eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
از شهر نجف خاطره‌ی دلچسب و شیرینی نداشتم. هر سال که رفته بودم، اتوبوس اولین جایی که پیاده‌مان می‌کرد، زباله‌های زیاد توی پیاده‌‌رو و خیابان‌ها، گرمای وحشتناک و خستگی مفرط بالای ده ساعت یکجانشینی توی ون‌های عراقی و اتوبوس و شروع پیاده‌روی بلافاصله‌ بعد از آن بود و باز هم آفتاب داغی که وسط مغزم می‌زد و تحمل بوی بد آشغال‌ها. امسال اما حکایت کمی فرق می‌کرد. با مریم خواهر تا از اتوبوس پیاده شدیم، پا پی آقا مجتبی، پسرخاله‌ی بزرگ که برادر شوهرش هم باشد، شد که این سر ظهری و قبل از هر جایی رفتن، باید استراحت کنیم. پنج شش ساعت استراحت و حمام و خواب، قدری گروه هشت نفره‌مان را سرپا کرد. مقصد اول‌مان حرم امام اول‌مان مولا علی بود. چقدر حیف بود که دو سال گذشته و در اربعین‌ها، حرم را از این زاویه ندیده بودم. می‌دیدم بچه‌ها چقدر به حرم امام علی و همین نجف دلبستگی و علاقه داشتند. دو ساعت تمام روبروی باب‌القبله نشستیم با آرزو و مبینای دهه هشتادی زائراولی. و مبینا چقدر درددل کرد و گریه. چقدر به دلم نشست این محبت و علاقه. آقای امام علی چقدر حیف که من از شما فقط دو کتاب آنهم از زبان یک مسیحی و شهید مطهری خوانده‌ام. چقدر حیف که نهج‌ابلاغه را فقط در حد چند حکمت و نامه و پند خوانده‌ام. چقدر حیف که اگر از من سوالی در مورد شمای امام اولم بپرسند، زبانم گیر می‌کند که احتمالا نمیدانم. محبت حرم امام علی به دل و قلبم نشست. اما باز هم مثل دو سال گذشته قسمت خانمها بسته بود برای زیارت. دل کندیم از این حرم امن و راهی وادی‌السلام شدیم. بزرگترین قبرستان دنیا. از قبر حضرت آدم ابوالبشر و هود و صالح اینجاست تا مزار آدم‌هایی که همین الان تابوت‌شان روی ماشین و ون‌های عراقی اول به حرم امام علی می‌رود تا راهی خانه‌ی‌شان در وادی‌السلام بشوند. تابلوی مزار شهید هموطنم شهید ذوالفقاری روبروی مزار حاج آقای قاضی است. یکی اشاره می‌کند که برویم. به رسم ادب به شهدا می‌رویم به آرامگاهش. درد دل می‌کنم با شهید که داشتیم از اینجا رد می‌شدیم، فکر کردیم شما برای وطن از جانت گذشتی، ما هم یک سر بیاییم کنار آرامگاه شما. هوا تاریک شده است. فاتحه می‌خوانیم و از آرامگاه و وادی السلام و موکب‌هایش فاصله می‌گیریم. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۱۸مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
تمرکزی برای نوشتن ندارم. شیفت‌ها مدام عوض می‌شود. هر شیفت اتفاقات خاصی دارد. چند بار اسکان بودم؛ تجربه سخت و خاص خودش را دارد. مدام با زائر چانه می‌زنی و کارها را رفع و رجوع می‌کنی. یکی پتو ندارد؛ یکی آب می‌خواهد؛ جدیدالورودها جای خواب می‌خواهند و قدیمی‌ها روی جای خوابشان حساسند.‌ به همه گفته‌ایم «عزیزان، پتو را روی کوله نندازید، کوله‌ها را هم طوری نچینید که نصف سالن بشود انبار» دیشب زائری که از حرم برگشته و دید که جایش را گرفته‌اند، به تلافی جای پنج نفر دیگر را گرفت. چطور؟ به بدحالت‌ترین شکل ممکن خوابیده بود! جوری که هر طرفش عملا غیرقابل‌استفاده بود. حالا هرچه می‌گفتیم که جهت خوابیدنت را درست کن، گوش نمی‌کرد. می‌گفت خسته‌ام و شما اگر می‌خواهید جهت من را تغییر بدهید باید بروید و آن سه نفر سر جایم را بلند کنید! حاج خانوم تکان نمی‌خورد و عملا پنج نفر را ساعت ۳ شب آواره کرده بود. جر و بحثشان که بالا گرفت، بیشتر زوار بیدار شدند و هر چه می‌گفتیم مردم آزاری نکن، ول نمی‌کرد. با خواهش و التماس آرامشان کردیم. تمام این بحث‌ها فقط برای چهل درجه نچرخاندن پا به سمت دیگر بود که عملا زحمت خاصی نداشت. دست آخر با صدای بلند گفت «باید با ظلم مبارزه کرد.» تمام حسینیه خندیدند! در عوض این حرکت، بقیه زوار با خوش‌رویی بهشان جای خواب دادند. یک سری دیگر از زائران هم داخل حیاط و زیر سایه‌بان می‌خوابند. لازم است بگویم محوطه این پادگان که الان موکب ماست، مشرف به حیاط یک خانه ویلایی بزرگ است که چندمرغِ تپلِ پُررو دارد که به پایت نوک هم می‌زنند! چند گربه لاغر ترسو هم هست که با هم شب‌ها می‌روند بین زوار و ما باید بدون سر و صدا و بیدار کردن بقیه فراری‌شان بدهیم. آن بنده خداها از خستگی متوجه نمی‌شوند، البته‌ اگر فاطمه جعفری، شب، عملیات تعقیب و گریز با مرغ‌ها راه نیاندازد! موکب نورآباد هم دایر شده، سر کوچه مسجد حنانه. موکب شناخته‌شده‌ای است. همان روز اول یک دبه شربت به ما دادند. پذیرایی‌شان همیشه خوب بوده. پارسال، خود عراقی‌ها صف می‌کشیدند برای قیمه و‌ قرمه‌های بدون برنجشان. ما هم ظرفیت‌ پذیرشمان را تا حد ممکن بالا برده‌ایم. نقطه قوت‌مان، آب‌رسانی منظم، نظافت سرویس‌ها و حمام است. می‌گویند تمیزترین موکب همین‌جاست. خب ما شهردار هم داریم. شیفتی در پست آن سر کرده‌ام. کسی که با یک دستکش سفید و یک کیسه زباله در محوطه بچرخد و هر زباله ریز و درشتی که دید جمع کند. ابدا حس بدی ندارد. تنها اذیتش رعایت همزمان حجاب در محوطه است. اگر شاعرانه‌اش نکنم باید بگویم همین برداشتن زباله، هر چند که کار کوچک و پستی به نظر برسد ولی چون پوچ نیست، آزارش از بین می‌رود و از قضا همان شب حاج ابوذر بهاروند را دیدم که به همراه یک نفر دیگر زباله‌های جلوی درب موکب را جمع می‌کردند و تازه فهمیدم تعداد زیادی از بچه‌ها برای شیفت نظافت سرویس بهداشتی نوبت زده‌اند و صف گرفته‌اند‌. منِ تا صبح بیدار، نماز شب خواندنشان را هم می‌بینم. و اگر بنده قلمی داشتم و قلب و عقیده‌ام اسیر نبود قطعا چیزهای خوبی از این زیبایی می‌نوشتم. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی 18مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قدم برداشتن اینجا، تنها برداشتن پای از پای نیست. قدم‌ها در یک هویت تاریخی می‌تراوند. در یک سیر نظام‌مند به بلوغ می‌رسند و در یک حرکت هدفمند ارتقاء تو را رقم می‌زنند. قدم برداشتن اینجا، سیر است و حرکت. سیری متصل به ازل و حرکتی در قلب تاریخ. سیری که در تاریخ زمین به حرکت درآمده و به ابدیت گره خورده است. می‌بینی؟ قدم‌هایت اینجا هویت می‌گیرند. قدم‌ها را در مسیر تاریخ برمی‌داری؛ تاریخی به قدمت امید. امیدی که با محمد(ص) در قلب بشر درخشید؛ علی(ع) آن را پروراند و فرزندانش آن را از دل تاریخ عبور دادند، به خمینی(ره) رساندند و شهادت، آن را زنده نگه داشت. در این مسیر تاریخی این امید قدم به قدم با تو می‌آید و تو را به سمت آخرین وارث آدم و نوح و عیسی و موسی می‌برد. 🔹معصومه پرهیز ۱۹مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
گرمایی‌ام و همیشه فراری از آن. حتی وقتی خرم‌آبادم، دلم نمی‌خواهد تابستان‌ها هیچ‌ جای دیگری جز یک جای خنک باشم. حالا فکر کن که راهی نجف شدم برای زیارت اربعین؛ آنهم وسط این هوای داغ و سوزان! بزرگ‌ترین دغدغه‌ام این بود که یک جای خنک پیدا کنم که برقش هم قطع نشود‌. تجربه سال‌های قبل ثابت کرده، در نبود کولر، گرما می‌شود عذاب مطلق! وقتی رسیدیم نجف، توی مکان همیشگی استقرار مواکب لرستان، دنبال دوستان و جاهایی می‌گشتیم که شاید بتوانند کمکی برسانند برای پیدا‌کردن همان جای خنک و مناسبی که ذکرش رفت. آخرش سر از کارخانه یخ درآوردیم که رفقای دهه هشتادی و نودی اداره‌‌اش می‌کردند. بچه‌هایی با سن و جثه‌های کوچک، اما پر از انرژی و ادب؛ خونگرم و همه‌چی تمام. محل اسکانشان کانکس کوچکی بود نهایتا مناسب برای هشت نفر که ۲۵نفره خودمان را تویش جا کردیم. شده بودیم سربار بچه‌ها و مایه تنگی بیشترِ جا؛ اما از روی لطف چیزی نمی‌گفتند. بزرگ‌تر گروه امیرمحمد مهدی‌نیا بود. می‌گفت چند روزی است که رسیده‌اند و کارخانه را علم کرده‌اند؛ اما قطعی مرتب برق، عاملی شده که نتوانند یخ درست و حسابی تولید کنند. توی چهره‌ بچه‌ها کلافگی و غمی عجیب بود. انگار که داستانی طولانی پشت این برق رفتن‌ها و گرما وجود داشت. بعد از یکی دو روز، برق درست شد و کارخانه راه افتاد. یخ‌ها که بین مواکب توزیع شد، بچه‌ها انگار نفس راحتی کشیدند. شادی و امید، دوباره برگشت به صورت‌هایشان و غم‌ها کم‌رنگ شد. نکته خوب ماجرا هم وجود سیدیحیی بود که هر جا باشد حال‌وهوای آنجا پر از خنده و شوخی است. اصطلاحات و کلمات خاص خودش را هم دارد که حسابی مایه خنداندن بچه‌هاست. باید توی جمع ما باشید تا معانی خاص «تلورایز»، «ریزش و رویش» و «حیران» را بدانید. بیشتر شوخی‌هایش هم با رضا مرادی است. کلی داستان دارند سر اسم محلات و هیئات خرم‌آباد. با اینکه بچه‌ها بی‌وقفه و تقریباً ۲۴ ساعته مشغول تولید یخ بودند، هیچ نشانه‌ای از خستگی در چهره‌هایشان دیده نمی‌شد. انگار انرژی‌شان از منبع نامحدودی می‌آمد و انگیزه‌شان، بیشتر از هر چیزی، خدمت به زائرها بود. 🔹مرتضی نامدارزاده ۱۸مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ماجرای_یخ #قسمت_سوم #به_دنبال_کمک با سروصدای بچه‌ها بیدار می‌شوم. آمارش را دارم. ۳ ساعت و ۲۶
حوالی ساعت پنج عصر، تریلی می‌رسد. بار کارخانه یخ ما و نانوایی سیارِ مسجد امام حسن عسکری روی تریلی است. بچه‌های مسجد امسال نیت کرده‌اند که در محضر امیرالمومنین، به نیت شهید علیرضا سبزی‌پور و علی بهاروند خادمی کنند. دو شهیدی که خودشان خادم اهل‌بیت بودند و با همین نانوایی چند سال برای زائران اباعبدالله نان پخته بودند. برادرم از راه می‌رسد. قرار می‌شود همراه مادر و خواهرم، خانوادگی به زیارت برویم. صحبت می‌کنم و اجازه می‌گیرم تا از تخلیه‌ی بار، معافم کنند. صدقه‌سری قولی که به خانواده داده‌ام، با خوش‌رویی قبول می‌کنند. البته به یک شرط؛ اینکه تمام شب را شیفت باشم! دنبال راهی هستم برای زیارت؛ قبول می‌کنم. از محله حی السعد که وارد شارع الکوفه می‌شویم، پذیرایی مواکب هم شروع می‌شود. شربت لیموی عمانی و چای عراقی پای ثابت اکثر موکب‌هاست. موکب اخوه الزینب را می‌بینم که برای بچه‌های حشدالشعبی است. با فارسی دست و پا شکسته‌ایی فریاد می‌زنند که بیایید و شربت موهیتو بخورید. می‌رویم سمتشان. ابوجعفر را می‌بینم که متواضعانه، لیوان دست مردم می‌دهد و التماس دعا می‌گوید. از فرماندهان ارشد عصائب اهل حق است؛ اما به قول خودش، خادمِ خادمِ خادمان حسین هم نیست. شربت می‌خوریم، تشکر می‌کنیم و به سمت حرم، راه می‌افتیم. نیم ساعتی پیاده می‌رویم تا به ورودی حرم مولا می‌رسیم. حرم شلوغ است. جایی برای نشستن و خواندن زیارت امین الله پیدا می‌کنیم. بعد از یک ساعت به سمت موکب‌هایمان برمی‌گردیم. سر کوچه بچه‌های مسجد امام حسن را می‌بینم که دارند نانوایی را راه می‌اندازند. به نظرم می‌رسد که حتماً کارخانه یخ هم باید مستقر شده باشد. از خانواده خداحافظی می‌کنم و می‌روم دنبال کارخانه... شب می‌شود؛ می‌گویند خسته‌ای و باید بخوابی. از شیفت شب معاف می‌شوم... 🔹امیرمهدی جعفری 15مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
درد این بین، خودش حکایتی شنیدنی دارد. شاید اولین زبانه‌های درد بین دو کتفت تیر کشیده باشد. کوله سبک در مدت طولانی پیاده‌روی روی دوش، سنگینی زیادی ایجاد کرده است. سنگینی کوله را با دست کم می‌کنی اما دست‌ها خیلی زود کم می‌آورند و بار به شانه‌ها برمی‌گردد. سنگینی چند ساعته کوله‌بار باعث تورم دست‌ها شده. تورم دست‌ها مانع جمع کردن انگشتان می‌شود. چند بار دست را مشت می‌کنی و باز می‌کنی. تاثیر چندانی ندارد. خیالت را به جاده می‌دهی. عشق جریان دارد. چند ساعتی گذشته. کمرت از سنگینی چند ساعته کوله‌بار گرفته است. پاها دوام خوبی آورده‌اند. اما انگشتان پا تیزی یک درد را در یکی دو نقطه نشان می‌دهند. این علامت شروع تاول‌هاست. نمی‌خواهی تسلیم دردهای کوچک شوی. تاول‌ها اما مانع درست راه رفتنت می‌شوند و درد جدیدی در استخوان‌های پنجه پا حس می‌کنی که به علت بد راه رفتن است؛ بد راه رفتن بخاطر تاول‌ها. هنوز برای کوتاه آمدن در برابر درد زود است. درد به ساق پا می‌رسد. ساعتی را با مجموع دردها ادامه می‌دهی. به محل قرار با همراهانت نرسیده‌ای. درد جای خود را به حالتی شبیه به کرختی، بی‌حسی یا چیزی شبیه به احساس یک ستون بتنی داده است. پاها را حس نمی‌کنی اما دو عضو بتنی دارند جسمت را به جلو می‌کشانند. چاره‌ای جز ادامه نداری. کمرت حسی شبیه به درد استخوان‌های پوکیده از یک انفجار را دارد. اغراق نیست. همه این‌ها را در جسمت احساس می‌کنی. خون انگار در رگ‌های پا دنبال اکسیژن می‌گردد. نفس‌های پا به شماره افتاده. صدای کشیده شدن پاها روی زمین در گوش‌هایت می‌پیچد و تو به آن‌ها التماس می‌کنی طاقت بیاورند. خیالت به کمک پاهایت می‌آیند. در خیال خود پاها را درون کوله‌ات می‌گذاری و بر روی دوشت می‌اندازی و می‌روی. تا اینجا آن‌ها تو را آورده‌اند از اینجا به بعد تو آن‌ها را می‌کشی‌. داری به محل قرار نزدیک می‌شوی. رسیدی. از شدت درد نمی‌توانی جسمت را به زمین برسانی. جز کفش‌ها و کوله، توان جدا کردن چیزی را از خودت نداری. اصلا نمی‌دانی کجا داری خودت را بین زوار خسته جا می‌دهی. شاید جایی به اندازه یک خواب جنینی. جسمت که به زمین می‌رسد تازه درد جان تازه‌ای می‌گیرد. گویی ماری با چند سر در تمام جهات در اعضای بدنت می‌دود و زهر خود را به بند بند وجودت می‌رساند. خواب رویایی است که نمی‌تواند به جانت بنشیند. روحت در تب و تاب جدا شدن است و جسمت در گیرودار نگه داشتنش. درد لحظه به لحظه تیزتر زبانه می‌کشد. پلک‌هایت توان باز ماندن ندارند اما کار درد تمام نشده. خستگی در تلاش است و صبح به یادت نمی‌آید آخرین پلک قبل از خواب را کجا بستی. به درد که فکر می کنی میان 61 هجری قمری و احوالات اربعین 1447 قمری می‌چرخی. هرازچندگاهی چند سطر می‌خوانی و رزقی از گوشه‌ای از زمان صاف می‌افتد وسط روزمرگی هایت که حتی در مسیر هم گرفتار آنی. رنج‌های دختری سه ساله بر قلبت چنگ می‌اندازد. از شرم گلایه‌هایت را فرو می‌خوری. قیاس چند ساعت پیاده‌روی آن هم غرق مهر، با روزها و فرسنگ‌ها اسارت در چنگال شقی‌ترین مردم در هیچ جای منطقت جای نمی‌گیرد. اشک تنها پاسخ توست. سعی مدام تو در یافتن مستمسکی است که در دریای خروشان ناامیدی به قلاب نگاهت درآید. گاه به چنگ گیسوی سرخوشان کوی حسین(ع) می‌آویزی. طنین آهنگش به تمام هستی تو درمی‌آمیزد. گاه در تو چیزی زنده می‌شود و گاه می‌میرد. در این حیات و مماتِ گاه و بی‌گاهِ سفر، لحظه‌ای چنان بی‌پناه می‌شوی که می‌خواهی به هر دستاویزی چنگ بزنی. نه چله کمال بر دلت گذشته نه اشک معرفتی داری که به دامان حسین(ع) بریزی. اما مگر می‌شود از دامان حسین(ع) دست کشید؟ خوف و رجای دلت به دل‌هایی که به دامان حسین(ع) پناه آورده‌اند چشم دوخته. دل‌های معترف به سیاهی خود. اما هنوز حسین(ع) دست از آن‌ها برنداشته است. تو خود را کمتر از همه می‌بینی. اما شاید هنوز هم برای تو جایی باشد. پای نه، دل به راه می‌سپاری. راه از پس چشم انتظاری‌ها تو را به خود خوانده است و با جان، روح، دل و حتی با جسم تو کارها دارد. 🔹معصومه پرهیز ۲۰مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#امسال_هم_موکب_برپاست #قسمت_چهارم #ما_همچنان_هستیم تمرکزی برای نوشتن ندارم. شیفت‌ها مدام عوض می‌
از خواب بیدار شدم. چشمم به سایه‌بان لق و ناتَراز بالای سرم افتاد. هوای گرگ‌ومیش کمک می‌کرد چیزهایی ببینم. کمی فکر کردم. ساعت پنج صبح است و‌ من شیفت شهرداری‌ام. حالا بعد از انجام کار، دو دقیقه روی پتوهای محوطه دراز کشیده‌ام. باد گرم کولر هم هرازگاهی می‌آید. تنها شخصی نیستم که اینجا دراز کشیده. طبق عادت بچگی که گاهی بدیهیات برایم سوال می‌شوند، سوال‌های ذهنم به صف شده‌اند! «اینجا کجاست؟ من چرا اینجا هستم‌؟ زیر سایه‌بانِ یک محوطه نظامی در کشور دیگر! دقیقا چه داستانی تمام برنامه‌هایم را کنار زد و اولویت حضورم را در چنین جای گرم و پر از مشقتی قرار داد؟ آن هم نه برای آسایش و تفریح، که برای خدمت!» جواب سوال‌ها را می‌دانم؛ ولی بعضی وقت‌ها دوست دارم مدام تعجب کنم و به افکارم، جواب درشت و قلبمه سلمبه بدهم! از جایم بلند شدم. محوطه باید وارسی شود. زائرها را دیدم که فارغ از هر چیزی به اشکال عجیب، روی دست و‌ پا و‌ کوله‌های یکدیگر دراز کشیده بودند. حین گشت، گربه‌های زشت پادگان، چندبار بی‌محابا جلویم ظاهر شدند که باعث شد تپش قلب بگیرم و دیگر در محوطه نچرخم. تصمیم گرفتم بین شیفت بقیه سرک‌ بکشم و کمک کنم. از قضا به خاطر راه رفتن زیاد هم پای گشت‌وگذار نداشتم. سرِ شب مسافت زیادی را به‌خاطر موکب سیب‌زمینی رفته بودم! به بچه‌ها سر زدم؛ همه دهه هشتادی‌ها. عباسی، گنجی، کاظمی و... شیفت داشتند و تا صبح بیدار.‌ ما اینجا نت هم نداریم. پس من از شش ساعت کار واقعی صحبت می‌کنم! شیفتمان که تمام می‌شود برای خواب می‌رویم. اما کو جای خواب؟‌! تقریبا یک‌ ساعت از زمان استراحت می‌گذرد تا بتوانیم هر کدام یک گوشه بخوابیم. من هم که مثل باقی‌ بچه‌ها آواره‌ام، کنار خانم رضایی و خانم اسکندری می‌خوابم. به غیر از جای خواب، دمپایی‌هایمان هم روی هواست و باید تمام ثواب نصفه‌ونیمه خادمی را خرج حق‌الناس دمپایی‌های غصبی کنیم. ان‌شاءلله که صاحبانشان راضی باشند! فاطمه جعفری دنبال راه فراری برای رفتن به بازار است. هرچه بدردنخور پنج دیناری است می‌خرد ‌‌و بعد با خوشحالی می‌گوید که ارزان خریده و در خرم‌آباد این فلان قیمت است! موکب ما بالاترین پذیرش موکب بانوان اطراف را دارد و تقریباً اکثر مواکب اطراف از زائر تا خادم، خانم‌هایشان مهمان ما هستند‌. ظرفیت جوری پر است که برای ظهرها با چالش جواب ندادن کولر گازی مواجه می‌شویم.‌ حالا فکرش را بکنید در این گیرودار آقای فلانی می‌آید و می‌گوید همسر و‌ مادر محترمه کسی آمده‌اند و باید تحویلشان بگیرید و در بهترین جای موکب اسکانشان دهید. ما هم چشمی می‌گوییم. اما موکب «بهترین جا» ندارد! همه‌اش یکسان است و صد البته این را خود مهمان هم خواهد دید. ادامه دارد... 🔹فاطمه عزیزی 20مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قرار بود فردای آن روز خانوادگی به موکب برویم؛ یعنی من و مادر و خواهر و عمه‌ام و دوقلوهایش. ساعت را برای ۹ روی زنگ گذاشتم؛ اما حرکت از ساعت ۹ کجا و حرکت بعد از نماز ظهر کجا! بعد از رسیدن به موکب، من آشنا بودم و اول محل شستن ظرف‌ها و بعد محل استراحت را چک کردم تا ببینم کدام قسمت نیاز به کمک دارد. به سمت شستن ظرف‌ها رفتیم. برخی از خانم‌ها ظرف‌ها را کف می‌زدند و برخی با آب شست‌وشو می‌دادند. خواهر کوچکم آب‌کشی می‌کرد و من هم در کنارش بودم و هر چند وقت یک‌بار چک می‌کردم که ظرف‌ها را تمیز شسته باشد. بماند که دو ساعت برق رفت و فهمیدم در قابلمه، به‌غیر از کارایی که در پخت‌وپز دارد، بادبزن خوبی هم هست! انگار رفتن برق و آب باید روزانه و برخی مواقع، شبانه نیز تکرار می‌شد. باخبر شدیم امروز آخرین روزی است که خانم‌ها می‌توانند در موکب حضور داشته باشند و می‌خواهند موکب را به آقایان تحویل بدهند! خبر ناگهانی بود و آن‌طور که دلم می‌خواست با خواهرانم خداحافظی نکردم و برخی از آن‌ها را پیدا نکردم؛ اما موفق شدم با خانمی که ساکن تهران بود و ماشینشان تصادف کرده و تقریباً سه شبانه‌روز در کنارمان زندگی کرده بود، خداحافظی کنم؛ آن هم زمانی که در حال پوست کندن سیب‌زمینی بود. چقدر عجیب و ناراحت‌کننده! برای منی که موکب رفتن به روتین زندگی‌ام تبدیل شده بود، سخت است. شب‌ها گوشی را به امید موکب رفتن سر زنگ می‌گذاشتم و استرس داشتم از دوستان جا نمانم و نکند دیر برسم. بعد از رسیدن به موکب، چک می‌کردم کدام قسمت به کمک نیاز دارد و سلام و احوال‌پرسی‌ها شروع می‌شد. یاد حاج‌خانم بخیر؛ از وقتی طایفه من را فهمیده بود به من می‌گفت «دختر دایی» و هوایم را داشت. انگار خانواده دومم بودند و به دیدن هر روزشان عادت کرده بودم. برایم جالب است! بین برخی از خانم‌ها رسم هست هرچه دست به سیاه و سفید نزنی، عزت و منزلتت بالاتر است. اما در موکب امام خامنه‌ای قضیه فرق می‌کرد. یک‌بار دسته‌ای از خانم‌ها جمع شده بودند تا مرغ‌های پخته‌شده را ریش‌ریش بکنند. بعضی خانم‌ها برای اینکه نتوانسته بودند به آن‌ها کمک کنند، حسرت می‌خوردند. یکی از دخترها می‌گفت: «برای اینکه مادرم به من اجازه بدهد بیایم، کارهای خانه را انجام می‌دهم.» چه جالب! کارهای خانه را انجام می‌دهد که اجر کارش، کار کردن در موکب امام حسین علیه‌السلام باشد! این موضوع را کجای دنیا دیده‌اید؟! آنجا اگر بعد از چهار ساعت کار کردن، نیم‌ساعت می‌نشستیم، عذاب وجدان می‌گرفتیم و مدام می‌پرسیدیم: «خانم خورشیدوند، کاری ندارند انجام بدهیم؟» دوشنبه حدود ساعت یازده بیدار شدم. دیگر نه خبری از هماهنگی برای ساعت رفت بود و نه هماهنگی برای ساعت برگشت که باید قبل از تاریکی شب باشد. معلوم نیست تا سال بعد چه اتفاقی بیفتد. به هر حال، از خدا شاکرم برای این چند روز خدمت. الحمدلله. 🔹زهرا زادسری 21مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
شب‌ها دیر می‌خوابیم. ساعت ۹ صبح قرار بیدار شدنمان است. به هر سختی‌ای که هست نه‌ونیم بیدار می‌شوم. طبق معمول خبری از صبحانه نیست. می‌روم کمک یکی از دوستان، برای آماده‌کردن قالب‌های یخ. در شروع، دو نفر هستیم. اما کار تنهایی به پایان می‌رسد؛ توسط همان دوست. محل استقرار کارخانه از مواکب و خیابان اصلی که همان شارع الکوفه است، ده دقیقه‌ای پیاده‌روی دارد. دقیقه زیرِ تیغ آفتاب! همین سختی کار را بیشتر کرده. امروز شانزده بار این مسیر را رفتم و آمدم. یکبار برای آچار، یکبار برای انبردست... هربار دست خالی می‌روم و دست پر برمی‌گردم. نه فقط با ابزار. آب و شربت می‌آورم تا بچه‌ها بخورند و جان بگیرند. هرکدام، مشغول کاری هستند. امیرمحمد و امیررضا بالای سر کارخانه، سایه‌بان می‌زنند تا گرمای مستقیم آفتاب را کمتر کنند. علیرضا قالب‌ها را آماده می‌کند. سینا و رضا هم کاروبار برق‌کشی را انجام می‌دهند. دسته جمعی هم کولر و موتور کارخانه را راه می‌اندازیم. بعد از چهار ساعت کار، همه چیز برای شروع آماده است. ناهاری می‌خوریم و نمازی می‌خوانیم. بعد از یک ساعت استراحت، ساعت سه، قالب‌ها را پر از آب می‌کنیم و داخل کارخانه می‌گذاریم. امیرمحمد همزمان پیامی در گروه مواکب می‌گذارد: «سلام علیکم اعظم‌الله اجورکم مواکبی که امشب یخ نیاز دارند لطفا اعلام کنند» در کارخانه را به نیت شهید باز و یخ‌ها را تخلیه می‌کنیم. قرار است هر بار تولید یخ را به نیت یکی از شهدای دفاع مقدس ۱۲ روزه انجام دهیم. تخلیه یخ‌ها و آماده کردن قالب‌ها برای نوبت بعد، دو ساعتی زمان می‌برد. مسئولین مواکب هم اندک اندک از راه می‌رسند. موکب حضرت ابوالفضل کوهدشت، سهم خودش را برمی‌دارد. بچه‌های موکب امام رضای ازنا هم سهم خود را سوارِ ماشین باری می‌کنند و می‌برند. مسجد امام حسن عسکری هم با تأخیر می‌آید. خبری از هیئت عشاق المهدی نیست. به آشپرخانه می‌رویم و به بچه‌های هیئت می‌گوییم «یخ نمی‌خواهید؟» مشغول بسته‌بندی غذا هستند. سهم‌شان را خودمان بار گاری می‌کنیم و برایشان می‌بریم. ساعت ۱:۳۰ شده. خسته و کوفته دراز کشیده‌ایم. نوبت بعدی یخ‌ها ۵:۳۰ آماده می‌شود. یکی از بچه‌ها می‌گوید: «چکار میکنی سرت تو گوشیه؟» می‌گویم دارم روایت می‌نویسم. یکی دیگر به شوخی و گلایه می‌گوید: «بنویس و در متن هم بیاور که چطور از زیر کار در می‌رفتی.» جمله‌اش را عیناً نقل می‌کنم؛ چون با مخاطب صادقم! 🔹امیرمهدی جعفری 16مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت شش صبح بود که از مرز رد شدیم. بعد از گیت‌های مرزی عراق، تعدادی از مواکب عراقی در حال پذیرایی از زائران بودند. یکی آب خنک می‌داد، یکی سیب‌زمینی سرخ شده، دیگری کباب و یکی هم آب‌پرتقالِ تگری! از بین مواکب که می‌گذشتیم بوی خوشی به مشاممان رسید. آنقدر این بو مطبوع بود که نمی‌توانم توصیفش کنم؛ ترکیبی از دارچین، گلاب و چیزهای دیگری که با آن چای دم می‌کردند. به سمت بو برگشتیم. موکبی بساط چای گذاشته بود. پشت وسایلشان، عکسی از سید حسن نصرالله بود که لبخند می‌زد. تعدادی فلاسک، قوری، سماور و ظرف آب روی میزی قرار داشتند. از خدام موکب کسی نبود و این یعنی دیر رسیده بودیم. از چای‌ فقط بویش مانده بود! چند قطعه کارتن توجهم را جلب کرد. جلوتر رفتم. روی یکی نوشته شده بود «راه امام حسین (ع)، مسیر موشک بالستیک» و روی کارتن دیگر «راه موشک بالستیک» گوشی را بالا آوردم و چند عکس گرفتم. عراقی‌ها حتی به اینکه موشک‌های بالستیک ایرانی از بالای سرشان، از جغرافیای آن‌ها، رد می‌شوند هم افتخار می‌کنند. 🔹معصومه عباسی 21مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پنج روز پیش که در سفر کربلا بودم، رفقایی که بنا به هر دلیلی نتوانستند به این مسیر ملحق شوند، به من می‌گفتند: «ما را تحفه‌ای دِه از بحر تفکر و خلوت با امام حسین(ع)» چیزی که قابل گفتن باشد، نداشتم. اما به شکل عجیبی فردای همان روز، اتفاقاتی افتاد قابل روایت. عمود ۷۰۰ به بعد بودیم که مردی از کنارم گذشت. دو گوسفند پشت سرش در حرکت بودند. گویا می‌دانستند، به کجا می‌روند و نتیجه‌ی رسیدن به مقصد چیست! مردی که جلوی آنها حرکت می‌کرد، بند دور گردنشان را نگرفته بود. برای امام حسین(ع)، حتی حیوانات هم با افتخار قدم برمی‌دارند! ندیدم حتی یک لحظه سر گوسفندها به سمت دیگری جز روبرو بچرخد. شاید در دلشان می‌گفتند: «جد ما جایگزین قربانی شدن پسر ابراهیم شد؛ چه افتخاری که ما هم قربانی زائرین ثارالله شویم...» 🔹حسن احمدوند 20مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv