eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
*امان از این صبح جمعه‌ها* _ قسمت اول باز بی‌قراری به سراغم آمده‌بود. نمی‌دانم ارثیه خانوادگی بود که همه قبل از هر اتفاق بدی دچارش می‌شدیم یا تله‌پاتی یا همان دورآگاهی، شخصی خودم بود نسبت به همچه اتفاقاتی! چند روزی می‌شد که تمام آرامشم را گرفته‌بود! در این‌طور مواقع یا نماز می‌خواندم آرام می‌شدم و ترسم می‌ریخت یا ذکر می‌گفتم و از بی‌قراری‌ام کم می‌شد. اما این بار از این خبرها نبود! نه از اعضای خانواده خبر بدی می‌رسید و نه دل و جانم قرار می‌گرفت! بامداد جمعه با تمام خستگی از مشغله کاری زیاد و میزبانی و مهمانداری اما انگار کسی دست برده‌ و خواب را از چشم‌هایم دزدیده‌بود! با این‌که باز شروع کردم به ذکر‌ اما نه قرار و نه خوابم برنمی‌گشت! ساعت 2 سحر شد. رفتم وضو گرفتم به نیت قرب به خداوند و نماز شب. قامت بستم و خواندم و گفتم برای این و آنت چُنین کن و چُنان... نماز شب بود و موقع خوبی خواستن برای همه... در قنوت نور ماه از نوک انگشتانم به صورتم می‌تابید و با پلک زدن توی چشمم در رفت‌وآمد بود. نگاه کاملش به قامتم ترسی به درونم می‌ریخت! دوباره توی رختخواب رفتم اما خبری از خواب نبود. این پهلو و آن پهلو می‌شدم تا ساعت نزدیک اذان صبح شد. دوباره تمدید وضو و نماز و بعد رفتن به رختخواب. صدایی آمد و چیزی توی حیاط افتاد. مادرم گربه‌ها را لعن کرد. من هم که به کوچک‌ترین صدایی حساس بودم گوشی‌های اسفنجی را توی گوشم چپاندم تا اگر قرار باشد بخوابم صدایی هرچند کوچک مزاحمم نشود. از خواب بیدار شدم. اصلا حالم خوش نبود. دیر که می‌خوابیدم همین آش و همین کاسه بود. کل بدنم کوفته بود. نشستم. گوشی را از روی مبل برداشتم. ساعت هشت و بیست دقیقه صبح را نشان می‌داد. نت را که وصل کردم. چند پیام پشت سر هم برایم آمد. با این مضمون که: - ‌اسرائیل به خرم‌آباد، بروجرد، نطنز، تهران، قم و خنداب حمله کرد! - کجایی؟ انگار خوابی! - از ساعت سه‌ونیم صبح بیداریم و از گوشه و کنار خرم‌آباد داره صدای انفجار میاد - الشتر رو هم زدن - فکر می‌کنم پادگان امام علی خرم‌آباد رو داشت می‌زد صدای انفجار زیاد بود ولی یه مقدار دور بود - پیرانشهر، کرمانشاه باور نمی‌کردم که اسرائیل همچین جسارتی کرده‌باشد! به وقت نماز صبح و بعد از خوابیدن من همه‌چیز اتفاق افتاده‌بود! نسرین دالوند @ravimah
*امان از این صبح جمعه‌ها* _ قسمت دوم با خودم گفتم: «همین چند روز پیش دست بردیم دل و روده اسناد محرمانه‌اش را از آن شکم خیکی‌اش بیرون کشیدیم! همین دیروز خوشحال از چلاندنشان بودیم! چه چیزی در آن اسناد بود که سوختند و این‌طور جواب دادند؟!» تمام دیشب طولانی و نرفتنی را در چشم ‌به‌هم‌زدنی از ذهنم گذراندم. گفتم: «امان از تو ای بی‌قراری باز کار خودت را کردی؟! چرا این‌بار این‌قدر بی‌رحمانه؟! حالا آرام گرفتی؟» به اینستا رفتم و اولین پستی که به چشمم خورد "امان از این صبح جمعه‌ها" بود. توی حافظه‌ام کمی به عقب رفتم و گفتم: «پر بیراه ننوشته! چه صبح جمعه‌ای را که با شهادت سردار قاسم سلیمانی‌ پشت سر نگذاشتیم!» تک به تک استوری‌ها را چک کردم. حمله راست بود و هر کسی از شهادت و ایستادگی چیزی نوشته‌بود. پرچم ایران بیشترین وایرال را داشت. بعد عکس فرماندهان نظامی توجهم را جلب کرد. در کسری از ثانیه از دست دادن فرماندهان قدری مثل: رشیدی، باقری، سلامی و دانشمندان هسته‌ای مثل طهرانچی، عباسی، فقهی، مینوچهر، ذوالفقاری و مطلبی‌فر آدم را عملا به لحاظ مغزی و جسمی همزمان فلج می‌کرد! دقیقاً حس صبح روزی را داشتم که از خواب بیدار شدم و خبر شهادت سردار قاسم سلیمانی را توی گوشی‌ام دیدم! از دست دادن آدم‌هایی که یک عمر امنیت را برایت تأمین کرده‌بودند و زیر سایه همان‌، شب‌ها با خیال راحت سرت را روی بالش می‌گذاشتی و بی‌خیال از این‌که کجا هستی به خواب می‌رفتی مثل کابوس می‌ماند! نه می‌توانستم گریه و زاری کنم و دشمن شاد شوم و نه می‌توانستم سکوت کنم و چیزی نگویم! چندتا از پست‌ها و نوشته‌ها و عکس‌ها را استوری کردم. اما مضمون ترس نداشتند؛ از موضع قدرت برآمدم. مثل استوری‌هایی که برای شهید سلیمانی گذاشتم. روز جنگ بود و باید با جنگ نرم شروع می‌کردیم. شهادتمان را در این روزهای جنگی به همه مبارکباد گفتم و ایستادگی را سلاح قرار دادم. سخن رهبر انقلاب اسلامیمان امام خامنه‌ای‌ که فرمودند "رژیم صهیونی با این جنایت برای خود سرنوشت تلخ و دردناکی تدارک دید!" در یکی از استوری‌های اینستا بود که آن هم چرخ وایرالش می‌چرخید. تا ظهر خبرها از گوشه و کنار می‌آمد و هنوز در بهت و ناباوری از این حمله همه گروه‌ها و کانال‌ها را رصد می‌کردم. هر کسی چیزی می‌گفت. بعضی‌ها خبرهای خبرگزاری را مخابره می‌کردند، بعضی با تصور جنگ هشت ساله به فکر بسیج شدن مردم بودند، بعضی جنگ را موشکی و بسیج مردمی را ناکارآمد می‌دانستند. بعضی‌ها به فکر جمع‌آوری آذوقه، آموزش کمک‌های اولیه، آرامش به مردم و کودکان بودند و بعضی نگران از قطعی برق و اینترنت و عدم ارتباط با رسانه‌ها و فضای مجازی برای دریافت خبرها. نسرین دالوند @ravimah
*امان از این صبح جمعه‌ها* _ قسمت سوم خبرها را رصد کردم. نوشته بود که هشت منطقه از تهران را زده‌اند. بعضی عکس‌ها و صحبت‌ها برایم غیر قابل باور بودند! خواهرم سراسیمه از در آمد و گفت: «می‌گویند موشک‌ها نقطه‌ای منازل فرماندهان و دانشمندان رو زدن!» عکس‌ها را هم که دیدم همین را نشان می‌داد. یک آپارتمانی که واحد وسط آن مورد اصابت قرار گرفته‌بود و دو طرف سالم! بهتم گرفت! مگر می‌شد؟ انگار کروکی خانه‌ها را به آن‌ها داده‌بودند! خبرها هر دقیقه و ساعت بدتر می‌شد. خبر بمباران پادگان امام علی خرم‌آباد‌ آرامش شهر را بهم ریخته‌بود. هر کسی که به پدرم زنگ می‌زد از آن حرف می‌زد. توی خبرها عکس چند جوان را نشان دادند. اشکم درآمد. گفتم: « به این جوانی و کم‌ سن و سال! به این رعنایی!» از توی خبرها و گروه‌ها می‌گفتند که فلان شهید آرزویش شهادت بوده. تنها چیزی که می‌توانست کمی آرامم کند همین حرف بود که ایمان قوی و قرب به خدا باعث شهادتشان شده! شاید خیلی‌ها از خانه بیرون نزده‌بودند و فکر می‌کردند فقط چند حمله موشکی است. اما بعدازظهر حملات در 16 استان ادامه‌دار شد و دیگر همه به این باور رسیدیم که باز جنگ به ما تحمیل شد! دم عصر که پدرم به خانه آمد گفت بیمارستان‌ها شلوغ شدند! مردم به بیمارستان شهید رحیمی و عشایر هجوم برده‌اند تا شاید بفهمند بچه‌هایشان توی پادگان شهید شده‌اند یا مجروح. گروه‌ها را هم که نگاه کردم تعدادی از نویسندگان و پژوهشگران به پیشنهاد سر گروه‌ها برای ثبت تاریخ وقایع جنایت صهیونیِ امروز 23 خرداد 1404 به سطح شهر رفته‌بودند تا از حضور مردم در نماز جمعه و راهپیمایی و بیمارستان‌ها روایت بنویسند. نسرین دالوند @ravimah
*امان‌ از این صبح‌ جمعه‌ها* _ قسمت چهارم ساعت حول وحوش 21:15 دقیقه شب 23 خرداد 1404 چهرۀ امام انقلابمان را توی تلویزیون دیدم. با این‌که سنگینی داغی که بر دلشان نشسته‌بود در چهره‌شان کاملا معلوم و مشهود بود اما صبورانه و قاطع مانند پدری مهربان و مدبر لب به سخن باز کردند و خطاب به ملت ایران گفتند: «نیروهای مسلح، رژیم رذل صهیونی را بیچاره خواهند کرد! نیروهای مسلح با قدرت عمل خواهند کرد و رژیم صهیونی از این جنایت، سالم خلاصی نخواهد یافت.» این حرف همان چیزی بود که دوست داشتیم از بزرگ و آقایمان بشنویم تا شاید وعده‌ای باشد در انتقام فرمانده‌هان و سرداران قدر نظامی کشورمان. رأس ساعت 21:35 دقیقه حملات موشکی از سمت ایران به طرف اسرائیل شروع شد؛ چیزی که از تصاویر تلویزیون شاهدش بودم. نشستن موشک‌ها در خاک تل‌آویو و اورشلیم توجهم را جلب کرد. تصورم این بود که گوشه‌ای از اسناد محرنامه‌ای که به دستمان رسید راه نفوذ به گنبد آهنین و ورود بی‌مانع موشک‌هایمان به خاک اسرائیل بوده. چون موشک‌ها از پدافند آن‌ها عبور می‌کرد و اصابت بی‌چون چرایش را با چشم خودم می‌دیدم. سه ساعتی در حال تماشای تلویزیون و تصاویری از حملات خودمان بودم بعد سر وقت خبر‌های گوگل رفتم. از ساقط شدن دو جنگنده فوق پیشرفته "F35" اسرائیلی با پدافند هوایی ارتش که بومی و ساخت ایران است نوشته‌بود: این نخستین بار در جهان است که یک سامانه پدافند هوایی موفق می‌شود عملیات رهگیری و سرنگونی جنگنده اف 35 را انجام دهد. یکی از جنگنده‌ها فقط با یک شلیک سامانه پدافندی ارتش سرنگون شده‌است و یکی از خلبانان که زن است به اسارت درآمده‌است. خبر مسرت‌بخشی بود. توی دلم گفتم: «اگر صبح اول وقت هم غافلگیر نمی‌شدیم می‌توانستیم تمام جنگنده‌ها را بزنیم. اما تقدیر چه چیزی را برایمان رقم زده‌ الله اعلم!» ساعت 40 دقیقه بامداد روز شنبه 24 خرداد 1404 هنوز بیدارم و وقایعی را که می‌شنوم و یا در تلویزیون و خبرها می‌بینم را قلم می‌زنم؛ توی گروه خبر شهادت 35 نفر از پرسنل پایگاه موشکی خرم‌آباد در حمله شب گذشته که با بیش از 50 موشک بالستیک به این سایت حمله شده‌بود را گذاشته‌‌بودند. عکس‌ شهدا دل آدم را می‌سوزاند با خودم زمزمه می‌کردم که: «شهادت راه مردان خداست و خوشا به سعادتشان.» من هم باید شال و کلاه می‌کردم! با خودم گفتم: «فردا صبح باید خیلی جاها را سر بزنم. فردا عید غدیر ماست! مدد را از فاتح خیبر بخواهیم.» نسرین دالوند @ravimah
راننده تاکسی ظهر، قرار گذاشته بودم یکی‌دو ساعتی بروم پیش زینب. چند کار عقب‌افتاده داشتم که باید انجام می‌دادم. وقتی کارهایم را جمع‌وجور کردم، ساعت دو بود که از محل کار بیرون زدم؛ مقصد: خانه‌ی زینب. در مسیر، گروه روایت را باز کردم. دستی روی کیبورد کشیدم و نوشتم: «گریه و زاری رو بذارید برای بعد. قلم‌هاتون رو بردارید، روایت بنویسید.» حدود یک ساعت پیش زینب ماندم. خانم جهانگیری امروز رفته بوده پرچم تهیه کند برای تشییع شهدا. بیست تا پرچم! می‌گفت: «پرچم‌ها رو که تا می‌زدم ، یکی‌یکی بوسه می‌زدم. بعد با خودم می‌گفتم: خوش به حالتون شهدا... خوش به حالتون که پرچم اقتدار ایران، روی تابوت‌تون قرار می‌گیره. کاش یه روز منم لایق این پرچم باشم...» از خانه‌ی زینب که بیرون آمدم، ساعت نزدیک سه شده بود. تصمیم گرفتم مستقیم بروم بیمارستان. گوشی‌ام هشدار می‌داد که شارژش رو به پایان است. برای همین مقصد را به سمت خانه زدم تا پاوربانک را بردارم و بعد راهی شوم. ماشین گرفتم. یک پراید قدیمی بود، بدون کولر، وسط آن گرمای ظهر! سوار شدم و راننده راه افتاد. از کنار ساختمان راهداری که گذشتیم، سر صحبت را باز کرد. صدایش قاطع و لحنی پر از حرارت داشت: ـ دارن تفتیش می‌کنن. این وطن‌فروشای خائن رو باید دستگیر کرد، جلو مردم اعدام! مکثی نکرد، منتظر شنونده‌ای بود برای رجزی که از دل برآمده بود. ادامه داد: ـ منو نگاه کن خواهرم، به خدا دار و ندارم همینه. همین پراید، مستأجرم، دو تا دانش‌آموز دارم. اما بی‌غیرت نیستم که بخاطر پول با بیگانه همکاری کنم. همه‌مون مشکل داریم، ولی وطن خط قرمزه! بعد با صدایی محکم گفت: ـ حرف همه‌ی مردمه! ایران باید اسرائیل رو با خاک یکسان کنه! مکثی کرد. صدایش را کمی بالا برد، طوری که انگار می‌خواست صدایش تا فرسنگ‌ها برسد: ـ اسرائیل با دم شیر بازی کرد. ببین کل اسرائیل اندازه‌ی ماسور و الشتره‌، بعد اومده ما رو تهدید می‌کنه؟! ایران باید یه کاری کنه که توی تاریخ ثبت بشه، که نسل‌به‌نسل بخونن و بگن با ایرانی جماعت درنیفت! حرف می‌زد، بی‌وقفه. از ته دل. انگار ذهنش سال‌ها این حرف‌ها را ذخیره کرده بود برای چنین روزی. ـ فکر کرده ما هم عربستانیم یا اون کشورای عربی! ایران رو هنوز نشناخته... می‌شد فهمید به غیرتش برخورده. از ته دل می‌جوشید. گفت برادرش ارتشی است. از دیشب گفت که دختر برادرش تا صبح بی‌قرار بوده. ـ نمی‌دونستم چیکار کنم... چجوری خانواده‌مو آروم کنم... امنیت، بزرگ‌ترین نعمته خواهرم! با دست اشاره‌ای کرد به خیابان: ـ تو رو ببین، همین الان، بدون ترس میری تهران و برمی‌گردی. ولی اگه امنیت نباشه، زن و بچه‌مون هر لحظه در خطر باشن، این زندگی دیگه چه ارزشی داره؟ فقط گوش می‌دادم. گه‌گاه با گفتن «بله» تأیید می‌کردم. مرد شریفی بود. چند بار با صدای بغض‌آلود گفت: ـ یه وجب از خاک این کشور رو ببرن... دیگه زنده موندن امثال من چه ارزشی داره؟! دلم می‌خواست حرف‌هایش را ضبط کنم. حیف که گوشی‌ام داشت خاموش می‌شد. تمام حرف‌هایش از دل برمی‌آمد؛ بوی غیرت، بوی وطن، بوی مردانگی. به مقصد رسیدیم. پیاده شدم. به او لبخند زدم، تشکر کردم. آرام گفتم: ـ دعا کن برای پیروزی ایران عزیز...و نابودی اسرائیل! ✍️ پروین حافظی @ravimah
آغاز یک پایان پاوربانک هنوز گرم بود . گوشی را از آن جدا کردم و شماره‌ی اکرم را گرفتم. بوق نزد، زود برداشت. – کجایی؟ – بیرونم. – بیرون یعنی کجا؟ – چرا؟ – باید بریم بیمارستان... بعدش گلزار. مکثی کرد. صدایش نرم شد: – صبر کن، فقط سمیه رو برسونم خونه‌ی عموم. بعد میام سراغت. همین‌طور که گوشی را پایین می‌آوردم، نام «حمید عباسی» در ذهنم تکرار می‌شد؛ پسرعموی اکرم، یکی از شهدای تازه‌پرواز کرده در جبهه‌ی مبارزه با اسرائیل. شهیدی که حالا دیگر نامش هم بوی خاک، آسمان، و آیه‌های جهاد گرفته بود. تماس که تمام شد، قطره‌ای اشک بی‌اجازه در گوشه‌ی چشمم نشست. نفس کشیدن سخت شده بود. اسم هر شهیدی که می‌آمد، داغی تازه روی دلم می‌نشست. ما، نسلی بودیم که با آرزوی مبارزه با صهیونیسم بزرگ شدیم؛ نسلی که جانمان را میان واژه‌های مقاومت بسته بودیم. حالا بعضی‌هایمان، بی‌هیچ تعللی، به غایت آرزویشان رسیده بودند. کیفم را روی زمین گذاشتم و زیپش را کشیدم. همه‌چیز را یکی‌یکی بیرون آوردم؛ هنزفری، گوشی، پاوربانک، عینک. همین‌ها کافی بود. رفتم سر کشوی روسری‌ها. دستم بی‌درنگ رفت سمت آن یکی که مشکی بود، انگار خودش صدا می‌زد. آرام آن را برداشتم. یک ماسک سفید هم برداشتم و روی صورتم زدم. روسری را به دقت بستم. صدای زنگ تلفن بلند شد؛ اکرم بود. آمده بود. پشت در بود. مادرم از پشت سر صدایم زد: – کجا میری ؟ لبخند کوچکی زدم؛ تلخ و آرام. – بیرون، کار دارم. مادرم جنگ را می‌فهمید. هشت سال، نه فقط در تقویم، که در سلول‌به‌سلول جانش، با جنگ زندگی کرده بود. سوار ماشین اکرم شدم. صورتش گرفته بود. در سکوت، فقط تسلیت گفتم. او سر تکان داد. تشکر کرد. مقصد، بیمارستان بود. پارکینگ اورژانس خلوت بود. نگهبان ما را دید و گفت: – جا هست، یه جایی پارک کنین. ماشین را گوشه‌ای گذاشتیم و پیاده شدیم. وارد محوطه شدیم؛ محوطه‌ای ساکت، سنگین. حدود ده نفر نظامی پراکنده نشسته بودند. انگار هرکدامشان با سکوت خود، روضه‌ای نانوشته می‌خواندند. دم نرده‌های اورژانس، دو سه نفر نگهبانی می‌دادند و با چهره‌هایی جدی، اجازه‌ی ورود نمی‌دادند. روی یک نیمکت در گوشه‌ی محوطه نشستیم. اکرم شروع کرد به گفتن از حمید. از لحظه‌ی باخبر شدنشان. از بهت و سکوت خانواده. از مادر حمید که هنوز نمی‌خواهد باور کند. از اصرارش برای دیدن پسر، حتی اگر برای آخرین بار باشد. فقط گوش می‌دادم. نگاهم روی نرده‌های اورژانس قفل شده بود. چشم می‌سوخت. اشک بی‌صدا فرو می‌ریخت. زمزمه کردم: – داغ جوون... خیلی سخته اکرم. خیلی... ناگهان صدای آژیر آمبولانسی سکوت محوطه را شکست. گردن چرخاندم سمت ورودی. نرده‌های اورژانس را باز کردند، آمبولانس وارد شد. قلبم لرزید. مجروح آورده‌اند... سه زن با چهره‌های ملتهب جلو آمدند، رو به نگهبان اورژانس انداختند. با التماس، با خواهش. نگهبان فقط گفت: – فقط یکی‌تون. اما هر سه، پشت سر هم وارد شدند. چند دقیقه‌ای گذشت. بعد... صدای فریاد بلند شد: – روله... روله... سینه‌ام فشرده شد. مادر است. یعنی جز مادر می‌تواند این‌طور جان بکند از درون؟ لابد دیده که پسرش با پیکری زخمی، بی‌رمق، بی‌جان یا در آستانه‌ی پرواز آنجاست. فقط کسی که عشق را چشیده، می‌فهمد حاضری جانت را بدهی اما ناخن عزیزت خراش برندارد. همان‌طور روی نیمکت نشسته بودیم. مأمورها می‌آمدند و می‌رفتند. مردی با تی‌شرت سبز، گردن زخمی و بانداژ شده، آرام پشت میله‌های اورژانس قدم می‌زد. چند نفر جلو رفتند؛ سلام و علیک، احوال‌پرسی. جمع شدند دورش. رفیق‌هایش بودند. به اکرم گفتم: – چرا نمی‌ذارن ما بریم کمک کنیم، مثل زمان جنگ؟ بریم به مجروح‌ها برسیم، کنار خانواده‌ها باشیم... جمله ام تمام نشده بود که بغضم شکست. حرفم را خوردم. فقط سرم را بلند کردم و به آسمان نگاه انداختم. زیر لب گفتم: – خدا نکنه... نفسی گرفتم، عمیق – ان‌شاءالله زودتر اسرائیل نابود شه... تا لازم نباشه بیایم بیمارستان برای کمک. و اشک‌ها، بی‌دعوت، جاری شدند... اما این‌بار در دل اشک، جرقه‌ای از امید می‌درخشید. امیدی به فردایی که شاید همین‌ها سرآغازش بودند. ✍️ پروین حافظی @ravimah
قطعا سننتصر صبح ۲۳ خرداد ساعت ده یا یازده به سرعت از خواب بیدار شدم. وقتی به خودم آمدم، یادم افتاد که باید صبح زود با فاطمه برای جایگذاری و بنر موکب‌مان در بلوار شورا (بلوار شهید موسوی) برویم. سریع گوشی‌ام را که معمولاً زیر بالشم می‌گذارم پیدا کردم و متوجه شدم فاطمه چند بار تماس گرفته، ولی من از شدت خستگی نفهمیده بودم. سریع با او تماس گرفتم و فهمیدم که کارها را خودش انجام داده و هنوز در سازمان تبلیغات است. گفتم منتظر بماند تا من هم بروم. دایی بزرگم از صبح زود به خانه مادربزرگم آمده بود و ما هم شب آنجا خوابیده بودیم. متوجه شده بودند که می‌خواهم از خانه بیرون بروم و اجازه نمی‌داد که بروم. دلیلش وضعیت جنگی کشور بود و می‌گفت باید با خانواده باشی. من هم تأکید کردم که برای کار مهمی می‌خواهم بیرون بروم. دایی‌ام رضایت داد به شرطی که خودش مرا برساند و با خودش برگردم. بعد از ظهر ۲۳ خرداد تماس فامیل‌هایمان شروع شد که بیایید نزدیک شهر الشتر و از خرم‌آباد دور شوید. مادرم قبول نمی‌کرد و یکی از دلایلش تلاش‌های من برای موکب بود. حدود یک هفته بود که خدا به من و دوستانم توفیق خدمت در دستگاه اهل بیت را داده بود. آنقدر با مادرم صحبت کردند که راضی شد برویم و به من قول دادند که برای فردا و برگزاری موکب من را برمی‌گردانند. اما من دلم راضی به این اتفاق نبود. به اتاق رفتم و به وسایلی که با زحمت پولشان به دست آمده بود نگاه کردم. با امام علی علیه‌السلام درد دل می‌کردم و اشک می‌ریختم. یعنی من لیاقت نوکری در روز عید غدیر را نداشتم؟ مگر خودشان نمی‌دانستند چقدر تلاش کرده بودیم؟ با گریه شماره‌ی پدرم را گرفتم و ورق برگشت. رب مهربانم کار خودش را کرد و ما ماندنی شدیم. صبح روز ۲۴ خرداد من و اسما و زهرا با پدر اسما سوار ماشین شدیم و به طرف موکب حرکت کردیم. شب قبلش همه‌اش درباره شهادت حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم تا خانواده‌ها احساس ترس نکنند. یا نکند اجازه ندهند و نگذارند ما به جشن برویم. در دلم آرزو می‌کردم فردا روز شهادتم باشد. من سال‌هاست به شهادت فکر می‌کردم، سال‌هاست در هر تجمع و کار فرهنگی که حضور پیدا می‌کنم خودم و شهادتم را تصور می‌کنم. سال‌هاست به خدا و شهدا برای شهادتم متوسل می‌شوم. یاد حاج قاسم افتاده بودم. آه، ای مرگ خونین من کجایی؟ قبل از سوار شدن به ماشین و رفتن به سمت موکب، چند عکس از خودم گرفتم تا عکس‌های قبل از شهادتم باشند. خودمانیم، آخر وضعیت جنگی بود و هر ثانیه امکان داشت هر اتفاقی بیفتد. از ماشین که پیاده شدیم، برخی از موکب‌داران از ما زودتر رسیده بودند و در آن گرما مشغول تزئینات و کارهای موکب بودند. آنقدر گرم بود که احساس می‌کردم زیر کفش‌هایم آتش گرفته و پاهایم می‌سوزد. بعد از مدتی فاطمه را پیدا کردیم و موکب را بنا کردیم. پدر فاطمه در حال تزئینات موکب بود. چند وقت خانوادگی برای موکب زحمت کشیده بودند. آنقدر هوا گرم بود که چند باری به سازمان تبلیغات رفتیم برای پر کردن قمقمه‌ها. توان‌مان کم شده بود از آن همه گرما و تصمیم گرفتیم به خانه یکی از دوستان‌مان برویم و تا حدود ساعت سه و نیم یا دو و نیم به موکب خودمان برگردیم. چند نفر از دوستان هم برنامه داشتند و جمع شده بودند تا برای عید غدیر کباب کوبیده پخش کنند بین نیازمندان و مردم. ما هم رفتیم کمک‌شان. کباب‌ها آماده شدند و ما هم اسنپ گرفتیم به طرف بلوار شورا. ساعت حدود ۴ بود. نیروهای امنیتی و یک اتوبوس آنجا بودند که اجازه نمی‌دادند ماشین، ما را دقیقاً در جایی که موکب قرار داشت پیاده کند. من و اسما و زهرا و فاطمه پیاده به سمت موکب‌مان رفتیم. جمعیت به تدریج به سمت موکب‌ها می‌آمدند. دو ماکت درست کرده بودیم؛ یکی عکس نتانیاهو و دیگری ترامپ بود و دهن آن‌ها را با قیچی برش زده بودیم. قرار بر این بود که زهرا به بچه‌ها آموزش دهد موشک درست کنند و به سمت این ماکت‌ها پرتاب کنند و موشک را در دهان آن‌ها بیندازند. بچه‌ها آنقدر خوش‌شان آمد که دق و دلی‌شان را از اسرائیل روی ماکت‌ها خالی کردند؛ حتی پوست هندوانه هم به طرف ماکت‌ها پرتاب کردند. فاطمه با یک مقوا پرچم اسرائیل را درست کرده بود و وسط ورودی موکب قرار داده بود تا پاهای مردم روی پرچم برود و آن را لگد کنند. یک پیرمرد از کنار ما رد شد، به جای آن‌که مستقیم به راهش ادامه بدهد، راهش را کج کرد و پا روی پرچم گذاشت و بعد به راهش ادامه داد. عاقبت پرچم اسرائیل تکه‌تکه شد در زیر پاهای مردم و چقدر شبیه به واقعیتش است. ان شاءالله به زودی اسرائیل تکه‌تکه می‌شود و اثری از آن باقی نمی‌ماند. قطعا سنتصر. زهرا زادسری @ravimah
"رفیق نیمه‌راه" زیر سایبان قطعه شهدای دهه کرامت گلزار نشسته‌ام. آفتاب تند هنوز در آسمان می‌درخشد و همه‌چیز آرام است، اما فضای گلزار پر از حضور است. هرچند جمعیت کم‌کم از اطراف مزارها پراکنده می‌شود، هنوز هم برخی در حال رفت و آمدند. من اما اینجا، در گوشه‌ای از این قطعه، تنها نشسته‌ام و در سکوت به یاد و خاطره‌ها فکر می‌کنم. موکب "شهدای دهه ولایت" را بچه‌ها برپا کرده‌اند، علی امیدی راد و محسن حاتمی را می‌شناسم، دستشان به بساط آب و شربت است. چند قدم آن طرف‌تر، دو جوان بسیجی با لباس‌های خاکی ، بالای سر مزار شهید سبحانی نشسته‌اند. شانه‌های یکی از آن‌ها آرام می‌لرزد و صدای گریه‌اش، کم‌کم بلند می‌شود. در دل من، این صحنه پیچیده‌ای از درد و افتخار را به هم می‌آمیزد. شاید آن‌ها هر کدام خودشان را در روح شهید سبحانی می‌بینند، هر کدام به نوعی درگیر یاد و خاطره‌های یک رفیق شهید هستند. باد تندی می‌وزد، خاکی از زمین بلند می‌شود و در فضا پر می‌شود. باد، عکس‌های شهدا را که بچه‌ها در کنار مزارها گذاشته‌اند، جابه‌جا می‌کند. عکس یک شهید جوان که به سمت زمین افتاده، در حال پرواز است. در یک لحظه، دختر بچه‌ای می‌دود و آن عکس را از زمین برمی‌دارد. با دقت، آن را به لب‌هایش می‌فشارد، بوسه‌ای به آن می‌زند و به آرامی سرش را پایین می‌اندازد. من از دور، چشمانش را می‌بینم که با احترام و محبتی عمیق به عکس شهید نگاه می‌کند. نسرین یحیی بیگی همسرش را صدا می‌زند: «محمد! ابوالفضل، دو شاخه گل از سر مزار شهدا برداشته و گمش کرده، الان شارم را...» صدایش به گوش من می‌رسد. حرفش، مثل یک یادآوری، به فضای گلزار وزن دیگری می‌بخشد، گویی در هر گوشه‌ای از اینجا، یاد کسی، دل کسی، خاطره‌ای از کسی باقی مانده است. علی امیدی از کنارم رد می‌شود. پیراهن مشکی و شلوار خاکی پوشیده است. نگاهش به سمت جوانی است که از پشت سرم می‌آید. می‌گوید: «برم سر مزار محسن، یه دقیقه!» صدایش در بین هیاهوی جمعیتی که هنوز پراکنده نشده‌اند، از میان باد و گرد و خاک به گوشم می‌رسد. هرکدام از این جوان‌ها، به نوعی، با شهیدی رفیقند. آن‌ها مسیرشان را می‌دانند و به احترام رفقای شهیدشان قدم برمی‌دارند. من اما اینجا نشسته‌ام. بالای مزار شهید محمد امیدی. در دل، نیت کرده‌ام به یاد دوستم فاطمه مرادی! صدای سینه‌زنی مردان از دور به گوش می‌رسد. میاندار بیت‌هایی می‌خواند و همه با هم به هم می‌پیوندند: "رفیق نیمه راه من خداحافظ! " بیت‌ها، همچنان در فضای خلوت قطعه پیچیده می‌شوند، یکی از جوان‌ها، در کنار مزار شهید سبحانی نشسته، از گوشی‌اش قرآن را بلند می‌خواند. صدای قرآن در هوای خاکی و سنگین، آرامش خاصی به گلزار می‌دهد. قطعه آرام‌تر شده است. جز خانواده‌های شهدا و بچه‌های کف میدان، کسی نمانده است. اینجا، تنها صدای قرآن است و صدای نفس‌هایم که در دل سکوت پیچیده است. در این فضا، دل هر کسی پر از خاطراتی از کسانی است که دیگر در میان ما نیستند، اما همیشه در یاد و دل‌ها خواهند ماند. ✍️ پروین حافظی @ravimah
مهمانانِ شهدای دهه کرامت همسرم آرام و قرار ندارد. می‌گوید «می‌آی بریم غسالخونه؟ شنیدم پیکر شهدا رو اونجا بردن» از خدا خواسته بلند می‌شوم. در راه کانال‌های خبری را چک می‌کنم. اسامی پنج شهید را امروز ظهر اعلام کرده‌اند. با خودم می‌گویم اگر پنج نفر شهید شده‌اند، حتما عده‌ای هم مجروحند. از این ذهن محاسبه‌گر بدم می‌آید! اول سری به بیمارستان می‌زنیم. خلوت است. می‌رویم سمت غسالخانه. دم در ایستاده‌ام. صدای ناله می‌آید. می‌روم داخل. مرد جوانی لباس سیاه پوشیده. گریه می‌کند و ناله می‌زند. می‌گوید: «علی بِرار، علی بِرار... بی تو کجا روئم؟ بِرار شیرینم وِری، سیت درجه خَریمه، وِری برار...» همان پاسدار جوان است که دیروز در پزشکی قانونی دیدم. داغِ دلش از رفتن رفیق، سرد نشده. قلبش آتش گرفته و شعله‌اش به آسمانِ هفتم می‌رسد. به گمانم به زودی اسراییل را بسوزاند! مداحی نریمانی در ذهنم پخش می‌شود: «خبر چه سنگینه، خبر پر از درده، داغ رفیقامون، بیچاره‌مون کرده...» اشکم روی صورت، جاری می‌شود. تا صدایش را می‌شنوم، اشک روان است... ده نفری توی غسالخانه‌اند، منتظر و مستأصل. برمی‌گردیم. می‌رویم سمت قطعه‌ی شهدای کرامت. ۲۰ مهر ۸۹، ۱۸ شهید از پادگان امام علی علیه السلام به آسمان پرواز کردند. حالا اما مهمان دارند، از همان پادگان، ۱۴ شهید دیگر... کنار قطعه شهدای کرامت، ۱۲ قبر، به تعداد شهدایی که قرار است اینجا دفن شوند، آماده کرده‌اند. ۶ قبر دیگر نیمه آماده‌اند و ۱۲ قبر هم نیمه‌کنده شده. این قبرهای نیمه‌آماده، حکم ذخیره دارند برای شهدای روزهای آینده. دعای چه کسی قرار است برآورده شود؟ تقدیر این قبرها را میزبان چه کسانی خواهد کرد؟ خدا می‌داند... چند دقیقه‌ای بالای سر قبرهای خالی می‌ایستم. توی یک قبر پرچم یا ابوالفضل انداخته‌اند و عکس شهید «مجتبی رضایی‌پور» را رویش گذاشته‌اند. قبر دیگری هم با پارچه‌ای سبز و عکس شهید «علیرضا کرم‌زاده» نشان شده. دو کارگر درحال جمع کردن خاک اطراف قبرها هستند. پسر جوانی کنار قبر نشان شده برای شهید «علیرضا کرم‌زاده» می‌رود. قرآن به دست دارد. دقایقی می‌نشیند و آرام مشغول قرآن خواندن می‌شود؛ چه رفیق شفیقی... آفتاب بی‌رحم می‌تابد. آنقدر که احساس می‌کنم دارم ذوب می‌شوم. همسرم چشم از اخبار برنمی‌دارد؛ با یک دست فرمان را گرفته و با یک دست گوشی موبایل را. برمی‌گردیم سمت خانه. به تشییع شهدا فکر می‌کنم. به مهمانی شهدا در آسمان... چه کسی قرار است به استقبالشان بیاید؟ هنیئا لکم، گوارای وجودتان... 🔹معصومه عباسی @ravimah
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی بیراهه نرفته بودم هواپیمای اکراینی را که زدند، همه چیز افتاد گردنش. هجمه‌ها شروع شد. عده‌ای لب باز کردند به شکایت و عده‌ای به ناسزا. سخت بود برایم. من هنرمندم و دل نازک. دلم به درد آمد وقتی این بی‌انصافی را دیدم. کمتر از مردن نبود برایم آن لحظه‌ای که آمد توی قاب تصویر و گفت گردن من از مو باریک‌تر است. سرش را پایین انداخته بود سردار اسلام؛ او که سالها باعث سربلندی‌مان بود. من بودم و بوم و قلمو. از دل به سر، از سر به دست، از دست به قلمو؛ تصویرش نقش بست روی بوم نقاشی. تابلوی رنگ روغنش را کشیدم و تقدیم دفترش کردم. خیلی نگذشت که از همان دفتر تماس گرفتند. -سلام. خانم حسینی؟ از دفتر سردار حاجی‌زاده خدمتتون تماس میگیرم. تابلوی زیباتون رو دیدیم خیلی خوب بود. سردار میخواستن باهاتون صحبت کنن. ـ سلام خانم حسینی. حاجی‌زاده هستم. حالتون خوبه؟ زحمت کشیدین ولی چرا به بیراهه رفتین؟ عکس آقا رو میکشیدین، عکس شهدا رو میکشیدین. تماس گرفتم تشکر کنم بابت ابراز لطفتون. گفتند هدیه‌ای می‌فرستند برایم. گفتم نیازی نیست. گفتند معنوی است. ولی هدیه‌ای که من میخواستم گرفتن عکسی در کنار ایشان بود. گفتند ما خجالت می‌کشیم. وقتی کارهای دوستان را می‌بینیم شرمنده می‌شویم. امروز ما شرمنده‌ایم سردار. مایی که نشناخته بودیم‌تان. دیدید بیراهه نرفته بودم. حالا آن تصویر شد تصویر شهید. سردار اسلام، امروز سرتان بلند است و روی‌تان سفید. سلام ما را به حسین برسانید. دعا کنید برایمان در این عاشورایی که فتح نهایی‌اش با ماست. سیده معصومه حسینی @ravimah