وقتی یک عکس روضهخوان میشود...
رد پیکر شهید «علیاکبر زارعی» روی فرش سوخته مسجد… 💔
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*سرد و گرم چشیده*
میخواستم هر طور شده خودم را به راهپیمایی برسانم.
به میدان شقایق رسیدم. رفتم سمت ماشینهای مسیر شمشیرآباد. به یکی از رانندهها که کنار ماشینش ایستاده بود گفتم: «آقا مصلی میرید؟»
گفت: «نه خانِم راهپیماییه، ورگشتنش سخته!»
از خانه دیر راه افتادم و نگران همین بودم. به راننده بعدی گفتم: «آقا دربست منو میبرید مصلی؟»
گفت: «اوسه چهطور ورگردم؟»
رفتم سر مسیر و به ماشینهای عبوری گفتم: «مصلی؟»
هیچکس توقف نکرد.
برگشتم عقب و رفتم توی فکر. رفت و آمد ماشینها را نگاه کردم. سرم را به سمت راست برگرداندم. عکس رهبر که جلوی سینه پیرزنی بود و به طرفم میآمد توجهم را جلب کرد. نگاهم به پیرزن و عکس رهبری بود. تا برسد او هم چند بار نگاهم کرد.
نزدیک که شد بهش لبخند زدم. گفت: «روله تو هم ها رویی راهپیمایی؟»
_ آره مادر. ولی ماشینا نمیبرنمون.
_ ایسه چی بکیم؟
دستی به عکس رهبر کشیدم و گفتم: «مادر چرا میخوای بری راهپیمایی؟»
نگاهش به ماشینها بود. با شنیدن حرفم سرش را به سمتم برگرداند و گفت: «روله تو هشت سال جنگه یادت نمیا. نونی چنی جوو رتن شهید بین که یه عراقی پاش ننیه د کشور. ایسه ار مه نروئم و خین شهیدا خیانت کردمه.»
گفتم: «مادر گرونیو چیکار کنیم؟»
_ هه روله یه هم میگذره. ایما قدیم قحطینه پشت سر نیاییم. دوروسه الان همه چی فرق کرده. ولی دولت باید و فکر با. وا تش زین مال مردم که گرونی دوروس نموئه.
عکس رهبر را بوسیدم؛ از پیرزن خداحافظی کردم و برگشتم خانه. در مسیر به حرفهایش فکر کردم که نتیجهی یک عمر تجربه و چشیدن سرد و گرم روزگار بود. کاش این روزها تصمیم جوانترها از مسیر گوشدادن به حرف بزرگترها میگذشت.
19دی1404
🔹نسرین دالوند
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*سهمِ امنیت*
نوزدهم دی ماه، پای لپتاپ نشسته بودم و از شهید سبزیپور مینوشتم. همسرم مهمانم کرد به چای تازه دمی که عطر زعفرانیاش خانه را گرم کرده بود. بچهها مشغول درس خواندن و کشیدن نقاشی بودند.
تلویزیون روشن بود. لابهلای نوشتن، یک چشمم به شبکه خبر بود. دلم میلرزید از دیدن قرآنهای سوخته، از ضریح آتش گرفته سبزقبا، از اشکهای پدر کرمانشاهی که تروریستها به دختر سه سالهاش رحم نکرده بودند، تا سخنرانی حضرت آقا دلم را قرص کرد. چشم دیگرم به لپتاپ بود به نوشتن سنگینی داغ نشسته روی سینه خانواده شهدا!
یکدفعه ذهنم آمد توی فضای خانه. گرم و آرام لم داده بودیم به امنیت. اینترنتها قطع؛ از همه جا بیخبر، زندگیمان را میکردیم. به همسرم گفتم: «همین الان که من و تو با خیال راحت نشستیم، یه عده جونشون رو گذاشتن وسط واسه امنیت ما!» حرفم تمام نشده بود که تلفنش زنگ خورد. صفحه گوشی را که نگاه کردم ترس توی دلم چکه کرد. گفتم: «از پادگانه!»
هر چه همکارش پشت گوشی گفت، من هم شنیدم. قرار بود برود توی خیابان. راضی شدم به رضای خدا. گفتم:«کاش اجازه میدادن منم بیام! کاش ارتشیها رو خانوادگی میفرستادن تا من و امیر هم میاومدیم!» پسرم که پشت لبش تازگیها کمی سبز شده،کتابش را زمین گذاشت و شروع کرد به التماس کردن: «بابا تو رو خدا بزار من جای تو برم.» هر چه گفتیم نمیشود و باید کد پرسنلی داشته باشی، گوشش بدهکار این حرفها نبود. نرفتنش را از چشم من میدید. گفت: «تو میتونی بابا رو راضی کنی؛ اما نمیخوای.» رفتم توی آشپزخانه دمکش درست کنم. داشتم برنج میشستم. یاد جنگ دوازده روزه افتادم؛ وقتی همسر یکی از دوستانم شهید شد با خودم گفتم: «باید در خونه رو قفل میکرد. حداقل به خاطر بچههاش؛ تا شوهرش نمیرفت، تا شهید نمیشد!» حالا خودم باید چکار کنم!؟ حالا که نوبت به من رسیده! اصلاً مگر میشد در خانه را قفل کرد؟! مگر میشود یک عمر به خودت بگویی شیعه و روز جنگ، مثل زنهای کوفه بیوفا شوی! اصلاً مگر میشود دست و پای مرد جنگی را بست؟ تردید نفوذ کرده بود تا مغز استخوانم، نمیتوانستم غذا را هم بزنم. صدا زدم:«نازنین! برنج پخت و پز رو کجا گذاشتی!» همسرم آمد: «چته؟! چرا رنگت پریده؟!» نازنین روغن پخت و پز را آورد، داشت به من میخندید. گفت: «مامان منظورت روغن پخت و پزه!» بچهها توی دنیای خودشان بودند. جنگ برایشان تفریح بود؛ مثل من که تا امروز با جنگ فقط جملهسازی کرده بودم.
همسرم گفت:« تنها ناراحتیم، دلنگرانی توعه! نترس! هرکس باید سهم خودش رو از امنیت این کشور ادا کنه و...» از اینکه همسرم برای ایران امام زمانم(عج) میرفت، خوشحال بودم. خوشحالی پر از اضطراب!
همسرم غذا خورد، نگاهش کردم. بلند شد؛ نشست؛ قرآن خواند؛ با بچهها بازی کرد؛ تمام حرکاتش زیر نظرم بود که نکند اینها هر کدام «یک آخرین بار» باشد!
خوابم نمیگرفت. خوابیدنش را نگاه کردم. صدای باد و تقهی شیروانی پشتبام، پای هزار ناممکن را به فکرم باز کرده بود. دم دمهای صبح، باران شدید میبارید. صدای اذان و نماز خواندنش را شنیدم. خواستم بلند شوم او را با قرآن و آب و اسپند بدرقه کنم.
از جا پریدم. ساعت هشت صبح بود؛ دو ساعتی از رفتنش میگذشت.
🔹سمانه قاسمیمنش
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
«یكم فروردین ۱۳۴۳، در شهرستان خرمآباد به دنیا آمد. پدرش علی و مادرش صاحب نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان درجهدار ارتش در جبهه حضور یافت. بیست هشتم شهریور ۱۳۶۴، در ارتفاعات باشكین توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت تركش به شكم، شهید شد. مزار وی در زادگاهش واقع است.»
تنها چیزی بود که توانستم از شهیدی که اسمش روی تابلو نوشته پیدا کنم. نه عکس، نه هیچ توضیح اضافهای.
پنجشنبه شب، 18 دی، خیابان رازی! به تابلویی که اسم شهیدی رویش نوشته هم رحم نکردند! همین؛ بدون هیچ توضیح اضافهای.
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞️صحنههایی از تشییع شهید مصطفی بیرانوند
او را مزدوران موساد در ایران شهید کردند...
🎬رمیصا عالیزاده
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*خلوتتر از قبل*
جمعهشب بود. اینترنت و آنتن تلفنهای همراه قطع شده بود.
از دور و نزدیک شنیده بودیم امشب از شب قبل شلوغتر میشود.
آخر شب قبل شلوغ بود. جلوی خانهمان آتش روشن کردند و به بعضی مغازهها آسیب زدند. بلوکهای سیمانی را شکستند و به قول بچهها آماده شدند برای «دالپرو» با نیروهای انتظامی و بسیجی. گاز اشکآور آن شب، دمار از روزگار چشمهایمان درآورد. کاغذ آتش میزدیم تا سوزشش کمتر شود.
ساعت از ۱۱ شب گذشته بود. نگران همسرم بودم. خودداری کردم و به بقیه روحیه میدادم که خیالتان راحت، الحمدلله امشب سر و صداها کمتر است. جلوی خانه هم خبری نبود. تا چند نفر، جمع میشدند، یگان ویژه میرسید و پراکندهشان میکرد.
خواهر همسرم با نگرانی گفت: «یه ربع دیگه صبر کنیم، اگر خبری نشد بریم سر خيابون.»
بعد فکری کرد و گفت: «اما با این چادرها بریم بیرون که امنیت نداریم! مانتو بلند بپوشیم، بدون چادر بریم.»
قلبم گرفت. چرا در جامعه اسلامی باید برای امنیت، چادری که بهایش خون شهدا بوده را دربیاورم!
بلند شدم و گفتم: «بریم؛ ولی با چادر! هیچ غلطی نمیکنن.»
بدون نگرانی از خانه زدیم بیرون. رفتیم سمت چهارراه انقلاب.
خودمان را رساندیم سر بیمارستان. مأمورین یگان ویژه تا چشمشان به دو خانم با حجاب افتاد، سریع نزدیکمان شدند.
_ سلام خداقوت. ببخشید نگران همسرم هستم، امروز ازش بیخبر بودیم. گوشیها هم آنتن نمیدن. اتفاقی افتاده؟ سر شیرخوارگاه خبریه؟
_ شوهرتون نیرو انتظامیه یا پاسداره؟
_ بسیجیه.
لبخندی زد و گفت: «خواهر خبری نیست الحمدلله. مطمئن باش حالش خوبه.»
بعد برای اطمینانبخشی بیشتر گفت: «نگاه کن، ما هم کلاههارو درآوردیم و عادی وایسادیم. اگر خبری بود ماهم درگیر بودیم.»
خدا قوتی گفتیم و برگشتیم خانه.
جمعهشب، خلوتر از شب قبل بود.
🔹زهرا مومنزاده
19دی1404
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*مأمور یگان ویژه*
روز گذشته همراه بچهها رفتیم برای تشکر از نظامیها، بسیجیهایی که برای حفاظت از جان و ناموس مردم در خیابانها و میدانهای شهر مستقر شدهاند. مقداری هم گُل و شیرینی تهیه کرده بودیم.
روی بازوی یکیشان اتیکتی بود که توجهم را جلب کرد: «نحن صامدون»
با گرفتن اجازه، چندتایی عکس هنری و دلچسب از اتیکتهایش گرفتم. شب اینترنت قطع بود. کلی دنبال معنی آن عبارت گشتم. از دوستان و خانواده پرسیدم، اما جوابی نگرفتم. بالاخره خودم پیدایش کردم: «ما استوار و ثابت قدمیم»
امروز، دوباره بچهها تماس گرفتند تا برای عکاسی، همراهشان بروم. مسیرشان گلدشت و میدان امام بود. شب، در همان مسیر، مهمان بودیم؛ از خداخواسته قبول کردم.
نفهمیدم چه شد که مسیرمان به شهدا و خیابان انقلاب تغییر کرد. کار که تمام شد، شب بود و باران شدیدی میبارید. در خیابان انقلاب از هم جدا شدیم. کنار خیابان ایستادم تا اسنپ بگیرم. یک ساعتی گذشت، ولی خبر نشد. یکی از برادران یگان ویژه، که ساعتی قبل خودم گُلی تقدیمش کرده بودم، جلو آمد: «دخترم خیلی وقته اینجایی!»
_ حقیقتش منتظر اسنپم.
_ مطمئنی میاد؟
_ نمیدونم هنوز که پیدا نشده.
_ زیاد نمون توی خیابون. چون چادر پوشیدی اذیتت میکنن.
چهرهاش برایم آشنا بود. چشمم افتاد به اتیکتش؛ «نحن الصامدون». همان مرد دیروزی بود.
نیم ساعتی منتظر ماندم و باز هم خبری نشد. اینبار من جلو رفتم: «بنظرتون توی این ساعت اگه برم تاکسی بگیرم امنه؟»
_ عموجان بیا بریم کمی اونورتر تا به بچههابگم برسوننت.
از او اصرار و از من انکار.
_ حالا که قبول نمیکنی من از این طرف خیابون مراقبتم تا تو بری سوار تاکسی بشی. حواست باشه تاکسی باشه!
خیلی منتظر شدم، اما تاکسی نبود که نبود.
تمام لباسهایم خیس و انگشتانم از سرما خشک شده بود. داشتم میلرزیدیم که دوباره آمد جلو: «دخترم همراهم بیا، یکی از بچهها برات اسنپ بگیره!»
با خجالت زیاد، همراهش رفتم. ماشین که آمد، یکی از همکارانش را فرستاد که موقع سوار شدن، مراقبم باشد. میخواست کرایه را حساب کند که اجازه ندادم. آرام کنار ماشین ایستاد و راهیام کرد.
حالا چسبیدهام به بخاری و در همان مهمان، با نوشیدن چای داغ، دارم از یک مرد مینویسم. مردی که مثل پدری یا برادری تمام مدت، مراقبم بود. انگار که مأموریتش در آن ساعت همین بوده باشد...
🔹رمیصا عالیزاده
24دی1404
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت سنگ هم روایت عجیبی است...
انگار که خوب و بد داشته باشد...
رفت توی دست قابیل، هابیل را کشت...
وقتی شکافت، ناقه صالح از دلش بیرون آمد...
روی هم رفت، شد کعبه...
رفت توی دست کسی که توی گودال نه شمشیر و نیزه داشت، نه چوب و عصا...
پ.ن: قتل صبر عبارت است از اینکه: هرگاه انسان یا حیوانی را که میتوان یک باره و با یک ضربه کشت و به قتل رساند، بسته و به تدریج و با ضربات متعدد زجرکش کنند به چنین کشتنی قتل صبر گفته میشود.
حسین را هم به قتل صبر کشتند... 💔
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah