4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#صدای_فرمانده
دشمن، شهر را به آشوب کشانده بود. صدای چلیک چلیک سوختن میآمد. شعلههای آتش از وسط دود سیاه و غلیظی زبانه میکشید. انگار میخواست همه چیز را ببلعد. نیروهای یگان ویژه در تب و تاب بودند. صدای حرکت موتور میآمد. تکههای آتش از بالا میریخت روی سر و تنشان. این طرف و آن طرف میدویدند. دو نفر از نظامیها سعی داشتند کوئیک سفید رنگی که بیصاحب گوشه خیابان مانده بود را از دم آتش نجات بدهند. صدای فریاد از حنجره خسته فرمانده بلند شد: «ماشینو بردار... ماشینو بردار...» پنج نفر از نیروها دویدند سمت کوئیک. یکی دستگیره در را فشار میداد تا باز شود؛ یکی تا کمر از شیشه شکسته سمت راننده رفته بود توی ماشین؛ یکی از دل و جان داد میزد: «دستی رو بخوابون... دستی رو بخوابون...»
صدایی گرفته و خسته که نای بلندشدن نداشت، هوار میکرد: «هول بده... ماشینو هول بده...» شیشه و تکههای آتشین ساختمان روی سرشان میریخت؛ اما برای نجات ماشین، آتش به جانشان افتاده بود. ماشینی که صاحبش یک هموطن بود؛ یکی از مردم. میخواست از معترضین باشد یا مخربین.
دستی را پایین کشیدند؛ ماشین را هول دادند و از صحنه شوم تباهی دورش کردند.
پ.ن: شهرستان بجنورد/ نجات ماشین کوئیک از آتش توسط نیروهای یگان ویژه
🔹سمانه قاسمیمنش
17دی1404
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اعتراض دارم
اما
وطنفروش نیستم
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔻همتباران عزیزم در استانهای زاگرسنشین؛
در پی دلاوریهای فرزندان شما در جنگ دوازدهروزه با رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا، و خلق صحنههایی ماندگار از جمله عملیات شهادتطلبانه فرزندان غیور لرستان در پادگان امام علی(ع) و نقشآفرینی آنان در موشکباران تلآویو دشمن امروز در پی انتقامگیری از تکتک مردم ساکن این مناطق است.
🔴برنامه دشمن، برهمزدن نظم و امنیت استانهای غربی کشور با هدف اخلال در عملیات تهاجمیِ جنگ پیشِروست؛ تلاشی برای پیوند دادن اغتشاش ایادی صهیونیست در کف خیابانهای شهرهای غربی با عملیات زمینیِ خارجی.
🔴من در کودکی و نوجوانی، که افتخار چند صباحی زندگی در شهر پرافتخارم خرمآباد را داشتهام، طعم محرومیت را بهخوبی چشیدهام و میدانم جوان لر و کرد، برای ساختن آیندهاش، راهی بهمراتب سختتر از بسیاری از هموطنان خود پیشِ رو دارد.
اما در عین حال همه میدانیم که بار اصلی تأمین امنیت کشور بر دوش همین جوانان زاگرسنشین است.
🔴زاگرسنشینان، با وجود همه محرومیتها، هرگز شرافت وطن را معامله نکردهاند و این معدود مزدورانِ کف خیابان هیچ نسبتی با مردم شهیدپرور ما ندارند.
ما در تاریخ خود با مزدورانی چون رضا پلانی و تولههایش ذرهای مماشات نکردهایم.
🟡پدربزرگِ مرحومم، در سالهای مبارزه با رژیم پهلوی، ناچار شد نام خانوادگی ما را از «بیرانوند» به «پاک» تغییر دهد تا خانوادهاش از گزند سگان پهلوی در امان بمانند.
ما نیز کوشیدهایم راه آنان را ادامه دهیم و انشاءالله فرزندان لرستان، از نخستین عبورکنندگان خواهند بود.
🔹حسین پاک
#اعتراض_آری
#اغتشاش_نه
#لرستان
@ravimah
وقتی یک عکس روضهخوان میشود...
رد پیکر شهید «علیاکبر زارعی» روی فرش سوخته مسجد… 💔
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*سرد و گرم چشیده*
میخواستم هر طور شده خودم را به راهپیمایی برسانم.
به میدان شقایق رسیدم. رفتم سمت ماشینهای مسیر شمشیرآباد. به یکی از رانندهها که کنار ماشینش ایستاده بود گفتم: «آقا مصلی میرید؟»
گفت: «نه خانِم راهپیماییه، ورگشتنش سخته!»
از خانه دیر راه افتادم و نگران همین بودم. به راننده بعدی گفتم: «آقا دربست منو میبرید مصلی؟»
گفت: «اوسه چهطور ورگردم؟»
رفتم سر مسیر و به ماشینهای عبوری گفتم: «مصلی؟»
هیچکس توقف نکرد.
برگشتم عقب و رفتم توی فکر. رفت و آمد ماشینها را نگاه کردم. سرم را به سمت راست برگرداندم. عکس رهبر که جلوی سینه پیرزنی بود و به طرفم میآمد توجهم را جلب کرد. نگاهم به پیرزن و عکس رهبری بود. تا برسد او هم چند بار نگاهم کرد.
نزدیک که شد بهش لبخند زدم. گفت: «روله تو هم ها رویی راهپیمایی؟»
_ آره مادر. ولی ماشینا نمیبرنمون.
_ ایسه چی بکیم؟
دستی به عکس رهبر کشیدم و گفتم: «مادر چرا میخوای بری راهپیمایی؟»
نگاهش به ماشینها بود. با شنیدن حرفم سرش را به سمتم برگرداند و گفت: «روله تو هشت سال جنگه یادت نمیا. نونی چنی جوو رتن شهید بین که یه عراقی پاش ننیه د کشور. ایسه ار مه نروئم و خین شهیدا خیانت کردمه.»
گفتم: «مادر گرونیو چیکار کنیم؟»
_ هه روله یه هم میگذره. ایما قدیم قحطینه پشت سر نیاییم. دوروسه الان همه چی فرق کرده. ولی دولت باید و فکر با. وا تش زین مال مردم که گرونی دوروس نموئه.
عکس رهبر را بوسیدم؛ از پیرزن خداحافظی کردم و برگشتم خانه. در مسیر به حرفهایش فکر کردم که نتیجهی یک عمر تجربه و چشیدن سرد و گرم روزگار بود. کاش این روزها تصمیم جوانترها از مسیر گوشدادن به حرف بزرگترها میگذشت.
19دی1404
🔹نسرین دالوند
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*سهمِ امنیت*
نوزدهم دی ماه، پای لپتاپ نشسته بودم و از شهید سبزیپور مینوشتم. همسرم مهمانم کرد به چای تازه دمی که عطر زعفرانیاش خانه را گرم کرده بود. بچهها مشغول درس خواندن و کشیدن نقاشی بودند.
تلویزیون روشن بود. لابهلای نوشتن، یک چشمم به شبکه خبر بود. دلم میلرزید از دیدن قرآنهای سوخته، از ضریح آتش گرفته سبزقبا، از اشکهای پدر کرمانشاهی که تروریستها به دختر سه سالهاش رحم نکرده بودند، تا سخنرانی حضرت آقا دلم را قرص کرد. چشم دیگرم به لپتاپ بود به نوشتن سنگینی داغ نشسته روی سینه خانواده شهدا!
یکدفعه ذهنم آمد توی فضای خانه. گرم و آرام لم داده بودیم به امنیت. اینترنتها قطع؛ از همه جا بیخبر، زندگیمان را میکردیم. به همسرم گفتم: «همین الان که من و تو با خیال راحت نشستیم، یه عده جونشون رو گذاشتن وسط واسه امنیت ما!» حرفم تمام نشده بود که تلفنش زنگ خورد. صفحه گوشی را که نگاه کردم ترس توی دلم چکه کرد. گفتم: «از پادگانه!»
هر چه همکارش پشت گوشی گفت، من هم شنیدم. قرار بود برود توی خیابان. راضی شدم به رضای خدا. گفتم:«کاش اجازه میدادن منم بیام! کاش ارتشیها رو خانوادگی میفرستادن تا من و امیر هم میاومدیم!» پسرم که پشت لبش تازگیها کمی سبز شده،کتابش را زمین گذاشت و شروع کرد به التماس کردن: «بابا تو رو خدا بزار من جای تو برم.» هر چه گفتیم نمیشود و باید کد پرسنلی داشته باشی، گوشش بدهکار این حرفها نبود. نرفتنش را از چشم من میدید. گفت: «تو میتونی بابا رو راضی کنی؛ اما نمیخوای.» رفتم توی آشپزخانه دمکش درست کنم. داشتم برنج میشستم. یاد جنگ دوازده روزه افتادم؛ وقتی همسر یکی از دوستانم شهید شد با خودم گفتم: «باید در خونه رو قفل میکرد. حداقل به خاطر بچههاش؛ تا شوهرش نمیرفت، تا شهید نمیشد!» حالا خودم باید چکار کنم!؟ حالا که نوبت به من رسیده! اصلاً مگر میشد در خانه را قفل کرد؟! مگر میشود یک عمر به خودت بگویی شیعه و روز جنگ، مثل زنهای کوفه بیوفا شوی! اصلاً مگر میشود دست و پای مرد جنگی را بست؟ تردید نفوذ کرده بود تا مغز استخوانم، نمیتوانستم غذا را هم بزنم. صدا زدم:«نازنین! برنج پخت و پز رو کجا گذاشتی!» همسرم آمد: «چته؟! چرا رنگت پریده؟!» نازنین روغن پخت و پز را آورد، داشت به من میخندید. گفت: «مامان منظورت روغن پخت و پزه!» بچهها توی دنیای خودشان بودند. جنگ برایشان تفریح بود؛ مثل من که تا امروز با جنگ فقط جملهسازی کرده بودم.
همسرم گفت:« تنها ناراحتیم، دلنگرانی توعه! نترس! هرکس باید سهم خودش رو از امنیت این کشور ادا کنه و...» از اینکه همسرم برای ایران امام زمانم(عج) میرفت، خوشحال بودم. خوشحالی پر از اضطراب!
همسرم غذا خورد، نگاهش کردم. بلند شد؛ نشست؛ قرآن خواند؛ با بچهها بازی کرد؛ تمام حرکاتش زیر نظرم بود که نکند اینها هر کدام «یک آخرین بار» باشد!
خوابم نمیگرفت. خوابیدنش را نگاه کردم. صدای باد و تقهی شیروانی پشتبام، پای هزار ناممکن را به فکرم باز کرده بود. دم دمهای صبح، باران شدید میبارید. صدای اذان و نماز خواندنش را شنیدم. خواستم بلند شوم او را با قرآن و آب و اسپند بدرقه کنم.
از جا پریدم. ساعت هشت صبح بود؛ دو ساعتی از رفتنش میگذشت.
🔹سمانه قاسمیمنش
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah