13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عزیز برادرم
روز تشییع شهید بیرانوند، من هم میان جمعیت بودم. پس از آمدن پیکر روی دستان مردم و متوقف شدنش در بین جمعیت، همه شروع کردند به سر دادن شعار «برادر شهیدم، شهادتت مبارک». چشمم را تیز کرده بودم که سوژهٔ نابی شکار کنم.
صدای زنی توجهم را جلب کرد. نزدیکم ایستاده بود.
شعاری که میداد با شعار جمعیت فرق داشت: «برادر عزیزم، شهادتت مبارک».
برایم عجیب بود. همزمان با گفتن شعار، اشکهایش به پهنای صورتش جاری میشد.
عجیبتر اینکه با صدای گرفته فریاد میزد. حدس زدم آنقدر گریه و شیون کرده که صدایش اینطور گرفته.
کوتاه نمیآمد؛ خسته نمیشد؛ از جان و دل فریاد میزد.
فکر کردم شاید خواهر شهید بیرانوند است!نمیدانم خواهرش بود یا نه، ولی داشت برایش خواهری میکرد .خدایی هم برایش سنگ تمام گذاشته بود؛ از صدای گرفتهاش تا مشتان گره کرده و چشمان سرخ شدهاش.
آنقدر هم در حال و هوای خودش بود که متوجه نشد، در یک قدمیاش دارم از او فیلم میگیرم.
چقدر به حالش غبطه خوردم که اینطور از جان و دل، برای شهید ندای شهادتت مبارک سر میداد.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۵بهمن۱۴۰۴ از ۲۲دی۱۴۰۴
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸منطق اهل ایمان
چند روز مانده به نیمهٔ شعبان، فضای مجازی پر شده بود از خبرها و شایعات؛
اینکه گویا توطئهای در کار است و قرار است در نذریها، مخصوصاً شربتهای نیمهٔ شعبان، سم بریزند، مردم را مسموم کنند یا حتی بکشند.
شب قبل از نیمهٔ شعبان، برای فاطمه یک پیام صوتی فرستادم.
به شوخی گفتم:
«تو عادت داری هر جا میری و من همراهت نیستم، دو تا شربت میخوری؛
یکی که مدیون شکمت نشی، یکی هم به یاد من!
بعد هم که عکسش رو میفرستی، نمیدونم خوشحال باشم که به یادم هستی یا حسرت بخورم که چرا با هم نیستیم.»
چون قرار بود با هم برویم و بحث شهادت هم وسط آمده بود، شوخی را ادامه دادم و گفتم:
«ایندفعه چهارتا شربت میخوریم!»
و اضافه کردم که این شایعهها را عمداً پخش میکنند تا مردم بترسند و از نذریها نخورند.
روز نیمهٔ شعبان، با هم به خیابان انقلاب رفتیم.
من کمی جلوتر از موکب ایستادم.
فاطمه رفت، یک لیوان برای خودش گرفت و یک لیوان هم برای من.
بعد از خوردن نذری، خندهام گرفت.
یادم جملهای افتادم که قبلتر به فاطمه گفته بودم:
«اگر سم نریخته باشند، ما خوردهایم و مدیون خودمان نشدهایم؛
اگر هم سم ریخته باشند، باز خوردهایم و به آرزویمان رسیدهایم؛ شهادت.
این جمله را از آقا روحالله یاد گرفتهام؛
آنجا که گفت:
«ما از چی میترسیم؟
ما از جایی که اینهمه وضعش خراب است، منتقل میشویم به جایی که بهتر از اینجاست.
چرا باید بترسیم؟
اگر آنها را بکشیم، ما به بهشت میرویم؛
و اگر آنها ما را بکشند، باز هم به بهشت میرویم.
این، منطق اهل ایمان است.»
🔹زهرا زادسری
15بهمن1404
#نیمه_شعبان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آش کوچک
در میان اخبار تلخ و غوغای جنگ روانی و فوت یکی از اقوام نزدیک، جشن سالانه «نیمه شعبان» را فراموش کرده بودم.
وقتی یادم افتاد که تنها دو روز تا این عید بزرگ مانده بود. دلم شکست و شرمنده امام زمانم شدم.
حسرت برگزاری برنامهی پخت کیک چندطبقه و چندمتری که برنامهی هرسالهمان بود، مثل خاری در قلبم فرو رفت.
زمان کافی برای پخت کیک نداشتم.
شنیدم برخی از دوستان هم بهخاطر شرایط امنیتی و گرانی، مراسماتشان را لغو کردهاند.
با مادرم تماس گرفتم و مقادیر اقلام موردنیاز یک آش کوچک را پرسیدم. بعد در فضای مجازی پیامی نوشتم درباره برگزاری جشن و اینکه منتظر یاریتان هستیم!
چند دقیقه بعد پیام اولین واریزی آمد؛ نوزده هزارتومان.
چه گنجی بود این مبلغ! هر ریالش حکایت عشقي بیدریغ و ایمانی استوار بود.
با موجودی کمی که از قبل داشتم، شروع به خرید اقلام موردنیاز کردم.
قرار بود جشنی خیابانی را با چند کاسه آش گرم برپا کنیم، اما مگر میشود اراده الهی را محدود کرد؟
غروب نشده، دریای کمکهای مردمی موج برداشت. دوست همسرم هم که متوجه نیت ما شده بود، پیغام داد که برای برگزاری مراسم، هر مبلغی نیاز دارید، روی من حساب کنید!
دریچههای رحمت گشوده شد و قرار شد «آش کوچک»مان، بشود سه دیگ بزرگ آش!
برای سفارش شیرینی تازه هم با خانم قنادی تماس گرفتم که با شور و شوق، کیک بزرگی که هر سال میپخت را نذر مراسم کرد.
خدایا! چه لحظهی شیرینی بود؛ جشن تولد مولایم، بدون کیک نمیماند!
کلی پک فرهنگی هم آماده کردیم. از دسته کلید و دفترچه گرفته تا بادکنک و منچ.
خادمان هم خودجوش و عاشقانه پای کار آمدند؛ انکار که دعوت شدهی مولایمان بودند.
امسال همهچیز گران بود؛ چند برابر مراسمهای قبل؛ اما دست مولایم در رساندن روزی مراسم خودش کوتاهی نکرد.
مراسم که تمام شد، همراه خادمین، با جعبههای شیرینی و شکلات راهی بيمارستان عشایر شدیم تا عید را به بیماران تبریک بگوییم و کامشان را شیرین کنیم.
🔹زهرا مومنزاده
15بهمن1404
#نیمه_شعبان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔺روایتهای مربوط به شهدای لرستان را در «راویماه» بخوانید:
https://ravimah.ir/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86/
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸شعاری پشت تریبون
هیئت سینهزنی پشت بازار و هیئت سینهزنی درب دلاکان، دو هیئت بزرگ و باسابقه خرمآباد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی دور میدان امام (6بهمن سابق) تجمع کردند.
شهید سید فخرالدین رحیمی به بنده گفت: «این شعار را بگو.» گفتم: «حاجآقا کدام شعار؟»
گفتند:
«رکس آبادان را
مسجد کرمان را
ژاله تهران را
شاه به آتش کشید
مرگ بر این شاه
مرگ بر این شاه»
گفتم: «آقا من یک کارمند قراردادی هستم. نمیتوانم این شعار را بگویم.»
گفتند: «خداوند از مومن بزدل خوشش نمیآید!»
🔹از کتاب «فخر نور»
#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آرامش عجیب
ساعت خانهمان ۵ دقیقه جلوتر است، تا برادر مدرسهای خوابآلودم را از دیر کردن بترساند؛ لازم است تأکید کنم تدابیرمان تأثیری نداشته؟! حین خوردن شام از این اختلاف ساعت حسابی مضطرب بودم. میترسیدم جا بمانم!
از سر صبح توی خانه گاه و بی گاه «الله اکبر» میگفتم. از صدای ناگهانیام با خنده و تشر خانواده که رو به رو میشدم، میگفتم: «دارم برا امشب تمرین میکنم.»
پلههای پشتبام خانهمان کم از میدان مین نداشت. روی هر پله که پا میگذاشتم پیچگوشتی یا پیازی زیر پایم در میرفت! در نهایت سالم اما اکشن به پشتبام رسیدم!
شروع شد! آنقدر تمرین کرده بودم که دیگر خجالت نمیکشیدم. به گمانم طلایهدار کوچهمان شده بودم! بعضیها یخشان دیر باز شد اما شد. کمکم صدای مردها و حتی بچهها هم شنیده میشد. یکی از همسایهمان صدای تلویزیونش را تا آخر بلند کرده بود و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» میخواند. یکیشان با شیپور فوتبالی بوق میزد و من در ذهنم قرمز تصورش میکردم؛ شما هم قرمز تصورش کنید!
یکی دیگر لابهلای «الله اکبر»هایش یک پک به سیگارش هم میزد. منور بود و صدای تیر و تفنگ. زیبایی منور در آسمان شب را به خواهرم نشان میدادم که پایش روی لولهی آبی رفت و ترکید! مانده بودیم لولهی آبِ کجاست و اینجا چه میکند!
صداها که کمکم خوابید، پایین آمدیم. اضطراب شام جای خودش را به آرامش عجیبی داده بود. آرامش از اینکه بعداً بابت سکوتم پشیمان نیستم.
🔹فاطمه امیری
21بهمن1404
#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸خطشکن
تا وقتی باباجون زنده بود، هرچه یادم میآید، شب ۲۱ بهمن در خانهی آنها اللهاکبر میگفتیم. اصلاً همانجا بود که فهمیدم این شب یعنی چه.
بعد از رفتنش هم کلیپ اللهاکبر گفتن حاج قاسم را میدیدم؛ هم به یاد خود حاجی و هم برای زنده نگهداشتن خاطرهی پدربزرگم.
اما امسال فرق میکرد.
در خانهی خودمان بودیم و شناختی از همسایهها نداشتم. پدرم هم شیفت شب بود و فقط من بودم و مادر و خواهرم.
هزار فکر و خیال در سرم میچرخید؛
اگر شعار بدهم و یکی از همسایهها جوابم را با فریاد بدهد چه!
اگر کسی از کوچه به پنجرهی خانهمان سنگ پرتاب کند چه!
همهی اینها باعث تردیدم شده بود.
چشمهایم را بستم و به شهید ابراهیم هادی فکر کردم. گفتم درست است مردی در خانه نیست، اما تو کنارم باش. مگر نه اینکه شهدا زندهاند! بیا با هم شعار بدهیم.
ساعت برای زنگ، روی ۹ شب گذاشتم. زنگ که خورد، صدای آتشبازی هم آمد. پنجرهی خانه را باز کردم. در میان سکوت خانههایی که انگار ساکنی نداشتند، از ته دل گفتم «اللهاکبر».
به معنایش فکر کردم؛ «خدا بزرگ است!» واقعاً بزرگ است. با تمام توان فریاد زدم. بعد از آن، مادر و خواهرم هم به من ملحق شدند.
یاد حاج احمد متوسلیان به خیر؛ همان که گفته بود:
«برای آنچه به آن اعتقاد داری بایست، حتی اگر هزینهاش تنها ایستادن باشد.»
همیشه لازم نیست میان عراقیها و آمریکاییها باشی تا حق را فریاد بزنی.
انگار اینبار کوچهی ما یک خطشکن میخواست؛
و اینبار، به اذنالله، آن خطشکن من بودم.
🔹زهرا زادسری
21بهمن1404
#انقلاب_اسلامی
#شب_الله_اکبر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸راهپیمایی با راهپیمایی نیامدهها
صبح که از خانه بیرون زدیم قرار بود برویم دنبال بابا، خواهرها و خواهرزادهام. پیام داده بودند که میخواهند بیایند راهپیمایی؛ کاری که هیچ سالی انجام نمیدادند.
خواهرهایی که همیشه درس داشتند و سرشان توی کتابهایشان بود. هیچچیز هم طی این همه سال نتوانست آنها را از این همه درس جدا کند؛ چه سیزده به در، چه عروسی اقوام و چه راهپیمایی!
پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیماییاش فقط دو بار بود؛ یکبار بعد از شهادت آرمان علیوردی و یکبار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه میچسبید به درس و مشقش و خواهرزاده شش سالهام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود!
بابا بعد از اغتشاشات، روز ۲۲دی گفته بود میروم راهپیمایی، اما نیامد که نیامد. اینبار اما آمده بود. باورم نمیشد این همان بابای درونگرای ماست!
همان آدم سفت و سختی که معمولاً از چیزی متأثر نمیشود، همین هفتههای اخیر چقدر برای ملینای سه ساله غصه خورد؛ چقدر دلش به حال بسیجی و پلیس و پاسدار سوخت.
با اینکه مثل همیشه او خط مقدم مواجهه با وضعیت بد اقتصادی است، چشمانش را روی حقیقت نبست. خودش میگفت به یک بسیجی توی خیابان گفتهام: «مه هم دِ خوتونم. بسیجیام.» همان بسیجی عشایری قدیمش را میگفت. به همان واسطه هم ایام جنگ ۱۲ روزه رفته بود سپاه بگوید که اگر کمکی از دستش برمیآمد خبرش کنند.
بابا را بین راهپیمایی گم کردیم. هنوز نمیدانم شعار داده یا نه! اما او خیلی انقلابیست؛ با اینکه اولین راهپیماییاش را در ۶۷ سالگی میرود!
این ده سالی که راهپیمایی میروم، هیچ سالی حال و هوای امسال را نداشتم. راهپیمایی ۲۲ بهمن، خانوادگیاش میچسبد!
🔹معصومه عباسی
۲۲بهمن۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
راهپیمایی 22بهمن در خرمآباد
🎬حنانه پاپی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
تبر طوفان، به تو ای ایران، نرسد هرگز...
راهپیمایی ۲۲بهمن در خرمآباد
🎬فاطمه گنجی
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قرار
قدیمترها اکثر راهپیماییها را نمیرفتم. برای منِ شبزندهداری که تا دیروقت، یا «رادیو هفت» و «پارک ملت» میدیدم یا فیلمهای شبکه نمایش را، صبحِ هر روزِ تعطیل، فرصتی بود برای بیشتر خوابیدن.
اگر گهگداری هم به ضرب و زور مدرسه، مجبور به رفتن بودم، به میدان پلیس نرسیده، انگار که پشت سر مُسلم در کوچههای کوفه باشیم، توی کوچههای چهارراه فرهنگ، همراه بقیه دانشآموزها خودمان را گموگور میکردیم. و من دوباره برمیگشتم سراغ ادامهی خواب.
اولینباری که به میل خودم رفتم، هجدهنوزده ساله بودم. تازه افتاده بودم به گوشدادن رائفیپور و حسن عباسی و پناهیان و بقیه. (برخلاف حالا)
از آن سال قرارمان با نصرتی و مریدی (که نمیشناسیدشان) برای روز قدس، ۲۲بهمن یا هر راهپیمایی دیگری، شد جلوی کتابفروشی مجلسی. قراری که اقلاً چندباری همان خواب، اجازه عملی شدنش را نداد. (از سمت من البته)
در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا اینطرف و آنطرف را نگاه میکردیم و من هر بار چشمم میافتاد به پیرمردی با کاپشن قهوهای و کلاه بافتی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخهی گُلکاری شدهاش. بعد تکتیراندازهای روی ساختمانها را نشان هم میدادیم؛ سراغی از کشوری و احمد (که آنها را هم نمیشناسید) میگرفتیم و جمعیت که حرکت میکرد، ما هم میافتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم میانداختم توی جمعیت، دنبال پیداکردن چهرههای آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربینها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلیشات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود (مثل حالا) و گاهی هم صدای گرفته و جیغ شده وزیر شعار، اسباب خنده (باز هم مثل حالا). آخرش بیتوجه به شعارها و موکبهای بین راه (بجز آنهایی که خوراکی میدادند) و تنوع آدمها، میرسیدیم به میدان کیو. میدان 22 بهمن در اصل. بعد بیتوجه به سخنران مراسم، با هم حرف میزدیم، سلفی میگرفتیم، خداحافظی میکردیم و میرفتیم خانه.
امسال اما اینطوری نبود. شب قبلش با همسر، دربهدر مغازهها را گشته بودیم دنبال پوشکی که 300 تومنی از مایبیبی 700 تومنی ارزانتر است و البته کیفیتش هم پایینتر. خیلی هم سخت پیدایش کردیم. بعد کلی لعنت فرستادیم به گرانی و پدرِ باعث و بانیاش. اما قرارمان را هماهنگ کردیم که او سر فلان ساعت، همراه زینب میدان کیو باشد و من بروم میدان شهدا، پیش نصرتی و مریدی.
میدان، کیپتاکیپ پوشیده از جمعیت بود و جلوی کتابفروشی مجلسی هم جایی برای ایستادن پیدا نمیشد. تکتیراندازها سر جایشان بودند اما چشم من جای خالی پیرمرد و دوچرخهاش را میدید که چندسالی میشود خبری ازشان نیست!
تا نصرتی و مریدی برسند، جمعیت راه افتاد، اما آنقدر دنباله داشت که با چند دقیقه تأخیر هم، باز در میانه قرار بگیریم. اینبار از میدان شهدا، تا میدان 22 بهمن، هر شعاری دادند، سر دادم؛ حتی بیوزنهایش را. بیتوجه به موکبها (حتی آنهایی که خوراکی میدادند) چشم انداختم بین جمعیت برای دیدن تنوع آدمها. دختری که موهایش بیرون بود، خانمی با عملهای آنچنانی که عکس آقا را دستش گرفته بود، پسر جوانی با موهای پرپشت و فر که از پشت بسته بودشان، تصویر شهدای جنگ اخیر در دست آدمها، مادری که روی ویلچر آمده بود، پیرزنی که همراه نوهاش بود، پیرمردی که با عصا میرفت، آدمهای کت و شلواری، بچههای کوچکِ پرچم به دست، چند نفری با شال و ستره، چهرههای ناآشنا... چقدر ایران بود، این جمعیت. آدمهای دور از هم و نزدیک بهم. آدمهایی که خسته از گرانی و هر مشکلی فقط آمده بودند «دشمن را مأیوس کنند». آمدنشان هم ربطی به پیام رئیس فلان دستگاه نظامی و غیرنظامی یا فلان مسئول و فلان نماینده (که پیدایشان هم نیست) ندارد که حالا بخواهند پیام تشکر بدهند.
تراکم جمعیت، قدمها را کوتاه کرده بود؛ برای همین راهپیمایی بیشتر از همیشه زمان برد. اما آخرش باز هم رسیدیم به میدان 22 بهمن! و باز بیتوجه به سخنران، با هم حرف زدیم، سلفی گرفتیم، خداحافظی کردیم و رفتیم خانه.
🔹امین ماکیانی
22بهمن1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah