eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز انگیزه‌ی بیدار شدن و زندگی کردن نداشتم. از دیشب که اخبار غزه را دیدم حال دلم خوش نیست. مدتی بود خودم را به کوری و کری زده بودم و سراغ اخبار نمی‌رفتم. اما دیشب وسوسه‌ای من را کشاند توی کانالهای خبری. گندش بزنند، مثل یک سیاهچاله است این اخبار شوم. پر بود از قحطی و گرسنگی و مرگ و زجر. هر فیلمی که باز می‌کردم زن و مرد و کودکی را نشان می‌داد که آثار گرسنگی از پوست به استخوان چسبیده سروصورتشان مشخص بود و طلب غذا می‌کردند. شیرخواره‌ی زیر دوسالی را دیدم که مثل اسکلت توی آزمایشگاه مدارس، تمام دنده‌ها و مفاصلش از زیر پوست مشخص بود. تنش گوشت نداشت؛ پوست و استخوان خالی بود. از گرسنگی جان داده بود و فیلم و عکسش در دنیای مجازی پخش شده بود. یک فیلم دیگر دیدم که در صف غذا، یک آب زرد رنگ داغ را که بخار از آن بلند می‌شد را می‌ریختند در ظرف‌های کوچک و بزرگِ آدم‌هایی که از فرط گرسنگی از سروکول هم بالا می‌رفتند. آن وسط یک پسر بچه‌ی شاید ده یا پانزده ساله، با ظرف خالی در صف جلویی ایستاده بود. مدام، محتویات ظرف‌های کسانی که از پشت سرش هجوم آورده بودند برای دریافت غذا و تعادل نداشتند، روی سرش می‌ریخت. بارها و بارها پشت سرهم می‌سوخت و جیغ می‌زد و راه گریزی هم نداشت. بعد از دیدن این صحنه‌ها دلم خواست بمیرم؛ نباشم. چطور آدمی هستم که این صحنه را می‌بینم! مگر برای جان دادن و تلف شدن چه باید دید که هنوز زنده‌ام؟ اینقدر جان سخت شده‌ام که هنوز زنده‌ام و غذا می‌خورم و آب می‌نوشم؟ ولی نه؛ زنده نیستم. من مرده‌ام؛ تمام شده‌ام. تمام دیشب تا صبح را در رختخواب غلت زدم و تصاویری را که دیدم مرور کردم. برای صهیونیسم آرزوی مرگ کردم. برای غزه رویای آزادی دیدم. تمام آن کودکان گرسنه را در خیالم به آغوش کشیدم و بهشان غذا دادم. صبح که شد، دلم نمی‌خواست از رختخواب بیرون بیایم و صبحانه درست کنم. با صدای همسرم که می‌گفت «خانم چایی نمیدی به ما؟» و پسرم که می‌گفت «مامان من گشنمه» به زور خودم را از تشک و پتو جدا کردم. برایشان صبحانه گذاشتم و به رختخوابم برگشتم. حتی دوست نداشتم به سفره صبحانه نگاه کنم؛ چه برسد به اینکه چیزی بخورم. کم آورده‌ام. شاید هم مرده‌ام. چه عذاب سختی. مردمی در بلایی گرفتار شده‌اند و امتحان می‌شوند. با امتحان الهیِ آنها ماهم امتحان می‌شویم و عذاب می‌کشیم‌. هرچه فکر می‌کنم می‌بینم حتی کره زمین حالش خوش نیست. از دهه ۱۹۴۰ که سرطان اسرائیل به جانش افتاد و روی سطحش نفوذ کرد و گسترده شد، حالش بد است. حال زمین بد است. حال زمان بد است. حال آدمها، انسانهای واقعی بد است. همه مبتلا شده‌ایم به سرطان صهیونیسم. باید مقاومت کنیم تا نابودیش. باید این غده سرطانی را از ریشه بخشکانیم. 🔹فاطمه حسام‌پور 30تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
وقتی در مراکز جامع سلامت، برای مادران و کودکان، مراقبت‌های بهداشتی انجام می‌دادم، خیلی دقت می‌کردم که روند رشد کودکان تحت مراقبت را درست انجام دهم. به کالیبراسیون وزنه اهمیت می‌دادم. در تعداد پوشش لباس، حتی ملحفه یکبار مصرف هم که روی وزن، تاثیر آنچنانی نداشت، برایم مهم بود. همه این‌ها برای این بود که در روند مراقبت از رشد نوزدان و کودکان اختلالی ایجاد نشود. به‌محض اینکه نوزاد و یا کودکی از نمودار جاده تندرستی منحرف می‌شد، نگرانی‌هایم چندین برابر می‌شد؛ که نکند در آموزش به مادر یا در انجام مراقبت‌ها کوتاهی کرده باشم. به همین خاطر روی آموزش‌های مراقبتی از نوزدان و کودکان تأکید بیشتری می‌کردم، تا مطمئن شوم که مادران کاملا متوجه چگونگی مراقبت از بچه‌هایشان شده‌اند. دیشب، وقتی اخبار غزه را از شبکه خبر می‌دیدم، که «فادی نجار» نوزاد سه ماهه فلسطینی در اثر گرسنگی توسط رژیم صهیونیستی به شهادت‌ رسید، یاد مراقبت‌هایی که در مراکز سلامت انجام می‌دادم، افتادم. خوب که به جسم بی‌جان فادی نجار نگاه کردم، پوست نازکی به دنده‌هایش چسبیده بود. دست و پاها و عضلاتش، تحلیل رفته بود. فقط پوست و استخوان باقیمانده بود! برق آتشینی از جلوی چشمانم پرید. نفس در سینه‌ام حبس شد. ای داد و بیداد؛ فادی نجار دیگر نیاز به وزنه اطفال و متر مراقبتی ندارد. نمودار رشدش از جاده‌ی تندرستی سقوط کرده‌است. فادی نجار با جسم نحیف و بی‌جانش به جهانيان نشان داد که من یک انسانم‌؛ نیاز به مراقبت دارم؛ نیاز به سرپناه دارم؛ نیاز به آب و غذا دارم. ولی غاصبان کشورم، آن‌ها را از من دريغ کرده‌اند، تا دچار مرگ تدریجی شوم. ای حامیان حقوق بشر، من هم بشرم؛ ای اعراب، من هم عربم، ای انسان‌ها من هم انسانم. حق حیات دارم. به فریادمان برسید. هزاران کودک فلسطینی مثل من در تله گرسنگی اسرائیل گیر افتاده‌اند. صدای ناله‌هایشان را نمی‌شنوید؟ آیا رحم و مروت در جهان مرده است؟ و من همچنان با چشمی اشکبار به فکر نوزادان و کودکان غزه‌ای هستم که از جاده تندرستی سقوط کرده‌اند و دیگر نیاز به وزنه اطفال و متر مراقبتی ندارند! 🔹عصمت نیک‌سرشت ۳۰تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
باران_و_دلتنگی محرم امسال، جورِ جور شد با شهدا. بساط عجین شدن با آن‌ها از پیش پهن شده بود؛ با جنگ دوازده روزه! مفهوم «آرمان»، «خون»، «شجاعت» و... حالا برایمان ملموس‌تر شده بود. صبح سه‌شنبه، بیست‌وچهارم تیرماه، بچه‌ها مشغول بستن داربست و آماده‌سازی هیئت در قطعه شهدای موشکی بودند. در کنار مزار شهدا، تک و توک خانواده‌هایی نشسته بودند. مادری روی سنگ مزار پسرش دست می‌کشید و آرام آرام قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. کمی آن‌طرف‌تر، دختر کوچکی که هنوز خواب‌آلود بود، با همان لباس خانگی، روی مزار پدرش دراز کشیده بود و بی‌قراری می‌کرد. خواهر شهیدی، با وسواس و دقت، سنگ مزار برادرش را با دستمالی تمیز کرد. شاخه گلی را که در دست داشت، پرپر کرد و با گلبرگ‌ها دور عکس برادرش قاب بست. پدری با دقت، پرچمی را روی مزار پسرش پهن کرد. رو به من گفت: «آفتاب تیزه، این سایبون جلو آفتاب رو نمی‌گیره، سنگ داغ می‌شه.» نگران بود؛ نگران گرم شدن جگرگوشه‌اش؛ حتی وقتی زیر خروارها خاک خوابیده بود. بچه‌ها مشغول کار بودند که قطرات آبی روی دستم چکید. سر بالا گرفتم. آسمان انگار تاب دیدن این‌همه دلتنگی را نیاورد. بغضش شکست. باران گرفت؛ نم‌نم. بارانی که تکاپوی ما را بیشتر کرد. بی‌اختیار، وسایل را از ترس خیس شدن روی مزار علیرضا چیدیم. علیرضای عزیز... هنوز هم خادم ارباب بود. هیئت علم شد. کم‌کم عزاداران آمدند. در بین جمعیت، خانواده‌های شهدا هم بودند. مراسم آغاز شد. مردی با دختری کوچک به سمت حاج مصطفی آمد. دست دخترک را گرفت و گفت: «می‌خواد چیزی بگه.» حاج مصطفی میکروفن را به دختر داد. با صدایی آرام اما محکم گفت: ــ سلام! من دختر شهید جمشیدی‌ام. من و خواهرم افتخار می‌کنیم که بابامون جونش رو برای وطن فدا کرده. دلمون براش تنگ شده، ولی مامانمون می‌گه بابا تو راهی شهید شده که آرزوی خیلیاست. بابام خیلی کم می‌اومد خونه. مامان می‌گفت کار بابا مهمه... اگه بابا و دوستاش نبودن، دشمن کشورمون رو نابود می‌کرد. من و خواهرم به بابام و همه‌ی دوستای بابام قول می‌دیم که راهش رو ادامه بدیم. صدای گریه زنان بلند شد. شانه‌ی خیلی از مردها از شدت گریه می‌لرزید. حاج مصطفی میکروفن را گرفت و گفت: ــ به احترام دختر شهید، همه بلند شید. مردها ایستادند. قربان‌صدقه‌اش رفتند؛ دست نوازش بر سرش کشیدند. اشک از چشمان حاج مصطفی سرازیر شد. با صدایی بغض‌آلود گفت: ــ خوش‌به‌حالت دخترم این‌طور با احترام باهات رفتار می‌کنن. اما دردانه‌ی آقامون رو با تازیانه همراهی کردن... و بغضش را در دمی سوزناک رها کرد: دخترون بُوعَه‌دارِ بالا نشین بمیرم سی دخترت، آقا، خَراوعَه‌نشین... 🔹هارون مکی ۳۰تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
امروز برای ناهار سیب‌زمینی نگینی سرخ کردم. وقتی پوست سیب‌زمینی ها را می‌گرفتم و برششان می‌زدم، مدام فکر می‌کردم ااگر این یک کیلو سیب‌زمینی توی غزه بود، چند جان نفر را ممکن بود نجات بدهد! اگر یک نفری که چند روز است غذا نخورده، حتی چند لقمه از غذای امروز ما را برای خوردن داشته باشد، چقدر ممکن است، بدنش بتواند قحطی روا دوام بیاورد! موقع صرف ناهار با عذاب وجدان سر سفره نشسته بودم. تصویر مردمی که از شدت گرسنگی توی زمین خاکی غزه به زمین افتاده و درحال جان دادن بودند، جلوی چشمانم رژه می‌رفت. نان خردهای سفره را جمع و قاطی لقمه‌ام می‌کردم. دائم توی این فکر بودم که همین نان خردها اگر به بچه‌ای در غزه برسد، ممکن است یک روز بیشتر عمر کند؛ پس نباید اسراف کنم. توی شرایطی که ما روزی دو ساعت قطعی برق را دوام نمی‌آوریم، مردم غزه، بدون خانه، بدون آب و غذا و بدون هرگونه امکانات انسانی، دارند قتل عام می‌شوند. آنجا دیگر غزه نیست؛ آشویتس جدید است. با دو میلیون جمعیت که از فرط گرسنگی پوستشان به استخوان‌هایشان چسبیده. و ما مردم جهان، در نهایت تاسف و تاثر، ایستاده‌ایم به نظاره قتل عام هم‌نوع‌های خودمان. هولوکاست واقعی در غزه‌ است. 🔹فاطمه حسام‌پور 1مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
📣 فراخوان ملی «برای ایران» 🎥✍️📸 با شعار ایستادگی و همدلی ایرانیان در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه مؤسسه فرهنگی هنری اندیشه شهید آوینی، با هدف بازخوانی‌ پیام‌ ایستادگی و همدلی ایرانیان در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه،‌ فراخوان ملی «برای ایران» را در قالب یک رویداد هنری و رسانه‌ای برگزار می‌کند. روایتی دیده‌ها شنیده‌ها و ناگفته‌های جنگ ۱۲ روزه با هدف حمایت از طرح‌ها و ایده‌های هنرمندان و عموم مردم عزیز ایران 🗓️ زمان برگزاری: 📬 مهلت ارسال آثار: از ۳۱ تیرماه ۱۴۰۴ تا ۳۰ مردادماه --- 🎯 بخش‌های فراخوان: 1. 🎬 داستانی(فیلم کوتاه و بلند، فیلمنامه و ایده‌ای برای ساخت فیلم) 2. 🎥 مستند(کوتاه و بلند) 3. 📜 مکتوب 4. 📷 آزاد(دلنوشته سرود شعر نماهنگ یادداشت و...) ✨ جوایز مسابقه: 🏆 جوایز ارزنده نقدی و حمایت از تولید آثار برگزیده 📝 شرایط شرکت: هر شرکت‌کننده می‌تواند در چند بخش هم‌زمان شرکت کند. مسئولیت اصالت اثر بر عهده ارسال‌کننده است. انتخاب آثار و داوری توسط هیأت متخصصان حوزه هنر و رسانه انجام خواهد شد. 📍 برای اطلاعات بیشتر به تارنمای aviny.com و ارسال آثار به لینک https://www.aviny.com/frm/baraye-iran-1404 مراجعه فرمایید.
هدایت شده از راوی ماه_ رسانه
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹نویسنده و گوینده: فاطمه امیری 🔸تصویر و تدوین: آزاده شاهین‌وند/ فاطمه گنجی 🔸به یاد شهید 🔹تهیه‌شده در واحد رسانه «خانه روایت ماه» 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
سال اولی که رفته بودم کربلا همه جای شهر کثیف بود. من هم که اصلا به کثیفی و بی‌خوابی و غذای بد عادت نداشتم. اما آنجا باید عادت می‌کردم... زمانی رفته بودیم که چند روز مانده بود به اربعین. خیلی شلوغ بود. هم‌مسیرهای ما هم خیلی اذیت می‌کردند. من در آن سفر فقط رنج کشیدم... حتی آنقدر بین‌الحرمین شلوغ بود که جای نشستن نداشت؛ چه برسد به زیارت. خلاصه که با کلی آرزوی به دل مانده برگشتیم ایران. وقتی که به مرز مهران رسیدیم و تابلوی «به ایران خوش‌آمدید» را دیدم، واقعا خوشحال شدم. طعم خوش وطن را حس کردم. حس و حالش غیرقابل وصف است. طوری بود که احساس می‌کردم بعد از یک سفر به یک جای غریب، برگشته‌ام خانه‌ی خودمان. احساس آزادی میکردم. سربازهای مرزبان را مثل برادرهای خودم می‌دیدم و به همه‌شان خسته نباشید می‌گفتم. با خودم گفتم من با این اوضاع بدِ کربلا و این شرایط، غیرممکن است دیگر به کربلا بروم. ولی سال بعد، بدتر دچارش شدم. از اول محرم گریه و زاری که باید بروم کربلا. بروم و توی آن مسیر قدم بردارم. هرچند سخت هم باشد اما عاشقش هستم. گرما را هم به جان می‌خرم. با کلی نگرانی و اضطراب، پاسپورت و جا ماندن از قافله‌ی دوستان، خیلی غیرمنتظره کار و بارم جور شد و رفتیم. باز هم اذیت شدم؛ اما غر نمی‌زدم. یعنی خیلی کم غر می‌زدم. ولی باز هم نشد، بروم زیارت حرم نجف و عباسیه. باز هم آرزویش به دلم ماند. گفتم ان‌شاءالله سال بعد می‌آیم.. ولی سال بعد... نمی‌دانم شاید واقعا لیاقت نداشتم که بروم. خودم را به هر دری زدم. همه‌ی درها بسته بود. دلم لک زده بود برای مسیر مشایه، برای صدای هلبیک یا الزائر. نشد... حس جا ماندن واقعا حس بدی است. حس می‌کردم بین میلیون‌ها آدم فقط من اضافه‌ام. مداحی شده بود، پایه‌ام؛ و گریه و زاری. خلاصه گذشت؛ تا به الان. الان هم ته ته دلم امیدوارم. نه‌تنها غر نمی‌زنم، بلکه حاضرم از خود خرم‌آباد تا کربلا با پای پیاده بروم. فقط بـــروم. نیت کرده‌ام به جای تک تک شهدای لرستانی جنگ ۱۲ روزه، قدم بردارم؛ به نیت شهید حاجی‌زاده... به نیت شهید رئیسی... با کلی آرزوی توی ذهنم. لحظه‌شماری می‌کنم تا آن لحظه‌ای که برسم به بین‌الحرمین و زمزمه کنم، حالا منم و چشم ترم و باران اباعبدالله... نمی‌دانم امسال قرار است که بشود یا نه، ولی آقای اباعبدالله، قسمت می‌دهم به دختر سه ساله‌ات که من را بطلب اربعین، پای پیاده. من که نه؛ تک تک شهدای جنگ ۱۲ روزه لرستانی را، تک تک آن شیرمردهایی که آرزو داشتند این روزها بیایند در مسیر مشایه‌ات و قدم بردارند. مثل که هرسال می‌رفت و خاک پای زائران شما می‌شد؛ و حالا خودش پیش شماست. آقاجان ما که خودمان لیاقت زیارت شما را نداریم. لااقل بطلب به جای شهـیدانمان بیاییم زیارت شما. 🔹رمصیا عالی‌زاده 5مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
🔹دیدی بیراهه نرفته بودم! 🔸روایتی از تماس سرادر حاجی‌زاده با هنرمند لرستانی سیده معصومه حسینی https://ravimah.ir/ravaite_roz/%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%87-%d9%86%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/ روایت‌های جنگ ۱۲ روزه را در سایت «راوی‌ماه» بخوانید: ravimah.ir 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
معلق میان زمین و آسمان تیر ۱۳۹۶، اولین پروژه از چهارمحال‌وبختیاری آمد: نصب زیپ‌لاین ۳۶۰ متری اتوماتیک و ۲۴۰ متری ثقلی برای اتصال سبزکوه به کوه هلن در روستای درۀ عشق. تیمی از مهندسان سازه، عمران، مکانیک و نصاب‌ها تشکیل دادیم. چون پروژه­‌مان ترکیبی بود باید برای قسمت اتوماتیک کابین می­‌ساختیم. تجهیزات را از شرکت ماشین‌سازی خرم‌آباد تأمین و ساخت کابین‌ها را آغاز کردیم. برایم مهم بود همۀ کار را در استان خودم جلو ببرم. بدون اطلاع از چالش­‌ها و عواقبی که ممکن بود یقه­‌مان را بگیرد با ذوق و اشتیاق، هم­زمان، سه پروژۀ دیگر هم پذیرفتیم. اما چالش‌ها از همان اول شروع شد. فاصلۀ ۱۶۰ کیلومتری تا شهرکرد و ۸۰ کیلومتری تا قانا، دسترسی به ابزار را سخت می‌کرد. خانه‌ای در روستایی اجاره کردیم که ۱۵ کیلومتر با محل پروژه فاصله داشت. این نزدیک­ترین منطقۀ قابل سکونت به محل نصب زیپ­لاین بود. ادامه روایت را در سایت «راوی‌ماه» بخوانید: https://B2n.ir/bm7217 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
امسال هم به مدد امیرالمؤمنین، دعای خیر زائران و تلاش ممتد بچه‌ها، موکب حضرت ابوالفضل علیه‌السلام برپا شد. البته نه آسان و فرمایشی، بلکه با چانه زدن و قسط و قوله و تماس‌های اضطراری، توانستیم چیزی شبیه به موکب سال قبل، سر پا کنیم. اگر چرتکه می‌انداختیم و به حساب و کتاب رایج کار را پیش می‌بردیم، باید کنار خیابان بنر می‌زدند: «به‌دلیل کمبود منابع انسانی و مالی، موکب تعطیل است.» ولی نه؛ بچه‌ها خوب بلدند از هیچ، بساط خدمت بچینند. از پول بپرسی می‌گویند: «ان‌شاءالله جور می‌شه.» از تدارکات بپرسی می‌گویند: «یه جوری می‌چینیم کم و کسری نباشه.» جوان‌ترها، از مدتی قبل لیست زائران چند سال‌ قبل موکب را به خط کرده و شروع کردند به تماس گرفتن و شکر خدا، یک مبلغی هم جمع شد. نه آنقدر که بشود با آن هتل پنج ستاره زد، بلکه به اندازه‌ای که زائر به سایه موکب پناه بیاورد و آب خنکی بنوشد. برخلاف تصور، تمام مساعده از مردم بود. از صندوق‌های کمک به موکب که با دوهزار تومنی پر شده بود تا ‌کمک‌های میلیونی. امسال هم تصمیم جمعی این است که با کیفیت‌تر خدمت کنیم. نه که قبلاً بی‌کیفیت بوده نه؛ ولی این‌بار قصد کرده‌ایم کم و کسری‌های سال قبل را تا حد ممکن برطرف کنیم. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی ۱۳مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
آغازِ سفر سفر امسال، کمی نامهربان‌تر از سفرهای قبل شروع شد‌. مستقیم به سمت کربلا رفتیم و بعد نجف؛ با حداقل توقف. از گرما می‌پرسید؟ خیلی زیاد. ماشینِ کربلا به نجف هم داستانی داشت و معطلی بسیار. بالاخره به نجف رسیدیم. موکب هنوز آماده نبود. انگار سفر تصمیم گرفته بود از همان اول تمرین صبرمان بدهد. رفتیم گوشه‌ای از استراحتگاه‌های حرم، نشستیم تا زمانش برسد. برای ما که کولر گازی و نظم موکب سال قبل را دیده بودیم، سختی‌ها گذرا بود؛ لکن کمی نگران دوستان تجربه‌اولی بودم؛ آن‌هایی که هنوز با آداب و رسوم این راه آشنا نیستند. موکب با تاخیر بالاخره آماده شد؛ اما از‌ کوله پشتی‌ها و بارها خبری نبود. من برحسبِ تجربه، کوله‌ای سبک با وسایل ضروری آورده بودم. اما تجربه‌اولی‌ها کمی اذیت شدند. بعضی در حد رفع نیاز لباس خریدند و بعضی چشم‌ به‌ راه بارشان بودند. ولی با همین نیمه‌چیزها، موکب را راه انداختیم. زائر آمد. گفتیم پتو نداریم، چای نداریم، ولی خودمان هستیم. کسی را رد نکردیم. حتی یک روز زودتر از پارسال شروع کردیم. گاها ما چیزی از زائر قرض می‌کردیم و بعضی اوقات خادم‌ها وسیله و‌ غذایشان را به زائر می‌دادند و امروز هم با چیزی شبیه به فسنجان مهمان سفره حضرتی شدیم. و اما شیفت‌ها! پیشنهاد دادیم شیفت‌ها را ثابت بدهند، قبول نشد. حالا نه زمان استراحتمان معلوم است، نه وقت کارها. هرشب باید برنامه را چک کنیم که از شیفت‌ها با خبر باشیم چون همه چیز گردشی است. دوازده ساعت شیفت و دوازده ساعت استراحت؛ که همه‌اش بریده بریده است. سه ساعت آنجا و سه ساعت اینجا و... هرچه با سرپرست خادم‌ها برای تغییر شیفت‌بندی‌ها صحبت کردیم افاقه نکرد.‌ مرغش یک پا دارد. هرچه می‌گویم ما بی‌استراحت، شیفت‌ها را انجام می‌دهیم تا دوازده ساعت استراحت ممتد داشته‌ باشیم، می‌گوید نمی‌شود. حالا ما هستیم و استراحت‌های چند ساعته که نمی‌دانیم به کدام کار برسیم. قانون دیگرش هم این است که حق بیرون رفتن و نجف‌گردی هم نداریم. مگر با خواهش و ضوابط خاص! جوری که این دو شب نصفه‌نیمه خیابان طویل را بالا پایین می‌کنیم و با عجله برمی‌گردیم. چرا؟ چون مثل سیندرلا باید قبل از فلان ساعت موکب باشیم. البته قانون برای همه یکسان است! ولی برای مایی که چندسال اخیر تا جانی در پا داشتیم در این شهر پیاده‌روی کرده‌ایم قانون سختی است. به ناچار بنابر قاعده «خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ‌ جماعت شو» همه چیز را قبول کردیم. می‌گویم ما (منظورم خودم و فاطمه گنجی است) اغلب شیفت‌هایمان با هم نیست؛ مگر با مکر و‌ خواهش و ژست خیرخواهی برای دیگران، شیفت‌هایمان را هم‌زمان کنیم! مسئول خادمان هم که اسمش را نمی‌توان گفت (خانم ا.ع!) که متوجه این قضیه شد از سر مهربانی، شش ساعت شیفت تمیز کردن سرویس برایمان درنظر گرفت! و ما علی‌رغم زمین خوردن، خیس شدن و دعوا سر صندلی و دسته طِی به لطف آموزش‌های خانم رضایی کار را به خوبی انجام دادیم. البته این نظر من بود و از نظر فاطمه کار به نحو احسن انجام شد. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی ۱۴مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv