eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
807 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ روایتی واقعی از یک ناآرامی... ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*حتی به کفشم هم رحم نکردن...!* 🎥 ببینید | مستندی کوتاه از زبان مردمی که توسط تروریست‌های مسلح زخمی شدند. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روز پاسدار روز پاسدار فرا رسیده و باید مثل هرسال به خواهران و برادران مجاهدی که می‌شناسم، این روز فرخنده را تبریک بگویم. اما این بار کمی فرق دارد... امسال وقتی پیام تبریک روز پاسدار را برای همسنگرهایم ارسال می‌کردم به یاد آن ۴۰ پاسدار غرق به خون پادگان امام‌ علی(ع) خرم‌آباد افتادم..‌. مگر دیگر می‌توانم با شنیدن نام «پاسدار» به یاد رفقای شهیدمان نیفتم؛ مگر می‌توانم غم چشم‌های مادر عباس دهقان‌نژاد را فراموش کنم؟ مگر می‌توانم همسر امیرحسین حسن‌پور که حالا از تمام آرزوهایش فقط یک قاب عکس و یک مزار باقی مانده را فراموش کنم؟ مگر می‌توانم نوزاد چندماهه رضا دریکوند را که فقط ۲۰ روز طعم پدر داشتن را چشید، فراموش کنم؟‌ مگر می‌توانم نوعروس مهدی کمالی که فقط چندروز از مراسم عروسی‌شان گذشته بود را فراموش کنم؟ مگر می‌توانم ماجرای شهادت علیرضا سبزی‌پور در شب خواستگاری‌اش را فراموش کنم؟ مگر می‌توانم آن اقتدار زینبی خواهران شهید طاهرپور وقتی هنوز پیکر مطهر برادرشان مفقود بود را فراموش کنم؟! هیهات که رفقای شهیدمان فراموش شدنی نیستند و به درستی که نام «پاسدار» شایسته شخصیت والای آنهاست. امید دارم که رفقایمان ما را در آسمان‌ها و در آن روز که پیروان سیدالشهداء به تأسی از مولای خود اذن شفاعت دارند، ما را فراموش نکنند! روز پاسدار بر ارواح پاک آن جوانان مخلص و پاسداران حقیقی اسلام گرامی باد💔 🗓به وقت ۳ شعبان ۱۴۴۷ هجری قمری 🔹عارفه ج رشنو 3بهمن1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
*ایران آزاد* از حوالی ساعت 9 صبح جمعه، زیرنویس شبکه خبر، به صورت محدود و با جملاتی تکراری، با خبر تخریب گسترده توی بعضی از شهرها خبررسانی را شروع کرد. آتش‌زدن مترو، ماشین‌های مردم و آمبولانس و آتش‌نشانی. هنوز هیچ تصوری از گستردگی تخریب‌ها نداشتم؛ فقط برایم مهم بود پهلوی به آروزیش نرسیده باشد. نفعی که پهلوی از تعداد زیاد کشته‌ها می‌برد هیچ گروه دیگری نمی‌برد. ترامپ مداخله نظامی را منوط به تعداد کشته‌ها کرده بود و این همه چیز را روشن می‌کرد. با چند نفر از آشناها تماس گرفتیم. هر کس به فراخور تفکر سیاسی‌اش آماری از کشته‌ها و عاملشان داد که شبیه هم نبودند. از 2 نفر تا 12 نفر. از این چهل کلاغ‌ها و زیرنویس‌های تکراری شبکه خبر چیزی عایدمان نمی‌شد. با خواهر و زن‌داداش و برادرم راهی خیابان‌ها شدیم تا خودمان وضعیت را از نزدیک ببینیم. ماسور که امن و امان بود و تعطیلی جمعه. آن همه تیراندازی شب فراخوان منجر به تخریب یا آتش‌افروزی خیابانی نشده بود. شنیده بودیم معترضین به سمت بیمارستان تامین اجتماعی رفته‌اند و آتش راه انداخته‌اند. سری به بیمارستان زدیم. آن‌جا هم هیچ ردی از آتش نبود. فقط شعارنویسی‌های محدودی روی دیوارهای اماکن عمومی به چشم می‌آمد که بعضی را هم مردم نصف و نیمه پاک کرده بودند. تا میدان شهدا را دور زدیم؛ غیر از دو تابلوی شهرداری و درِ یک بانک در میدان شقایق که آن را شکسته بودند، همه جا سالم به نظر می‌آمد. نمی‌دانم فرصت نکرده بودند ادامه بدهند یا عقلشان رسیده بود که دود تخریب اموال عمومی به چشم خودشان هم می‌رود و از جیب مردم باید مالیاتشان پرداخت شود. ظهر برگشتیم خانه، نم‌نمک نت را وصل کردند و تلویزیون هم شروع کرد به پخش تصاویر. قیامت بود، سوختن ماشین، مسجد، درمانگاه، کتابخانه، کلانتری، فرمانداری، آتش‌نشانی، آمبولانس و زنده زنده سوزاندن آدم‌ها و سلاخی کردن‌شان... فروشگاه افق کوروش و تابلوهای شهرداری و یک خانه را هم در شمال شهر خودمان سوزانده بودند. زبانم بند آمده بود از این توحش در ایران‌مان. بی‌خود نبود همه اتصالات را قطع کرده بودند. ادامه اتصال یعنی خودکشی عمومی و گسترده‌تر کردن این توحش در باغ وحش رسانه‌هایی که پول می‌گرفتند ایران را به نابودی بکشند. بعد از نیم ساعت دوباره نت را قطع کردند. تا آخر شب فقط خبرهای کانال‌ها و گروه‌های استانی و ملی را خواندم. یعنی این ویرانی تحقق وعده ایران آزادی بود که برایمان خواسته بودند و جوانانی از سرزمینم عامل اجرایی کردنش؟ خدا رحم کند. 🔹رعنا مرادی‌نسب 19دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
‌ روایتی واقعی از یک ناآرامی... ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرار نبود آخرین خاطره‌شان خون روی آسفالت باشد…❤️‍🩹 🔹انیمیشنی از پدر و پسر بروجردی که در خیابان سلاخی شدند... کاری از مهدی سلیمی نویسنده: رعنا مرادی گوینده: مسعود بیرانوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
«شربت آلبالویی» نه سالگی، شدم وارث چادرنماز خواهرم با آن گل‌های ریز فیروزه‌ای رنگ و رو رفته‌اش. هر چند که آرزو داشتم گل‌های چادرم قرمز باشند و رنگ و لعاب‌دار؛ اما توی آن دوران همین هم غنیمت بود! ساعت دو بعدازظهر به عشق شربت‌های آلبالویی، چادرم را سر کردم، با دخترهای همسایه تکیه دادیم به سایه دیوارهای آجری کوچه «شهید کوشکی». حواسم به در سبز رنگ خانه‌ی حاجی سکینه بود. عرق صورتم را با پر چادرم که بوی خاک کوچه می‌داد، پاک کردم. صدای مداحی «دُر دریای کرم، سر سردار حرم، اصل تقوا و وفا، عه همه نور خدا، عه علمدار وری، عه علمدار وری» از توی حیاطشان بلند شد. در را باز کردند. با خوشحالی رفتیم داخل. نشستیم روبه‌روی آشپزخانه. چشم‌مان به سینی‌های شربت آلبالو بود. هربار سینی را توی مجلس چرخاندند، من و دخترها هم یک دل سیر از خجالت خودمان درآمدیم. از امام حسین و محرم، فقط شربت نذری‌اش را می‌شناختم. آنقدر سرخ، شیرین و خنک بود که تمام سال را چشم به راه باز شدن در حیاط سبز رنگی بودم که گل پیچک از تنه‌ی چنار دم خانه‌اش بالا می‌رفت. با شربت روضه‌های حاجی سکینه، با بوی اسپند مهربانی‌اش توی شلوغی آن جمعیت، قد کشیدم. تا به خودم آمدم دیدم دارم یخ‌ها را می‌ریزم توی شربت گلاب و در حیاط خانه را باز کرده‌ام به عشق اینکه دختربچه ‌هایی با پر چادر خاکی، قدم روی چشمم بگذارند. 🔹سمانه قاسمی‌منش 3بهمن1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
*همراهیِ زورکی* پنجشنبه شب بود. همسرم، به‌عنوان نیروی بسیجی، رفته بود خیابان انقلاب. آماده‌باش بودند. فکر کردم شاید مثل شب‌های قبل، کمی هیاهو شود و تمام. فراخوان‌شان برای ساعت 8 بود. چند دقیقه مانده به هفت، صدای فریاد چند مرد، کشاندم سمت بالکن. چوب به دست، یکی‌یکی مغازه‌داران را تهدید می‌کردند تا مغازه‌هایشان را ببندند. چند خانم از ترس، پناه بردند داخل مغازه‌ای؛ بقیه هم سریع کرکره‌ها را کشیدند پایین. جمعیت کم‌کم بیشتر شد. صدای شعار می‌آمد. با همسرم تماس گرفتم و پرسیدم چرا کسی برای جمع کردنشان نمی‌آید. گفت: «شرایط خیابان انقلاب زیاد خوب نیست؛ بچه‌ها اینجا درگیرند.» تا ساعت ۹، اوضاع به همین منوال بود. با چوب می‌کوبیدند به کرکره مغازه‌ها تا آلودگی صوتی ایجاد کنند. بلوارها را شکستند و سطل‌های زباله را وسط خیابان کج کردند و آتش زدند. زنی از پشت پنجره مرا دید و شروع کرد به دادن فحش‌های رکیک. می‌گفت: «چرا در خانه را باز نمی‌کنی تا پناه بگیریم؟ چرا پایین نمی‌آیی؟» با خودم فکر کردم اگر به خاطر حق من ایرانی به خیابان ریخته‌اند، چرا به من توهین می‌کنند! چرا به سمت هم‌شهری خودشان سنگ می‌اندازند! چرا با چوب و قمه مغازه‌دارها را می‌ترسانند! با مادرم تماس گرفتم. گفت: «یکی از اقوام تیر خورده. به خواهرش زنگ زدم تا حالش را از او بپرسم. جواب داد: "فدای سر رهبرم."» بغض مادرم شکست و گفت: «آن از جوانی‌مان که در هشت سال جنگ، استرس همسر و برادرانمان را داشتیم و شهید می‌دادیم؛ حالا هم این‌طور باید استرس بچه‌هایمان را داشته باشیم.» گفتم: «نگران نباش مادر؛ فتنه‌های آخرالزمان، منافقان را از بین می‌برد. ان‌شاءالله ظهور نزدیک است.» 18دی1404 زهرا مؤمن زاده 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
قسمت اول ♦️ برای برگزاری اجلاسیه ملی «شهدای غریب در اسارت» در بنیاد شهید کشور مشغول کار شدم. کم و بیش در جریان آشوبهای تهران بودم ولی چون صبح زود به محل کار می رفتم و غروب می‌رسیدم هتل، در شهر نمی‌گشتم که از اوضاع باخبر باشم. ♦️ ظهر پنجشنبه، ۱۸دی، همراه چند نفر از همکارانم، در مشهد بودیم. باید مقدمات برگزاری اجلاسیه در حرم امام رضا را پیگیری می‌کردیم. ♦️ هتل‌مان روبروی باب‌الجواد بود و فقط چند قدم با حرم فاصله داشت. شبنم، همکار تبریزی‌ام، زودتر رسیده و اتاق را تحویل گرفته بود. بعد از استراحت، برای شروع کار برنامه‌ریزی کردیم. ♦️ سمانه، از همکاران اهل همدان، با قطار راهی مشهد بود. تا ساعت پنج عصر از او خبر داشتیم. پیام داد ساعت دوازده شب می‌رسد. ازقبل بهش گفته بودم بیاید هتل قدس. اما انگار یادش رفته بود. در آخرین پیامش نوشت: «برام لوکیشن بفرست.» فراموش کردم. گفتم وقتی رسید برایش ارسال می‌کنم. ♦️ مشهد دوتا هتل قدس دارد. یکی روبروی حرم، یکی تقریباً خارج شهر. ممکن بود راننده اشتباهی او را ببرد هتل دوم. ♦️ بعد خوردن شام برگشتیم اتاق. شبنم حال خوشی نداشت. سرش درد می‌کرد. در مقابل اصرار من برای رفتن به دکتر مقاومت کرد و گفت: «چیزی نیست خوب می‌شم.» ♦️ غافل از همه چیز بودم. نه تلویزیون نگاه کردم، نه خیلی وارد مجازی شدم. حدود ساعت هشت، مشغول تنظیم چند خبر برای ارسال روی سایت بودم که متوجه شدم اینترنت قطع شده. با تلفن شبنم هم امتحان کردم، برنامه‌های مختلف را چک کردم، ولی خبری از نت نبود. تعجب کردم و با خودم گفتم: «چرا اینترنت رو قطع کردن؟!» ♦️مشغول صحبت شدیم. چند بار با سمانه تماس گرفتم ولی تلفنش زنگ نمی‌خورد. گذاشتم پای آنتن ندادن‌های طبیعی در طول مسیر. ♦️ ساعت ۱٠ شب، حال شبنم بدتر شد. بدنش مدام عرق می‌کرد؛ لرز شدیدی داشت؛ سردردش بدتر شده بود و معده‌اش هم درد می‌کرد. نگرانی‌ام بیشتر شد. هرچه باهاش حرف می‌زدم انگار حواسش نبود. فقط ناله می‌کرد. ماندن و نگاه کردن جایز نبود. ♦️حاضر شدم. لباس‌های او را هم تنش کردم. به زور بلندش کردم و رفتم لابی هتل. به مسئول پذیرش گفتم: «آقا این اطراف بیمارستان هست؟» گفت: «دو خیابون اونطرف‌تر بیمارستانه، ولی خیابونا بسته‌س، نمیشه برید، خطرناکه!» از نگرانی متوجه منظورش از «نمیشه برید خطرناکه» نشدم. فقط پرسیدم: «پس کجا بریم؟» گفت: «برید روبروی حرم، خادما می‌برنتون دارالشفا امام رضا.» ادامه دارد... 🔹فرحزاد جهانگیری 18دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
💢کارگاه عصر 📚کارگاه یک‌روزه داستان‌نویسی: «تکنیکهای داستان نویسی» 📚با حضور استاد برجسته کشوری: استاد علی ارسنجانی 🗓زمان برگزاری: دوشنبه ۶ بهمن ماه. ساعت ۱۵ 📍مکان: خرم آباد ، سبزه میدان ، جنب سینمای استقلال { موسسه دلسا} 🚨🚨🚨به هنرمندانی که هر دو کلاس را شرکت کنند( به صورت حضوری) گواهی نامه شرکت در کارگاه اعطا خواهد شد. 📍حضور برای همه علاقه‌مندان به نویسندگی و داستان‌نویسی آزاد و رایگان می‌باشد. 🆔 @artlorestanir