3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایه امن وطن
#برای_ایران
🎬فاطمه گنجی٫ آزاده شاهینوند
@ravimah
مهمانانِ شهدای دهه کرامت
همسرم آرام و قرار ندارد. میگوید «میآی بریم غسالخونه؟ شنیدم پیکر شهدا رو اونجا بردن» از خدا خواسته بلند میشوم. در راه کانالهای خبری را چک میکنم. اسامی پنج شهید را امروز ظهر اعلام کردهاند. با خودم میگویم اگر پنج نفر شهید شدهاند، حتما عدهای هم مجروحند. از این ذهن محاسبهگر بدم میآید! اول سری به بیمارستان میزنیم. خلوت است.
میرویم سمت غسالخانه. دم در ایستادهام. صدای ناله میآید. میروم داخل. مرد جوانی لباس سیاه پوشیده. گریه میکند و ناله میزند. میگوید: «علی بِرار، علی بِرار... بی تو کجا روئم؟ بِرار شیرینم وِری، سیت درجه خَریمه، وِری برار...»
همان پاسدار جوان است که دیروز در پزشکی قانونی دیدم. داغِ دلش از رفتن رفیق، سرد نشده. قلبش آتش گرفته و شعلهاش به آسمانِ هفتم میرسد. به گمانم به زودی اسراییل را بسوزاند!
مداحی نریمانی در ذهنم پخش میشود:
«خبر چه سنگینه، خبر پر از درده، داغ رفیقامون، بیچارهمون کرده...»
اشکم روی صورت، جاری میشود. تا صدایش را میشنوم، اشک روان است...
ده نفری توی غسالخانهاند، منتظر و مستأصل. برمیگردیم. میرویم سمت قطعهی شهدای کرامت. ۲۰ مهر ۸۹، ۱۸ شهید از پادگان امام علی علیه السلام به آسمان پرواز کردند. حالا اما مهمان دارند، از همان پادگان، ۱۴ شهید دیگر...
کنار قطعه شهدای کرامت، ۱۲ قبر، به تعداد شهدایی که قرار است اینجا دفن شوند، آماده کردهاند. ۶ قبر دیگر نیمه آمادهاند و ۱۲ قبر هم نیمهکنده شده. این قبرهای نیمهآماده، حکم ذخیره دارند برای شهدای روزهای آینده. دعای چه کسی قرار است برآورده شود؟ تقدیر این قبرها را میزبان چه کسانی خواهد کرد؟ خدا میداند...
چند دقیقهای بالای سر قبرهای خالی میایستم. توی یک قبر پرچم یا ابوالفضل انداختهاند و عکس شهید «مجتبی رضاییپور» را رویش گذاشتهاند. قبر دیگری هم با پارچهای سبز و عکس شهید «علیرضا کرمزاده» نشان شده.
دو کارگر درحال جمع کردن خاک اطراف قبرها هستند.
پسر جوانی کنار قبر نشان شده برای شهید «علیرضا کرمزاده» میرود. قرآن به دست دارد. دقایقی مینشیند و آرام مشغول قرآن خواندن میشود؛ چه رفیق شفیقی...
آفتاب بیرحم میتابد. آنقدر که احساس میکنم دارم ذوب میشوم. همسرم چشم از اخبار برنمیدارد؛ با یک دست فرمان را گرفته و با یک دست گوشی موبایل را. برمیگردیم سمت خانه. به تشییع شهدا فکر میکنم.
به مهمانی شهدا در آسمان... چه کسی قرار است به استقبالشان بیاید؟
هنیئا لکم، گوارای وجودتان...
#خرمآباد_خرم_به_خون_شهیدان_است
🔹معصومه عباسی
@ravimah
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی بیراهه نرفته بودم
هواپیمای اکراینی را که زدند، همه چیز افتاد گردنش. هجمهها شروع شد. عدهای لب باز کردند به شکایت و عدهای به ناسزا.
سخت بود برایم. من هنرمندم و دل نازک.
دلم به درد آمد وقتی این بیانصافی را دیدم. کمتر از مردن نبود برایم آن لحظهای که آمد توی قاب تصویر و گفت گردن من از مو باریکتر است.
سرش را پایین انداخته بود سردار اسلام؛
او که سالها باعث سربلندیمان بود.
من بودم و بوم و قلمو. از دل به سر، از سر به دست، از دست به قلمو؛ تصویرش نقش بست روی بوم نقاشی.
تابلوی رنگ روغنش را کشیدم و تقدیم دفترش کردم.
خیلی نگذشت که از همان دفتر تماس گرفتند.
-سلام. خانم حسینی؟ از دفتر سردار حاجیزاده خدمتتون تماس میگیرم. تابلوی زیباتون رو دیدیم خیلی خوب بود. سردار میخواستن باهاتون صحبت کنن.
ـ سلام خانم حسینی. حاجیزاده هستم. حالتون خوبه؟ زحمت کشیدین ولی چرا به بیراهه رفتین؟ عکس آقا رو میکشیدین، عکس شهدا رو میکشیدین. تماس گرفتم تشکر کنم بابت ابراز لطفتون.
گفتند هدیهای میفرستند برایم. گفتم نیازی نیست. گفتند معنوی است. ولی هدیهای که من میخواستم گرفتن عکسی در کنار ایشان بود. گفتند ما خجالت میکشیم. وقتی کارهای دوستان را میبینیم شرمنده میشویم.
امروز ما شرمندهایم سردار. مایی که نشناخته بودیمتان.
دیدید بیراهه نرفته بودم. حالا آن تصویر شد تصویر شهید.
سردار اسلام، امروز سرتان بلند است و رویتان سفید.
سلام ما را به حسین برسانید. دعا کنید برایمان در این عاشورایی که فتح نهاییاش با ماست.
#برای_ایران
سیده معصومه حسینی
@ravimah
اینجا ایران است؟
سالها تصور این جنگ را داشتم، نه اهل پوسترهای مبالغهآمیز بودم نه در سرم خیال قهوه خوردن در خیابانهای فلسطین پرورانده بودم. به هیچکدام از راهپیماییهای ملی ارادتی نداشتم مگر شرایط بحرانی میشد و از سر تکلیف خودم را سیاهیلشکر طرفداران نظام بدانم. اما راهپیمایی روز قدس همیشه برایم مهم بود. باید خودم را میرساندم، همیشه هم از بیمحتواییاش شاکی بودم. فکر میکردم خیلی از ما هنوز تکلیفمان معلوم نیست که بغض اسرائیل داریم یا حب فلسطین؟ برای من همیشه بغض اسرائیل پررنگ بود، این دو سال اخیر ماجرا برایم متفاوت شد. حتی رنگ گندمگون پوست و رنگ چشمها و چهرۀ کودکان غزه برایم جلوهای از شباهت با ایرانیها بود. از خوف تصور لحظههای بمباران برای ایران استغفار میکردم.
شب شهادت هنیه در تهران خواب وحشتناکی دیدم که بیدارم کرد و گریان. خودم را توی یکی از برجهای ویران غزه دیدم که با خانواده در حال پوشاندن دیوار و پنجرههای ویران با پتو بودیم. یکباره طوفان سرخ و سیاه شروع شد و عقب رفتیم. هنوز نخالههای ساختمانی وسط خانه بودند که زیر پایمان خالی شد. اما آنجا غزه نبود، همین خرمآباد خودمان بود. بیدار که شدم نفسنفس میزدم و هی فکر میکردم چرا باید چنین خوابی ببینم؟ صبح که خبر شهادت هنیه را دیدم، لحظهلحظۀ خوابم برایم تکرار میشد و میرسیدم به آخرش که خودم را جلوی آیینۀ غبارگرفته میدیدم در حالی که صورتم صورت یکی از مقامات کشور بود. از آن لحظه به بعد منتظر هر لحظه اتفاقات ترسناکتری بودم که همه پشتسر هم رخ دادند.
چند ماه اخیر مکرر خواب میدیدم اسرائیلیهای توی زمینخلوتهای نزدیک خانهمان هلیبرن میکنند و خانه به خانه اهالی را اسیر میکنند. ما توی خانه پناهگاه داشتیم و از اطرافمان بیخبر بودیم. سیاست مبارزه با اسرائیل تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود که شبها هم خواب اسرائیل میدیدم اما به این هولناکی.
سحر روز جمعه بود که بیدار شدم و خواستم چشمهایم را ببندم تا بعد از کمی خواب بیشتر نمازم را دیرتر بخوانم، اما به سرم زد به عادت هر صبح نت گوشی را وصل کنم. هنوز چشمهایم را درست و حسابی باز نکرده بودم که از گوشۀ چشم نیمهبازم دیدم از بالا اعلان پیامهای تلگرام میآید که نقاط مورد هدف اسرائیل در ایران: تهران، تبریز، خرمآباد... همین که اسرائیل و حمله و نام شهرهای وطنم را دیدم نشستم و چشمهایم را باز کردم. خبرها قطعی بودند، همۀ کانالها به سرعت و با تعداد بالا اخبار را منتشر میکردند. تلویزیون را روشن کردم، پخش مستقیم اخبار میگفتند و زیرنویس میزدند. اهل خانه را بیدار کردم و کانالها را بالا و پایین میکردم. باور نمیکردم این ساختمانهای مسکونی نیمهویران در شهرک شهید محلاتی و شهید چمران و باقی جاها مال ایران من باشد. تصویر دختر خردسالمان زیر تلی از آوار دیوانهام میکرد. زل زده بودم و هی میگفتم: «اینجا ایرانه؟! غزه نیست؟»
#برای_ایران
🔹رعنا مرادینسب
@ravimah
توی فضاهایی که همه یه چیز میگن یا همه مشغول یه کار مشخص هستن، همیشه یه نفر یا یه سری افراد توی حال و هوای خودشون هستن و حالشون متفاوته.
این دختر هم یکی از همین دستهای هست که گفتم؛ حس میکنم اون میدونه رقیه(س) چه حالی داشته...
پ.ن: مراسم تشییع شهدای حمله موشکی رژیم صهیونیستی به پایگاه امام علی خرمآباد
#خرمآباد_خرم_به_خون_شهیدان_است
حسن احمدوند
@ravimah
اینجا ایران است.
ما از بچگی با روضه زینب قد کشیدهایم.
ما وارثان خطبههای زینبیم.
میخواستید روحیهمان را خراب کنید؟ نشد! زنی از ما در برابر همه مردان نامردتان.
بمب و موشک شما در برابر غیرت ما.
هراسی نیست. این آغازی بر پایان شماست.
#برای_ایران
@ravimah
جمعهای که تاب آوردیم
۲۳ خرداد ۱۴۰۴
بچه که بودیم توپ شیطونکهای رنگی را جوری به دیوار میزدیم که معلوم نبود قرار است کدام قاب، ساعت، لامپ، شیشهی پنجره یا در را خورد خاکشیر کند. جوری توی اتاق میچرخید و به در و دیوار میکوبید که چشممان از ورجه وورجه کردنش در فضای اتاق جا میماند. دست آخر یا آن شیشه کذایی را زیر دست و پایمان میریخت یا زیر کمدی، جایی گم میشد.
گاهی یک خبر، چه خوب باشد چه بد، همینطور بیهوا به دیوار مخیلهات میخورد و جوری چرخ و وا خرچ میزند که بهتزده، گیج و منگ خیره به جایی میمانی. حتی چشمهای خیرهات هم چیزی نمیبیند. در نهایت تسلیمِ به در و دیوار کوبیدنِ شیطونکِ آن خبر در مغزت میشوی. منتظر میمانی شیطونکِ آن خبر در جایی از مغزت بنشیند، بلکه بتوانی آن را مزه مزه کنی و به کام فهمت فرو ببری و در جایی از هاضمهی مخیلهات آن را به دست ادراکت بسپاری. یا به شیرینی آن کامت شیرین میشود، یا به تلخی آن جانت نا آرام.
صبح جمعه، یک جمله دست و پایش را جمع کرد و توپکوار آنقدر خودش را به در و دیوار جمجمهام کوباند تا دست آخر تلخی خود را به کامم ریخت و شرنگ زهرآلودش جانم را سوزاند.
"حمله اسرائیل به ایران تائید شد."
تلخیاش از ترس نبود، که صد جانِ ما فدای یک وجب از خاک وطن. تلخیِ یک خشم بود از جسارتی نابخشودنی.
سراسیمه مانند کودکی که از شدت آشفتگی پا برهنه میان کوچهها میدود انگشتانم را روی صفحه گوشی میدواندم و هر لحظه جرعهای تلختر از قبل به جانم مینشست و آتش خشم شعله میکشید.
اسامی شهدا یکی پس از دیگری هر کدام جامی از زهر بود به کاممان. باورش سخت بود. ما مست انگور نجف بودیم. این جام تلخ چطور به کاممان ریخته شد؟ دندان خشممان به هم ساییده میشد و بغضها فرو میرفت.
تصاویر کم کم بیرون میآمد. برخی تصاویر انگار تیغی به دست گرفته بودند و به قلب آدم فرود میآمدند. دختری بیگناه، که حکما دردانه پدر و مادر بود و حتی خاک روی دامنش را با ناز میتکاندند، حالا زیر آوار بالهایش را گشوده بود و به آغوش خدا پناه برده بود. عروسکی، که روی زمین افتاده بود، معلوم نبود قصرِ شادیِ ربوده شدهی کدام دخترک را روی سرمان آوار میکرد. در این بین عکس جانسوز کوچکترین شهید روضهخوان شده بود. آن کودک دو ماهه دستانت را میگرفت و به ۶۱ هجری میبرد و گلایهاش را به پدری میگفت که خون کودک شش ماههاش را به آسمان میپاشید. هم بال شش ماهه حسین (ع) به آسمان پر میکشید و تو را در بهتی به ژرفای تاریخ رها میکرد.
ترور فرماندهان، ترور غرورمان بود. با هر تصویر و هر گزارشی در خود فرومیریختیم و دوباره برمیخاستیم. این فرود و فرازها را از دختر مولایمان آموخته بودیم که تاریخِ درد را به حماسهای تاریخی بدل کرد. ما با هر غم فرومیریختیم و دوباره تکههای خودمان را جمع میکردیم و کنار هم میچیدیم تا دنیا بداند شیعه علی (ع) مرد میدان است نه برای شکستن.
ما مردمانِ غروری هستیم که هرگز جلوی چشم نامرد فرونمیریزد. غروری که شکستنش را چنان در خود تاب میآوریم که چشم منحوس هیچ دشمنی تصویری از قامت خمیدهی غرور ما در آرشیو نگاه کثیفش ندارد. ما مردمانِ غرورهای درد دیدهی راست قامتیم. جمعه ما جمعهی درد بود. این درد را با دندانهای به هم فشرده تاب میآوردیم تا ایستادگیمان مغلوب درد نشود.
ما از بچگی زمین خوردنهایمان را با یاعلی (ع) بپا خاستهایم. ما راست قامتان آستان مولاییم. به مدد او جمعهای را تاب آوردیم و دم برنیاوردیم تا دست انتقام از آستین وارثان ذوالفقار بیرون بیاید. این که آن ساعتها را تا شب چطور تاب آوردیم، بماند. ما ایمان داشتیم دست قدرت خدا از آستین خونخواهان این مظلومان بیرون خواهد آمد و شام حرامیان را تار خواهد کرد و شد آنچه باید میشد.
🔹معصومه پرهیز
@ravimah
شور حماسی
"صداوسیما رو زدن. پخش زنده شبکه خبر"
پیام یکی از رفقا در گروه را دیدم. سریع تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر کلیپ مصاحبه را پخش میکرد. فهمیدم که آنتن دچار مشکل شده. پیام بعدی را دیدم:
"ماشاالله به مجری شبکه خبر، چه رجزی خوند"
بچهها یکی بعد از دیگری تایید میکردند و احساس غرور از سرتا پای پیامهایشان نمایان بود.
من هنوز نمیدانستم چه شده، فکری به سرم زد پخش زنده تلوبیون را سرچ زدم، وارد آیکون شبکه خبر شدم. ده دقیقه پخش زنده را عقب زدم. خانم امامی را دیدم که بیانیه شورای عالی انقلاب فرهنگی را میخواند و صدای انفجاری که آمد. شیرزنِ لر مثل خانم زینب کبری شروع کرد به رجز خواندن، نگرانی که داشتم تبدیل شد به احساس شعف و غرور. تا الان شاید نزدیک ده بار کلیپ را دیدهام هربار متاثر میشوم.گریهام میگیرد. وسط گریه خندهام میگیرد.به وجد آمدهام و در جواب دوستانم مینویسم:
"واقعا از اول جنگ تا الان انقد شور حماسی بهم دست نداده بود"
#برای_ایران
🔹امیرمهدی جعفری
@ravimah
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالُوا يَا مُوسَىٰ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَىٰ.
قَالَ بَلْ أَلْقُوا ۖ فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَىٰ.
فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَىٰ.
قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ.
وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا ۖ إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ ۖ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَىٰ.
صدق الله العلی العظیم.
امروز عصر که رژیم صهیونیستی ساختمان صداوسیما را، آن هم در هنگامهی پخش برنامه زنده، مورد اصابت قرار داد. و خبرها و تصاویری که در روزهای اخیر در فضای مجازی مبنی بر آتش زدن لاستیک و سایر اشیا به منظور ایجاد دود و ایجاد رعب و وحشت در دل مردم منتشر میشود. ناخودآگاه به یاد این آیات و تقابل موسی کلیم الله (علیه السلام) و ساحران دربار فرعون افتادم.
خداوند در این آیات میفرماید، هنگامی که ساحران ریسمانهای خود را افکندند بر اثر تاثیری که بر خیال مردم گذاشتند، مردم خیال میکردند که این ریسمانها تبدیل به مار شده و حرکت میکنند. و اینجاست که خوفی در دل موسی علیهالسلام پیدا میشود، اما خداوند قاطعانه میگوید آنچه در دست داری بینداز زیرا آن چیزی که ساحران انداختهاند فقط سحر و جادو است، و هر جا سحر و جادو در تقابل با اراده الهی قرار میگیرد پیروز نمیشود.
چقدر این آیات با احوالات امروز ما قرابت دارد، ساحران صهیون قصد دارند چشمان ما را تسخیر کنند. به همین سبب صداوسیما را میزنند و یا توسط عواملی خائن داخلی شان لاستیک ها را آتش می زنند، تا با تسخیر دیدگان ما اینگونه القا کند که من برتر هستم.
گویی خداوند این آیات را تماما برای مردم ایران در سال ۱۴۰۴ نازل کرده است، از سحر ساحران نهراسیم آن چیزی که در دستانمان داریم برای تقابل بیفکنیم، خداوند کید ساحران صهیون را بی اثر خواهد کرد.
مردم، به ویژه جریان پیشرو حزب الله، نبایستی فریب کید ساحران را بخورند. بایستی از مطالبهسازیهای غیراولویت دار و به تبع آن فشار روانی بر نیروهای مسلح خودداری کنیم، این نیروها بایستی مبتنی بر راهبرد و دقت به این نبرد ادامه دهند. و اینجا حضرت امیر المومنین(علیه السلام) چه زیبا در جریان جنگ جمل به فرزندش توصیه میکند که: كوهها از جا كنده شوند تو از جاى خود حركت مكن (تو بايد در ميدان جنگ از كوهها محكمتر باشى و راه فرار پيش نگيرى). دندان روى دندان بنه (سختیهاى جنگ را بر خود هموار كن). كاسه سرت را به خدا عاريه ده. پاى خود را چون ميخ در زمين بكوب (در ميدان جنگ ثابت قدم باش و از بسيارى دشمن نترس). چشم بينداز تا انتهاى لشگر را ببينى (تا تمام دشمنان شكست نخورند ايمن مباش، يا اينكه آخرين حيله و تدبير آنان را در نظر بگير تا در كار خود بينا باشى). و چشم خود را بپوش (پس از آگاهى به حيله و تدبير دشمنان به هر طرف نگاه مكن و از برق شمشير ايشان وحشت نداشته باش) و بدان فتح و پيروزى از جانب خداوند سبحان است (پس از بكار بردن آداب جنگ اگر خواست خدا باشد فتح و نصرت نصيب تو خواهد گرديد).
جمجمههایمان را به خدا بسپاریم از کید مجازی ساحران عبور کنیم و به انتهای لشگر دشمن چشم بدوزیم. و بدانیم موسی جلودار ماست، موسایی از نسل حیدر کرار و فاطمه زهرا (سلام الله علیهما) که حتی ذرهای خوف در دلش ندارد.
🔹مرتضی رضایی
@ravimah
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایستاده
دیوارهای شیشهای صدا و سیما درهم شکست، اما ارادهی ما نه...
در میان ساختمانی لرزان، زنی ایستاده بود قد برافراشته با چشمانی که انعکاس ایمان بود.
شیرزنی که رجزخوانیاش چون تیغی بُران، شکوه ایستادگی را حکایت میکرد.
لبهایش نجواکنان سوگند به مقاومت میبست و واژههایش مانند پتک بر دیوارهای ظلم میرقصیدند.
ذرات غبار روی چادرش، نماد وفاداری به ریشههای کهن سرزمینش بود.
هر کلامش، سوگندی بود برای پاسداری از شجاعت زن ایرانی.
اینجا ایران است زنان این سرزمین، دوشبهدوش مردان سینه سپر میکنند...
#برای_ایران
🔹 فاطمه امیری
@ravimah
در بین هجوم شعله های بیداد
پیچید حقیقت صدایش در باد
با دیدن خطبه ی صلابت دارش
یک لحظه دلم به یاد زینب افتاد
**
آن زن که پر از غرور ایرانی بود
فریاد بلند او چراغانی بود
انگشت اشاره اش پر از نصرالله
در حنجره اش دم سلیمانی بود
✍️محمدتقی عزیزیان
@ravimah
روایت جنگ ۱۴٠۴
قسمت اول
پنجشنبه شب ساعت ۲۱ بعد از یک هفته ماموریت، تهران را به مقصد خرم آباد ترک کردم. در طول راه و طبق عادت در اتوبوس اصلا نتوانستم بخوابم و به این فکر میکردم که دو روز تعطیلم و خوب استراحت میکنم و یک شنبه سرحال به محل کار می روم.
ساعت حدود ۴ صبح بود که به منزل رسیدم و برای اینکه کسی بیدار نشود بدون سروصدا وارد هال شدم و نماز صبحم را خواندم و بعدش مهیای خواب شدم. سرم را روی بالشت گذاشتم متوجه نشدم چطور خوابم برد. یکهو با صدای زنگ ممتد گوشی مادرم از خواب پریدم، همه بیدار شدند. مادرم پاسخ تلفن را داد.
دخترعمه اش بود که کرمانشاه زندگی می کند، بعد از سلام با عجله و هراس گفت؛ دختردایی خوبید، بچه ها خوبند؟ مادرم که گیج خواب بود، گفت؛ دخترعمه چیزی شده، اتفاقی افتاده، ما خوبیم، توروخدا بگو چیزی شده (احتمال میدادیم عمه مادرم که حدود ۱٠٠ سال سن داشت به رحمت خدا رفته) از پشت گوشی صدای دخترعمه به گوشمان رسید که گفت؛ نه چیزی نشده، فقط شنیدیم خرم آباد طوفان آمده، خواستم مطمئن شوم حالتان خوب است و با خداحافظی گوشی را قطع کرد.
برگشتم از در تراس که باز بود و نسیم خنکی به صورتم میخورد به آسمان نگاه کردم، به آن آسمان نمی آمد که طوفانی باشد!
صفحه گوشی را نگاه کردم، ساعت ۴ و ۴٠ دقیقه بود. خستگی راه و یکباره از خواب پریدن منجر شد که میگرن قدیمی که مدتها بود سراغم نیامده بود دوباره مهمان سرم شد و شقیقه هایم درد گرفت.
هرچه تلاش کردم دوباره بخوابم، درد نگذاشت، به اطرافم نگاه کردم، همه خانواده خواب بودند.
گوشی ام را باز کردم که شاید چشمانم خسته شوند و بتوانم چند ساعت بخوابم. اینترنت را فعال کردم و وارد ایتا شدم. کلی پیام در کانال های خبری آمده بود. با تعجب به خودم گفتم از ساعت ۱ شب که ایتا را چک کردم مگر چه اتفاقی افتاده که اینقدر پیام در کانالها آمده!
کانال خبر را باز کردم، حدود ۱٠٠ پیام تازه بود که یکی یکی رو به پایین رفتم و از نظر گذراندم، رژیم صهیونیستی، حمله، انفجار، مناطق مسکونی، ساختمان، ویران، تهران، تبریز، نطنز، آوار، پدافند، سردار سلامی، شهادت...
همه این کلمات از جلوی چشمم گذشت و من فکر کردم خوابم، دوباره و دوباره خواندم: سردار سلامی به شهادت رسید!!!
یاد جمعه شهادت سردار سلیمانی افتادم ولی نخاستم باور کنم سردار سلامی شهید شده.
دوباره با هول از جایم بلند شدم و به طرف تلویزیون رفتم. با سر و صدا گفتم آقا پاشو، مانی پاشید سردار سلامی رو زدند...
پدرم با دست پاچگی بیدار شد، نشست و گفت؛ روله (فرزندم) چه شده؟ با عجله گفتم انگار اسرائیل حمله کرده و سردار سلامی شهید شده. صفحه تلویزیون روشن شد، چشمم به زیرنویس افتاد که؛ فرمانده مقتدر سپاه پاسداران سردار سلامی به شهادت رسید... مجری داشت مدام حرف میزد. صحنه هایی از خیابانهای تهران و گزارشگری که در کنار ساختمان ویران شده بود در گوشه تصویر به چشمم خورد.
درد شدیدی در سرم احساس کردم، بیخیالش شدم و مات و مبهوت کم کم عقب آمدم و به دیوار چسبیدم، روی پاهایم نشستم، چشمم به مادرم و خواهرم افتاد که با سروصدای من هاج و واج به صفحه تلویزیون نگاه می کردند.
به کانال خبری ایتا برگشتم که نوشته بود به خرم آباد هم حمله شده. آنجا معنی تلفن دخترعمه مادرم را متوجه شدم.
ساعت حدود ۵ و نیم صبح بود، دیگر کسی نخوابید، مدام به کانال خبری نگاه می انداختم و حواسم به اخبار شبکه خبر بود.
جنگ شده بود. فرماندهان جنگی و دانشمندان هسته ای شهید شدند. با خودم گفتم ما که خیلی به پدافندهایمان غِره بودیم، چطور اسرائیل حمله کرده و پدافند کاری نکرده، جوابی برای خودم پیدا نکردم.
شهادت سردار باقری هم اعلام شد و یکی پس از دیگری اخبار شهادت را مجری اعلام میکرد.
چند ساعت به همین منوال گذشت، حدود ساعت ۱٠ و نیم صبح بود که رعنا مرادی با من تماس گرفت. با عجله حرف زد و گفت؛ میرید نمازجمعه؟ گفتم نمیدانم منتظر خواهرم هستم، چطور؟ گفت اگر سمت بیمارستان رفتید سعی کنید روایت بنویسید. گفتم چشم حتما و تماس را قطع کردیم.
سردرد شدیدم مانع شد که بیرون بروم. اذان داد و نمازم را در خانه خواندم.
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
@ravimah