راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#در_قطعه_فرماندهان
قسمت اول
بچه_حلالزاده_به_داییش_رفته!
وقتی به قطعه فرماندهان رسیدم آنجا را با موکتهای قرمز پوشش داده و با پارچه مخصوص مسقف کرده بودند. روبانهای رنگی آویزان شده از سقف حس و حالی ملکوتی به فضا داده بود.
پا گذاشتن در آن محیط پاک و خدایی با اراده خودت بود ولی برگشتنت نه!
دیر رسیدهبودم؛ اما خانواده شهید و فامیلهای نزدیکش هنوز حضور داشتند. چند دقیقه فقط مزار شهدا را نگاه کردم تا انرژیام را از آنها بگیرم. برای منی که همه چیز در درونم اتفاق میفتد و راز و نیاز و یا درد دلم توی قلب و فکرم شکل میگیرد شلوغی آنجا مانعی برای غلیان درونیام نبود. چند دقیقه بعد نسبت یکی از خانمها را با شهید پرسیدم. گفت: دختر خالهشم.
از او خواستم یکی از اعضای خانواده شهید که حال مساعدی دارد را برای گفتن خاطرهای صدا بزند. پرسید برای کجا میخواهم؛ برایش توضیح دادم.
رفت و چند دقیقهای معطل کرد و من دوباره غرق آن فضا شدم. همیشه بودن کنار مزار شهدا مرا از بودن در این دنیا فارغ میکرد. آن لحظات را غنیمت شمردم. یک لحظه زنی را دیدم که کنار مزار شهید دراز کشیدهبود. مردهای جوانی که آنجا بودند هر کار میکردند بلند نمیشد. دیدن این صحنه که آغوش گرفتن شهید را تداعی میکرد به واقع مرا کشت! اشک توی چشمهایم دوید و حلقهاش را بست. اما دیدم را تار کرد و با پلک زدن ریختند. دلم طاقت نیاورد! جانم به لب رسید! از یک نفر پرسیدم: این خانم مادر شهیده؟
گفت: نه خالهشه.
من هم خاله بودم و این حس آشنا را با تمام وجود درک کردم! این بار خانمی به اسم نیازی که او هم با شهید نسبت نزدیکی داشت آمد و گفت: خواهرهاش حال خوبی ندارن. من خودم بعدا باهاتون تماس میگیرم. بعد گفت: با بچههای خودم بزرگ شد. خونهمون میومد. گل بود، مهربون بود.
کمکم افرادی که در آنجا حضور داشتند رفتند. اما قرار نبود من هم بروم.
چند پسر همسن و سال شهید تا آخرین لحظات ماندند و هر کسی که برای فاتحه میآمد مراتب قدردانی را به جا میآوردند. یکی از آنها خیلی بیتابی میکرد. وقتی سروقتش رفتم و نسبتش را با شهید پرسیدم، گفت: پسر داییشم. خیلی با هم رفیق بودیم.
گفتم: یه خاطره هر چند کوتاه، یه چیزی که الان جلو چشمته و باعث حسرتت شده اونو میخوام!
گفت: ببخشید تمرکز ندارم بذارید بعداً.
شمارهاش را گرفتم و رفت.
میخواستم از این همه خوبی شهید که همه را متاثر از رفتنش کردهبود برای یک جمله هم که شده بشنوم! به همین خاطر نتوانستم دست از سر آخرین نفرات کنار مزار شهید بردارم. یکی دیگرشان را که بعدا متوجه شدم اسمش سیناست صدا زدم و باز درخواستم را تکرار کردم. گفت: ما همه پسر داییاشیم. همه با هم بزرگ شدیم، رفیق بودیم، هم راه بودیم.
گفت: خیلی خوب بود!
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد: هیئتی بود. تو هیئت درب دلاکی خدمت میکرد. کارهای برقی و سیمکشی خیمه رو انجام میداد؛ هم خودش هم پدرش. اونو پدرش هر ساله تو هئیت هر کاری از دستشون برمیومد انجام میدادن.
عشق حسینی بودن شهدا یک وجه اشتراکی بین همهی شهدا بود.
گفتم: دهه هفتادی بود؟
_ نه۲۳ سالش بود؛ متولد ۸۱ بود!
باز به خودم نهیب زدم که: سربازای مدافع وطن، سربازای ولایت، همین بروبچههای دهه هشتادی شدنا؛ که با شورتر و باشعورتر راه جهاد و شهادت رو انتخاب کردن.
شهادت بچههای دهه هشتادی مرا به جملهای رساند که قبلا خوانده بودم و در گوشه ذهنم به دنبال مصداقش میگشتم؛ نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی!
کنار مزار شهید رفتم. پوشیده از گُل بود. فاتحه خواندم و خوب محو عکسش شدم که روی مزارش بود؛ شهید امیرحسین طولابی. از پرسنل پلیس اطلاعات و عملیات تهران.
توی چشمهایش خیره شدم و گفتم: حقا که بچه حلالزاده به داییش رفته! از داییهایی مثل شهید رسول و اصغر زیودار بایدم همچین شیرمردی تقدیم وطن و ولایت بشه!
با خودم گفتم: راه رسولها و اصغرها و امیرحسینها یکی است. همه در مکتب حسین تلمذ کردند؛ همان مکتبی که درسهایش سینه به سینه و نسل به نسل از بزرگ به کوچک منتقل میشود و نه تنها پر رهرو است بلکه برای همهی زمانها پر تکرار و ادامهدار است.
🔹نسرین دالوند
12تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آخرین_دیدار
توی مسیر خیلی ترافیک بود. هر طور بود همراه همسرم، خودم را به گلزار شهدا رساندم. دلم میخواست رویا را ببینم.
مکالمه شب قبل خودم و معصومه عباسی توی سرم میچرخید. ساعت نه شب بود. معصومه بهم پیام داد:
«سلام. منصوره حسی تبار رو یادتونه؟ از بچههای علوم پزشکی! شوهرش شهید شد امروز😞»
میدانستم میشناسمش؛ ولی انگار مغزم نمیخواست باور کند. آخر مگر میشد؟
گفتم: «خیلی آشناست. فامیلی همسرش چی بود؟»
گفت: «شهید جمشیدی»
انگار واقعا خودش بود. همسر منصوره، داداش رویا...
گفتم: «باورم نمیشه؛ اون نفس پدر و مادر و خواهراش بود ...😔»
به گلزار که رسیدم سیلی از جمعیت دیدم که گروه گروه دور قبر عزیزشان حلقه زده بودند. انگار حلقههای نور بودند.
با چشم عکسها و نوشتههای کنار قبرها را دنبال کردم. شهید کرمزاده، شهید حسنپور، شهید جمشیدی...
رویا خیلی زود من را از دور دید. آمد سمتم. انگار خسته بود از محکم بودن. آمد بغلم و بیمقدمه شروع کرد:
«مهدی همون شب اول زخمی شده بود. اومد. پاش شکسته بود؛ دستش هم زخمی بود. سریع بردمش بیمارستان. بهش سرم زدم و پاشو آتل کردم. دستش رو پانسمان کردم. مهدی فقط نگاهم میکرد. رفتیم خونه. چند ساعتی خوابید و صبح گفت میخوام بانداژ رو باز کنم. باید برم. من از سردار حاجیزاده بهتر نبودم که...
اینو که گفت برعکس همیشه نتونستم مخالفت کنم. فکر نمیکردم این آخرین دیدار باشه. انگار اومده بود مثل همیشه در سکوت و آرامش همیشگی برای آخرین بار ما، همسر و دو دخترش رو ببینه و بره...»
🔹اکرم تتری
14تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
به یاد #شهید_رضا_دریکوند
در نقش علیاکبر جان میسپرد، بیآنکه بداند روزی خود، شهید خواهد شد.
او بازیگر صحنه نبود؛ راوی حقیقتی بود که در رگهایش جریان داشت.
در تعزیه، نام علیاکبر را فریاد زد و در میدان، آن را زندگی کرد.
با هر گام بر خاک، به کربلا نزدیکتر شد؛
تا آنجا که دیگر نقش نبود، خودِ علیاکبر شد...
و شهادتش، پردهی پایانی این حقیقتِ عاشقانه بود.
آینهدار علیاکبر بود، تا وقتی که خودش آینه شد...
🔹فاطمه امیری
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#داغ_جوان
قسمت اول
نفس در سینهام سنگینی میکرد؛ دوست داشتم گوشهای دنج پیدا کنم و کمی خودم را سبک کنم.
خود را بر سر مقبره شهید طولابی رساندم؛ تا خواستم فاتحه بخوانم، چشم در چشم با کوثر رفیق چند سالهام شدم.
چرا رنگ به رو نداشت؟
چرا اینقدر شکسته شده بود؟
تا مرا دید بلند شد و به طرفم دوید و خودش را در آغوشم انداخت؛ گفت: «زهرا، امیرحسینم... چرا دیر اومدی منتظرت بودم.»
محکم به صورتم کوبیدم وااای واااای؛ چرا به عکس شهید دقت نکرده بودم.
باورش برایم سخت و سنگین بود.
در یک آن، تمام تعریفهای کوثر از برادرش از جلوی دیدگانم رد شد.
- زهرا، امیرحسین من و بچه توراهیم رو تنها گذاشت. داداشم سه روز زیر آوار بود... خیلی خوشحال بود داره دایی میشه؛ به همه رفیقاش گفته بود دارم دایی میشم. روز آخر هم که رفت با بچم خداحافظی ویژه کرد.
آخ از داغ جوان.
از کوثر جدا شدم و خودم را به مادرش رساندم. چیزی برای گفتن نداشتم؛ فقط هم نوا با ضجههایش توانستم گریه کنم.
با صدای کوثر برگشتم.
- میتونی یه مداح جور کنی بیاد سر قبر امیرحسین برامون بخونه؟
کمتر از پانزده دقیقه، مداح خودش را رساند و نوای بلندشو علمدار را سر داد.
نمیدانم مردم میدانند که امیرحسین نوه حاجیه ملکزاده مادر معنوی خرمآباد است یا نه!
🔹زهرا مومنزاده
14تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#امسال_تاسوعا!
یک روزی، دهه هفتاد، توی پس کوچههای خاکی با چادر کهنههای مادر خدابیامرزم دورتادور خیمههای بچگانهمان، عاشق زینب کبری(س) شدم.
این همه سال، پای این همه منبر و روضه و اشک ریختن برای این مصیبت اعظم آسمانها و زمین گذشت؛ اما امسال، قسمت دلم شد که بگذارمش روی این زخم و جنس داغش ذوبم کند.
امسال محرم، غروب که میشود، آسمان، تنپوش خونین شهر را میاندازد روی دوش و عطر بهشت است که میپیچد توی کوچهها!
امسال تاسوعای رنگینی داریم، کربلا با پای خودش آمده است خرمآباد، گلزار شهدا که نه! همه خیابانها شدهاند بینالحرمین ما لرها!
تصویر عباسها و علیاکبرهایمان را علم کردهایم؛ بعضی از ربابهایمان را هم در آغوش علیاصغرشان به خاک سپردهایم. هوشیاری سجادهای ما روی تخت بیمارستان، هنوز برای روشنگری کم است و زینبهایمان در ایراد خطبههایی برای زنان و دختران سرزمینشان، اسیر ترس از فتنه ی آشوبگران شدهاند.
پهلوانان میدان رزممان را با دستهای خود به خاک سپردهایم، به یاد پیکرهای تکهتکه روی شنهای داغ کربلا، بر مزار شهدایمان با خون دل نشستهایم تا حقیقت «زینب ای قهرمان غم» برایمان تجلی پیدا کند.
امروز از آن عاشق شدنم، سه دهه میگذرد، همه چیز عوض شده؛ حتی جنس خیمهها و چادر مادرهایی که دیگر کهنه نیست!
زینب(س) جان! میشود از ته آن دلت که میخواهم از غمش سر به بیابان بگذارم، برای ملت امام حسین(ع) که الفبای عاشقی را توی دفتر مقاومت، سرمشق گرفتهاند و آماده املای شهادت شدهاند دعای فتح و نصرت بخوانی؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
14تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
ماجرای آن شبی که پیامبر خواست از مکه برود مدینه را یحتمل شنیدهاید. همان شبی که جمع کفار، قصد جان پیامبر کرده بودند. همان شب که علی بجای پیغمبر در بستر خوابید؛ و نکته همین جاست که خوابید! بدون ترس از مرگ. بیخیالِ بیخیال. آسوده آسوده.
و حسن هم همین بود، وقتی علی به میدانش فرستاد در جنگ جمل. همان هنگام که باران تیر از آسمان باریدن گرفته بود؛ اما حسن، بیواهمه رفت و چشم فتنه را کور کرد.
و باز حسین هم اینگونه بود، وقتی خودش را در برابر انبوه لشکریان یزید تنها دید. بیواهمه و شتابان به استقبال شمشیرها و نیزها رفت؛ و تو در تمام تاریخ کجا دیدی علی و فرزندانش از مرگ ترسیده باشند!
🔹امین ماکیانی
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ای_ایران_بخوان
«ورود نائب بر حق امام زمان به حسینیهی امام اتفاق افتاد...»
با اعلام این خبر از بلندگوی هیئت موج خوشحالی بین مردم پیچید. همه یکصدا فریاد زدند:
«ابوالفضل علمدار #خامنهای نگهدار»
عدهای گوشیها را درآوردند تا ورود امام امت را به چشم ببیند. یک چشم همهمان اشک بود و یک چشم خوشحالی. عدهای شعار مرگ بر اسرائیل سر میدادند و عدهای الله اکبر.
گوشیام را چک کردم و لبخند نشست روی لبم از شیرینی خواندن این جمله:
«رهبر انقلاب: آقای کریمی! #ای_ایران بخوان...»
شیرینی این لحظه جسورم کرده بود برای تصور شیرینیِ روز ظهور...
مشغول رویاپردازی بودم که صدای سید احمد پیچید:
«حسین فریاد زد؛ هل من ناصر ینصرنی»
به شهدایی فکر کردم که کمی آن طرفتر به خاک سپرده شده بودند. آنها کسانی بودند که به این ندای امام لبیک گفته بودند. خانوادگی بر سر مزارشان رفتیم. از مدافعان حرم شروع کردیم و به مدافعان وطن رسیدیم...
رو به خواهرم گفتم: «یه آقایی سر مزار #شهید_صمد_لرستانی نشسته بود رو زمین. حالش خوب نبود، معلوم نبود داره کدوم خاطرهاش رو با شهید مرور میکنه. خیلی ناراحت شدم.»
برادر کوچکم گفت: «ناراحتی نداره که، اون الان بهترین جا رو داره...»
بیرون از گلزار شهدا در خیابانها همه چیز برای مراسم عاشورای فردا آماده بود. چوبهایی که گوشه گوشهی شهر بود و نوید رسم گل مالی مردم لرستان را میداد و نیروهایی که امنیت را برقرار میکردند. صدای برادرم در ماشین پیچید: «اونجا نوشته بزرگترین نعمت، امنیت است.»
پدر: «درسته بابا»
مادرم: «خداوند لعنت بکه آمریکا و اسرائیلن؛ دا یکی دِ شهیدا سر مزار شهیدش میگوت: "رووله لویات تشنه بی؟"»
با شنیدن این جمله همه در خودمان فرو رفتیم. غرق افکارمان بودیم که خواهرم یادآور شد: «امام حسین هم تشنه بود.» نمیدانستم با این جمله آرام شوم یا غمگین...
امشب شب عجیبی بود؛ غم و شادی به هم گره خورد...
پیوند دوبارهی ایران و اسلام دیدنی بود...
صدای حیدر حیدر مردم شنیدنی...
در روح و جان من
میمانی ای وطن
ای ایران ایران...
🔹فاطمه امیری
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
و تو کجای دنیا میتوانی پیرزنی را پیدا کنی، سرتاپا گلی، با پای برهنه، ایستاده به تماشای دسته عزاداران حسین.
ای کاش همه پیرزنهای دنیا مثل تو بودند...
🔹امین ماکیانی
۱۵تیر۱۴۰۴
#عاشورای_حسینی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#در_قطعه_فرماندهان
قسمت دوم
#عطر_شهادت
قطعه فرماندهانِ گلزار شهدا از حضور مردم در روز پنجشنبه خالی شدهبود. تازه بچههای موکب عشاق المهدی دست به کار جارو و تمیزکاری برای مراسم ساعت شش عصر هر روزهی ماه محرم بودند.
صدای هقهق گریهاش تا ده متر آنطرفتر هم به گوش میرسید. گفتم شاید برادر شهید باشد و حالا که خلوت شده آمده سیر دلش گریه کند.
قدمزنان کنار مزار شهید رفتم. تاج گلی بالای مزار گذاشتهبودند؛ و عکسی که روی آن نوشتهبود «شهید سجاد مدهنی».
نامش به گوشم آشنا نبود؛ انگار برای اولین بار این اسم را دیدهبودم. بر حسب تجارب قدیمی گفتم: این ناآشنایی، قصهای آشنا و شنیدنی دارد که باید امروز سر از آن دربیاورم!
نشستم و فاتحهای خواندم. به نیابت شهید سلام بر حسین و اصحاب حسین فرستادم.
حضور هیچکس جلوی گریه مرد را نمیگرفت. خانمی کنارش نشستهبود. یک لحظه نگاهم کرد؛ با اشاره گفتم: یه سوال دارم!
بلند شد و پیشم آمد. گفتم: این آقا چه نسبتی باهاتون داره؟
_ پدرم هستن.
_ نسبتش با شهید چیه؟
_ دوستش؛ البته فامیل هم هستیم.
بیشتر از نیمساعت گریه کرد. موقع رفتن پیشش رفتم. چشمهایش از فرط گریه سرخ شدهبود. شاید اولین باری بود که یک مرد را با چشم گریان و شرایط بد روحی از فاصله نزدیک میدیدم. بعد از معرفی خودم، دلیل گریههایش را پرسیدم. گفت: نمیتونم حرف بزنم! دوستم بود! از چی بگم؟ آدم خیلی خیلی خوبی بود. واسه شهادتش عطر زدهبود!
باز چشمهایش پرِ اشک شد. اما اجازه ریختن نداد.
دوباره گفت: عشق حسین بود! عاشق کربلا رفتن و زیارت کربلا بود.
او حرف میزد و من با خودم گفتم: باز عشق حسینی بودنشان! این حسین کیست که عالم همه دیوانهی اوست! این چه شمعی است که جانها همه پروانهی اوست!
_ چند روز قبل از حمله اسرائیل لعنتالله رفت کربلا. هر فرصتی گیرش میومد سر از کربلا درمیآورد.
عاشق شهادت بود. میگفت: دوس دارم مثل امام حسین شهید بشم.
دخترش گفت: چند روز قبل از شهادتش، روزای اول جنگ، ماشینش رو تو پادگان میزنن و هیچی ازش نمیمونه!
پدرش تأیید کرد و گفت: روز دهم میره حموم، لباس نظامیشو میپوشه، عطر میزنه، میگه میخوام وقتی شهید میشم بوی عطر بدم. عطر شهادتم همه جا بپیچه. با بچه کوچیکش کلی بگو بخند و بازی کرده و بعد رفته.
باز بغض کرد و گفت: به آرزوش رسید. همهش به فکر شهادت بود. آخرش هم شهید شد!
🔹نسرین دالوند
12تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بیاد_ماندنیترین_شب_عاشورایی_ایران
برنامههای شب عاشورا را بعد نماز مغرب و عشا، برای خودم تنظیم کردم. قرار شد زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام، با دعای علقمه و نماز زیارت بخوانم. در اتاقی خلوت مشغول اعمال شدم؛ به نیت سلامتی و فرج مولایمان صاحب زمان، سلامتی آقا، یاران با وفایش و پیروزی رزمندگان و نابودی دشمنان اسلام. زیارت عاشورا را به نیمههای صد سلام رسانده بودم؛ خواهرم، تلویزیون نگاه میکرد؛ یک دفعه صلوات بلندی فرستاد و با هیجان غیرقابل وصفی گفت: «آقا آمد؛ آقا آمد؛ آقا آمد حسينيه.» من که قصد کرده بودم با کسی حرف نزنم و با توجه اعمالم را بهجا بیاورم بیاختیار تسبیح بهدست، با سرعت پریدم داخل پذیرایی. تا چشمم خورد به صفحه تلویزیون و آقا را دیدم بیاختیار شروع کردم به صلوات فرستادن. بقیه هم با من بلند بلند صلوات میفرستادند. صدای طنين صلواتمان آنقدر پرشور بود که احساس شادی و شعف کردیم. وقتی عزاداران حسينيه امام خمینی را دوربین نشان میداد، این شور و شعف را هم در صورت آنها میدیدم. انگار که حضور سرزده آقا همه را غافلگیر کرده بود. شب عاشورای حسینی شد شب بهیادماندنی! مثل باران بهاری تندی، بارید و غمها را از سینههایمان شستوشو داد.
از شروع جنگ و از دست دادن سرداران، امیران، دانشمندان و دیگر هم وطنانمان لبخند به لبمان نیامده بود. آرامشی که در حسینیه دیدم، به ما هم منتقل شد.
آقا به حاج محمود کریمی گفت: ای ایران را بخوان.
ای میهن خدایی، صحن امام رضایی
ایران ذوالفقار و ایران عاشورایی
ما هم همصدا با آقای کریمی میخواندیم؛ درحالیکه اشک شوق صورتمان را خیس کرده بود. نمیدانستیم باید شعار بدهیم یا سینه بزنیم. همصدا با عزاداران، هم سینه زدیم هم شعار دادیم؛ با این نگاه الهی، عاشقانه و عزتمندانهی حضرت آقا به ایران عزیز.
یک لحظه حضور خودم را در حسینیه احساس کردم. سیر دلم فقط و فقط نگاه صورت روحانی و فرشتهگون آقا کردم. دلم آرام آرام شد. تا به خودم آمدم دیدم تسبیح در دستم نیست و دارم سینه میزنم. با خودم گفتم: چه خوب! صدتا سلام را تمام نکرده، حاجتم را گرفتم.
از امام حسین تشکر کردم که حاجتم را داد. گفتم: خدایا شکر. صدتا سلام را دوباره میخوانم.
وقتی از صفحه تلویزیون نگاه جمعیت کردم، نشاط و شادابی در صورتشان نمایان بود. من و خانوادهام هم بینصیب نبودیم و توی دلمان قربان صدقه آقا میرفتیم؛ بهطوری که صدای تصدقات جانانهی خودمان را میشنیدیم و لبخند شادی میزدیم. از همه مهمتر، حضور آقا آرامش و مرهمی بر دلهای زخمی و داغدار همهی ما و سیلی محکمی به گوش وطنفروشان و دشمنان این مرز و بوم بود.
بیدرنگ بعد از حضور رهبر عزیزتر از جانمان، رسانههای دشمن اعلام کردند ایران قدرت موشکی و هستهای خود را حفظ کرده و شکستناپذیر است!
خواهرم گفت: وجود رهبر عزیزتر از جانمان که برای ما مردم ایران، چون پدری مهربان و دلسوز و فرزانه است، برای دشمنان بمب اتم و موشک و هستهای است.
حالا باید متوجه شویم چرا ما نیاز به بمب اتم نداریم.
باذن الله آقا بیعصا آمده است میدان. دستشان در دستان آقا ابوالفضل العباس است و یقین دارم با ذوالفقار حیدری، عصای موسی را هم در دست دارد.
در آخر این همه هیجان، برادرم، با بغضی در گلو، گفت: با آمدن نائب امام زمان از خوشحالی سر از پا نمیشناسيم؛ یه نظرتان اگر انشاالله بهزودی زود مولا و سرورمان همین طوری بیخبر، از راه برسد، تاب و تحملش را داریم؟
و من با پیداکردن تسبیحم، درحالیکه اشک شوق در چشمانم حلقه زده بود گفتم: ممنونیم از حاج محمود که امسال نرفت کربلا و حسينيه را برای ما کربلا کرد. ما باید طبق فرمایش حضرت آقا سختیها را با جان بخریم تا خودمان را آماده کنیم برای آن روز موعود؛ انشاءلله.
🔹عصمت نیکسرشت
۱۵تیر۱۴۰۴
#عاشورای_حسینی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#مکرر_شدهایم
از همان وقتی که بنر شهید را سر سهراه محلهمان که در مسیر خانهشان است، میبینم، دلواپس نقش حضرت علیاکبر تعزیۀ امسال میشوم. شهید رضا دریکوند امسال بین شهدا گل کرده؛ 20 روز مانده به تاسوعا شهید شده. قرار گذاشتهایم تعزیۀ امسال را برویم. چند سالی از آخرین باری که رفتهایم گذشته. بعد از کمی پرسوجو جای دقیق را پیدا میکنیم و میرویم. ماشینهای پارک شده خیابانهای اطراف پارک بهشت را پر کردهاند. وارد که میشویم، جایی نزدیک تل زینبیه گیرمان میآید. وقتی مینشینم تصویر روبهرویم تلاقی عجیبی است؛ بام خرمآباد و پرچم ایران از بالا زیر آسمان و روی زمین خاکی؛ تل زینبیه، خیمههای اهل بیت و اصحاب امام، تابوت پوشیده از پرچم قرمز یا حسین، لباس رزم روی تابوت، عکسهای شهید رضا دریکوند روی چهار طرف تابوت و بنرهای شهیدان رضا دریکوند و محمود زینیوند، خادم برگزاری تعزیه. دستهدسته کبوترها توی آسمان پرواز میکنند. گفته بودند ساعت 6 عصر شروع میشود اما مقدمهچینیها یک ساعتی طول میکشد. جایی که نشستهایم، یک خانواده همسایهمان میشوند. یکیشان زن جوان نوزاد به بغلی است که با نگاه اول او را میشناسم. همسر شهید رضا دریکوند است. هنوز مثل روز اول استوار است؛ هنوز هیچ تصویری از اشک و استیصالش ندیدهام.
تا تعزیه شروع شود، فکرم درگیر بازیگر جدیدی است که قرار است جای رضا را پر کند. خودم را جایش میگذارم؛ صبح روز تاسوعا وضو گرفته، پای مهر و سجاده نشسته، تصویر رضا را نگاه کرده و گفته: «رضا! خودت دستم رو بگیر...» بعد لباس علیاکبر را روی زمین پهن کرده و برای مدت طولانی به آن خیره شده.
تعزیه شروع میشود. یک به یک اصحاب حسین راهی میدان میشوند. بالاخره نقش علیاکبر به صحنه میآید. از همۀ بازیگرها قد بلندتری دارد و همین خودش روضه میشود. شعر حمیدرضا برقعی در ذهنم تکرار میشود: «آن طرف محو تماشای علی، حضرت ماه
گفت: لا حول و لا قوه الا بالله...»
وقت نماز ظهر میرسد، علی اکبر روی بلندی میایستد که صدا رساتر باشد: «الله اکبر الله اکبر...» صدای گریۀ زنی از پشت سرم بلند میشود. سپاه حسین به آخرین نماز میایستند. نوبت به وداع حضرت علیاکبر میرسد، صحنۀ شهادت تمام میشود. بازیگر نقش امام حسین(ع) صورت به صورت علیاکبر میگذارد و دوباره شعر برقعی:
«مثل آیینۀ در خاک مکدر شدهای
چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شدهای؟...»
همسر رضا با طفل نوزادش در میان ملائک به بدرقۀ پیکر میرود؛ جوانان بنیهاشم(ع) پیکر و تابوتی که تا این لحظه روی خاک مانده بود را برمیدارند و میچرخانند. پدر رضا نوحه میخواند و اینجا کنار ما خانوادۀ همسر رضا و شهید صدایشان به گریه بلند میشود. صحنه تمام میشود. بازیگر نقش علیاکبر را پشت یکی از خیمهها روی زمین میگذارند. جم نمیخورد؛ رو به آسمان تا دقایق طولانی به همان حالت میماند و من فکر میکنم، حالا که جای رضا آمده، به چه چیزی فکر میکند؟
برقعی روضه خوانده اما کسی چه میداند بین این جمعیت چندهزار نفری، چند علیاکبر مکرر شدهاند و ذخیرۀ دین خدا و ایران شدهاند.
🔹رعنا مرادینسب
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv