بودم.» محکم به صورتم کوبیدم وااای واااای؛ چرا به عکس شهید دقت نکرده بودم. باورش برایم سخت و سنگین بود. در یک آن، تمام تعریف‌های کوثر از برادرش از جلوی دیدگانم رد شد. - زهرا، امیرحسین من و بچه توراهیم رو تنها گذاشت. داداشم سه روز زیر آوار بود... خیلی خوشحال بود داره دایی میشه؛ به همه رفیقاش گفته بود دارم دایی میشم. روز آخر هم که رفت با بچم خداحافظی ویژه کرد. آخ از داغ جوان. از کوثر جدا شدم و خودم را به مادرش رساندم. چیزی برای گفتن نداشتم؛ فقط هم نوا با ضجه‌هایش توانستم گریه کنم. با صدای کوثر برگشتم. - می‌تونی یه مداح جور کنی بیاد سر قبر امیرحسین برامون بخونه؟ کمتر از پانزده دقیقه، مداح خودش را رساند و نوای بلندشو علمدار را سر داد. نمی‌دانم مردم می‌دانند که امیرحسین نوه حاجیه ملک‌زاده مادر معنوی خرم‌آباد است یا نه! 🔹زهرا مومن‌زاده 14تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
! یک روزی، دهه هفتاد، توی پس کوچه‌های خاکی با چادر کهنه‌های مادر خدابیامرزم دورتادور خیمه‌های بچگانه‌مان، عاشق زینب کبری(س) شدم. این همه سال، پای این همه منبر و روضه و اشک ریختن برای این مصیبت اعظم آسمان‌ها و زمین گذشت؛ اما امسال، قسمت دلم شد که بگذارمش روی این زخم و جنس داغش ذوبم کند. امسال محرم، غروب که می‌شود، آسمان، تن‌پوش خونین شهر را می‌اندازد روی دوش و عطر بهشت است که می‌پیچد توی کوچه‌ها! امسال تاسوعای رنگینی داریم، کربلا با پای خودش آمده است خرم‌آباد، گلزار شهدا که نه! همه خیابان‌ها شده‌اند بین‌الحرمین ما لرها! تصویر عباس‌ها و علی‌اکبرهایمان را علم کرده‌ایم؛ بعضی از رباب‌هایمان را هم در آغوش علی‌اصغرشان به خاک سپرده‌ایم. هوشیاری سجادهای ما روی تخت بیمارستان، هنوز برای روشنگری کم است و زینب‌هایمان در ایراد خطبه‌هایی برای زنان و دختران سرزمین‌شان، اسیر ترس از فتنه ی آشوبگران شده‌اند. پهلوانان میدان رزم‌مان را با دست‌های خود به خاک سپرده‌ایم، به یاد پیکرهای تکه‌تکه روی شن‌های داغ کربلا، بر مزار شهدایمان با خون دل نشسته‌ایم تا حقیقت «زینب ای قهرمان غم» برایمان تجلی پیدا کند. امروز از آن عاشق شدنم، سه دهه می‌گذرد، همه چیز عوض شده؛ حتی جنس خیمه‌ها و چادر مادرهایی که دیگر کهنه نیست! زینب(س) جان! می‌شود از ته آن دلت که می‌خواهم از غمش سر به بیابان بگذارم، برای ملت امام حسین(ع) که الفبای عاشقی را توی دفتر مقاومت، سرمشق گرفته‌اند و آماده املای شهادت شده‌اند دعای فتح و نصرت بخوانی؟! 🔹سمانه قاسمی‌منش 14تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
ماجرای آن شبی که پیامبر خواست از مکه برود مدینه را یحتمل شنیده‌اید. همان شبی که جمع کفار، قصد جان پیامبر کرده بودند. همان شب که علی بجای پیغمبر در بستر خوابید؛ و نکته همین جاست که خوابید! بدون ترس از مرگ. بیخیالِ بیخیال. آسوده آسوده. و حسن هم همین بود، وقتی علی به میدانش فرستاد در جنگ جمل. همان هنگام که باران تیر از آسمان باریدن گرفته بود؛ اما حسن، بی‌واهمه رفت و چشم فتنه را کور کرد. و باز حسین هم اینگونه بود، وقتی خودش را در برابر انبوه لشکریان یزید تنها دید. بی‌واهمه و شتابان به استقبال شمشیرها و نیزها رفت؛ و تو در تمام تاریخ کجا دیدی علی و فرزندانش از مرگ ترسیده باشند! 🔹امین ماکیانی ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
«ورود نائب بر حق امام زمان به حسینیه‌ی امام اتفاق افتاد...» با اعلام این خبر از بلندگوی هیئت موج خوشحالی بین مردم پیچید.‌ همه یکصدا فریاد زدند: «ابوالفضل علمدار نگهدار» عده‌ای گوشی‌ها را درآوردند تا ورود امام امت را به چشم ببیند. یک چشم همه‌مان اشک بود و یک چشم خوشحالی. عده‌ای شعار مرگ بر اسرائیل سر می‌دادند و عده‌ای الله اکبر. گوشی‌ام را چک کردم و لبخند نشست روی لبم از شیرینی خواندن این جمله: «رهبر انقلاب: آقای کریمی! بخوان...» شیرینی این لحظه جسورم کرده بود برای تصور شیرینیِ روز ظهور... مشغول رویاپردازی بودم که صدای سید احمد پیچید: «حسین فریاد زد؛ هل من ناصر ینصرنی» به شهدایی فکر کردم که کمی آن طرف‌تر به خاک سپرده شده بودند.‌ آنها کسانی بودند که به این ندای امام لبیک گفته بودند.‌ خانوادگی بر سر مزارشان رفتیم. از مدافعان حرم شروع کردیم و به مدافعان وطن رسیدیم... رو به خواهرم گفتم: «یه آقایی سر مزار نشسته بود رو زمین. حالش خوب نبود، معلوم نبود داره کدوم خاطره‌اش رو با شهید مرور می‌کنه. خیلی ناراحت شدم.» برادر کوچکم گفت: «ناراحتی نداره که، اون الان بهترین جا رو داره...» بیرون از گلزار شهدا در خیابان‌ها همه چیز برای مراسم عاشورای فردا آماده بود. چوب‌هایی که گوشه گوشه‌ی شهر بود و نوید رسم گل مالی مردم لرستان را می‌داد و نیروهایی که امنیت را برقرار می‌کردند. صدای برادرم در ماشین پیچید: «اونجا نوشته بزرگ‌ترین نعمت، امنیت است.» پدر: «درسته بابا» مادرم: «خداوند لعنت بکه آمریکا و اسرائیلن؛ دا یکی دِ شهیدا سر مزار شهیدش می‌گوت: "رووله لویات تشنه بی؟"» با شنیدن این جمله همه در خودمان فرو رفتیم. غرق افکارمان بودیم که خواهرم یادآور شد: «امام حسین هم تشنه بود.» نمی‌دانستم با این جمله آرام شوم یا غمگین... امشب شب عجیبی بود؛ غم و شادی به هم گره خورد... پیوند دوباره‌ی ایران و اسلام دیدنی بود... صدای حیدر حیدر مردم شنیدنی... در روح و جان من می‌مانی ای وطن ای ایران ایران... 🔹فاطمه امیری 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
و تو کجای دنیا می‌توانی پیرزنی را پیدا کنی، سرتاپا گلی، با پای برهنه، ایستاده به تماشای دسته عزاداران حسین. ای کاش همه پیرزن‌های دنیا مثل تو بودند... 🔹امین ماکیانی ۱۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روایت
قسمت دوم قطعه فرماندهانِ گلزار شهدا از حضور مردم در روز پنج‌شنبه خالی شده‌بود. تازه بچه‌های موکب عشاق المهدی دست به کار جارو و تمیزکاری برای مراسم ساعت شش‌ عصر هر روزه‌ی ماه محرم بودند. صدای هق‌هق گریه‌اش تا ده متر آن‌طرف‌تر هم به گوش‌ می‌‌رسید. گفتم شاید برادر‌ شهید باشد و حالا که خلوت شده آمده سیر دلش گریه کند. قدم‌زنان کنار مزار شهید رفتم. تاج گلی بالای مزار گذاشته‌بودند؛ و عکسی که روی آن نوشته‌بود «شهید سجاد مدهنی». نامش به گوشم آشنا نبود؛ انگار برای اولین بار این اسم را دیده‌بودم. بر حسب تجارب قدیمی گفتم: این ناآشنایی، قصه‌ای آشنا و شنیدنی دارد که باید امروز سر از آن دربیاورم! نشستم و فاتحه‌ای خواندم. به نیابت شهید سلام بر حسین و اصحاب حسین فرستادم. حضور هیچ‌کس جلوی گریه مرد را نمی‌گرفت. خانمی کنارش‌ نشسته‌بود. یک لحظه‌ نگاهم کرد؛ با اشاره گفتم: یه سوال دارم! بلند شد و پیشم آمد. گفتم: این آقا چه نسبتی باهاتون داره؟ _ پدرم هستن. _ نسبتش با شهید چیه؟ _ دوستش؛ البته فامیل هم هستیم. بیشتر از نیم‌ساعت گریه کرد. موقع رفتن پیشش‌ رفتم. چشم‌هایش‌ از فرط گریه‌ سرخ شده‌بود. شاید اولین باری بود که یک مرد را با چشم گریان و شرایط بد روحی از فاصله نزدیک می‌دیدم. بعد از معرفی خودم‌، دلیل گریه‌هایش‌ را پرسیدم. گفت: نمی‌تونم حرف بزنم! دوستم بود! از چی بگم؟ آدم خیلی خیلی خوبی بود. واسه شهادتش‌ عطر زده‌بود! باز چشم‌هایش‌ پرِ اشک شد. اما اجازه ریختن نداد. دوباره گفت: عشق حسین بود! عاشق کربلا رفتن و زیارت کربلا بود. او حرف می‌زد و من با خودم گفتم: باز عشق حسینی بودنشان! این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست! این چه شمعی‌ است که جان‌ها همه پروانه‌ی اوست! _ چند روز قبل از حمله اسرائیل لعنت‌الله رفت کربلا. هر فرصتی گیرش میومد سر از کربلا درمی‌آورد. عاشق شهادت بود. می‌گفت: دوس دارم مثل امام حسین شهید بشم. دخترش گفت: چند روز قبل از شهادتش، روزای اول جنگ، ماشینش‌ رو تو پادگان می‌زنن و هیچی ازش‌ نمی‌مونه! پدرش تأیید کرد و گفت: روز دهم می‌ره حموم، لباس نظامیشو‌ می‌پوشه، عطر می‌زنه، می‌گه می‌خوام وقتی شهید می‌شم بوی عطر بدم. عطر شهادتم همه جا بپیچه. با بچه‌ کوچیکش کلی بگو بخند و بازی کرده و بعد رفته. باز بغض کرد و گفت: به آرزوش رسید. همه‌ش به فکر شهادت بود. آخرش هم شهید شد! 🔹نسرین دالوند 12تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv