#نوحهخوان_امام_حسین
سنا میگفت: پدرم خیلی مقید به نماز اول وقت بود. حتی اگر بیرون از منزل بودیم حتما گوشهای را برای خواندن نماز گیر میآورد و نمازش را میخوند.
سنا دختر ۱۶ سالهی با حجب و حیا و بسیار فهیم و بامعرفتی بود که اولین بار او را به همراه عمهاش در قطعه شهدای ولایت دیدم. با اینکه هنوز یک هفته از شهادت پدرش نگذشتهبود ولی از رفتارش معلوم بود دو دوتای خودش را کرده و میدانست کجای زندگی قرار دارد. اراده خوبش توجهم را جلب کرد. با او قراری برای روایت از پدرش گذاشتم و روز گفتوگوی ما پنجشنبه، چهاردهم تیرماه شد که در گلزار شهدا یکدیگر را دیدیم.
میگفت: بابا چندتا چیز ازم خواسته که حتما باید به آنها عمل کنم. اول حجابم، دوم بودن در مسیر رهبری و سوم درس خواندن. این روزها فقط به این سه خواستهاش فکر میکنم که باید مثل قبل به آنها عمل کنم.
راضیه عمه سنا میگفت: این روزهای اول ماه محرم جای داداش حسابی خالیست! داداش عاشق امام حسین بود. علاقه ویژهای بهش داشت! دوره نوجوانی روی منبر مسجد میرفت و تمرین نوحهخوانی میکرد. بعد کمکم نوحهخوانی را از مسجد شروع کرد. میگفت دوست دارم برای امام حسین بخوانم؛ و این شد که از همان نوجوانی نوحهخوان امام حسین شد.
سنا میگفت: از زمانی که من هم بزرگ شدم دو سه ماه قبل از شروع ماه محرم خودش نوحه مینوشت و توی خانه تمرین میکرد و نظر ما را میخواست.
سنا فرزند ارشد شهید #روحالله_رحمتی است. یک خواهر هشت ساله و یک برادر دو ماهه دارد.
میگوید بااینکه پدرش متولد ۵۹ بوده اما بیشتر با بچههای دهه هفتاد و هشتاد ارتباط میگرفت که آنها را در مسیر حق و امام حسین وارد کند. و آنقدر مهربان بوده که با بیان نرم آنها را تحت تاثیر حرفهایش قرار میداده.
خواهر شهید گفت: وقتی به موکب و خیمههای سطح شهر میرفت از کمک مالی گرفته تا حتی آب رساندن به دست بچههای کوچک دریغ نمیکرد. هیچ کاری برایش عار نبود و همین رفتارش باعث شد الگوی همکاران کم سنوسالش شود.
راضیه گفت: شب سوم و شب هشتم ماه محرم نوحهخوانی ویژهای انجام میداد. سوم برای خانم رقیه و شب هشتم برای حضرت علیاکبر. ظهر برای حضرت رقیه و علیاکبر و غروب این دو روز حتما برای حضرت عباس نوحه میخواند.
سنا گفت: از بس نوحه میخواند که حفظم شدهبود و من هم زمزمهشان میکردم.
شهید روحالله رحمتی در منطقه کوی امام رضا که شهید گمنامی در آنجا خاکسپاری شده با کمک اهالی آن منطقه موکب میزنند و به طور ویژه آنجا نوحهخوانی میکرد.
سنا گفت: شب قبل از شهادت، پدرم ما را بیرون برد و برایم گوشی خرید. بغلش کردم و بوسیدمش. شب خوبی را برای خانواده و مادربزرگمان رقم زد؛ بیخبر از اینکه آخرین دیدار دستهجمعیمان با پدر بود.
شهید روحالله رحمتی از شهدای روز اول پادگان امام علی(ع) بود. مادر سنا نزدیک ظهر خبر شهادت پدر را به سنا میدهد.
سنا گفت: با شنیدن این خبر شوکه شدم. تا سه روز حالم بد بود، اما وقتی یاد آرزوی پدرم افتاد که سالها از همه التماس دعا برای شهادتش داشت آرام شدم. حتی قبل از به دنیا آمدن من هم به همه گفته بود آرزوی شهادت دارد. الان میدانم با همهی آن خوبیها به مقامی رسیده بود که خدا شهادت را نصیبش کرد.
🔹نسرین دالوند
۱۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اخبار_کوچه_و_خیابان
شنیدن روایت جنگ 12روزه از زبان بچههای کوچه و خیابان، مزه دیگری دارد؛ با چاشنی تخیل و هیجان، نشاط را مینشاند وسط زندگی آدم و روح جنگ جنگ تا پیروزی را در خانواده زنده میکند.
بعد از حدود 21روز از جنگ تحمیلی، نازنین، دخترم، امروز برای نیم ساعتی، پای بلوک، کنار دختر بچههای هم سنوسالش ماند. قرار بود برای شام صدایش کنم. سفره را پهن کردم. بعد از جنگ، اولین بار بود که دود کبابمان بالا میرفت. از جنگ نگویم که مثل موهبت اللهی، اما با رنگ و لعابی دیگر برایمان برکت آورد؛ برای ما که معنای شهادت را بلد نبودیم، این روزها تنها دعایمان بعد از فرج مولا، شده آرزوی شهادت؛ مانند همهی خوبانی که رفتند و به احوالشان غبطه میخوریم.
نازنین آمد و جمع پنج نفرهمان، دورتادور سفره، شکرگزار نشستیم. به نظرم از همه شکرگزارتر من بودم؛ چون همسرم را با همرزمانش به منطقه سومار نبرده بودند.
پسرم گفت: «بابا ایران توی جنگ زمینی پیروز میشه؟» همسرم نگاهی به من انداخت؛ نگرانیام را فهمید و به خیالش ندیدم که جواب پسرم را با چشم غره داد. پسرم گفت: «روز سوم جنگ؛ وقتی خودمون توی شهرک نبودیم، بالای سر پادگان، پر شده از پهپاد و صدای توپهای پدافند توی خونهها پیچیده و مردم پا به فرار میزارن و...!» همسرم با خنده گفت: «این همه بزن، بزن! پس چرا هیچ نشونی از ویرونی نیست؟! یا احتمالا جنازه هرمسی چیزی!» نازنین هم این را که شنید، اخبارش گل کرد و گفت: «وقتی ما شهرک نبودیم، مرد چاق و هیکلی با ریشهای بلند اومده جلوی بلوک ما و از تک تک واحدها عکس گرفته؛ حتی از زن همسایه که داشته رختها را روی بند تراس طبقه پنجم پهن میکرده. زن هم سریع با حفاظت تماس میگیره و مرد ماشین عجیبش رو که به بلندای طبقه دوم بوده جا میذاره و...» قبل از اینکه حرفش تمام شود، پسرم زد زیر خنده و با لجاجت گفت: «آره، تو راست میگی؛ پس نگهبانای دژبانی کجا بودن که این ماشین اومده توی سازمانیها؟» و نازنین ادامه داد: «جرثقیل اومده ماشینش رو برده...» این را که گفت، همسرم هم خندهاش گرفت. همچنان دلش میخواست حرفهایش را باور کنیم؛ گفت: «ریحانه گفته دوتا از سربازهای بابام، پای درختی نشستن و داشتن سیگار میکشیدن که میبینن سربازی از طرف دیوار زاغه مهمات خودش رو میندازه پایین. دوتا سرباز دنبالش میکنن و سرباز فراری میخوره زمین؛ دست و پاش رو میگیرن و سرش رو فشار میدن؛ مثل ساواک...» و پسرم پرید وسط حرفش و گفت: «لابد چرثقیل آوردن سرباز رو برده!» همسرم که اراده کرده بود همدست پسرم باشد، گفت: «احتمالا چون سربازهای بابای ریحانهان، اینطور اتفاقی افتاده!» نازنین ناراحت شد و گفت: «چرا نمیزارید حرفم رو بزنم؟» میخواست قهر کند،؛ گفتم: «دارن شوخی میکنن؛ به خاطر من بگو!» گفت: «فقط واسه مامان میگم؛ نمیخوام شما بشنوید. بعد، دوتا سرباز میگن کولهپشتی رو بده. سرباز فراری مقاومت میکنه و بلاخره کوله رو که باز میکنن پر از مواد منفجره بوده و میخواسته زاغه مهمات رو منفجر کنه. میدونی مامان پارسال قبل از اینکه ما بیاییم اینجا از زاغه مهمات، موشک شلیک شده؟!» این را که گفت، دست خودم نبود، خنده من هم قاطی قهقهه شد و نازنین، دلگیر و عصبانی، قسم خورد دیگر هیچ چیز را برایمان تعریف نکند.
سفره را جمع کردم. نشستم روی مبل و نخ دندانم را میکشیدم که نازنین لیوان آب خنکی دستم داد؛ میخواست بگوید حساب من از پدر و برادرهایش جداست. گفت: «خدا ببخشه منو از روی عصبانیت قسم خوردم!» کنار دستم ایستاد و بعد از مکثی کوتاه، قضیه پهپادی که زیر پژو پارس جاسازی شده بود را گفت و من بیشتر از شنیدن، حواسم به پلکهایم بود که به موقع تکانشان بدهم و اوهوم کنم تا قلب مهربانش را نشکنم؛ قلبی که غروب، پایین بلوکمان کنار بچهها، معصومانه پر از شوق زندگی، داشت حلالیتش را برای شهادت میطلبید!
🔹سمانه قاسمیمنش
17تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#غمهای_تلفیقی
قسمت دوم
تابوت را گوشهی زمین و پایینتر از ما میگذارند. چند بار از نمایش غافل میشوم. ذهنم درگیر همین تابوت است. چند جوان و نوجوان مشکیپوش خودشان را روی تابوت انداختهاند و دارند گریه میکنند.
بعد از علیاکبر، نوبت قاسم است. غمانگیزترین بخش نمایشها حین اجرای تشییع پیکر شهداست. اجرای نمایش علیاصغر شش ماهه چقدر با تشییع شهید رایان قاسمیانِ همین چند روز پیش ما شبیه است.
حکایت عباس علمدار و بستن آب نهر فرات و تشنگی رقیه و مشک و تیر؛ عینهو کلیپهای نوار غزه و بچههای تشنه و گرسنه با قابلمههای خالی که دو سال است هی میبینم.
از نمایش امام حسین چیزی نمیفهمم. هنوز نگاهم سمت تابوت است. یک پسر جوان آن نوجوانها را دلداری میدهد و بلند میکند.
فقط موقع گودال قتلگاه حواسم جمع میشود. زینب از روی تل زینبیه نگاه میکند برادر را؛ قساوت دشمن را؛ شمر و سنان را. خیمهها را به آتش میکشند. تعزیه تمام میشود. اما من خودم را کنار تابوت با پرچم سه رنگ جا میگذارم. از زیر نردهی داربست رد میشوم و کنار تابوت میروم. عکسهای شهید را را دورتادور آن زدهاند. چندتا عکس میگیرم. خدایا چه حکمتی دارند این تلفیقهای عجیب!
🔹فریبا مرادینسب
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شام_غریبان
شب شام غریبان بود؛ اما نه برای شهدای خرمآباد...
خانوادههای مختلف میآمدند تا به خانوادهی شهدا تسلیت بگویند. بعضیها هم همانجا شمع روشن میکردند.
از مامان پرسیدم: « مامان میشه همسر شهید #امیرحسین_حسنپور رو نشونم بدی؟»
با اشاره گفت: «اوناهاش، کنار مادرش؛ دومین مزار.»
جهت اشارهی مامان را دنبال کردم و...
وای بر من! زیادی جوان بود برای این داغ.
همان روزهای اول، از مامان شنیده بودم که تازه عروس بوده و تو راهی داشته؛ اما با شنیدن خبر شهادت همسرش، کودکش را هم از دست داده بود.
از همان روز تصور شرایطش قلبم را به درد آورد: اینکه همه چیز را یکجا و ناگهانی از دست بدهی...
با خودم فکر کردم: «اگر جای او بودم، تحملش را داشتم؟» نمیدانم؛ اما قدرت و استقامت در نگاه او را تحسین کردم.
وقتی قدمزنان از میان جمعیت خارج میشدیم، همهمهی حضور مردم آرامشبخش بود. داخل ماشین که نشستیم، خواهرم پرسید: «عجب شام غریبانی شد، نه؟»
من، درحالیکه هنوز ذهنم میان مزارها میگشت، گفتم: «خداروشکر... شهیدای خرمآباد امشب غریب نبودن.»
بابا که درحال روشن کردن ماشین بود، آرام تکرار کرد: «غریب اونیه که جایگاهی نداشته باشه...»
🔹فاطمه امیری
۱۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
سینهسپران بینام، فرزندان خاموش انقلاب
سلام…
من هارونم.
اینبار نه آمدهام از شهدا بگویم و نه از هیئت و عَلَم و زنجیر. اینبار آمدهام از آنهایی بگویم که در سایه ماندند، اما خورشید از برکت قدمهایشان طلوع کرد.
از خادمان گمنام شهدا.
از همانها که نه به خاطر وظیفه و سِمَت و دستورالعمل، که فقط به رسم رفاقت، غیرت و حس وطندوستی بینام و نشان، پای کار شهدا ایستادند.
نه برای تریبون، نه برای قاب دوربینها، که فقط برای شهدا.
جمعی ده، پانزده نفره؛ اما انگار سپاهی از اولیاء خدا.
یکی بیکار، یکی دکتر. یکی نظامی، یکی بازاری. از هنرمند گرفته تا کارمند.
نه کسی دنبال میز بود و نه دنبال نام؛ هر که بود، فقط در پی آن بود که بیشتر خدمت کند. گویی میانشان رقابتی نانوشته بود؛ مسابقهای در اخلاص.
آنان که تا دیروز از دیدن پیکر قربانی شدهی حیوانی هم روی برمیگرداندند، امروز بیلرزش دست، غسل میدهند و کفن میکنند پیکر ارباً اربا شدهی رفقایشان را.
با نگاهی که پر از اشک است؛ اما محکم و مصمم.
و اینجا، آنچه دل را میسوزاند، نه پیکرهای تکهتکه، که بیغیرتی برخی مسئولانی است که وظیفهشان بود و پا پس کشیدند… تنها نگران بودند آرم ادارهشان بر تابوت بنشیند و عکسشان با شهید در قابها بماند.
آن نوجوان پانزده ساله، دمِ در ایستاده بود که کسی بیاذن داخل نشود. با نگاهی از جنس حماسه گفت:
«حاجی، فکر میکنی من از دیدن پیکر شهید میترسم؟ نه… من اومدم شهید بشم برای امام زمان!»
و عکاسی که هر بار دکمه شاتر را فشار میداد، اشک از گوشهی چشمش میچکید؛
گویی با هر فریم، گلی را ثبت میکرد که پرپر شده بود.
و آن رفیق شهیدی که آرام و مؤدب، کنار خانوادهی شهدا مینشست؛ دلشان را آرام میکرد؛ اشکشان را با اشک خودش همراه میساخت، نه با حرفهای خشک و رسمی.
و آن یکی که تازه مسئولیتی گرفته بود، اما چنان از جان و آبرویش مایه میگذاشت برای برگزاری مراسم، که گویی این آخرین مأموریت زندگیاش است.
و آن رفیق آرام، همان که به سکوت و نجابت شناخته میشد، بهناگاه فریاد زد بر سر آن مسئولانی که فقط آمده بودند عکس بگیرند و بروند… و همه گفتند:
«بگذار حرف دلش را بزند.»
و آن پیرمرد لاغراندام که تا آخرین لحظه کمک میکرد در غسل و کفن سه شهید تازهآمده؛ و بعد که خواست برود، تازه فهمیدیم پدر یکی از همان شهدا بود.
و علیرضا سبزیپور، همان که تا روز قبل از شهادتش، برای شهدا سنگ تمام گذاشته بود؛ و حالا خودش در ردیف شهداست؛ کنار همانهایی که برایشان تابوت بسته بود.
و آن چند رفیق که با دست خالی، در تاریکی شب، دور غسالخانه نگهبانی میدادند تا اگر خطری پیش آمد، اول آنان سپر شوند.
و آن یکی که دستگل در آغوش داشت و با هر گلی که با خم شدنش در تابوت میگذاشت، اشک بر کفن شهید میچکید.
و آن رفیق شهیدی که از شدت خستگی، بر نیمکت غسالخانه خوابش برده بود. شاید در خواب هم داشت به شهدا خدمت میکرد.
و آنکه با دقتی وسواسگونه، پرچم مقدس ایران را دور تابوت میپیچید؛ گویی دلش نمیآمد، کوچکترین چروکی بر پرچم باشد.
و آن یکی که بالای سر تابوت ذکر میگرفت:
«بده که پیش تو موی سرم سفید نشه
بده که نوکرت بمیره و شهید نشه
من اصن اومدم برات شهید بشم
تا تو قلب مادرت عزیز بشم…»
و آنکه با قلم وقتی از رفیقی که پیکر را غسل داده بود پرسید: «روی تابوت این شهید اسم کدام یک از اهلبیت را بنویسیم؟»
بنابر حال هر شهید ذکری میگفت:
«بدنش ارباً اربا شده بنویس یا حسین...
در تعزیه نقش حضرت علی اکبر را داشته بنویس یا علیاکبر...»
و آن همرزم شهید که وقتی چشم در چشم پدر شهید شد، عرق شرم بر پیشانیاش نشست که:
«ببخش من زندهام و پاره تنت شهید شده!»
و آن که تا دیروز دوشادوش رفیقش گلزار را قدم میزدند و حالا با پای برهنه داخل قبر شانهی رفیقش را تکان میدهد که: «اسمع، افهم یا فلان بن فلان...» و اشک چشمانش بدرقهی راهش میشود.
و آن رفیقی که روی مزار خاکی رفیقش افتاده و نالهی: «برار رَتی ته ارباب منه ری سیانه شفاعت کو»
و آن که در ایستگاه صلواتی جلوی آفتاب از عزاداران پذیرایی میکرد و نمیدانست فردا پیکرش روی دوش رفیقانش تشییع میشود.
آری...
اینان نه نامی دارند، نه نشانی؛ اما بیهیاهو، بیادعا، فرزندان روحاللهاند…
از تبار آینه؛ از نسل خورشید.
مائیم که در دام غمها ماندهایم
عاشقان رفتند و ما جا ماندهایم
با شما گوییم با حسرت این سخن
از تبار لالهها جا ماندهایم
🔹هارون مکی
۱۸تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شایسته_شهادت
خواهرش میگفت: «به سوریه که میرفت دلمون مثل سیر و سرکه میجوشید. هر بار میرفت دو ماه یا چهل روز میموند و تا برمیگشت فقط خدا میدونه چی به روزمون میومد!»
شهید #محمدباقر_طاهرپور را میگفت. از یاران سردار حاجیزاده و از فرماندهان پهپادی هوافضای سپاه که در روز اول جنگ ۱۲ روزه تحمیلی اسرائیل علیه ایران به شهادت رسید و بعد از هشت روز پیکر پاکش پیدا شد.
وقتی به قطعه شهدای ولایت میرسی اولین شهیدی که از بهشت به تو سلام میکند همین شهید طاهرپور است. خواه ناخواه به سمت مزارش کشیده میشوی؛ فاتحه میخوانی و در کوه نور تصویرش غرق میشوی.
توانستم با یکی از خواهرانش ارتباط بگیرم.
گفت: «برادرم از مدافعین حرم خانم زینب سلامالله علیها بود. از سوریه که برگشت بهش گفتم خداراشکر جنگ سوریه تمام شد و ما بعد مدتها نفس راحتی کشیدیم!
اما برادرم در جواب گفت: آبجی جنگ بین سپاه کفر و سپاه اسلام هیچ موقع تمومی نداره و تموم نمیشه! ما آرزوی شهادت داریم. برامون دعا کنید شهید بشیم.»
صفیه خواهرش میگفت: «نسبت به ائمه ارادت خاص داشت. و همین ارادت باعث شد مدافع حرم شود. ماه محرم که میشد پای ثابت روضه اباعبدالله الحسین بود.»
شهید محمدباقر متولد ۵۸، از مردان بامعرفت و با بصیرت اواخر دهه پنجاه بود. پرسیدم از ولایت چه میگفت؟
جواب داد: «همین هشت ماه پیش موفق به دیدار رهبری شد. وقتی برگشت بهش گفتم: خوش به حالت داداش! منم خیلی دوس دارم به دیدار رهبری برم!
گفت: اگه نمیتونی به دیدار رهبری بری رفتار و کردارت رو در مسیر رهبری قرار بده و رهبری رو الگو و اسوه خودت در زندگی کن!»
گفتم: «خواهرها را به چه چیزی توصیه میکرد؟»
نفس عمیقی کشید و گفت: «به تقوا! و از مادیات دنیا حذر میداد. هیچ چیز دنیا برایش ارزش نداشت. و هیچ چیز دنیا خوشحالش نمیکرد. موقع مشکلات میگفت هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشد و همیشه بهترین راه حلها را انتخاب میکرد.»
پرسیدم از شهادت حرفی میزد؟
جواب داد «وقتی ازش میپرسیدیم داداش کی بازنشسته میشی، با تعجب میگفت: من بازنشسته نمیشم! من میخوام شهید بشم! من شهید میشم آخرش!
از مادرمان میخواست برایش دعا کند که شهید شود. مادر میگفت: پسرم خدا بهت رتبه بده. بعد از ۱۲۰ سال شهید بشی که داغتو نبینم!»
گفتم: «مادر الان چه میگوید؟»
پاسخ داد: «بااینکه خبر شهادت محمدباقر مادر را بیقرار کرد اما وقتی آرزوی شهادتش را به یاد مادر آوردیم تسلیم در برابر تقدیر خداوند شد و آرام و قرار گرفت. گفت راضیام به رضای خدا. پسرم به سعادت اخروی به چیزی که دوست داشت رسید!
همه میدانستیم بالاخره شهید میشود. اصلا شایسته شهادت بود و اگر جور دیگری از دنیا میرفت ناراحت میشدیم. خدا را شکر به آرزویش رسید. و اگر الان از شهادتش راضی هستیم به این دلیل است که خودش به آرزوی قلبیاش رسیده.»
🔹نسرین دالوند
۱۲تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#واقعه
به محل نمایش تعزیه رسیدیم، کمی دیر شده بود، جای پارک ماشین پیدا نمیشد. من و بچهها پیاده شدیم و همسرم حرکت کرد تا ماشین را جای مناسبی پارک کند.
آمدیم میان جمعیت؛ بعضی از مردم رفته بودند توی میدان و با بساط تعزیه عکس یادگاری میگرفتند. جمعیت بیشتر و بیشتر میشد. هیچ چیز دلچسبی وجود نداشت.
به این فکر افتادم که بهتر است بروم! عصر تاسوعاست و صفای هیئت عشاق؛ ناگهان حضور کسی را از سمت چپ احساس کردم؛ خودم را عقب کشیدم؛ وقتی از کنارم عبور کرد صورتش را ندیدم؛ اما دلم شکست! دستپاچه شدم؛ به دخترم گفتم: «شمر ملعونه از ظاهرش معلومه!»
من دست و دلم به جا نبود، نمیدانم چرا مردم راه را برایش باز کردند؟
چرا کسی پیش قدم نشد عمامهاش را پایین بکشد تا همگی هجوم بیاوریم و عبایش را پاره کنیم و سر از تن کثیفش ببریم و بگذاریم روی سینه سیاهش تا مادرش را به عزای حرامزادهاش بنشانیم؟
چرا مردم فقط نظارهگر شدند تا شمر با ابهت همه را کنار بزند و به قتلگاه برسد؟!
درونم پر شده بود از بغض، خواستم فریاد بزنم و بگویم برگرد!
جانم را پای این برگرد گفتن گذاشته بودم؛ اما او که شمر نبود!
از خودم تعجب کردم که شده بودم مثل دختر بچهی نادانی که فرق تعزیه را با واقعه نمیداند.
پر از خشم و انتقام شده بودم؛ جلوتر رفتم. زمین تمرین تعزیه بود. پسر بچهای حدودا هفت ساله، افسار اسب قوی هیکل، خوشاندام و قهوهای را گرفته بود و اسب هرچه از خار و خاشاک جلوی پایمان بود را میخورد. سپاه یزید با لباسهای قرمز، شمشیر به دست با آن نعرههای نتراشیده مشغول تمرین بودند. مردی عصبانی به طرفمان آمد و به پسربچه افسار به دست با زبان لکی گفت: «فلان فلان بیه، بوعهات هاکو که اوسار عه اسبه داسه دس تو؟ آسمو نمزونی یه اسب یزیده؟ اوسار بکیشه تا شصت کیلومتر مچو! بچو بوعهات صدا که...» و دیدم که افسار اسب را محکم به نردههای سبز بتنی که ما را از میدان تعزیه جدا میکرد، بست.
اسب یزید! اسب از ابهت افتاد؛ چقدر نفرتانگیز شد؛ اسبی قهوهای که زین پوسیدهاش را از جهنم سفارش داده بودند!
بغض توی گلویم بالا و پایین میکرد.
همسرم را دیدم دارد با دست اشاره میکند برویم روی تلی از خاک که مثلا از سطح میدان بالاتر است تا تعزیه را ببینیم. زیلو را پهن کرده بود تا بنشینیم.
حر، سیاه بود و قوی هیکل؛ همراه سپاهش توی میدان، با لباسهای زرد ایستاده بودند. امام و اهل بیتش (سلام الله علیهم اجمعین) وارد صحرای کربلا شدند؛ کودکان قدونیمقد و زنان نشسته بر شتر به سمت سایبان کنار خیمهها رفتند؛ آمدن کاروان امام حسین(ع) آتش به جانم انداخت.
از همان لحظه که شمر ملعون را دیده بودم، نوحه کویتیپور توی ذهنم مدام زمزمه میشد: «او میدوید و من میدویدم/ او سوی مقتل من سوی قاتل/ او مینشست و من مینشستم/ او روی سینه من در مقابل...»
نزدیک اذان مغرب، تعزیه، صحرای کربلا بود. خاک از زمین و آسمان بلند میشد. خار و خاشاک اطراف، زخم به دلم میانداخت به یاد پاهای کوچک رقیه!
بدون آنکه کاری از دستم بر بیاید.
کنار قتلگاه ایستادن و نظارهگر بودن، عذابم میداد. پر از غم بودم و بیقرار! تاب دیدن زینب (س) را در خود نمیدیدم؛ شاید زینب تا گودی قتلگاه بیاید، چند بار زمین بخورد یا خاک را سینهخیز چنگ بزند و بلند شود؛ آنوقت میان این همه مردم با تپش قلبی که میخواست سینهام را پاره کند، کارم از گریبان دریدن میگذشت.
آهسته به همسرم گفتم: «من نمیدونستم دیدن تعزیه از شنیدن روضه سختتره. خواهش میکنم دیگه اینجا نمونیم!»
زیلو را جمع کردیم. گرد و خاک به سر و تنمان نشست؛ با هر جان کندنی که بود در حال شنیدن صدای امام حسین(ع)، محشر را به مقصد گلزار شهدا ترک کردیم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
چیزی به پایان روز نمانده است و یك بار دیگر، دلاوران شبشكن در دل شیارها كمین ميكنند و منتظر شب ميمانند تا بر سپاه كفر بتازند و در شأنشان والعادیاتی دیگر نازل شود. این بار آنان از زبان حضرت قاسم (ع) سخن ميگویند: قاسم جان، عقل ميگوید كه دشمن زیاد است، اما عشق ميگوید كه عمویت حسین بن علی (ع) غریب است. قاسم جان، عقل معاش ما را به خاك ميچسباند، اما عشق سراغ از خانهی دوست ميگیرد.
🔹سید مرتضی آوینی
#شهید_سید_حسین_موسوی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#زن_حصیر_حماسه
ظهر روز سیزدهم محرم، آفتاب بیرحمتر از همیشه بر زمین داغ کربلا میتابد. زمین هنوز از عطش خون، گرم است. در امتداد نخلهای بینالحرمین گروهی از زنها، نزدیک میشوند؛ از بنی اسد. اغلبشان روستاییانی سادهدل اما دلداده. دستهایشان پینه بسته؛ چشمهایشان بیخواب و دلهایشان آکنده از اندوه!
بر دوششان حصیر و بوریا. بافته شده از نیهای خشکیدهی فرات. حصیرهایی برای پناه دادن پیکرهایی که در این دشت، بیکفن افتاده بود.
حرم در قُرق زنان بنی اسد است. خادمان دو طرف صحن ایستاده و از زنان استقبال میکنند. گوشهای از بینالحرمین تلی خاک ریخته شده؛ زنی مشتی خاک برمیدارد و بر سر میریزد. و راست میگوید: بعد از حسین خاک عالم بر سر ابناء بشر شد.
دخترکی حصیرش را روی دوش انداخته و مادرش به سینه میزند. جمعیت با لبیک یا حسین به دامان او پناه میبرند.
زن مسنی، حصیر را چنان محکم گرفته و با قدمهای تند سمت حرم میدود گویی میخواهد فریاد بزند: اگر کفنی نبود، اگر ردایی نمانده بود، دلمان هست... ما آمدهایم با دل...
کسی حصیری کوچک آورده است. به گمانم برای علی اصغر است. آخر کودک است و پیکرش کوچک...
دستهای نحیف زنان بنی اسد فقط نان نمیپزد؛ قبر میسازد.
قبر برای خاکسپاریِ غربت و کفن پیچیِ مظلومیت!
زنها دست به دامان حسین شدهاند در کنار ضریح... چشم به مزار دوختهاند و اشک میبارند... آسمان، رنگ خون گرفته...
حسین، پسر فاطمه، در دل زمین آرام گرفته است.
🔹پروین حافظی
🎥 معصومه نوروزپور
۱۹تیر۱۴۰۴
#عاشورای_حسینی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv