انجمن ادبی هزارداستان برگزار میکند.
چهارمین نشست مجازی
«روایتگری در زمانه پساجنگ»
با ارائه سرکار خانم مرضیه نفری
زمان: سهشنبه، ششم آبان ماه، ساعت ۲۲
مکان: گوگل میت
https://meet.google.com/fyu-mmpp-uqg
حضور برای عموم علاقهمندان به ادبیات آزاد است.
انجمن ادبی هزارداستان
راوی ذهن و زبان ایرانی
@Loah_ir
#معرفی_کتاب
به لشکر۵۷ حضرت ابوالفضل ماموریت داده شده بود به منظور تسلط بر شمال سلیمانیه و رودخانه قلعه چولان وارد عمل شود.
۲۸آبان سال ۱۳۶۶ بود. من هم همراه گردان انبیاء بودم.
بیش از ده ساعت راهپیمایی همراه با تمام تجهیزات جنگی و یک شب خوابیدن زیرپای دشمن. شب به دشمن حملهور شدیم. شدت آتش دشمن زیاد بود، اما ارتفاع گردهرش را فتح کردیم.
سربازان عراقی هم از جان مایه میگذاشتند؛ اما درنهایت عقب رفتند یا کشته شدند.
هوا که روشن شد، سربازان عراقی که نتوانسته بودند فرار کنند خودشان را به ما نشان دادند. من هم شروع کردم به پرسیدن نام و درجه و یگان خدمتیشان.
منطقه کوهستانی وصعب العبور بود. حمل مجروحان و تدارکات و مهمات و غذا با قاطرها انجام میشد؛ اما هیچکدامشان نیامده بودند...
🔹آتش تهیه
🔹مراد مطهری
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
*🥇مدالم را پَس میگیرم*
سوژههای شماره سوم سُـــها رو بیشتر بشناسید
❓هیچوقت شده وقتی که خبر مدال گرفتن پاراورزشکارهای ایرانی رو میشنوی، به این فکر کنی که قبل از این موفقیت، چه سختیها و دورههای ناامیدکنندهای رو تو زندگیشون گذروندند؟
😳داستان زندگی خانم زینب مرادی، ورزشکار پرتاب نیزه تیم ملی دو و میدانی پارای ایران، یکی از اون مواردی هست که خوندنش، حتما همهی ما رو به فکر فرو میبره.
😔 زنی که در همون سالهای اول جوانی و مادری، دچار سرطان میشه و یکی از پاهاش و همه سرمایه زندگیش رو از دست میده. وضعیت ناراحتکنندهای که کمی بعد با سرطان و مرگ همسرش تلختر و ناامیدکنندهتر میشه. ولی یک نگاه جدید برای ادامهی زندگی، از یک مسیر خیلی متفاوت خودش رو به اون میرسونه؛ ورزش قهرمانی.
*🔅برشی از متن:* «اوایل روزی یک ساعت بیشتر نمیرفتم. روزها سَرِ تمرین بودم و شبها مشغول گُلسازی. توی دوران معلولیت، زیاد پایم را از خانه بیرون نمیگذاشتم؛ ولی دیدن آدمهایی از جنس خودم در ورزشگاه، یواشیواش نگاهم را عوض کرد. تا قبلش هرکس میگفت با عصا راه برو، نمیپذیرفتم؛ اما زمانی که دیدم اکثر ورزشکارها با عصا راه میروند، واکر را کنار گذاشتم. من که توی آن همه مدت، با یک لنگه کفش مادرم سر کرده بودم، بالاخره رفتم بازار و برای خودم چند دست لباس و کفش خریدم. دیگر احساس نمیکردم تنها معلولِ شهرم....»
*💯 روایت خانم زینب مرادی، قهرمان تیم ملی کشورمون که بهتازگی مدال برنز مسابقات پاراجهانی رو کسب کرده، در مطلب «مدالم را پَس میگیرم!» و در #شماره_سوم_سها اومده؛ از دستش ندید.*
#زینب_مرادی #زنان_ورزشکار
📍خوانندگان عزیز جهت تهیه شماره سوم مجله «سُــها» به آیدی @soha_magiran پیام ارسال کنید.
*🇮🇷 خانه هنر و رسانه پیشرفت| راوی پیشرفت ایران *
@khaneh_pishraft
💢مراسم رونمایی از سه کتاب خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
♦️جلد سوم «بلدچی؛ خاطرات رزمنده حاج اسماعیل سپهوند»
♦️«جنگ شوخی نیست؛ خاطرات رزمنده جانباز نعمتالله قلائی»
♦️«پیک بدون پلاک؛ خاطرات رزمنده جانباز احمد لک»
🔹با حضور و سخنرانی: سردار حاج مرتضی کشکولی؛ فرمانده قرارگاه صاحب الزمان (عج)
🗓 زمان: چهارشنبه ۲۱ آبانماه ۱۴۰۴ | ساعت ۹ صبح
📍 مکان: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
41.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢مراسم رونمایی از سه کتاب خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
♦️جلد سوم «بلدچی؛ خاطرات رزمنده حاج اسماعیل سپهوند»
♦️«جنگ شوخی نیست؛ خاطرات رزمنده جانباز نعمتالله قلائی»
♦️«پیک بدون پلاک؛ خاطرات رزمنده جانباز احمد لک»
🔹با حضور و سخنرانی: سردار حاج مرتضی کشکولی؛ فرمانده قرارگاه صاحب الزمان (عج)
🗓 زمان: چهارشنبه ۲۱ آبانماه ۱۴۰۴ | ساعت ۹ صبح
📍 مکان: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
39.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇👇👇مربوط به روایت بعد
رزمندههای قدیمی
این بار قرار به ۲۱ آبان بود و رونمایی از سه کتاب: «جنگ شوخی نیست»، «پیک بدون پلاک» و جلد سوم «بلدچی».
بلدچی که آوازهی بیشتری دارد، چون حاج اسماعیل سپهوند پایهگذار نگارش جدی خاطراتی از دفاع مقدس و نقش لرها بود. اصلا من شهدای شهرم را با جلد اول بلدچی شناختم و شیفتهی شهید علیعباس چاچ شدم، به وقت گریههایش برای حضور در عملیات و دویدن با کولههای پُرماسه با پای لنگ در خاک جبهه که او را محروم نکنند به واسطهی معلولیتش. گاهی توی خلوت صبح میروم و به عکس روی مزارش زل میزنم و میپرسم: یعنی خدا با تو چهطور تا میکند وقتی احساس تنهایی و غربت میکردی که نکند تو را به حساب نیاورند و قالت بگذارند؟
و «جنگ شوخی نیست»، خاطرات حاج نعمتالله قلایی هم ادامهی همین مسیر جدی است که بعد از سالها بالاخره به ثمر نشست؛ کتابی که با خواندنش مدام توی ذهنت عبارت «جنگ شوخی نیست» رژه میرود، میگریاند و میسوزاند و با خود میبرد تا عمق خاکهای مزار برادر کوچک راوی، که بزرگ شدنش را تا شهادت به چشم میخوانی در کتاب، و بعد هم تفحص پیکر باقیماندهها در خاکهای چزابه و قصه ده سال و یازده سال فقدان پیکر و چشمانتظاری.
اما «پیک بدون پلاک» روایت حضور حاج احمد لک است، از یک خانواده مرفه که در اوج حظیظ نوجوانی به آب و آتش میزند تا این دنیای بیتفاوتی را ترک کند، در حالی که قدش به درازای سلاح آرپیجی است و جا نمیزند و نمیترسد تا آخرین روزهای جنگ که سال به سال بزرگتر میشود.
حالا این سه با هم جمع شود چه شود؟
راس ساعت ۹ به حوزهی هنری رسیدیم. حاج اسماعیل و حاج نعمت و حاج احمد صاحبخانه شده بودند و به استقبال مهمانها ایستاده بودند. همیشه این وقتها ساعت خاص اعلام میکنند، اما همه میدانند کمکم نیم ساعت تاخیر میخورد. مخلصها اما هوای رفقایشان را دارند، کش میدهند خوشوبش را تا همه برسند. خودی و ناخودی ندارند. همه بچههای حوزهی هنری هم در تبوتاباند که مراسم کموکسری نداشته باشد.
کنار میز فروش کتاب میایستم و دربارهی کتابها با بچهها حرف میزنیم. نیمنگاهی هم به ورود مهمانها دارم که هر لحظه بیشتر میشوند و مهمان ویژه هم سر میرسد. حاج مرتضی کشکولی، جانشین فرمانده وقت لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل و فرمانده سالهای طولانی سپاه لرستان که حالا فرماندهی قرارگاه صاحبالزمان شده، با ورودش همهی آنها که داخل سالن ورودی هستند دورش حلقه میزنند. این صحنه را که میبینم یاد محبوبیت حاج قاسم میافتم بین نیروهای لشکر ثارالله کرمان. آن موقع کسی نمیدانست حاج قاسم ما را به کجای وادی شیدایی میکشاند که بعد از رفتنش ویران شویم.
مراسم شروع میشود. تالار کامل پرشده، مثل مراسم رونمایی قبلی و کتاب «یار آشنا». پر بودن تالار مجابمان میکند بلند شویم و جایمان را به مهمانها بدهیم. سکوی آخر سالن جای ایستادههاست. ایستادههای خسته! از مدیر و مسئول گرفته تا مهمانی مثل جواد موگویی که به هوای رونمایی کتاب داییاش حاج احمد لک آمده. کانه سلبریتی عرصهی تاریخنگاری است. هی چلیک چلیک ازش عکس میگیرند و با خودم میگویم: یعنی همهی اینها کتابهای موگویی را خواندهاند یا دنبالکنندهی صفحه و مجله و برنامههایش هستند؟ نمیدانم. با اینکه دل پری ازش دارم، اما از روحیهاش خوشم میآید؛ لری و خاکی، پیش خودمان روی زمین مینشیند و هرچه اصرار میکنند روی یک صندلی بنشیند، قبول نمیکند.
حاج کشکولی از جنگ ۱۲ روزه میگوید و نتیجه فراتر از تصورش. سری به بیرون سالن میزنم؛ حدیث حیدری با آقا پسر ۸ ماههاش رضا بیرون است تا سرگرمش کند. شیرین است رضا، از آنها که زود صمیمی میشوند و خودشان را مهمان آغوشت میکنند. دلم غنج میرود از این شیرینی. بغلش میکنم و با همه جانم صدای «دَ دَ» گفتنش را گوش میکنم.
بعد از چند دقیقه حال و احوال برمیگردم به تالار؛ تئاتر شروع میشود. آخر صف هستم و خیلی نمیفهمم بازیگرها چه میگویند، اما از تصویر برمیآید ابتکارشان ثمر داده و از سه کتاب یک نمایشنامه تلفیقی ساختهاند. صحنه هیچ چیز اضافهای ندارد، تمیز است و هیچ صحنهی ناخوشایندی به نظر نمیآید. تمام که میشود، مخاطبها تشویق میکنند.
میماند لحظهی رونمایی و پردهبرانداختن از سه کتاب با حضور بزرگان و مدیران؛ لحظهای که هزاران صفحه خاطره از اسامی و اماکن و وقایع، یحتمل ۶۰ ساله، رخ نشان میدهند و دنبال فرصتیاند برای دیده شدن و خوانده شدن.
بعد از تمام شدن مراسم، بازار عکاسی با ماکت کتابها داغ میشود. نه اینکه همه مراسم این چند کلمه طولانی باشد که باز هم توان کشیدن بار زیبایی و زحمت عوامل و حضور آن چندصد نفر را ندارد. اما تالار که خالی میشود از آدمها، از خودم میپرسم: از این جمع چه میماند؟ یا رونمایی بعدی قسمت کدام خاطرات و کدام آدمها و کدام جمعها میشود؟
رعنا مرادینسب
۲۱آبان۱۴۰۴
@ravimah