راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸مخاطب جدید
منتظر نشسته بودم که برویم برای ضبط برنامه. ده نفری پشت صحنه نشسته بودند. متوجه شدم به مناسبت دههی فجر هر روز مردم یک شهر مهمان صداوسیمای استان هستند. آن روز صداوسیما میزبان مردم دلفان بود. از فرماندار، شاعر و نخبه گرفته تا خانوادهی شهدای جنگ دوازده روزه.
یکیشان خانوادهی #شهید_سرتیپ_دوم_غلامعلی_نجفی بود. خواهر و برادرش او را با مردمداریاش معرفی کردند. گفتند هر وقت میآمد روستا برای بچهها لوازم التحریر میآورد.
دیگری خانواده #شهید_استوار_یکم_سعید_اسدی_یادگاری بود. یک مرد و دختر جوان، که گمان میکردم خواهر شهید باشد، وارد استودیو شدند. همانجا اسم شهید را سرچ کردم و متوجه شدم متولد ۱۳۷۷ بوده.
با صدای مجری که همسر شهید را معرفی کرد بیشتر متعجب شدم. دختر جوان همسر شهید بود؛ نه خواهرش. فقط سه ماه از ازدواجشان گذشته بوده که همسرش شهید شده. گفت: «آخرین دیدارمون دو روز قبل از شهادتش بود. اون روز با لباس نظامی اومد و من برای اولینبار از نزدیک تو اون لباس دیدمش. با ذوق نگاش کردم و گفتم خداروشکر از نزدیک با این لباسا دیدمت و تو دلم نموند...»
نتوانستم بغضم را از آرزوهای نرسیدهاش قورت دهم. با اتمام مصاحبهشان جلو رفتم و سنش را پرسیدم. متولد ۱۳۸۳ بود. شلوغی فضا مانع ادامه صحبتمان شد. میخواستم هر جور شده سوالی را که باعث شده بود به ادامهی مصاحبه دقت نکنم، بپرسم!
دوباره جلو رفته و پرسیدم: «چطور با نبودنش کنار اومدین؟!» با لبخند گفت: «کنار نیومدم.»
کنار نیامدنش شد بغض وسط گلویم. منتظر ماندم ادامه دهد: «هر شب، تمام پیامهای قبلیمون رو مرور میکنم. پیام شب بخیر رو که براش ارسال کنم، آروم میشم.»
غم، لبخند و عشق را همزمان در کلام و نگاهش خواندم. وقت رفتنشان بود. فرصت صحبت بیشتر نبود اما شمارهاش را گرفتم. حالا در لیست مخاطبانم، اسمش کنار اسم شهیدش قرار گرفته؛ «نگین حیدری همسر شهید یادگاری».
🔹فاطمه امیری
14بهمن1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
madahanmadahan-molody-shad-nime-shaaban-s23.mp3
زمان:
حجم:
15.4M
با تو هوا هوای بارونه
بی تو دلم مثل یه زندونه
با تو کوچههای دلم چراغونه
#الهم_عجل_لولیک_الفرج
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸رنگینکمان
مادرم، موهایش را که شانه میزد و میبافت، صدای زمزمه مویهاش را میشنیدم. دلش همیشه پر بود از غصه نداشتن پسر!
هنوز ساختمانها قد نکشیده بودند و مخملکوه را میشد یک دل سیر تماشا کرد. شش دختر قد و نیمقد کنار مادر، روی ایوان خانهمان به تماشای رنگینکمان ایستاده بودیم.
از مادرم شنیده بودم قدیمیها دختر را مینشاندند زیر رنگینکمان تا پسر شود؛ اما مانده بودم چرا او با این همه حسرت، برای پسردار شدن یکی از ما را نمیفرستد زیر رنگینکمان و قال قضیه را نمیکند؟!
به یک لحظه، نگاه پر آرزوی مادرم که زیر نازکی حلقه اشکْ به آسمان خیره شده بود، به دلم انداخت بروم زیر رنگینکمان و از خدا بخواهم پسر شوم.
کاپشن آبی بلندم را تن کردم و چکمههای بنفش لاستیکیام را پوشیدم و دویدم سمت مخملکوه. هرچه میدویدم زمین خیستر میشد و رنگینکمان دورتر!
خیس باران شده بودم. پاهای کوچکم تاب دویدن نداشت و خیلی مانده بود تا رسیدن. سوز سرما توی سینهام نشسته بود. توی آن سیلاب کوچهها جای نشستن نبود. دست از زانوهایم گرفتم؛ مثل رکوع کردن یک قلب پر آرزو، تا نفسی تازه کنم. سرم را بلند کردم، فاصلهام را تا رنگین کمان ببینم؛ اما هیچچیز جز ابر و آسمان مهآلود پیدا نبود!
از آن روز که رنگینکمان به دویدنهایم اعتنا نکرد و منتظرم نماند، مادرم آرزو به دل چشم از دنیا بست، فهمیدم زندگی درست مثل یک روز بارانی و مهآلود است که گاهی آفتابش به تماشای جلوه رنگینکمان مینشیند و بیاعتنا از تقلای نفسهایم میگذرد.
🔹سمانه قاسمی منش
15بهمن1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جنگ روانی
عصر جمعه مادرم اقوام درجه یک را به صرف شام دعوت کرده بود. اخبار فضای مجازی درباره احتمال وقوع جنگ، نوجوانها و جوانترها را نگران کرده بود. بعد جنگ ۱۲ روزه چشمشان ترسیده بود و فقط کنار هم بودن میتوانست اندکی آرامشان کند.
برخی از اقوام، همانهایی که مادربزرگم «غریبنشین» خطابشان میکرد، هم از اصفهان و تهران و همدان، آمده بودند.
پس از صرف دلمههای مادرپز، که به کام همه خوش آمده بود، طبق معمول، بحث سیاسی آقایان داغ شد. فضا سنگین بود. بچهها رنگ پریده و مضطرب چشم دوخته بودند به دهان بزرگترها. خواهرزاده نه سالهام، با صدای بغضآلودی گفت: «کاش سمعکی بودم! الان درشون میاوردم تا صدای هیچکس رو نشنوم.» همین که صدای خنده جمع بلند شد، زد زیر گریه و به آغوش مادرش پناه برد.
دخترخاله نوجوانم آمد کنارم و پرسید: «خاله، پرانول داری؟» اولش فکر کردم، به اقتضای سنش، برای جلب توجه این حرف را میزند؛ اما مادرش گفت در جنگ اخیر، در اصفهان، صدای پدافند و موشک را کنار گوشش شنیده و از آن زمان تپش قلب گرفته و طبق دستور پزشک باید دارو مصرف کند.
برای عوضکردن فضا و پرت کردن حواسشان رفتم سراغ آلبوم عکسهای قدیمی. با استقبال خوبی روبرو شد؛ جوانها و نوجوانها با دیدن عکسها، غرق خنده شدند و با سوالهایشان از بزرگترها، خاطرات شیرین گذشته را زنده کردند. اما با ورق خوردن آلبومهای دوران جنگ، دوباره بحث و تبادل اخبار جنگی داغ شد.
مادرم رو به جمع گفت: «انشاءالله که جنگ نمیشه.» بعد رو به داییام ادامه داد: «یادته سال ۶۷ کربلایی (پدرم) زنگ زد و گفت پسرعمو امانالله شهید شده و پیکرش دست عراقیهاست؟ با گریه رفتم خونه پدرم توی خیابان انقلاب تا بهشون خبر بدم. هیچکس باور نمیکرد اماناللهِ تازه داماد، شهید شده باشه. اما وقتی میگفتیم کربلایی گفته، میگفتن پس دروغ نیست و به نشونه اندوه به سر میزدن. برادرم رفت منزلشون ببینه خبردار شدن یا نه! سیده فخری، مادرش، مشغول سبزی پاک کردن بوده و گفته پسرم داره میاد مرخصی؛ قرمه سبزی دوست داره. چند نفر رفتن و اومدن تا تونستن خبر رو بهش بدن. آخرش هم باور نکرد، تا اینکه پدرم رفت و پیکر رو با عراقیها معامله کرد و برگردوند. نذاشتن من توی مراسم باشم؛ گفتن برگرد پادگان بدرآباد، شاید از کربلایی خبری شد. این چشمانتظاری یه ماه طول کشید و خبری نشد. چند نفر از مردای فامیل هر روز از صبح میومدن خونه ما. شرایط مالی هم خوب نبود؛ به زحمت غذایی فراهم میکردم. تا غروب میموندن و وقتی ناامید از تماس کربلایی میشدن میرفتن. ارتباط با جبهه کامل قطع شده بود. تنها مردی که برگشت، با دو پای قطع شده اومد. همه زنها میگفتن: "خوشبهحال خانم فلانی، حداقل همسرش زنده برگشته." بعد یک ماه، دایی بزرگم با کلی مقدمهچینی گفت: "خواهرزاده، فکر کنم کربلایی اسیر شده! این مدت میومدیم که اگه خبرش رسید تنها نباشید." اون لحظه یاد شبی افتادم که ده روز بعد از رفتنش، رفیقش با جیپ خاکی اومد و ساکش را آورد و رفت. وسایلش همونطور که مرتب چیده بودم، دستنخورده مونده بود، همراه نامهای با این مضمون که "سنگرها محاصره شدهاند و دست عراقیها هستند. ساک را پس میفرستم." شب تا صبح، کاغذ رو زیر نور لامپ گرفتم تا ببینم دستخط خودشه یا نه.
یه روز، زن همسایه محکم در زد و گفت: "بدو بیا! کربلاییه!" تا برسم خونشون، دو سه بار زمین خوردم. تلفن رو برداشتم؛ همین که صداش رو شنیدم، نفسم باز شد. سریع گفتم: "ایرانی یا عراق؟"
خندید و گفت: "ایرانم. عراق چیکار کنم؟"
_ مگه اسیر نشدی؟
_ نه؛ توی محاصره بودیم، نتونستیم ارتباط بگیریم.
_ هوای اونجا چطوره؟
_ بزار نگاه کنم.
_ مگه کجایی؟
من منی کرد و گفت: "راستش مجروح شدم بیمارستانم."»
مادرم اشکهایش را پاک کرد و گفت: «ما با انقلاب بزرگ شدیم؛ با جنگ ازدواج کردیم؛ بچه آوردیم؛ مهمونداری کردیم و کلی کار دیگه. زندگی ادامه داره. محکم باشید.»
خواهرزادهام پرسید: «مامان، چطوری از هم خبر میگرفتید؟» پدرم گفت: «بیشتر با نامه. میخواید بیارم ببینید؟» صدای جیغِ از سر هیجان بچهها بلند شد. چمدان نامهها را که آورد، بچهها سر اینکه کدامشان نامه را بلند بخواند، دعوا میکردند و با هر خط نامه، قهقهه میزدند.
_ حالا چرا اینقدر ادبی! فقط یک صفحه سلام به امام و شهدا دادین، بعد نامه را شروع کردین؟
اخبار تیتروار نوشته شده بود؛ مثلاً «راستی، دایی یدالله، دختر عمو حجت را گرفته؟» یا «بچه فلانی دنیا آمده.» یا «دخترمان چه حرف جدیدی میزند.» یک صفحه هم اسم اقوام نوشته شده بود که «فلانی سلام میرساند.»
از همه فامیل نامه داشتیم؛ بعضیهایشان شهید شده یا فوت کرده بودند.
بچهها بعد از خواندن تعدادی از نامهها، انگار هوشیارتر و قویتر از قبل شده بودند.
🔹زهرا مومنزاده
12بهمن1404
#خانه_روایت_ماه
@ravimah
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عزیز برادرم
روز تشییع شهید بیرانوند، من هم میان جمعیت بودم. پس از آمدن پیکر روی دستان مردم و متوقف شدنش در بین جمعیت، همه شروع کردند به سر دادن شعار «برادر شهیدم، شهادتت مبارک». چشمم را تیز کرده بودم که سوژهٔ نابی شکار کنم.
صدای زنی توجهم را جلب کرد. نزدیکم ایستاده بود.
شعاری که میداد با شعار جمعیت فرق داشت: «برادر عزیزم، شهادتت مبارک».
برایم عجیب بود. همزمان با گفتن شعار، اشکهایش به پهنای صورتش جاری میشد.
عجیبتر اینکه با صدای گرفته فریاد میزد. حدس زدم آنقدر گریه و شیون کرده که صدایش اینطور گرفته.
کوتاه نمیآمد؛ خسته نمیشد؛ از جان و دل فریاد میزد.
فکر کردم شاید خواهر شهید بیرانوند است!نمیدانم خواهرش بود یا نه، ولی داشت برایش خواهری میکرد .خدایی هم برایش سنگ تمام گذاشته بود؛ از صدای گرفتهاش تا مشتان گره کرده و چشمان سرخ شدهاش.
آنقدر هم در حال و هوای خودش بود که متوجه نشد، در یک قدمیاش دارم از او فیلم میگیرم.
چقدر به حالش غبطه خوردم که اینطور از جان و دل، برای شهید ندای شهادتت مبارک سر میداد.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۵بهمن۱۴۰۴ از ۲۲دی۱۴۰۴
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸منطق اهل ایمان
چند روز مانده به نیمهٔ شعبان، فضای مجازی پر شده بود از خبرها و شایعات؛
اینکه گویا توطئهای در کار است و قرار است در نذریها، مخصوصاً شربتهای نیمهٔ شعبان، سم بریزند، مردم را مسموم کنند یا حتی بکشند.
شب قبل از نیمهٔ شعبان، برای فاطمه یک پیام صوتی فرستادم.
به شوخی گفتم:
«تو عادت داری هر جا میری و من همراهت نیستم، دو تا شربت میخوری؛
یکی که مدیون شکمت نشی، یکی هم به یاد من!
بعد هم که عکسش رو میفرستی، نمیدونم خوشحال باشم که به یادم هستی یا حسرت بخورم که چرا با هم نیستیم.»
چون قرار بود با هم برویم و بحث شهادت هم وسط آمده بود، شوخی را ادامه دادم و گفتم:
«ایندفعه چهارتا شربت میخوریم!»
و اضافه کردم که این شایعهها را عمداً پخش میکنند تا مردم بترسند و از نذریها نخورند.
روز نیمهٔ شعبان، با هم به خیابان انقلاب رفتیم.
من کمی جلوتر از موکب ایستادم.
فاطمه رفت، یک لیوان برای خودش گرفت و یک لیوان هم برای من.
بعد از خوردن نذری، خندهام گرفت.
یادم جملهای افتادم که قبلتر به فاطمه گفته بودم:
«اگر سم نریخته باشند، ما خوردهایم و مدیون خودمان نشدهایم؛
اگر هم سم ریخته باشند، باز خوردهایم و به آرزویمان رسیدهایم؛ شهادت.
این جمله را از آقا روحالله یاد گرفتهام؛
آنجا که گفت:
«ما از چی میترسیم؟
ما از جایی که اینهمه وضعش خراب است، منتقل میشویم به جایی که بهتر از اینجاست.
چرا باید بترسیم؟
اگر آنها را بکشیم، ما به بهشت میرویم؛
و اگر آنها ما را بکشند، باز هم به بهشت میرویم.
این، منطق اهل ایمان است.»
🔹زهرا زادسری
15بهمن1404
#نیمه_شعبان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آش کوچک
در میان اخبار تلخ و غوغای جنگ روانی و فوت یکی از اقوام نزدیک، جشن سالانه «نیمه شعبان» را فراموش کرده بودم.
وقتی یادم افتاد که تنها دو روز تا این عید بزرگ مانده بود. دلم شکست و شرمنده امام زمانم شدم.
حسرت برگزاری برنامهی پخت کیک چندطبقه و چندمتری که برنامهی هرسالهمان بود، مثل خاری در قلبم فرو رفت.
زمان کافی برای پخت کیک نداشتم.
شنیدم برخی از دوستان هم بهخاطر شرایط امنیتی و گرانی، مراسماتشان را لغو کردهاند.
با مادرم تماس گرفتم و مقادیر اقلام موردنیاز یک آش کوچک را پرسیدم. بعد در فضای مجازی پیامی نوشتم درباره برگزاری جشن و اینکه منتظر یاریتان هستیم!
چند دقیقه بعد پیام اولین واریزی آمد؛ نوزده هزارتومان.
چه گنجی بود این مبلغ! هر ریالش حکایت عشقي بیدریغ و ایمانی استوار بود.
با موجودی کمی که از قبل داشتم، شروع به خرید اقلام موردنیاز کردم.
قرار بود جشنی خیابانی را با چند کاسه آش گرم برپا کنیم، اما مگر میشود اراده الهی را محدود کرد؟
غروب نشده، دریای کمکهای مردمی موج برداشت. دوست همسرم هم که متوجه نیت ما شده بود، پیغام داد که برای برگزاری مراسم، هر مبلغی نیاز دارید، روی من حساب کنید!
دریچههای رحمت گشوده شد و قرار شد «آش کوچک»مان، بشود سه دیگ بزرگ آش!
برای سفارش شیرینی تازه هم با خانم قنادی تماس گرفتم که با شور و شوق، کیک بزرگی که هر سال میپخت را نذر مراسم کرد.
خدایا! چه لحظهی شیرینی بود؛ جشن تولد مولایم، بدون کیک نمیماند!
کلی پک فرهنگی هم آماده کردیم. از دسته کلید و دفترچه گرفته تا بادکنک و منچ.
خادمان هم خودجوش و عاشقانه پای کار آمدند؛ انکار که دعوت شدهی مولایمان بودند.
امسال همهچیز گران بود؛ چند برابر مراسمهای قبل؛ اما دست مولایم در رساندن روزی مراسم خودش کوتاهی نکرد.
مراسم که تمام شد، همراه خادمین، با جعبههای شیرینی و شکلات راهی بيمارستان عشایر شدیم تا عید را به بیماران تبریک بگوییم و کامشان را شیرین کنیم.
🔹زهرا مومنزاده
15بهمن1404
#نیمه_شعبان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔺روایتهای مربوط به شهدای لرستان را در «راویماه» بخوانید:
https://ravimah.ir/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86/
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸شعاری پشت تریبون
هیئت سینهزنی پشت بازار و هیئت سینهزنی درب دلاکان، دو هیئت بزرگ و باسابقه خرمآباد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی دور میدان امام (6بهمن سابق) تجمع کردند.
شهید سید فخرالدین رحیمی به بنده گفت: «این شعار را بگو.» گفتم: «حاجآقا کدام شعار؟»
گفتند:
«رکس آبادان را
مسجد کرمان را
ژاله تهران را
شاه به آتش کشید
مرگ بر این شاه
مرگ بر این شاه»
گفتم: «آقا من یک کارمند قراردادی هستم. نمیتوانم این شعار را بگویم.»
گفتند: «خداوند از مومن بزدل خوشش نمیآید!»
🔹از کتاب «فخر نور»
#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آرامش عجیب
ساعت خانهمان ۵ دقیقه جلوتر است، تا برادر مدرسهای خوابآلودم را از دیر کردن بترساند؛ لازم است تأکید کنم تدابیرمان تأثیری نداشته؟! حین خوردن شام از این اختلاف ساعت حسابی مضطرب بودم. میترسیدم جا بمانم!
از سر صبح توی خانه گاه و بی گاه «الله اکبر» میگفتم. از صدای ناگهانیام با خنده و تشر خانواده که رو به رو میشدم، میگفتم: «دارم برا امشب تمرین میکنم.»
پلههای پشتبام خانهمان کم از میدان مین نداشت. روی هر پله که پا میگذاشتم پیچگوشتی یا پیازی زیر پایم در میرفت! در نهایت سالم اما اکشن به پشتبام رسیدم!
شروع شد! آنقدر تمرین کرده بودم که دیگر خجالت نمیکشیدم. به گمانم طلایهدار کوچهمان شده بودم! بعضیها یخشان دیر باز شد اما شد. کمکم صدای مردها و حتی بچهها هم شنیده میشد. یکی از همسایهمان صدای تلویزیونش را تا آخر بلند کرده بود و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» میخواند. یکیشان با شیپور فوتبالی بوق میزد و من در ذهنم قرمز تصورش میکردم؛ شما هم قرمز تصورش کنید!
یکی دیگر لابهلای «الله اکبر»هایش یک پک به سیگارش هم میزد. منور بود و صدای تیر و تفنگ. زیبایی منور در آسمان شب را به خواهرم نشان میدادم که پایش روی لولهی آبی رفت و ترکید! مانده بودیم لولهی آبِ کجاست و اینجا چه میکند!
صداها که کمکم خوابید، پایین آمدیم. اضطراب شام جای خودش را به آرامش عجیبی داده بود. آرامش از اینکه بعداً بابت سکوتم پشیمان نیستم.
🔹فاطمه امیری
21بهمن1404
#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah