eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#آشوب_در_مشهد قسمت سوم ♦️ دستپاچه وارد اتاق دکتر شدم و گفتم: «به‌خاطر خدا یه کاری کنید. دوستم حالش
قسمت آخر ♦️ «یا غریب الغربا ما برای مراسم شهدای غریب اومدیم مشهد. خودمونم اینجا غریبیم. غریب در غریبی شده حکایت این سفر ما. خودت آبی روی این آتش بریز که امنیت و آرامش برگرده به ایران، به این شهر.» تنها چیزی که می‌تونستم بگم همین دعاها بود. وقت درماندگی نبود. بلند شدم و با چند نفر از مسئولین راه‌آهن صحبت کردم. ولی همه حرفشان یک چیز بود: «قطار بین راه توقف کرده و مشخص نیست کی برسه.» ♦️ ماندن فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفتم، برگردم دارالشفا. در راه برگشت، باز همان صحنه‌های قبلی تکرار شد. شهر پر از دود سیاه بود. چیزهایی روی آسفالت می‌سوخت که مشخص نبود چه هستند. چندتا ساختمان هم گُر گرفته بود و همچنان می‌سوختند. بعضی جاها روی زمین، خون هم دیدم. راننده مدام فحش می‌داد به آشوبگرها، من ولی زبانم قفل شده بود. فقط با خودم حرف می‌زدم؛ نمی‌خواستم حواسش را پرت کنم. از کوچه پس کوچه‌ها رسیدیم به خیابان طبرسی و دارالشفا. ♦️ شبنم روی تخت خوابیده بود. چهره‌اش نشان می‌داد درد ندارد. دکتر که مرا دید، گفت: «خیالت راحت؛ حالش خوبه. اون دوستت رو آوردی؟» نفس راحتی کشیدم و گفتم: «نه قطارش تأخیر داره. مشخص نیست کی برسه. مجبور شدم برگردم.» لیوان آبی دستم داد و گفت: «توکل به خدا کن. ان‌شاءالله اونم می‌رسه.» ♦️ حدود ساعت سه صبح بود. دوستم را بیدار کردم که برگردیم هتل. تشکر ویژه‌ای از دکتر و پرسنل آنجا کردم و رفتیم طرف صحن طبرسی. یکی از خادم‌ها ویلچر آورد؛ دوستم رویش نشست و وارد حرم شدیم. باز هم سلام آقا... ♦️حرم خلوت‌تر از ساعتی بود که آمده بودیم. صحن به صحن رفتیم و من با هر قدم دلم را به حرم و پنجره فولاد و ضریح امام رضا گره زدم. اشک امانی برایم نگذاشته بود. سکوت آن شب داخل حرم، آرامش خاصی به آدم می‌داد. دلم نمی‌خواست از آن آرامش، فاصله بگیرم و وارد آشوب شوم. کاش زمان آنجا قفل می‌شد. ♦️تا به خودم آمدم داخل اتاق هتل بودیم. شبنم را که روی تخت دراز کردم، خوابش برد. شروع کردم به زنگ زدن؛ یکبار، ده بار، صدبار، نمی‌دانم چند بار شد که یکدفعه صدای سمانه را شنیدم که گفت: «الو، الو. جهان خوبی؟ کجایی؟» فکر کردم خوابم، ولی نه؛ بیدار بودم. هول شدم و گفتم: «کجایی سمانه؟ رسیدی؟» گفت: «آره. الان قطار وارد مشهد شد. کجا بیام؟» گفتم: «سریع با سرویسای راه‌آهن بیا باب‌الجواد، روبروش هتل قدسه. با پذیرش هماهنگ کردم، بیا اتاق ۱٠۱.» «باشه باشه»ای گفت و تلفن قطع شد. ♦️دوباره که شماره‌اش را گرفتم. بوق نخورد. ساعت ۴صبح بود. باز هم گرفتم ولی بوق نخورد. شماره دیگری را گرفتم، آن هم بوق نخورد. نت قطع بود؛ پیامک ارسال نمی‌شد. گفتم شاید خواب دیده‌ام. وارد سابقه تماس‌ها شدم. نه، خواب نبود. ۴۳ ثانیه مکالمه داشتیم. از پشت پنجره‌ای که مناره‌های حرم از آن مشخص بود نگاهی به آسمان کردم و گفتم: «بزرگیت رو شکر که می‌دونی کجا و چطور به داد بنده‌ات برسی.» ♦️اذان صبح که از حرم پخش شد، وضو گرفتم و نماز خواندم. چند دقیقه به ساعت پنج بود که کسی تق‌تق به در کوبید. با عجله بلند شدم و در را باز کردم. سمانه را پشت در دیدم. محکم بغلش گرفتم و فقط گریه کردم. او هم حرفی نمی‌زد. انگار هر دو می‌دانستیم چه بهمان گذشته. وارد اتاق شد و بدون هیچ حرفی لباساش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. اتاق تاریک بود. من هم دراز کشیدم و چشمم را بستم. ♦️نمی‌دانم چند ساعت گذشت، ولی چشمم را که باز کردم، سمانه، روی تخت سمت راستم خوابیده بود و شبنم روی تخت سمت چپم. حالا خیالم از بابت هر دو نفرشان راحت بود. خدا را شکر کردم و از پشت پنجره زل زدم به حرم: «خوب غریب نوازی کردی؛ مدیونتم...» دردودل‌ها بماند بین خودم و خودش. ♦️ عصر جمعه، شورای تأمین مشهد، تصمیم به لغو اجلاسیه ملی شهدای غریب اسارت گرفتند. سه سال برای برگزاری این اجلاسیه زحمت کشیده بودیم و حالا... چاره‌ای نبود، جز قبول شرایط. چند ساعتی را سه‌تایی در حرم زیارت کردیم و بعد، هرکسی رفت سمت شهر خودش. ♦️وارد خانه شدم. همه از دیدنم خوشحال شدند. بیشتر از دو هفته از آن شب می‌گذرد، ولی مادرم به‌خاطر شرایط سنی و جسمی‌‌اش، هنوز بیمار است. همه‌اش ناشی از آن اضطراب و دلهره‌ای است که در آن چند روز بهش وارد شد. هزاران مادر مثل مادر من، حالشان خراب شده و این را هم باید گذاشت کنار خسارت‌های زیاد مالی و خون‌های بی‌گناهی که ریخته شد و ضررهای جبران‌ناپذیری که نادانی و حماقت یک عده فریب خورده و گمراه، به بار آورد. 🔹فرحزاد جهانگیری 9بهمن1404 از 19دی1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
35.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ 🔻سرودی برای ایران ‌ 🔸 نویسنده: رمیصا عالی‌زاده ‌ 🎙️گوینده: نازنین‌زهرا نظریان ‌ 🎥 تصویر و تدوین: فاطمه عزیزی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ روایتی واقعی از یک ناآرامی... ‌ 🎬 کاری از فاطمه عزیزی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
سینه‌سپران بی‌نام، فرزندان خاموش انقلاب سلام… من هارونم. این‌بار نه آمده‌ام از شهدا بگویم و نه از ه
🔸سربازان کفن پوش این‌بار وعده‌گاه رفقا، مثل روزهای پرالتهاب آن جنگ دوازده‌روزه، نه گلزار شهدا بود و نه میان دیوارهای سرد غسالخانه. این‌بار میعادگاه ما کف خیابان بود؛ درست ابتدای خیابان شهید دلفان. عقربه‌های ساعت که جلو می‌رفت، رفقا کم‌کم از راه می‌رسیدند. بسیاری‌شان را آخرین‌بار در غوغای سال ۱۴۰۱ و ماجراهای مربوط به مهسا دیده بودم. میان آن چهره‌های آشنا و قدیمی، صورت‌های تازه‌ای هم به چشم می‌خورد؛ جوان‌هایی که بیش‌ترشان آن‌قدر کم‌سن‌وسال بودند که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. کنارشان، رفقای قدیمی‌تری ایستاده بودند؛ آن‌ها که از سال ۷۸ در جمع‌کردن تمام اغتشاشات حضور داشتند و حالا محاسن‌شان به سپیدی نشسته بود. کمی بعد، تیمی چندده‌نفره از راه رسیدند؛ مردانی که همگی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بودند و از نوجوانی تا امروز که گردِ پیری بر چهره‌شان نشسته، همواره جان‌فدای کشور مانده‌اند. تماشایشان در آن میانه، خودش حدیث ایستادگی بود. در جمع، رفیق مغازه‌داری را می‌دیدم که با وجود این‌همه گرانی، کسادی بازار و کرایه‌های سنگین، کرکره‌ی مغازه را پایین کشیده و آمده بود. یا رفیق کارمندی که به قول خودش حقوقش کفاف زندگی را نمی‌دهد و مجبور است عصرها سراغ شغل دوم برود و اسنپ کار کند؛ اما حالا اینجا بود. رفیق هنرمندی هم بود که همه او را به هنرش می‌شناختند، اما خودش دوست داشت به انقلابی‌بودنش شناخته شود. چشمم افتاد به رفیقی که هنوز جراحت جنگ دوازده‌روزه را در تن داشت، اما به قول خودش غیرتش اجازه نمی‌داد نیاید و کنار بچه‌ها نباشد. یا آن رفیق جوانی که همیشه فکر می‌کردم مهم‌ترین کارِ زندگی‌اش، درس‌خواندن و مدرک‌گرفتن است؛ اما حالا در صف اول ایستاده بود و پیش از همه، به دل اغتشاشگرها می‌زد. رفیق دیگری که تازه مدرک پزشکی‌اش را گرفته بود، با یک کوله‌پشتی کمک‌های اولیه، خودجوش آمده بود تا اگر کسی زخمی شد، یاری‌اش کند. آن رفیقی که وقتی می‌خندید لپش گل می‌انداخت، با موتور ۱۲۵ خسته‌‌اش برای امدادرسانی آمده بود تا بچه‌های زخمی کف میدان را به بیمارستان برساند. یا آن رفیقی که مثل همیشه گوشی‌به‌دست بود، آمده بود تا وقایع را ثبت کند، از صحنه‌های داغ فیلم بگیرد و اطلاع‌رسانی کند. کنارش، رفیق دیگری را دیدم که تا امروز فقط دوربین در دستش دیده بودم، اما حالا سنگ در دست گرفته بود و از کشورش دفاع می‌کرد. جوان‌هایی هم بودند که به معنای واقعی کلمه «آچارفرانسه» بودند؛ از دیوار بالا می‌رفتند؛ هر جا ماشین لازم بود جور می‌کردند؛ وقت درگیری دفاع می‌کردند و بعد از فروکش‌کردن اغتشاش، در رسانه‌ها روایت می‌نوشتند یا کلیپ و انیمیشن می‌ساختند. رفقایی هم که محاسن‌ سفید کرده بودند فرماندهی میدان را برعهده داشتند؛ اما خودشان نفر اول و جلوتر از همه حرکت می‌کردند و از جان و دل برای حفاظت از بچه‌ها مایه می‌گذاشتند. رفیقِ خبرنگاری که تا امروز فقط به قلمش می‌شناختمش، حالا با جان و دل کفِ میدان بود. حتی آن‌ رفقایی که مسئولیت داشتند، به‌جای نشستن پشت میز، آمده بودند کنار بقیه؛ درست وسط ماجرا. این‌ها همان «سنگرسازانِ بی‌سنگرند». همان‌ها که در جنگ دوازده‌روزه، برای تشییع شهدا سنگ تمام گذاشتند و حالا، سربازان کفن‌پوش انقلاب اسلامی‌ شده‌اند. مردانی که دست‌خالی، کف خیابان، تا پای جان برای انقلاب ایستادند. این رفقای من، از همه قشرند. و من قسم جلاله می‌خورم که نه برای نام آمده‌اند، نه برای جایگاه، نه برای پول و نه برای هیچ چیز دیگر. آن‌ها فقط برای آرمانشان آمده‌اند؛ و آن آرمان، چیزی نیست جز انقلاب اسلامی. ۲۰دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
30.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹عبور خطرناک 🔻روایتی از حمله به عباسیه خرم‌آباد 🔸 تدوین متن: نسرین دالوند 🎙️گوینده: حسین جهان‌نژادی 🎥 تصویر و تدوین: فاطمه عزیزی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ترکش‌های سرما جمعه ۱۲ دی از سفر یک روزه به قم برگشتم. ساعت حوالی شش‌ونیم عصر بود. در ترمینال، هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن می‌شد. قبل از اینکه تلفنم خاموش شود، با مادرم تماس گرفتم و گفتم: «سلام، من رسیدم ولی به بابا نگو حتماً خسته‌ست». مادرم در جواب گفت: «باشه. چطوری می‌خوای برگردی؟ با اسنپ یا تاکسی؟» جواب دادم: «یه کاریش می‌کنم. فعلاً خداحافظ.» خداحافظی کرد و قطع کردم. پیاده از ترمینال راه افتادم سمت چهارراه بمبئی. خیابان‌ها خلوت بود. انگار که همه جایی قایم شده بودند تا کسی را غافلگیر کنند. هرچه فکر کردم عقلم به جایی قد نداد. به چهارراه که رسیدم، خانواده‌ای سر پایینی چهارراه را پرده سیاه بسته و چراغانی کرده بود برای گرفتن جشن عروسی. یک سکو هم پشت پرده درست کرده بودند و زن و مرد با لباس‌های محلی، داشتند می‌رقصیدند. خواستم عکس بگیرم، اما جرئت نکردم. از خیابان فرعی بالای مصلی، که چهارشنبه بازارها آنجا برگزار می‌شود، به راهم ادامه دادم. هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن می‌شد. از میدان ناصر خسرو، به خیابان جلال آل احمد، به سمت بازارچه و بعد مستقیم به سمت میدان کیو. نیروهای پلیس و بسیجی‌ها صف کشیده بودند. نمی‌دانستم چرا حال و هوای شهر به این شکل درآمده. روبروی خیابان دلفان که رسیدم، صدای «هُو» کشیدن بلندی آمد. جمعیتی را دیدم که توی هم می‌لولیدند. چند لحظه همان‌جا خشکم زد. مغازه‌دارها با پوزخندی به هم گفتند: «هَم شِرو بی...» بخشی از مردم ایستاده بودند به تماشا و دسته‌ی دیگری راه خودشان را می‌رفتند. به پیاده‌روی کنار پارک که رسیدم، یک ماشین عروس و کاروان همراهش، در جهت مخالف مسیر من در حرکت بودند. هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن می‌شد. چند وقتی از آن شب گذشته، از بین «اغتشاشگرها» و «حافظان امنیت»، فقط دسته دوم، روی حرف و ایمان و اعتقاد خودشان ایستاده‌اند. من ترکش‌های سرما را فقط همان شب تحمل کردم تا به خانه برسم؛ اما حافظان امنیت روزها و شب‌های زیادی است که ترکش‌های سرما را تحمل می‌کنند تا مردم به خانه‌هایشان برسند. هوا آن شب خیلی سرد بود. 🔹حسن احمدوند 12دی۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸مخاطب جدید منتظر نشسته بودم که برویم برای ضبط برنامه. ده نفری پشت صحنه نشسته بودند. متوجه شدم به مناسبت دهه‌ی فجر هر روز مردم یک شهر مهمان صداوسیمای استان هستند. آن روز صداوسیما میزبان مردم دلفان بود. از فرماندار، شاعر و نخبه گرفته تا خانواده‌ی شهدای جنگ دوازده روزه. یکیشان خانواده‌ی بود. خواهر و برادرش او را با مردم‌داری‌اش معرفی ‌کردند. ‌گفتند هر وقت می‌آمد روستا برای بچه‌ها لوازم التحریر می‌آورد. دیگری خانواده بود. یک مرد و دختر جوان، که گمان می‌کردم خواهر شهید باشد، وارد استودیو شدند. همان‌جا اسم شهید را سرچ کردم و متوجه شدم متولد ۱۳۷۷ بوده. با صدای مجری که همسر شهید را معرفی ‌کرد بیشتر متعجب شدم. دختر جوان همسر شهید بود؛ نه خواهرش. فقط سه ماه از ازدواجشان گذشته بوده که همسرش شهید شده. ‌گفت: «آخرین دیدارمون دو روز قبل از شهادتش بود. اون روز با لباس نظامی اومد و من برای اولین‌بار از نزدیک تو اون لباس دیدمش. با ذوق نگاش کردم و گفتم خداروشکر از نزدیک با این لباسا دیدمت و تو دلم نموند...» نتوانستم بغضم را از آرزوهای نرسیده‌اش قورت دهم. با اتمام مصاحبه‌شان جلو رفتم و سنش را پرسیدم. متولد ۱۳۸۳ بود. شلوغی فضا مانع ادامه صحبت‌مان شد. می‌خواستم هر جور شده سوالی را که باعث شده بود به ادامه‌ی مصاحبه دقت نکنم، بپرسم! دوباره جلو رفته و پرسیدم: «چطور با نبودنش کنار اومدین؟!» با لبخند گفت: «کنار نیومدم.» کنار نیامدنش شد بغض وسط گلویم. منتظر ماندم ادامه دهد: «هر شب، تمام پیام‌های قبلیمون رو مرور می‌کنم. پیام شب بخیر رو که براش ارسال کنم، آروم می‌شم.» غم، لبخند و عشق را همزمان در کلام و نگاهش خواندم. وقت رفتنشان بود. فرصت صحبت بیشتر نبود اما شماره‌اش را گرفتم. حالا در لیست مخاطبانم، اسمش کنار اسم شهیدش قرار گرفته؛ «نگین حیدری همسر شهید یادگاری». 🔹فاطمه امیری 14بهمن1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
madahanmadahan-molody-shad-nime-shaaban-s23.mp3
زمان: حجم: 15.4M
با تو هوا هوای بارونه بی تو دلم مثل یه زندونه با تو کوچه‌های دلم چراغونه 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹آخرین بازمانده 🔻روایتی از مراسم تشییع شهید مصطفی بیرانوند 🔸 راوی و نویسنده: رعنا‌ مرادی‌نسب 🎙️گوینده: نازنین‌زهرا نظریان 🎥 تصویر و تدوین: فاطمه عزیزی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸رنگین‌کمان مادرم، موهایش را که شانه می‌زد و می‌بافت، صدای زمزمه مویه‌اش را می‌شنیدم. دلش همیشه پر بود از غصه نداشتن پسر! هنوز ساختمان‌ها قد نکشیده بودند و مخملکوه را می‌شد یک دل سیر تماشا کرد. شش دختر قد و نیم‌قد کنار مادر، روی ایوان خانه‌مان به تماشای رنگین‌کمان ایستاده بودیم. از مادرم شنیده بودم قدیمی‌ها دختر را می‌نشاندند زیر رنگین‌کمان تا پسر شود؛ اما مانده بودم چرا او با این همه حسرت، برای پسردار شدن یکی از ما را نمی‌فرستد زیر رنگین‌کمان و قال قضیه را نمی‌کند؟! به یک لحظه، نگاه پر آرزوی مادرم که زیر نازکی حلقه اشکْ به آسمان خیره شده بود، به دلم انداخت بروم زیر رنگین‌کمان و از خدا بخواهم پسر شوم. کاپشن آبی بلندم را تن کردم و چکمه‌های بنفش لاستیکی‌ام را پوشیدم و دویدم سمت مخملکوه. هرچه می‌دویدم زمین خیس‌تر می‌شد و رنگین‌کمان دورتر! خیس باران شده بودم. پاهای کوچکم تاب دویدن نداشت و خیلی مانده بود تا رسیدن. سوز سرما توی سینه‌ام نشسته بود. توی آن سیلاب کوچه‌ها جای نشستن نبود. دست از زانوهایم گرفتم؛ مثل رکوع کردن یک قلب پر آرزو، تا نفسی تازه کنم. سرم را بلند کردم، فاصله‌ام را تا رنگین کمان ببینم؛ اما هیچ‌چیز جز ابر و آسمان مه‌آلود پیدا نبود! از آن روز که رنگین‌کمان به دویدن‌هایم اعتنا نکرد و منتظرم نماند، مادرم آرزو به دل چشم از دنیا بست، فهمیدم زندگی درست مثل یک روز بارانی و مه‌آلود است که گاهی آفتابش به تماشای جلوه رنگین‌کمان می‌نشیند و بی‌اعتنا از تقلای نفس‌هایم می‌گذرد. 🔹سمانه قاسمی منش 15بهمن1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جنگ روانی عصر جمعه مادرم اقوام درجه یک را به صرف شام دعوت کرده بود. اخبار فضای مجازی درباره احتمال وقوع جنگ، نوجوان‌ها و جوان‌ترها را نگران کرده بود. بعد جنگ ۱۲ روزه چشمشان ترسیده بود و فقط کنار هم بودن می‌توانست اندکی آرامشان کند. برخی از اقوام، همان‌هایی که مادربزرگم «غریب‌نشین» خطابشان می‌کرد، هم از اصفهان و تهران و همدان، آمده بودند. پس از صرف دلمه‌های مادرپز، که به کام همه خوش آمده بود، طبق معمول، بحث سیاسی آقایان داغ شد. فضا سنگین بود. بچه‌ها رنگ پریده و مضطرب چشم دوخته بودند به دهان بزرگ‌ترها. خواهرزاده نه ساله‌ام، با صدای بغض‌آلودی گفت: «کاش سمعکی بودم! الان درشون میاوردم تا صدای هیچ‌کس رو نشنوم.» همین که صدای خنده جمع بلند شد، زد زیر گریه و به آغوش مادرش پناه برد. دخترخاله نوجوانم آمد کنارم و پرسید: «خاله، پرانول داری؟» اولش فکر کردم، به اقتضای سنش، برای جلب توجه این حرف را می‌زند؛ اما مادرش گفت در جنگ اخیر، در اصفهان، صدای پدافند و موشک را کنار گوشش شنیده و از آن زمان تپش قلب گرفته و طبق دستور پزشک باید دارو مصرف کند. برای عوض‌کردن فضا و پرت کردن حواسشان رفتم سراغ آلبوم عکس‌های قدیمی. با استقبال خوبی روبرو شد؛ جوان‌ها و نوجوان‌ها با دیدن عکس‌ها، غرق خنده شدند و با سوال‌هایشان از بزرگ‌ترها، خاطرات شیرین گذشته را زنده کردند. اما با ورق خوردن آلبوم‌های دوران جنگ، دوباره بحث و تبادل اخبار جنگی داغ شد. مادرم رو به جمع گفت: «ان‌شاءالله که جنگ نمی‌شه.» بعد رو به دایی‌ام ادامه داد: «یادته سال ۶۷ کربلایی (پدرم) زنگ زد و گفت پسرعمو امان‌الله شهید شده و پیکرش دست عراقی‌هاست؟ با گریه رفتم خونه پدرم توی خیابان انقلاب تا بهشون خبر بدم‌. هیچ‌کس باور نمی‌کرد امان‌اللهِ تازه داماد، شهید شده باشه. اما وقتی می‌گفتیم کربلایی گفته، می‌گفتن پس دروغ نیست و به نشونه اندوه به سر می‌زدن. برادرم رفت منزلشون ببینه خبردار شدن یا نه! سیده فخری، مادرش، مشغول سبزی پاک کردن بوده و گفته پسرم داره میاد مرخصی؛ قرمه سبزی دوست داره. چند نفر رفتن و اومدن تا تونستن خبر رو بهش بدن. آخرش هم باور نکرد، تا اینکه پدرم رفت و پیکر رو با عراقی‌ها معامله کرد و برگردوند. نذاشتن من توی مراسم باشم؛ گفتن برگرد پادگان بدرآباد، شاید از کربلایی خبری شد. این چشم‌انتظاری یه ماه طول کشید و خبری نشد. چند نفر از مردای فامیل هر روز از صبح میومدن خونه ما. شرایط مالی هم خوب نبود؛ به زحمت غذایی فراهم می‌کردم. تا غروب می‌موندن و وقتی ناامید از تماس کربلایی می‌شدن می‌رفتن. ارتباط با جبهه کامل قطع شده بود. تنها مردی که برگشت، با دو پای قطع شده اومد. همه زن‌ها می‌گفتن: "خوش‌به‌حال خانم فلانی، حداقل همسرش زنده برگشته." بعد یک ماه، دایی‌ بزرگم با کلی مقدمه‌چینی گفت: "خواهرزاده، فکر کنم کربلایی اسیر شده! این مدت میومدیم که اگه خبرش رسید تنها نباشید." اون لحظه یاد شبی افتادم که ده روز بعد از رفتنش، رفیقش با جیپ خاکی اومد و ساکش را آورد و رفت. وسایلش همون‌طور که مرتب چیده بودم، دست‌نخورده مونده بود، همراه نامه‌ای با این مضمون که "سنگرها محاصره شده‌اند و دست عراقی‌ها هستند. ساک را پس می‌فرستم." شب تا صبح، کاغذ رو زیر نور لامپ گرفتم تا ببینم دست‌خط خودشه یا نه. یه روز، زن همسایه محکم در زد و گفت: "بدو بیا! کربلاییه!" تا برسم خونشون، دو سه بار زمین خوردم. تلفن رو برداشتم؛ همین که صداش رو شنیدم، نفسم باز شد. سریع گفتم: "ایرانی یا عراق؟" خندید و گفت: "ایرانم. عراق چیکار کنم؟" _ مگه اسیر نشدی؟ _ نه؛ توی محاصره بودیم، نتونستیم ارتباط بگیریم. _ هوای اونجا چطوره؟ _ بزار نگاه کنم. _ مگه کجایی؟ من منی کرد و گفت: "راستش مجروح شدم بیمارستانم."» مادرم اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «ما با انقلاب بزرگ شدیم؛ با جنگ ازدواج کردیم؛ بچه آوردیم؛ مهمون‌داری کردیم و کلی کار دیگه. زندگی ادامه داره. محکم باشید.» خواهرزاده‌ام پرسید: «مامان، چطوری از هم خبر می‌گرفتید؟» پدرم گفت: «بیشتر با نامه. می‌خواید بیارم ببینید؟» صدای جیغِ از سر هیجان بچه‌ها بلند شد. چمدان نامه‌ها را که آورد، بچه‌ها سر اینکه کدامشان نامه را بلند بخواند، دعوا می‌کردند و با هر خط نامه، قهقهه می‌زدند. _ حالا چرا اینقدر ادبی! فقط یک صفحه سلام به امام و شهدا دادین، بعد نامه را شروع کردین؟ اخبار تیتروار نوشته شده بود؛ مثلاً «راستی، دایی یدالله، دختر عمو حجت را گرفته؟» یا «بچه فلانی دنیا آمده.» یا «دخترمان چه حرف جدیدی می‌زند.» یک صفحه هم اسم اقوام نوشته شده بود که «فلانی سلام می‌رساند.» از همه فامیل نامه داشتیم؛ بعضی‌هایشان شهید شده یا فوت کرده بودند. بچه‌ها بعد از خواندن تعدادی از نامه‌ها، انگار هوشیارتر و قوی‌تر از قبل شده بودند. 🔹زهرا مومن‌زاده 12بهمن1404 @ravimah