پس کی نوبت من میشود
سالهاست در آن روستا همسایه پادگان امام علی بودهای. شاید پاسدارهای آنجا را میشناختی و گاهی خوش و بشی با آنها داشتهای. شاید این چند روز زیر تابوت آنهایی که بارها بهشان لبخند زده بودی رفتهای و خون خونت را خوره است.
شاید هی با خودت گفتهای این چه جنگی است. چرا کاری از من برنمیآید؟
حتما از صبح آن روز که با چشمان خودت شاهد دود و آتش و آمدوشدهای پادگان بودی خواب راحت به چشمانت نرفته. هی رد ریزپرندهها را با چشم گرفتهای و از خشم دستانت را مشت کردهای و به زمین کوبیدهای که کاری از دستت برنمیآید.
هر بار که پدافند یکی از آنها را زده لابد به دود توی آسمان خیره شدهای و با خودت گفتهای ماشاالله به غیرت تویی که پشت پدافند نشستهای. شاید همان لحظه بود که فکری به سرت زده بود و با خودت گفتی نظامی نیستم، ایرانی که هستم. رانندگی که بلدم. بالاخره ماشینی پیدا میشود که لازم باشد من آن را برانم. با خودت هی گفتهای و گفتهای تا بالاخره دل را به دریا زدهای و خودت را به عنوان راننده کامیون معرفی کردهای و آنها هم برای این که تو را از سر واکنند به تو گفتهاند که اگر لازم شد خبرت میکنند.
هی روزها شب شده و شبها به صبح رسیده و تو چشم انتظار بودهای. شاید هفت روز و هفت شب، مدت زیادی نباشد؛ اما شاید لحظهها و ثانیهها چنان برایت کِش آمده بودند که طاقتت طاق شده بود. پس کی نوبت تو میشود؟!
آخرین روز بهار شده بود. آخرین راننده کامیون توی پادگان را موج گرفته بود. یکی از ماشینهای حمل موشک در یک موقعیت حساس جا مانده بود. آنها یادشان به التماسهای بیتابانه تو افتاد. گفتند به آن راننده کامیون زنگ بزنید؛ به #مظفر_جمشیدی. میدانم آن لحظه سر از پا نمیشناختی. شاید آنها از خطر رفتن و برنگشتن با تو حرف زدهاند و تو چنان شوقی در چشمانت درخشیده که سر از پا نشناختهای. تو ماشین را به جای امن رساندی و پهپادِ بالای سرت، تو را به خدا.
🔹زینب کرمینژاد
31خرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یاد_شهدا
یکشنبه حدود ساعت چهار عصر بعد از مدتها خانم ذوالفقاری با من تماس گرفت. بعد از سلام و احوالپرسی و تعریفها دلم خواست بگویم: «خیلی دوست داشتم اون بار باهاتون بیام گلزار شهدا اما نتونستم.» و گفتم.
خانم ذوالفقاری هم گفت:«فردا بریم.»
فردا میشد دوشنبه! اما حالوهوای گلزار شهدا دوشنبه یا پنجشنبه نمیشناسد.
خداراشکر ماشینمان هم جور شد. همراه فاطیما و مادرش و خانم ذوالفقاری حوالی ساعت پنج، در گلزار بودیم. یک ماهی میشد، نرفته بودم. آخرین بار همراه خواهران شهید کرمزاده و شیما و خانم کیانی برای ضبط مستند رفته بودیم؛ یک گروه کاملاً دخترانه که دغدغه شهدا را داشت و جمع شدنشان دور هم فقط کار خدا بود.
از ماشین پیاده شدیم. اولین مزاری را که زیارت کردم، مزار شهید کرمزاده بود. احساس کردم نسبت به بقیه شهدا با ایشان آشنایی بیشتری دارم. مثل شخصی که فامیل خودش را بین جمعیت میبیند.
بارها قصد زیارت مزار شهید سبزیپور را داشتم، اما هربار به دلیل جمعیت و آقایانی که سر مزارش بودند، نزدیک نرفتم و از دور زیارت کردم؛ اما اینبار فقط دو خانم سر مزارش نشسته بودند. من هم خودم را بالای مزارش حاضر کردم و بعد از فاتحه به عکسش و به آن دو خانم نگاه کردم. دلم میخواست روایت بنویسم اما پشیمان شدم و به خانم ذوالفقاری گفتم: «من میرم اون طرف.»
کنار مزار شهید اسماعیل یاراحمدی، به یاد شهید کرمزاده هم زیارت کردم. به آن مداحی که خواهرش فیلمش را برایم ارسال کرده بود فکر کردم. در کنار مزار شهید مداحی معروف «من عوض شدم ولی تو حسین بچگیمی» را خوانده بود.
حواسم سمت خانواده شهید سبزیپور بود. از یک طرف نمیخواستم خلوتشان را بههم بزنم؛ از طرف دیگر میگفتم نکند بترسند و بگویند این دختر با ما چهکار دارد و هزار فکر خیال دیگر. بالاخره دل را به دریا زدم و رفتم کنارشان. خانم ذوالفقاری هم آمد. گفتم: «شما خواهر شهید هستین؟» تایید کرد. گفتم: «اگه یک درسی بخواید از شهید بهم بگین که توی زندگیم انجام بدم چیه؟» گفت: «علیرضا روی غیبت حساس بود. حتی از خوبی یک نفرم میگفتی، میگفت نگو شاید دلش نخواد بگی. یکبار توی یک جمعی بودیم که افراد زیادی بودن و داشتن غیبت میکردن علیرضا به دوستش پیام داده بود که بهش زنگ بزنه تا به این بهانه از اون مجلس بیرون بره. دائم الوضو بود.»
خانم کناری به من نگاه کرد. پرسیدم: «شما مادر شهید هستین؟» تایید کرد. از محبتش به پسرش گفت. از مراسم خواستگاریش که در همان جلسه با او تماس میگیرند و میگویند بیا سر کار. او هم جلسه را ناتمام میگیرد و خودش را به مقتل میرساند. از دوستیش با شهید بهاروند و جاماندش. از اینکه گفته بود: «مامان پادگان کربلا شده بود.» فهمیدم شهیدانه زندگی کرده. به سال تولدش نگاه کردم؛ چقدر زود توانسته بود خدا را عاشق و خریدار خودش و آیه عند ربهم یرزقون را شامل حالش بکند.
🔹زهرا زادسری
27شهریور1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قهرمانی
راستش هیچوقت خیلی اهل ورزش نبودهام.
از همان بچگیترها که بقیه با پلیاستیشن یک، فیفا۹۸ میزدند، من عاشق کراش و مدال بودم؛ و آن موقع که بقیه میرفتند گیمنت تا فیفا و پیاس دو هزاروچند بازی کنند، من اگر گاهی گذرم میافتاد، میرفتم سراغ کمبت و کالآفدیوتی.
جز یک دوره سه ماهه تکواندو و یک سالی هم هنر رزمی دیگری، خیلی پایم به سالن و باشگاه باز نشد. کوه هم اگر میرفتم برای دورهمی و بعد هم املت و چای آتیشیاش بود؛ وگرنه عقل سلیم کجا خواب صبح جمعه را ول میکند که برود بالای یک ارتفاعی و دوباره برگردد همان جایی که بود.
آخرین باری هم که قصد کردم ورزش را شروع کنم سال 98 بود به نیت آب کردن دو سه لایه خفیف چربی دور شکم. آنهم یک شب بعد از دویدنم دور پیست دومیدانی دانشگاه، کرونا شد و فرستادنمان خانه. خانهنشینی هم دو سه لایه دیگر، اضافه کرد به لایههای قبلی.
با همه اینها اگرچه هیچوقت خیلی اهل ورزش نبودهام، اما ورزش را دوست داشتهام؛ مثل امام.
از فوتبال، هر چهارسال، بازیهای جامجهانی را میبینم؛ عموما بعد از دور گروهی. و از هر ورزش دیگر المپیک به المپیکش را. از ژیمناستیک و وزنهبرداری و شنا گرفته تا درساژ و آن رشتهای که یکی جسمی را میاندازند روی سطح صافی و دو نفر با تی، جلویش را تمیز میکنند که برود و توی یک دایره قرار بگیرد (که چه بشود؟!). البته این آخری المپیکی بود یا نبود را خیلی توی ذهنم نیست.
اما اینها همه مقدمه بود که خیلی خشک و رسمی به اصل مطلب نرسم. اصل مطلبی که مابین همه ورزشها رنگوبوی ایرانیتری دارد. اصلش، ایرانیترین رنگوبو را!
توی فامیل تفریح بزرگترها کشتی انداختن ما کوچکترها بود و توی مدرسه، دعوای اصیلمان زیر یکخم گرفتن از هم. رزمی اگر ورزش سوسولها بود(که خودم کمربند نارنجیاش را دارم!) و فوتبال و شنا ورزش پولدارها، کشتی ورزش بچههای پایین بود و داشمشتیها که یادگرفتنش نه هوگو و کاپ و دستکش و کلاه میخواست، نه شهریه فلانقدری. همت نیاز بود و یک دوبنده قرمز یا آبی.
و باز توی رزمی(که گفتم خودم کمربند چه رنگش را دارم) اگر با «اُس» احترام میگذارند به هم و به رقیب و به استاد و به داور و به هر کس دیگر، (و توی فوتبال که عموما نمیدانند احترام چیست و فحش میدهند به یکدیگر) توی کشتی، پهلوان دست میبرد سمت زمین خدا و انگشت میزند به لب و پیشانی و یاعلی میبارد از دهانش.
و اسطورهاش نه بروسلی (با ارادت قبلی و قلبی به استاد) و مسی و فلان بازیکنی است که بساط اتاق خوابش را کف اتوبوس تیم ملی پهن کرده؛ که پوریای ولی و آقا تختی است. و بازتر اسم فنها را ببین: حصیر انداز، گوسفند انداز، بزکش، کفتربند، چنار انداز، گاو پیچ. ایرانیت و لوطیگری میبارد ازشان. همین ایرانیت و لوطیگری هم میشود غیرت و میرود توی رگهاشان که با کتف از جا در رفته و لب و ابروی پاره شده، آنطور توی تشک بروند و اگر طلایشان شد نقره، روی سکو اشک بریزند و جلوی دوربین بگویند ما شرمنده مردم ایران هستیم! و اِلا چند ده میلیارد پول بیزبان از نفت و فولا و پتروشیمی را به هر کسی بدهی میتواند هفتتا هفتتا گل بخورد و زل بزند توی دوربین و تقصیر را بیاندازد گردن زمین و زمان. اما میبینی از همان تشک که ذکرش رفت، یکی مثل دبیر میشود مدیر و زمین و زمان را بههم میدوزد و آنطور امکانات فراهم میکند برای ورزشکار و اینطور نتیجه میگیرد و با غیرتش، غرور میریزد به جان آدم.
غروری که بعد از آن روزهای جنگ، بیشتر کیف میدهد بهمان. آنهم وقتی ورزشکارت احترام نظامی میگذارد به پرچمی که حالا بیشتر از قبل دوستش داری و روی دوش میچرخاندش و نشانش میدهد به همه.
و اگر بخواهم کمی قیمه، قاطی ماست روایتم کنم و صغری کبری دیگری نچینم برای روایت بعد، میگویم کاش کمی از همین غیرت را توی عالم سیاست هم داشتیم که فرجام برجام این نشود و قیمت سیبزمینی و پیازمان هم به ماشه و تروئیکای کوفت و اجلاس درد، گره نخورد (هرچند تنها بار روانی باشد).
و باز هی دوست دارم از دبیر بگویم یا از پژمان درستکار یا زارع یا هرکسی که به جای وسطبازی و گرفتن ژستهای نیممن روشنفکری و نخواندن سرود ملی و لگدپرانی به کشورش، اینطور مردانه میایستد پای نام ایران. عاقبت این ایستادن و باجندادن به شغال و مدیریت درست و پیشروی بهجای عقبنشینی و اتکا به توانمندی داخل بهجای چشم دوختن به بیرون، میشود قهرمانی پشت قهرمانی. و باز ای کاش کمی از همین نگاه را آقایان... . ممنون آقای دبیر. بیشتر از قهرمانی، پهلوانی خودت و تیمت، بهمان مزه کرد.
🔹امین ماکیانی
۳۰شهریور۱۴۰۴
#تیم_قهرمان
#کشتی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قضاوت_کودکانه
کودک که بودم، دل خوشی از او نداشتم. هر بار که بر صفحهی تلویزیون ظاهر میشد، پدرم با دقت مینشست و حرفهایش را گوش میداد؛ اما من او را مانع دیدن برنامهی محبوبم میدانستم. همین برای قضاوتی کودکانه کافی بود تا دوستش نداشته باشم. تازه زبانش را هم نمیفهمیدم؛ مترجم هم با مکثهای طولانی و صدایی بی روح، سخنانش را منتقل میکرد و این فاصله را بیشتر میکرد.
روزی حوالی دهسالگی، طاقت نیاوردم و با دلخوری به پدر گفتم:
«آخه چرا همیشه باید پای حرفهای این آقا بشینیم؟ خسته شدم... اصلاً کیه این آقا؟»
پدرم آرام گفت:
«هه روله یه سید حسن؛ رهبر حزبالله لبنان. گوش به، اگر بفهمی چی موئه خوشت میا.»
اما من چیزی نفهمیدم. «رهبر حزبالله لبنان» برای ذهن کودکانهام معنایی نداشت و دیوار بیاعتمادیام همچنان پابرجا ماند.
سالها گذشت. نمیدانم چه شد که یک روز بیاختیار پای سخنانش نشستم؛ صدایش، صلابتش، و کلامش مرا گرفت. از آن پس این من بودم که با شوق به پدر میگفتم: «بابا، سید حسن امروز سخنرانی کرد...»
مدتی بعد، ترسی پنهان در دلم نشست: اگر روزی این صدا خاموش شود چه؟ اگر این صلابت از قاب تلویزیون محو شود؟... نه، نباید به آن فکر میکردم.
روزی که خبر شهادتش رسید، اشک بیاختیار بر گونهام لغزید. در جنگ دوازدهروزه، با حسرت به پدر گفتم: «کاش سید حسن بود... هیچکس نمیتواند جای خالیاش را پر کند.»
پدر هم با اندوه زمزمه کرد: «سید حسن چی هنی بی.»
امروز هم که مینویسم، نبودنش برایم زخمی تازه است. حاضرم او را به خاطر همهی آن لحظههایی که مانع دیدن انیمیشنهای کودکانهام شد ببخشم، فقط دوباره او را در قاب تلویزیون ببینم؛ همانقدر استوار، همانقدر باصلابت.
کاش خدا آرزوی کودکانهام را برآورده کند... کاش میشد.
🔹فاطمه امیری
۷مهر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از همین جا میتوانم اعلام کنم دوران حساب و هندسه به سر آمده!
عقلها حسابی درمانده شدهاند.
اگر خدا صاحب دنیا نبود، شک میکردم به همه چیز؛ مخصوصا به چشمهایم!
وقتی هیچ ماشینحسابی، توان محاسبه عمق و مساحت رنجهای غزه را ندارد؛ و تخمین قساوت بینهایت شده در کالبد آدمیزادها را؛ و تعیین بُرد خیانتهای مجذور شده با نفوذ را.
از کجا بیاوریم نرمافزاری را که توان اندازه گیری غلظتِ جان برکفیِ زن و مرد غربی، و درجهبندیِ حماسهپروریِ غیرمسلمانهای دنیا را در برابر منِ ایرانیِ شیعهِ انقلابی داشته باشد؟!
چطور میتوان اثبات کرد این قضیه را
که شهوت+غفلت+لذت نتیجهاش مساوی فطرت شود؟!
به نظرم فرمولها و قضیههای ریاضی دیگر درست کار نمیکنند؛ بههم ریختهاند.
آهنرباها دچار تناقض شدهاند انگار؛ مدارها سردرگم...
دنیا دیگر آن دنیا نیست؛ دنیای صمود است.
انگار دارد چیزهایی که تاحالا رو نکرده بوده را برایمان برنامهنویسی میکند.
شاید شکوه ناشناخته آسمانهایش را
و شگفتی اقیانوسیاش را...
دانشمندها بگویند چه دفاعی دارند؟!
🔹زینب شریف
۱۴مهر۱۴۰۴
#صمود
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بازنشستگی_پیش_از_موعد
حوالی ساعت9، با مطهره(برادرزادهام) مشغول تدریس و انجام تکلیفهای جامانده از مدرسهاش بودیم.
تلویزیون برنامه نَوسان را نشان داد؛ از کاروان کشتیهای صُمود گفت؛ از اینکه دستگیر شدهاند؛اعتصاب غذا کردهاند.
مطهره هم که مکث من را در ادای کلمات دید، توجهش به قاب تلویزیون جلب شد: «عمه صَمود چیه؟»
ماندم «استقامت و پایداری» را چجور به بچه کلاس دومی بفهمانم.
گفتم: «اسم این چندتا کشتی صُموده. دارن میرن به بچههای غزه کمک کنن.»
مجری برنامه الباقی مطلب را گفت: «اینکه تعدادی از کشتیها به مقصد رسیده، اما بین راهی اسقاطیلیها نصفشان را قاپ زدهاند؛ و حالا موج حمایت برای آزادی دستگیرشدگان راه افتاده.
مطهره باز هم پرسید: «پس چرا ما کمک نمیکنیم؟»
_ ماهم کمک میکنیم!
_ چجور؟
واقعا فکر کردم چجور؟! بگویم سال به سال یک روز قدس را با غرولند از تشنگی و گرما راهپیمایی میرویم؟ یا پست و استوریهایی که بخاطر دلخراش بودن و بیحوصلگی ده تا درمیان میگذاریم؟
از پیچیدگیهای نظامی و روشهای غیرمستقیم دیگر سر در نمیآورد.
گفتم: «بنظرت چطور کمک کنیم؟»
گفت: «خب من نمیدونم. یادته اونشب رفتیم یه جایی قایق داشت؟ سوار شیم بریم غزه ماهم.»
فکرش را خواندم. قایق موتوریهای دریاچه کیو را میگفت. خندیدم و گفتم: «تکلیفت رو بنویس؛ میگم بهت.»
اما نمیدانستم چه بگویم! انگار دیدن آن موشکها در آسمان، بالِش خوشخیالی زیر سرمان گذاشته.
کأنهُ ما مهندس هوافضا بودیم و حالا شر اسرائیل را کندهایم.
با توجیهِ اینکه میگوییم حکومتمان کاری میکند منفعل شدهایم! و اقلاً به هَمان حکومت هم، ولو کلامی، کمکی نمیکنیم.
انگار نه انگار، چهل سال تنهایی شعار مرگ بر اسرائیل سر دادیم. و حتی این اواخر چه بادمجانهایی که ته قابلمه نسوزانیدم برای مقلوبه.
آنوقت حالا که زمانش رسیده، خود را بازنشست کردهایم و از دور به مردم دنیا میگوییم لنگش کن.
علی ای حال، قرار بر این شد که برای بچههای غزه نقاشی بکشد و نامهای بنویسد تا به بادکنک بچسبانیم و بالای دریاچه کیو رهایش کنیم.
چون به اعتقاد مطهره ته این دریاچه فلسطین است و آنقدر که من فکر میکنم دور نیست...
🔹فاطمه عزیزی
۱۶مهر۱۴۰۴
#صمود
#غزه
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
خب خب خب!
🔸ترم اول دوره جامع نویسندگی تموم شد! 😢
ترمی که هنرجوهامون اقسام نوشتار رو یاد گرفتن و تمرینشون کردن: جستار، داستان کوتاه، فیلمنامه و نمایشنامه، خاطره و سفرنامه... 😎
اما این تازه شروع ماجراست... 🤔
اصل کاری مونده...
حالا وقتشه جدیتر وارد دنیای نویسندگی بشیم و داستاننویسی رو یاد بگیریم. 😍
🔸توی ترم دوم قراره با عناصر داستان آشنا بشیم و کاربردشون در داستان رو تمرین کنیم.
🔸اگه به نویسنده شدن علاقه داری و دنبال یه استاد باحال میگردی، بهمون پیام بده. 📩
⚠️ راستی، بعد از این ترم، دیگه هیچ ثبتنامی نداریم؛ پس فرصت رو از دست نده.
🔸فرصت ثبتنام: تا ۲۴مهرماه
🔸ثبتنام و کسباطلاعات بیشتر: ۰۹۳۷۴۴۵۸۸۶۸
@amin1944m
#خانه_روایت_ماه
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد👇👇👇
#ماهپاره_مادر_ابراهیم
#قسمت_اول
یکی از روزهای گرم مردادماه بود که خسته از محل کار به خانه برگشتم. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم؛ حال دلم گرفته بود. قبل اینکه بخواهم فکر کنم که چهکار کنم و به کجا بروم، خودم را در گلزار شهدا دیدم. طبق عادت همیشگی تنها محل آرامش دلی که گاهگداری میگیرد، آنجاست.
بعد از گشتی در بین شهدا و دردودلی با آنها، وارد قطعه شهدای جاویدالاثر شدم. از بالای تکتک مزارها رد شدم و فاتحه و سخنی که یکباره چشمم به مزار شهید «ابراهیم سگوند» افتاد...
شهادت ۲۱ تیر ۱۳۶۷ فکه.
مات تصویر شهید و تاریخ شهادتش شدم.
یک لحظه در ذهنم آمد که نکند ابراهیم شهید غریب است...
از قبل میدانستم شهدایی که در فکه و ۲۱ تیر ۶۷ به شهادت رسیدهاند و جاویدالاثر هستند، قبل از شهادت به اسارت درآمدهاند و شهید غریب محسوب میشوند.
اسم ابراهیم در ذهنم حک شد و قصد کردم پیگیر ماجرای شهادتش بشوم.
روز بعد که به محل کار رفتم پرونده شهید را بررسی کردم ولی ردی از اسارتش پیدا نکردم.
بهنظر سخت میآمد، ولی در میان ۹٠٠ آزاده استان، دنبال کسانی گشتم که ۲۱ تیر ۶۷ در فکه به اسارت درآمدهاند. چند نفری را یافتم و با آنها تماس گرفتم؛ اما شهید را نمیشناختند.
نمیخواستم ناامید شوم. شماره بعدی را گرفتم و آزادهای به نام ناصری پاسخ داد. بعد از احوالپرسی قصه اسارتش را پرسیدم، بعدازاینکه توضیح مختصری داد، گفتم شهید ابراهیم سگوند که بچه خرم آباد است را میشناسید؟ چند ثانیهای مکث کرد و با لحنی که اطمینان از آن جاری بود، گفت: «بله؛ من و ابراهیم سه ماه در اردوگاه تکریت عراق با هم بودیم.» چشمانم از تعجب گشاد شد و گوشهایم تیز! پرسیدم: «آقای ناصری جدی میگید؟» گفت: «بله خواهرم؛ من و ابراهیم، هم بند بودیم.»
در دلم خدا را هزار مرتبه شکر کردم و خطاب به عکس شهید که روبرویم بود گفتم: «دیدی کشف کردم قصه غربت و اسارتت رو؛ بیخودی نبود که روت زوم کردم. الهی شکر که فهمیدم شهید غریبی.»
با آقای ناصری قرار گذاشتم که هر وقت از باغش که در اطراف آبشار گریت بود به شهر بیاد با او حضوری صحبت کنم. حالا باید دنبال خانواده شهید میگشتم که این خبر را به آنها بدهم. بعد از کمی جستوجو در سیستم منسوبین، خانوادهاش را پیدا کردم. پدرش یک هفته قبل فوت کرده بود! خیلی حسرت خوردم که این پدر با چشم انتظاری از دنیا رفته است. ولی خوشحال شدم که مادرش زنده است و میتوانم پیشش بروم.
اما قبل رفتن باید حرفهای آقای ناصری را میشنیدم که دست پُر بروم سراغ مادر ابراهیم.
اواسط شهریور بود. در محل کار مشغول بودم که یکنفر آمد بالای سرم و گفت: «خانم جهانگیری شمایی؟»
_ بله، بفرمایید.
_ ناصری هستم؛ آزاده که با من تماس گرفتید در مورد شهید سگوند...
_ بله بله؛ خوش آمدید. بفرمایید بشینید چند دقیقه در خدمتتون باشم...
آقای ناصری قصه اسارت خودش و ابراهیم را برایم تعریف کرد. گفت وقتی وارد اردوگاه تکریت شدم و او را دیدم، بعد از کمی صحبت، از لهجهاش فهمیدم لر است. گفتم اهل خرمآبادی؟ گفت آره، بچه اونجام. اینطور رفاقتمان شکل گرفت. بهش میگفتم پسر لُره. ابراهیم برق کار بود و عراقی ها این موضوع را متوجه شدند. بهخاطر همین اکثر سولهها و قاطعها یا هرجایی که مشکلی برقی داشت، ابراهیم را میبردند که درستشان کند. سه ماه از بودن ما با هم گذشت که یک روز من و چند نفر دیگر را از اردوگاه بردند. بعد از آن دیگر ابراهیم را ندیدم و نفهمیدم چطور شهید شده...
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
18مهر1404
#دفاع_مقدس
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد👇👇👇
#ماهپاره_مادر_ابراهیم
#قسمت_دوم
حالا قصه اسارت ابراهیم را فهمیده بودم ولی نحوه شهادتش را نه، پیکرش هم که جاویدالاثر بود و فعلا کاری نمیشد انجام داد.
ولی تصمیم گرفتم برم پیش مادرش و این ماجرا رو براش تعریف کنم.
شماره خواهر شهید رو گرفتم و بعد از احوالپرسی خودم رو معرفی کردم.
_ اگر اجازه بدید میخام بیام دست بوسی مادر شهید.
_ واقعیتش پدرم چند هفته است که فوت کرده و فعلاً شرایط خوبی نداریم. اجازه بدید یه فرصت دیگه.
_ بله خدا رحمت کنه پدرتون رو. چشم انشاءالله بعداً مجدد مزاحم میشم.
چند هفته گذشت تا روز سهشنبه ۱۵ مهر؛ یک روز قبل با خواهر شهید تماس گرفتم. اجازه داد که به منزلشان برم.
با ذوق و شوق خاصی به همراه همکارم ساعت ۱٠ صبح به سمت منزل مادر شهید حرکت کردیم. مادری 82 ساله به اسم ماه پاره.
وقتی در زدیم، پسرش که ظاهراً مدیر یک مدرسه بود، آمد جلوی در، خوشآمد گفت و ما را به داخل خانه دعوت کرد.
وارد حیاط کوچکی شدیم که ایوان کوچکتری داشت و یک گلیمفرش قرمز رنگ در آن پهن بود. چشمم به سمت در هال رفت که یکباره یک زن مسن کوتاه قد با چادر مشکی که کمرش کمی خمیده بود در چارچوب در ظاهر شد.
زیر چادر سربند و روسری مشکی بسته بود و گوشه چادرش را محکم سمت راست صورتش گرفته بود. با لهجه لری جلو آمد و گفت:
_ خوش اومایی روله؛ بفرما مین حونه.
نمیدانم چرا ولی در نگاه اول انگار عاشق ظرافتش شدم. با لبخندی جلو رفتم و خم شدم که روبوسی کنم. دستش را بوسیدم و با احوالپرسی وارد خانه شدیم.
از لحاظ بدنی خیلی ظریف و کوچک و سبک وزن بود. از آن مادرهای شیرین زبان و تو دل برو. چروکهای فراوان روی صورتش حکایت از سالها انتظار و رنج داشت. تبسم شیرینی روی لبانش بود.
ما کنار هم نشستیم و همکارم و دو برادر شهید بالاتر از ما.
سرش را آورد کنار گوشم و گفت: «دیروز داخل حیاط افتادم و گوشه لبم کبود شده. بهخاطر همین چادر رو از روی صورتم کنار نمیزنم!»
چادرش را کمی کنار زد که کبودی را ببینم. دلم قنج رفت برایش. گفتم: «مادر ایراد نداره راحت باش. کبودیش مشخص نیست اصلا.»
گفت: «نه زشته پیش این آقا!» مثل قدیمیها حرف میزد که نمیخواستند اگر مشکلی دارند کسی متوجه شود.
دخترش هم آمد و صحبتها شروع شد.
دخترش که مجرد بود و پرستارِ مادر گفت: «مادرم خیلی ساله هر کسی از هر جایی زنگ میزنه که بیان بهش سر بزنن قبول نمیکنه. خیلی ساله که اجازه نداده کسی بیاد خونه برای سرکشی. ولی وقتی بهش گفتم شما زنگ زدی و میخوای بیای بهش سر بزنی، سریع گفت بهش بگو بیاد.»
از حرفش تعجب کردم! برگشتم سمتش و گفتم: «مادر من که تا حالا سعادت نداشتم بیام خدمتت؛ چطور قبول کردی که بیام؟»
گفت: «روله مَری کسی وِم گوت بیل ای دختر بیا تِت؛ حتما خبری دِ ابراهیم داره.»
از تعجب دهانم باز ماند. برای چندثانیه مات عکس شهید شدم. انگار همه چیز این داستان عجیب بود و من ناخواسته به این سمت کشیده شدم. انگار ابراهیم آن روز گرم مردادماه خواست من سر مزارش بروم، به نحوه شهادتش شک کنم، بگردم و حقیقت شهادتش را پیدا کنم و بیایم به مادرش خبر بدهم.
گیج بودم ولی با صدای مادر شهید به خودم آمدم:
_ روله تو دِ ابراهیم خَور داری؛ وِ نظرت وِرمیگرده؟
نگاهش کردم. خواستم حرفی بزنم که یک طوری بهم فهماند آزمایش DNA هم ازش گرفتهاند.
گفتم: «مادر انشاءالله رد و نشانی از پسرت پیدا میشه؛ ولی من برای داستان دیگهای اومدم خدمتت.
_چی بیه دُختِرِم؟
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
18مهر1404
#دفاع_مقدس
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
خب خب خب! 🔸ترم اول دوره جامع نویسندگی تموم شد! 😢 ترمی که هنرجوهامون اقسام نوشتار رو یاد گرفتن و تمر
🔹حواستون هست چیزی به پایان ثبتنام نمونده!
چندتا نکته:
🔹پرسیدین من ترم اول نبودم! حالا چیکار کنم؟
🔸ترم اول، آشنایی با اقسام نوشتار بود. اینکه داستان چیه، فیلمنامه و نمایشنامه چیه و... . ترم دوم در واقع ترم اول دوره داستاننویسی به حساب میاد. بنابراین مشکلی از این نظر نخواهید داشت. از صفر شروع میکنید به آموزش دیدن تا زمانی که بتونید یه رمان بنویسید. بنظرم که مسیر جذابیه. 😍
🔹 پرسیدین دوره حضوریه یا مجازی؟
🔸دوره مجازی برگزار میشه. دوشنبهها ساعت ۱۹ تا ۲۰:۳۰. پس بچههای شهرستانی هم به راحتی میتونن از دوره استفاده کنن.
🔸از اونجایی که استاد هر جلسه به بچهها تمرین میده و تمرینها رو ارزیابی میکنه، ظرفیت کلاس رو جوری درنظر گرفتیم که فرصت کافی برای تدریس و ارزیابی وجود داشته باشه. پس بدو که جا نمونی!
@amin1944m
@ravimah