روز پاسدار
روز پاسدار فرا رسیده و باید مثل هرسال به خواهران و برادران مجاهدی که میشناسم، این روز فرخنده را تبریک بگویم. اما این بار کمی فرق دارد...
امسال وقتی پیام تبریک روز پاسدار را برای همسنگرهایم ارسال میکردم به یاد آن ۴۰ پاسدار غرق به خون پادگان امام علی(ع) خرمآباد افتادم...
مگر دیگر میتوانم با شنیدن نام «پاسدار» به یاد رفقای شهیدمان نیفتم؛ مگر میتوانم غم چشمهای مادر عباس دهقاننژاد را فراموش کنم؟ مگر میتوانم همسر امیرحسین حسنپور که حالا از تمام آرزوهایش فقط یک قاب عکس و یک مزار باقی مانده را فراموش کنم؟ مگر میتوانم نوزاد چندماهه رضا دریکوند را که فقط ۲۰ روز طعم پدر داشتن را چشید، فراموش کنم؟ مگر میتوانم نوعروس مهدی کمالی که فقط چندروز از مراسم عروسیشان گذشته بود را فراموش کنم؟ مگر میتوانم ماجرای شهادت علیرضا سبزیپور در شب خواستگاریاش را فراموش کنم؟ مگر میتوانم آن اقتدار زینبی خواهران شهید طاهرپور وقتی هنوز پیکر مطهر برادرشان مفقود بود را فراموش کنم؟!
هیهات که رفقای شهیدمان فراموش شدنی نیستند و به درستی که نام «پاسدار» شایسته شخصیت والای آنهاست.
امید دارم که رفقایمان ما را در آسمانها و در آن روز که پیروان سیدالشهداء به تأسی از مولای خود اذن شفاعت دارند، ما را فراموش نکنند!
روز پاسدار بر ارواح پاک آن جوانان مخلص و پاسداران حقیقی اسلام گرامی باد💔
🗓به وقت ۳ شعبان ۱۴۴۷ هجری قمری
🔹عارفه ج رشنو
3بهمن1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*ایران آزاد*
از حوالی ساعت 9 صبح جمعه، زیرنویس شبکه خبر، به صورت محدود و با جملاتی تکراری، با خبر تخریب گسترده توی بعضی از شهرها خبررسانی را شروع کرد. آتشزدن مترو، ماشینهای مردم و آمبولانس و آتشنشانی. هنوز هیچ تصوری از گستردگی تخریبها نداشتم؛ فقط برایم مهم بود پهلوی به آروزیش نرسیده باشد. نفعی که پهلوی از تعداد زیاد کشتهها میبرد هیچ گروه دیگری نمیبرد. ترامپ مداخله نظامی را منوط به تعداد کشتهها کرده بود و این همه چیز را روشن میکرد. با چند نفر از آشناها تماس گرفتیم. هر کس به فراخور تفکر سیاسیاش آماری از کشتهها و عاملشان داد که شبیه هم نبودند. از 2 نفر تا 12 نفر. از این چهل کلاغها و زیرنویسهای تکراری شبکه خبر چیزی عایدمان نمیشد. با خواهر و زنداداش و برادرم راهی خیابانها شدیم تا خودمان وضعیت را از نزدیک ببینیم. ماسور که امن و امان بود و تعطیلی جمعه. آن همه تیراندازی شب فراخوان منجر به تخریب یا آتشافروزی خیابانی نشده بود. شنیده بودیم معترضین به سمت بیمارستان تامین اجتماعی رفتهاند و آتش راه انداختهاند. سری به بیمارستان زدیم. آنجا هم هیچ ردی از آتش نبود. فقط شعارنویسیهای محدودی روی دیوارهای اماکن عمومی به چشم میآمد که بعضی را هم مردم نصف و نیمه پاک کرده بودند.
تا میدان شهدا را دور زدیم؛ غیر از دو تابلوی شهرداری و درِ یک بانک در میدان شقایق که آن را شکسته بودند، همه جا سالم به نظر میآمد. نمیدانم فرصت نکرده بودند ادامه بدهند یا عقلشان رسیده بود که دود تخریب اموال عمومی به چشم خودشان هم میرود و از جیب مردم باید مالیاتشان پرداخت شود.
ظهر برگشتیم خانه، نمنمک نت را وصل کردند و تلویزیون هم شروع کرد به پخش تصاویر. قیامت بود، سوختن ماشین، مسجد، درمانگاه، کتابخانه، کلانتری، فرمانداری، آتشنشانی، آمبولانس و زنده زنده سوزاندن آدمها و سلاخی کردنشان... فروشگاه افق کوروش و تابلوهای شهرداری و یک خانه را هم در شمال شهر خودمان سوزانده بودند. زبانم بند آمده بود از این توحش در ایرانمان. بیخود نبود همه اتصالات را قطع کرده بودند. ادامه اتصال یعنی خودکشی عمومی و گستردهتر کردن این توحش در باغ وحش رسانههایی که پول میگرفتند ایران را به نابودی بکشند. بعد از نیم ساعت دوباره نت را قطع کردند. تا آخر شب فقط خبرهای کانالها و گروههای استانی و ملی را خواندم.
یعنی این ویرانی تحقق وعده ایران آزادی بود که برایمان خواسته بودند و جوانانی از سرزمینم عامل اجرایی کردنش؟ خدا رحم کند.
🔹رعنا مرادینسب
19دی1404
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«شربت آلبالویی»
نه سالگی، شدم وارث چادرنماز خواهرم با آن گلهای ریز فیروزهای رنگ و رو رفتهاش. هر چند که آرزو داشتم گلهای چادرم قرمز باشند و رنگ و لعابدار؛ اما توی آن دوران همین هم غنیمت بود!
ساعت دو بعدازظهر به عشق شربتهای آلبالویی، چادرم را سر کردم، با دخترهای همسایه تکیه دادیم به سایه دیوارهای آجری کوچه «شهید کوشکی».
حواسم به در سبز رنگ خانهی حاجی سکینه بود. عرق صورتم را با پر چادرم که بوی خاک کوچه میداد، پاک کردم. صدای مداحی «دُر دریای کرم، سر سردار حرم، اصل تقوا و وفا، عه همه نور خدا، عه علمدار وری، عه علمدار وری» از توی حیاطشان بلند شد. در را باز کردند. با خوشحالی رفتیم داخل. نشستیم روبهروی آشپزخانه. چشممان به سینیهای شربت آلبالو بود. هربار سینی را توی مجلس چرخاندند، من و دخترها هم یک دل سیر از خجالت خودمان درآمدیم.
از امام حسین و محرم، فقط شربت نذریاش را میشناختم. آنقدر سرخ، شیرین و خنک بود که تمام سال را چشم به راه باز شدن در حیاط سبز رنگی بودم که گل پیچک از تنهی چنار دم خانهاش بالا میرفت.
با شربت روضههای حاجی سکینه، با بوی اسپند مهربانیاش توی شلوغی آن جمعیت، قد کشیدم. تا به خودم آمدم دیدم دارم یخها را میریزم توی شربت گلاب و در حیاط خانه را باز کردهام به عشق اینکه دختربچه هایی با پر چادر خاکی، قدم روی چشمم بگذارند.
🔹سمانه قاسمیمنش
3بهمن1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
*همراهیِ زورکی*
پنجشنبه شب بود. همسرم، بهعنوان نیروی بسیجی، رفته بود خیابان انقلاب. آمادهباش بودند. فکر کردم شاید مثل شبهای قبل، کمی هیاهو شود و تمام. فراخوانشان برای ساعت 8 بود.
چند دقیقه مانده به هفت، صدای فریاد چند مرد، کشاندم سمت بالکن. چوب به دست، یکییکی مغازهداران را تهدید میکردند تا مغازههایشان را ببندند. چند خانم از ترس، پناه بردند داخل مغازهای؛ بقیه هم سریع کرکرهها را کشیدند پایین.
جمعیت کمکم بیشتر شد. صدای شعار میآمد. با همسرم تماس گرفتم و پرسیدم چرا کسی برای جمع کردنشان نمیآید. گفت: «شرایط خیابان انقلاب زیاد خوب نیست؛ بچهها اینجا درگیرند.»
تا ساعت ۹، اوضاع به همین منوال بود. با چوب میکوبیدند به کرکره مغازهها تا آلودگی صوتی ایجاد کنند. بلوارها را شکستند و سطلهای زباله را وسط خیابان کج کردند و آتش زدند.
زنی از پشت پنجره مرا دید و شروع کرد به دادن فحشهای رکیک. میگفت: «چرا در خانه را باز نمیکنی تا پناه بگیریم؟ چرا پایین نمیآیی؟»
با خودم فکر کردم اگر به خاطر حق من ایرانی به خیابان ریختهاند، چرا به من توهین میکنند! چرا به سمت همشهری خودشان سنگ میاندازند! چرا با چوب و قمه مغازهدارها را میترسانند!
با مادرم تماس گرفتم. گفت: «یکی از اقوام تیر خورده. به خواهرش زنگ زدم تا حالش را از او بپرسم. جواب داد: "فدای سر رهبرم."»
بغض مادرم شکست و گفت: «آن از جوانیمان که در هشت سال جنگ، استرس همسر و برادرانمان را داشتیم و شهید میدادیم؛ حالا هم اینطور باید استرس بچههایمان را داشته باشیم.»
گفتم: «نگران نباش مادر؛ فتنههای آخرالزمان، منافقان را از بین میبرد. انشاءالله ظهور نزدیک است.»
18دی1404
زهرا مؤمن زاده
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#آشوب_در_مشهد
قسمت اول
♦️ برای برگزاری اجلاسیه ملی «شهدای غریب در اسارت» در بنیاد شهید کشور مشغول کار شدم. کم و بیش در جریان آشوبهای تهران بودم ولی چون صبح زود به محل کار می رفتم و غروب میرسیدم هتل، در شهر نمیگشتم که از اوضاع باخبر باشم.
♦️ ظهر پنجشنبه، ۱۸دی، همراه چند نفر از همکارانم، در مشهد بودیم. باید مقدمات برگزاری اجلاسیه در حرم امام رضا را پیگیری میکردیم.
♦️ هتلمان روبروی بابالجواد بود و فقط چند قدم با حرم فاصله داشت. شبنم، همکار تبریزیام، زودتر رسیده و اتاق را تحویل گرفته بود. بعد از استراحت، برای شروع کار برنامهریزی کردیم.
♦️ سمانه، از همکاران اهل همدان، با قطار راهی مشهد بود. تا ساعت پنج عصر از او خبر داشتیم. پیام داد ساعت دوازده شب میرسد. ازقبل بهش گفته بودم بیاید هتل قدس. اما انگار یادش رفته بود. در آخرین پیامش نوشت: «برام لوکیشن بفرست.» فراموش کردم. گفتم وقتی رسید برایش ارسال میکنم.
♦️ مشهد دوتا هتل قدس دارد. یکی روبروی حرم، یکی تقریباً خارج شهر. ممکن بود راننده اشتباهی او را ببرد هتل دوم.
♦️ بعد خوردن شام برگشتیم اتاق. شبنم حال خوشی نداشت. سرش درد میکرد. در مقابل اصرار من برای رفتن به دکتر مقاومت کرد و گفت: «چیزی نیست خوب میشم.»
♦️ غافل از همه چیز بودم. نه تلویزیون نگاه کردم، نه خیلی وارد مجازی شدم. حدود ساعت هشت، مشغول تنظیم چند خبر برای ارسال روی سایت بودم که متوجه شدم اینترنت قطع شده. با تلفن شبنم هم امتحان کردم، برنامههای مختلف را چک کردم، ولی خبری از نت نبود. تعجب کردم و با خودم گفتم: «چرا اینترنت رو قطع کردن؟!»
♦️مشغول صحبت شدیم. چند بار با سمانه تماس گرفتم ولی تلفنش زنگ نمیخورد. گذاشتم پای آنتن ندادنهای طبیعی در طول مسیر.
♦️ ساعت ۱٠ شب، حال شبنم بدتر شد. بدنش مدام عرق میکرد؛ لرز شدیدی داشت؛ سردردش بدتر شده بود و معدهاش هم درد میکرد. نگرانیام بیشتر شد. هرچه باهاش حرف میزدم انگار حواسش نبود. فقط ناله میکرد. ماندن و نگاه کردن جایز نبود.
♦️حاضر شدم. لباسهای او را هم تنش کردم. به زور بلندش کردم و رفتم لابی هتل. به مسئول پذیرش گفتم: «آقا این اطراف بیمارستان هست؟» گفت: «دو خیابون اونطرفتر بیمارستانه، ولی خیابونا بستهس، نمیشه برید، خطرناکه!» از نگرانی متوجه منظورش از «نمیشه برید خطرناکه» نشدم. فقط پرسیدم: «پس کجا بریم؟» گفت: «برید روبروی حرم، خادما میبرنتون دارالشفا امام رضا.»
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
18دی1404
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
💢کارگاه عصر
📚کارگاه یکروزه داستاننویسی:
«تکنیکهای داستان نویسی»
📚با حضور استاد برجسته کشوری:
استاد علی ارسنجانی
🗓زمان برگزاری: دوشنبه ۶ بهمن ماه.
ساعت ۱۵
📍مکان: خرم آباد ، سبزه میدان ، جنب سینمای استقلال { موسسه دلسا}
🚨🚨🚨به هنرمندانی که هر دو کلاس را شرکت کنند( به صورت حضوری) گواهی نامه شرکت در کارگاه اعطا خواهد شد.
📍حضور برای همه علاقهمندان به نویسندگی و داستاننویسی آزاد و رایگان میباشد.
🆔 @artlorestanir
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#آشوب_در_مشهد قسمت اول ♦️ برای برگزاری اجلاسیه ملی «شهدای غریب در اسارت» در بنیاد شهید کشور مشغول ک
#آشوب_در_مشهد
قسمت دوم
♦️ زیرِ بغل شبنم را گرفته بودم و تکیهاش داده بودم به خودم. خیابان خلوت بود و جز دو سه ماشین چیزی ندیدم. خیلی زود رسیدیم آنطرف خیابان. چند خادم جلوی خیابان بودند؛ متوجه ما شدند و جلو آمدند. پرسیدند: «اتفاقی افتاده؟» با دستپاچگی گفتم: «دوستم حالش خوب نیست. گفتن شما میتونید ما رو ببرید دارالشفا امام رضا.»
♦️ خادمی که سنش بیشتر از بقیه بود با 115 تماس گرفت. راهنماییمان کردند داخل کانکس خادمها. حال شبنم هرلحظه بدتر میشد. ده دقیقهای گذشت و خبری از اورژانس نشد. یکی از خادمها دوان دوان آمد و در گوش خادم بزرگتر، چیزی گفت. خادم محکم دستانش را بهم زد. احساس کردم خبر بدی بهش داده. بلافاصله آمد سمت من و گفت: «دخترم اتفاقی افتاده که باید با ویلچر دوستت رو ببریم دارالشفا. فقط مسافت زیاده، از داخل صحنهای حرم میریم. اذیت که نمیشی پیاده بیای؟» گفتم: «نه؛ فقط توروخدا زودتر بریم.»
♦️ شبنم را روی ویلچر نشاندم و یکی از خادمها حرکتش داد. وارد صحن حرم شدیم. به آقا سلام دادم. چشمی به اطراف صحن انداختم؛ چند خادم و چند نفری با لباسهای کرم رنگ و صورتهای پوشیده، اطراف صحن بودند. هرچه نگاه کردم، جز تک و توک، مردم عادی به چشمم نیامدند.
♦️ وارد صحن دوم شدیم. باز همان منظره تکرار شد. زیر لب گفتم: «یا امام غریب! چی شده که حرمت انگار برا ما قُرُق شده؟ مگه میشه حرمت اینقد خلوت باشه؟ اونم این ساعت!» نگاهی به ساعتم انداختم؛ چند دقیقه به یازده بود. گفتم: «یاخدا الانه سمانه برسه.» سریع گرفتمش. بدون اینکه بوق بخورد، سریع قطع شد. چندبار دیگر گرفتم، همین اتفاق تکرار شد. ناله شبنم را که شنیدم، تلفن را داخل جیبم گذاشتم و بیخیال تماس گرفتن شدم.
♦️به خادم همراهمان گفتم: «چرا ۱۱۵ نیومد؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «خیابونای اطراف حرم شلوغه، ماشین نتونسته بیاد؛ جلوش رو گرفتن!» قیافهاش درهم بود. بااینکه متوجه منظورش نشدم، ترجیح دادم دیگر سوالی نپرسم. زیر لب با امام رضا دردودل کردم. چشمم به گنبد طلایی خورد و اشکم سرازیر شد. احساس میکردم حرم برای من قرق شده. گفتم: «یا امام رضا، الان وقت مناسبی برا قرق کردن نیستا! میذاشتی وقت دیگه که سیر دل بمونم پیشت.» از فکر و خیال خودم، خندهام گرفت.
♦️وارد صحن سوم شدیم و دوباره تکرار همان صحنهها. با خودم گفتم: «این نیروهای هیکلی که مثل کماندوها هستن، چرا داخل حرمن؟» جوابی پیدا نکردم. بعد از صحن چهارم، وارد خیابان طبرسی شدیم. کمی جلوتر به دارالشفا رسیدیم. خادم همراهمان موقع خداحافظی گفت: «اگه خواستید، بیاید جلوی صحن که با خادمهای دیگه برگردید باب الجواد.» تشکر کردم، چشمی گفتم و رفتم که پذیرش بگیرم.
♦️ تا پذیرش بگیرم، دوباره سمانه را گرفتم. بوق نخورده، قطع میشد. با صدای مسئول پذیرش به خودم آمدم: «خانم سامانه بهخاطر اینترنت قطع شده.» گفتم: «خب الان چکار کنم؟» گفت: «برید پای اون دستگاه با این کد مبلغ رو پرداخت کنید.» دستگاه هم خطا میداد. گفتم: «آقا دستگاهتون هم خرابه. توروخدا بگید چکار کنم؟ مریض بدحال دارم!» یکهو یک نفر که قبل از من آمده بود، داد زد و گفت: «بابا همه چی قطع شده. خدا براشون نسازه با وضعی که برا مردم ساختن، یه عده از خدا بیخبر ریختن تو خیابون و...»
♦️آنجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده. ترس برم داشت. ساعت یازده و نیم شب بود. یک طرف دوست مریضم و طرف دیگر دوستی که هر لحظه ممکن بود برسد و تلفن و نت و پیامکی که قطع بود.
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
18دی1404
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#بیوطن عکس تمیزی است. با کیفیت و خوشزاویه. همه چیز هم در بهترین حالت خودش است. موهای ژلزده فغان
بیوطنی که بیشرف شد...
دوباره بخوانید
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah