شور حماسی
"صداوسیما رو زدن. پخش زنده شبکه خبر"
پیام یکی از رفقا در گروه را دیدم. سریع تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر کلیپ مصاحبه را پخش میکرد. فهمیدم که آنتن دچار مشکل شده. پیام بعدی را دیدم:
"ماشاالله به مجری شبکه خبر، چه رجزی خوند"
بچهها یکی بعد از دیگری تایید میکردند و احساس غرور از سرتا پای پیامهایشان نمایان بود.
من هنوز نمیدانستم چه شده، فکری به سرم زد پخش زنده تلوبیون را سرچ زدم، وارد آیکون شبکه خبر شدم. ده دقیقه پخش زنده را عقب زدم. خانم امامی را دیدم که بیانیه شورای عالی انقلاب فرهنگی را میخواند و صدای انفجاری که آمد. شیرزنِ لر مثل خانم زینب کبری شروع کرد به رجز خواندن، نگرانی که داشتم تبدیل شد به احساس شعف و غرور. تا الان شاید نزدیک ده بار کلیپ را دیدهام هربار متاثر میشوم.گریهام میگیرد. وسط گریه خندهام میگیرد.به وجد آمدهام و در جواب دوستانم مینویسم:
"واقعا از اول جنگ تا الان انقد شور حماسی بهم دست نداده بود"
#برای_ایران
🔹امیرمهدی جعفری
@ravimah
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالُوا يَا مُوسَىٰ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَىٰ.
قَالَ بَلْ أَلْقُوا ۖ فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَىٰ.
فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَىٰ.
قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ.
وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا ۖ إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ ۖ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَىٰ.
صدق الله العلی العظیم.
امروز عصر که رژیم صهیونیستی ساختمان صداوسیما را، آن هم در هنگامهی پخش برنامه زنده، مورد اصابت قرار داد. و خبرها و تصاویری که در روزهای اخیر در فضای مجازی مبنی بر آتش زدن لاستیک و سایر اشیا به منظور ایجاد دود و ایجاد رعب و وحشت در دل مردم منتشر میشود. ناخودآگاه به یاد این آیات و تقابل موسی کلیم الله (علیه السلام) و ساحران دربار فرعون افتادم.
خداوند در این آیات میفرماید، هنگامی که ساحران ریسمانهای خود را افکندند بر اثر تاثیری که بر خیال مردم گذاشتند، مردم خیال میکردند که این ریسمانها تبدیل به مار شده و حرکت میکنند. و اینجاست که خوفی در دل موسی علیهالسلام پیدا میشود، اما خداوند قاطعانه میگوید آنچه در دست داری بینداز زیرا آن چیزی که ساحران انداختهاند فقط سحر و جادو است، و هر جا سحر و جادو در تقابل با اراده الهی قرار میگیرد پیروز نمیشود.
چقدر این آیات با احوالات امروز ما قرابت دارد، ساحران صهیون قصد دارند چشمان ما را تسخیر کنند. به همین سبب صداوسیما را میزنند و یا توسط عواملی خائن داخلی شان لاستیک ها را آتش می زنند، تا با تسخیر دیدگان ما اینگونه القا کند که من برتر هستم.
گویی خداوند این آیات را تماما برای مردم ایران در سال ۱۴۰۴ نازل کرده است، از سحر ساحران نهراسیم آن چیزی که در دستانمان داریم برای تقابل بیفکنیم، خداوند کید ساحران صهیون را بی اثر خواهد کرد.
مردم، به ویژه جریان پیشرو حزب الله، نبایستی فریب کید ساحران را بخورند. بایستی از مطالبهسازیهای غیراولویت دار و به تبع آن فشار روانی بر نیروهای مسلح خودداری کنیم، این نیروها بایستی مبتنی بر راهبرد و دقت به این نبرد ادامه دهند. و اینجا حضرت امیر المومنین(علیه السلام) چه زیبا در جریان جنگ جمل به فرزندش توصیه میکند که: كوهها از جا كنده شوند تو از جاى خود حركت مكن (تو بايد در ميدان جنگ از كوهها محكمتر باشى و راه فرار پيش نگيرى). دندان روى دندان بنه (سختیهاى جنگ را بر خود هموار كن). كاسه سرت را به خدا عاريه ده. پاى خود را چون ميخ در زمين بكوب (در ميدان جنگ ثابت قدم باش و از بسيارى دشمن نترس). چشم بينداز تا انتهاى لشگر را ببينى (تا تمام دشمنان شكست نخورند ايمن مباش، يا اينكه آخرين حيله و تدبير آنان را در نظر بگير تا در كار خود بينا باشى). و چشم خود را بپوش (پس از آگاهى به حيله و تدبير دشمنان به هر طرف نگاه مكن و از برق شمشير ايشان وحشت نداشته باش) و بدان فتح و پيروزى از جانب خداوند سبحان است (پس از بكار بردن آداب جنگ اگر خواست خدا باشد فتح و نصرت نصيب تو خواهد گرديد).
جمجمههایمان را به خدا بسپاریم از کید مجازی ساحران عبور کنیم و به انتهای لشگر دشمن چشم بدوزیم. و بدانیم موسی جلودار ماست، موسایی از نسل حیدر کرار و فاطمه زهرا (سلام الله علیهما) که حتی ذرهای خوف در دلش ندارد.
🔹مرتضی رضایی
@ravimah
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایستاده
دیوارهای شیشهای صدا و سیما درهم شکست، اما ارادهی ما نه...
در میان ساختمانی لرزان، زنی ایستاده بود قد برافراشته با چشمانی که انعکاس ایمان بود.
شیرزنی که رجزخوانیاش چون تیغی بُران، شکوه ایستادگی را حکایت میکرد.
لبهایش نجواکنان سوگند به مقاومت میبست و واژههایش مانند پتک بر دیوارهای ظلم میرقصیدند.
ذرات غبار روی چادرش، نماد وفاداری به ریشههای کهن سرزمینش بود.
هر کلامش، سوگندی بود برای پاسداری از شجاعت زن ایرانی.
اینجا ایران است زنان این سرزمین، دوشبهدوش مردان سینه سپر میکنند...
#برای_ایران
🔹 فاطمه امیری
@ravimah
در بین هجوم شعله های بیداد
پیچید حقیقت صدایش در باد
با دیدن خطبه ی صلابت دارش
یک لحظه دلم به یاد زینب افتاد
**
آن زن که پر از غرور ایرانی بود
فریاد بلند او چراغانی بود
انگشت اشاره اش پر از نصرالله
در حنجره اش دم سلیمانی بود
✍️محمدتقی عزیزیان
@ravimah
روایت جنگ ۱۴٠۴
قسمت اول
پنجشنبه شب ساعت ۲۱ بعد از یک هفته ماموریت، تهران را به مقصد خرم آباد ترک کردم. در طول راه و طبق عادت در اتوبوس اصلا نتوانستم بخوابم و به این فکر میکردم که دو روز تعطیلم و خوب استراحت میکنم و یک شنبه سرحال به محل کار می روم.
ساعت حدود ۴ صبح بود که به منزل رسیدم و برای اینکه کسی بیدار نشود بدون سروصدا وارد هال شدم و نماز صبحم را خواندم و بعدش مهیای خواب شدم. سرم را روی بالشت گذاشتم متوجه نشدم چطور خوابم برد. یکهو با صدای زنگ ممتد گوشی مادرم از خواب پریدم، همه بیدار شدند. مادرم پاسخ تلفن را داد.
دخترعمه اش بود که کرمانشاه زندگی می کند، بعد از سلام با عجله و هراس گفت؛ دختردایی خوبید، بچه ها خوبند؟ مادرم که گیج خواب بود، گفت؛ دخترعمه چیزی شده، اتفاقی افتاده، ما خوبیم، توروخدا بگو چیزی شده (احتمال میدادیم عمه مادرم که حدود ۱٠٠ سال سن داشت به رحمت خدا رفته) از پشت گوشی صدای دخترعمه به گوشمان رسید که گفت؛ نه چیزی نشده، فقط شنیدیم خرم آباد طوفان آمده، خواستم مطمئن شوم حالتان خوب است و با خداحافظی گوشی را قطع کرد.
برگشتم از در تراس که باز بود و نسیم خنکی به صورتم میخورد به آسمان نگاه کردم، به آن آسمان نمی آمد که طوفانی باشد!
صفحه گوشی را نگاه کردم، ساعت ۴ و ۴٠ دقیقه بود. خستگی راه و یکباره از خواب پریدن منجر شد که میگرن قدیمی که مدتها بود سراغم نیامده بود دوباره مهمان سرم شد و شقیقه هایم درد گرفت.
هرچه تلاش کردم دوباره بخوابم، درد نگذاشت، به اطرافم نگاه کردم، همه خانواده خواب بودند.
گوشی ام را باز کردم که شاید چشمانم خسته شوند و بتوانم چند ساعت بخوابم. اینترنت را فعال کردم و وارد ایتا شدم. کلی پیام در کانال های خبری آمده بود. با تعجب به خودم گفتم از ساعت ۱ شب که ایتا را چک کردم مگر چه اتفاقی افتاده که اینقدر پیام در کانالها آمده!
کانال خبر را باز کردم، حدود ۱٠٠ پیام تازه بود که یکی یکی رو به پایین رفتم و از نظر گذراندم، رژیم صهیونیستی، حمله، انفجار، مناطق مسکونی، ساختمان، ویران، تهران، تبریز، نطنز، آوار، پدافند، سردار سلامی، شهادت...
همه این کلمات از جلوی چشمم گذشت و من فکر کردم خوابم، دوباره و دوباره خواندم: سردار سلامی به شهادت رسید!!!
یاد جمعه شهادت سردار سلیمانی افتادم ولی نخاستم باور کنم سردار سلامی شهید شده.
دوباره با هول از جایم بلند شدم و به طرف تلویزیون رفتم. با سر و صدا گفتم آقا پاشو، مانی پاشید سردار سلامی رو زدند...
پدرم با دست پاچگی بیدار شد، نشست و گفت؛ روله (فرزندم) چه شده؟ با عجله گفتم انگار اسرائیل حمله کرده و سردار سلامی شهید شده. صفحه تلویزیون روشن شد، چشمم به زیرنویس افتاد که؛ فرمانده مقتدر سپاه پاسداران سردار سلامی به شهادت رسید... مجری داشت مدام حرف میزد. صحنه هایی از خیابانهای تهران و گزارشگری که در کنار ساختمان ویران شده بود در گوشه تصویر به چشمم خورد.
درد شدیدی در سرم احساس کردم، بیخیالش شدم و مات و مبهوت کم کم عقب آمدم و به دیوار چسبیدم، روی پاهایم نشستم، چشمم به مادرم و خواهرم افتاد که با سروصدای من هاج و واج به صفحه تلویزیون نگاه می کردند.
به کانال خبری ایتا برگشتم که نوشته بود به خرم آباد هم حمله شده. آنجا معنی تلفن دخترعمه مادرم را متوجه شدم.
ساعت حدود ۵ و نیم صبح بود، دیگر کسی نخوابید، مدام به کانال خبری نگاه می انداختم و حواسم به اخبار شبکه خبر بود.
جنگ شده بود. فرماندهان جنگی و دانشمندان هسته ای شهید شدند. با خودم گفتم ما که خیلی به پدافندهایمان غِره بودیم، چطور اسرائیل حمله کرده و پدافند کاری نکرده، جوابی برای خودم پیدا نکردم.
شهادت سردار باقری هم اعلام شد و یکی پس از دیگری اخبار شهادت را مجری اعلام میکرد.
چند ساعت به همین منوال گذشت، حدود ساعت ۱٠ و نیم صبح بود که رعنا مرادی با من تماس گرفت. با عجله حرف زد و گفت؛ میرید نمازجمعه؟ گفتم نمیدانم منتظر خواهرم هستم، چطور؟ گفت اگر سمت بیمارستان رفتید سعی کنید روایت بنویسید. گفتم چشم حتما و تماس را قطع کردیم.
سردرد شدیدم مانع شد که بیرون بروم. اذان داد و نمازم را در خانه خواندم.
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
@ravimah
روایت جنگ ۱۴٠۴
قسمت دوم
ساعت حول و حوش ۲ ظهر بود. مجدد گوشی ام را باز کردم و وارد ایتا شدم و سراغ کانال خبری رفتم، چشمم به اسم «سردار حاجی زاده» خورد. سریع چشمانم را بستم و با حال التماس گفتم خدایا خودت کمک کن، سردار حاجی زاده شهید نشده باشه...
چشمانم را باز کردم و در کمال ناباوری چشمم به کلمه «شهادت» بعد از اسم «سردار حاجی زاده» خورد. روی عکس کلیک کردم و چهره متبسم سردار جلوی چشمم نقش بست. چشمانم کم کم تار شد و اشک از چشمانم سرازیر شد.
عمو امیرعلی اسمی بود که همیشه ایشان را صدا می کردم. علاقه خاصی به سردار داشتم، لبخند همیشگی صورتش دلگرمی قشنگی داشت. هر وقت از فرماندهان سپاه صحبت میشد من با افتخار اسم عمو امیرعلی را میاوردم و میگفتم سردار، اسمش هم اقتدار داره، اشک می ریختم و از داغ رفتنش ناله کردم، یکی از دوستانم زنگ زد که خبر شهادت سردار را به من بدهد، با گریه جوابش را دادم که گفت خبر داری؟ گفتم آره داغ سردار خیلی سنگینه، کاش این خبر دروغ باشه و الان در اتاق فرماندهی با لبخند همیشگیش عملیات وعده صادق رو رصد کنه.
باید شهادت سردار حاجی زاده را هم باور می کردم مثل خیلی از شهادت های دیگر، اشکهایم را پاک کردم و آماده شدم برم سمت بیمارستان.
وقتی رسیدم جمعیت زیادی جلوی در و داخل محوطه بودند. صدای گریه چند زن و همهمه ی مردها با هم قاطی شده بود. گوشه ای به دیوار تکیه زدم، توان رفتن به داخل بیمارستان را نداشتم، ماشینی را دیدم که انگار حامل پیکر شهیدی بود. وارد محوطه شد و مردمی که آنجا بودند اطرافش را گرفتند. با هر زحمتی بود پیکر را به داخل بیمارستان بردند. یک زن میانسال را جلوی در بیمارستان دیدم که مدام به سر و صورت خودش میزد، چند نفر سعی داشتن دستانش را بگیرند ولی بیقراری اش بیشتر میشد.
سمت دیگر رو کردم جوانی مابین محوطه داخلی و بیرونی بیمارستان ایستاده بود. انگار تردید داشت به داخل برود یا بیرون بیاید. مدام دستانش را بهم میزد، حرکتش از جنس منتظر بودن یا نگرانی بود، بعد چند لحظه گوشیش زنگ خورد و با عجله وارد ساختمان بیمارستان شد.
باز هم چهره عمو امیرعلی جلوی چشمم آمد و اشک دوباره مهمان چشمانم شد. با خودم زمزمه کردم آخ چقدر جات خالیه سردار، ما هنوز بهت احتیاج داشتیم، قوت قلب بودی، امید بودی برای فردا، لیاقتت کمتر از شهادت نبود، به حقت رسیدی ولی الان...
حرفم را از میانه قورت دادم و یادم افتاد که آقا در فاصله کمی جانشین فرماندهان شهید را منصوب کرد، یعنی پرچم بر زمین نمی افتد، از دستی به دست دیگر می رسد.
اینبار با حس خاصی به عکس عمو امیرعلی در کنار حاج قاسم نگاه کردم و با لبخند هر دو نفرشان لبخندی زدم و گفتم عموجان سفرت به سلامت، کنار حاج قاسم حتما خوشحالی...
خاستم از جایم بلند شوم که پیرزنی مقابلم قرار گرفت. با زبان محلی گفت دخترم اینجا شهید بهاروند آوردند؟ گفتم اطلاعی ندارم، اگر میخواهید شما را به بیمارستان ببرم. انگار که حرف دلش را زده باشم، دستش را به سمتم دراز کرد. دستش را گرفتم و یواش یواش به داخل محوطه بیمارستان بردم.
از او جدا شدم که بیرون بیایم، یکباره سرم گیج رفت و یادم افتاد میگرن ول کن نیست. رفتم سرم و آمپول مسکن گرفتم و به خانه رفتم که خواهرم برایم تزریق کند.
زیر سرم که بودم اتفاقات را از صبح در ذهنم مرور کردم، یاد سال ۶۴ و ۶۵ افتادم که اوج بمباران های هوایی خرم آباد بود و من تمام صحنه ها را به خوبی بیاد داشتم. الان بعد از ۴٠ سال دوباره آن صحنه ها تکرار شده، به شکلی دیگر و با صورتی متفاوت...
پدرم پرسید؛ روله خوبی؟ گفتم آره آقا خوبم، ما باز هم دوام میاوریم، مگر نه؟ با امیدواری که در کلامش بود،گفت آره به امیدخدا این جنگ هم تمام میشود. ما پیروزیم به اذن خدا.
دعا کن و نگران نباش
فرحزاد جهانگیری
@ravimah
"در آستانه وداع"
باد داغ ظهر، لابلای درختان گلزار آرام میچرخید و بیصدا میوزید. چشمم به چهرههایی افتاد که داغشان تازهتر از خاک تازهی قبرها بود. رفتم به سمت خانوادههایی که ایستاده بودند؛ چند مادر، چند همسر جوان، چشمانی سرخ، صورتهایی بیرنگ. تسلیت میگفتم، اما میدانستم واژهها در برابر چنین داغی، مثل قطرهای روی سنگ داغ تابستان، زود تبخیر میشوند.
اغلب این شهدا زیر سی سال داشتند. پیکرهایی که هنوز بوی جوانی میدادند، حالا در آغوش تابوتهایی چوبی، مهمان آسمان شده بودند.
صدای بوق کامیونی آمد. مردم به سمتش دویدند. کامیون حامل پیکر شهدا رسید. آن لحظه، صدای گریه از هر سو بلند شد. مداحی شروع شد. صدایی از گوشیِ یکی از جوانها پخش میشد. جلوی میکروفن گذاشتند. صدای مداحی شهید رحمتی بود!
شاید خودش هم نمیدانست روزی، با همین صدا، مراسم تشییعش را مداحی میکند.
در گوشهای از جمعیت، چند زن دور مردی حلقه زده بودند. جوانی با شانههای خم، میانشان نشسته بود و گریه میکرد. برادر شهید بود. این غم، غمی نبود که با دلداری و نوازش آرام بگیرد. سالها با هم قد کشیده بودند؛ کودکی، بازی، دعوا، خنده... حالا داغ برادر، قامتش را شکسته بود.
تابوتها یکی یکی روی دوشها بالا رفتند. صفوف نماز شکل گرفت. حاج آقا شاهرخی نماینده ولی فقیه در استان جلو ایستاد. «اللهاکبر»...
ما نماز میخواندیم، نه فقط برای شهدا، که برای شرافتی که زنده نگهاش داشتند.
شهدا در میان هیاهوی سینهزنی و صلوات، قدم به قدم تا خانه ابدی بدرقه شدند. بچههای عکاس میدویدند، فریمبهفریم ثبت میکردند آنچه ممکن بود فردا فقط یاد باشد.
رضا قبادی را دیدم، سربند قرمز بسته بود. احتمالاً یکی از همان سربندهایی بود که روی تابوتها بسته بودند.
به مزار شهید عباسی رسیدم. اکرم را دیدم. جلو رفتم و تسلیت گفتم. فاطمه، خواهر کوچکتر، بیتابی میکرد، گریهاش از درونِ زخم میزد بیرون.
در همان نزدیکی، دختری با صورتی زخمی و رد خون خشکشده روی گونهاش، دو لیوان شربت در دست داشت. با قدمهایی تند، به سمت مادر یکی از شهدا میرفت. شاید مادر حالش بد شده بود.
اندوه، گاهی آدم را به دویدن وادار میکند.
از میان جمعیت، دختری پشت تریبون رفت. صدایش محکم بود و کوبنده. حماسی حرف میزد. خواهر شهید حسنپور بود.
آرامآرام جمعیت متفرق شد. سه مرد گوشهای نشسته بودند. اشک میریختند، بیآنکه خانواده شهدا باشند.
زنی باردار از شیر آب کنار گلزار صورتش را شست. همسرش کنارش ایستاده بود. هر دو با چشمانی سرخ به هم نگاه کردند. هیچ نگفتند. فقط اشک، بیصدا، جاری شد.
صدای اذان از گوشیها بلند شد. کسی زیراندازی انداخت. قامتهای خسته اما استوار، در برابر قبله ایستادند. مجتبی باقری امامت را بهعهده گرفت.
نماز که تمام شد، شروع به روایتگری کرد. صدایش شمرده و عمیق، کلماتش کوبنده. کسانی که هنوز مانده بودند، آرامآرام دورش حلقه زدند.
صدایش در سکوت گلزار میپیچید، و ما میشنیدیم... نه فقط صدای او را، که صدای حقیقتی را که شهدا با خونشان نوشتند.
✍️ پروین حافظی
@ravimah
"پیکرهایی که با آتش آمدند"
برنامه تشییع پیکر شهدا را نمیدانم چه کسی تنظیم کرده بود؛ فقط میدانم با گرمای نفسگیر ظهر لرستان، شروع مراسم از «کیو» و ادامهاش تا «مصلی» و بعدش «گلزار» بیشتر به آزمونی طاقتفرسا شبیه بود تا یک تشییع.
به توصیه یکی از دوستان حساب همهچیز را کردم، برآورد این بود که اگر راهی کیو و مصلی شوم، دیگر به برنامه اصلی در گلزار نمیرسم. سریع گوشی را برداشتم و با آزاده شاهینوند تماس گرفتم.
– کجایی؟
– کیو.
– بعد از کیو نرید مصلی! مستقیم بیاین گلزار!
تماس را قطع کردم و اسنپ را باز کردم. مقصد: گلزار شهدای خرمآباد. اما هیچکدام از ۴۰ راننده آنلاین سفر را قبول نمیکردند. هوا داغ بود، مقصد پرترافیک، و من بیتاب. روی گزینهی «پیشتاز» زدم. هزینه از ۵۰ رسید به ۸۰ هزار تومان. بالاخره یکی قبول کرد. در دل برایش صلوات فرستادم؛ واقعاً روحش شاد!
از خیابان شریعتی که حرکت کردیم، ترافیک آرامآرام خودش را نشان داد. ماشینها یکییکی به سمت گلزار روان بودند.
با آنکه پادگان درست در کنار شهر بود و حالا بیش از ۲۰ شهید از همین شهر به خاک سپرده میشدند، مردم مثل همیشه، آرام، بیصدا، در جریان زندگی روزمرهشان بودند.
شب قبل و امروز، حملات متقابل ایران و اسرائیل ادامه داشت. در راه، کانال خبری را باز کردم؛ سفیر افلاک از توقیف دو دستگاه کامیون حامل ریزپرنده در «کاکارضا» زده بود؛ فقط پنج کیلومتر با خرمآباد فاصله دارد. نفس عمیقی کشیدم. جنگ، نفسنفسزنان، آمده بود نه تنها پشت دیوارهای شهر…بلکه توی شهر!
به گلزار که رسیدم، انتظار جمعیت بیشتری را داشتم. با خودم گفتم لابد هنوز خیلیها بین کیو و مصلی ماندهاند. جلوی در ورودی، آزاده شاهینوند و فاطمه گنجی را دیدم. از نداشتن دوربین دلخور بودند. توی دلم گفتم: "حتماً باید برایشان یک دوربین تهیه کنم."
فاطمه با تاکید بیشتری گفت: "کارمان دارد لنگ میماند، بدون دوربین نمیشود."
لبخند زدم: "اگه دختر خوبی باشی، خودم برات یه دوربین میگیرم."
به سمت قطعه شهدای دهه کرامت به راه افتادیم. گروهگروه مردم میآمدند. چهرههایی آشنا در میانشان بود و چهرههایی غریبه.
اقوام شهدا دستهجمعی وارد میشدند. زنان هنوز به قطعه نرسیده، به رسم عزا، چادرهایشان را به پشت گره میزدند. چهرهها خاکآلود، چشمها اشکبار.
خانوادههای شهدا، هر کدام بالای سر عزیزشان ایستاده بودند. صدای گریه، زیر لب مویههای مادران، و دستهایی که آرام به سینه میخوردند، منظرهای حماسی ساخته بود. طبق آداب عزای لرستان، دستههای عزاداری یکییکی شکل گرفتند. مردم میآمدند، سینهزنان، تسلیتگویان.
زنها بلند بلند وشَت میکردند. یکی زیر لب برای برادرش مویه میخواند، دیگری برای پسر جوانش.
صدای مداحی، توی فضای قطعه پیچیده بود. صدایی از بلندگو شنیده میشد. مردی پشت تریبون مراسم را مدیریت میکرد. سخن میگفت، آرام و شمرده، انگار که دارد تاریخ را مرور میکند.
برای من، هیچکدام از این لحظهها «عادی» نبود. نه گریهها، نه مویه ها.
امروز، در دل شهر، پیکرهایی آمده بودند که با آتش از راه رسیده بودند؛ و ما، مانده بودیم با سکوت، با اشک، با صداهایی که به جای ضجه، حماسه میساختند.
✍️ پروین حافظی
@ravimah
زندگی جاریست...
با خستگی از جایم بلند شدم. ساعت ۱۷/۱۵ میرسم بلوار شورا. حضور پررنگِ پلیس و یگان ویژه در ابتدای بلوار توجهم را جلب میکند. نیروهای یگان ویژه سوژهی یک عکاس شدهاند.
یک ماشین بزرگ که نمیدانم نامش چیست، وارد بلوار میشود، جلوی مواکب میایستد و چند قالب بزرگ یخ تحویلشان میدهد. شربت اول را از یکی از مواکب میگیرم. جمعیت هر لحظه بیشتر میشود. عمدتاً خانوادگی آمدهاند.
یک آخوند با پارچ شربت و لیوان وسط بلوار ایستاده و به مردم تعارف میکند.
آخوند دیگری لباس نظامی پوشیده و عمامه گذاشته، چوب پری هم به دست گرفته. از جیبش هدایای کوچکی درمیآورد و به بچهها میدهد.
چند موکب میز نقاشی کودک دارند، چند موکب هم اسباببازیهایی مثل سرسره و آلاکلنگ و ... . غدیر بیشتر از همه به بچهها خوش میگذرد.
شربت پای ثابت پذیرایی غدیر است. اما فلافل و بستنی هم مشتریهای زیادی دارند. تعدادی در صف فلافل ایستادهاند. چند نفری با هم حرف میزنند. لبخند از لبشان نمیافتد. میرسیم نزدیک موکب حوزه هنری. مردم جلو موکب جمع شدهاند. تعدادی با گوشی فیلم میگیرند. جلوتر میروم. اینجا از پذیرایی خبری نیست. یک گروه سرود، موسیقی لری اجرا میکنند:
دَسِت به وِه دَسِم، تا که اَفتاو بَزِنَه
عشقِ پاک دَس بِراری، دُشمنِ دِ جا میکِنه
جلوتر، کتابخانه مرکزی میز یادبودی برای فرماندهان شهید ترتیب داده. این در حالیست که در بلوار خیلی کم عکس شهدای این دو روز جنگ را دیده بودیم!
هوا دیگر تاریک شده. چند موکب کنار هم در حال توزیع شامِ نذری هستند. جلوی موکبها حسابی شلوغ شده. دود کباب به آسمان بلند میشود. یک نفر میگوید: «از دور کسی ببیند فکر میکند اینجا موشک خورده!» مردم میخندند.
همسرم تماس میگیرد. بعد از شام مهمان داریم. باید برگردم. جلوی مصلی ماشین میگیرم. سیاهی شب، شهر را در برگرفته. هر چه دقت میکنم نه تصاویر شهدا را در مسیر میبینم، نه پرچم ایران و نه هیچ نماد دیگری. این خوب نیست!
ساعت ۲۱ است. میرسم شقایق. خرید دارم. چراغ مغازهها و فروشگاهها روشن است و میوه فروشها همچنان مشتری دارند. میوههایشان را مرتب روی سینیهای بزرگ چیدهاند. میوهها حسابی رنگ به رو دارند. گویی بخشی از خیابان را آرایش کردهاند! به پایانِ راسته میوهفروشها که میرسم، یک نفرشان رفیق مغازهدارش را بلند صدا میزند و میگوید «زدند، زدند». همه نگاهمان سمت آسمان میافتد. صدایی نمیشنویم. اما میدانیم منشأ نوری که از زمین بلند میشود به سمت آسمان، پدافند اطراف شهر است. چندین بار تکرار میشود.
این نورها حتما مقدسند، با اینکه از زمینِ خاکی به سمت آسمان و افلاک میروند!
صدای پسرک هشت نه سالهای توجهم را جلب میکند. برای مادرش تحلیل جنگی ارائه میدهد. میگوید: «ما هم باید جنگدههایمان را بفرستیم آنجا» و مادرش سر تکان میدهد.
پا تند میکنم تا به خانه برسم. صدای ضعیف و عجیبی به گوشم میرسد. سر میچرخانم دنبال صدا. این اولین بار است که خفاش از نزدیک میبینم. روی زمین افتاده و یک گربه هم بالای سرش ایستاده. هنوز جان دارد. گربه با یک دست، پشت سر هم، روی خفاش میزند و خفاش هم صدای ضعیفی میدهد.
میرسم توی کوچهمان. چند پسر نگاهشان به آسمان است و چند پسر دیگر دوچرخهبازی میکنند. چراغ خانهها روشن است. باد ملایمی میوزد.
بلاخره میرسم منزل. سه روز است آشپزی نکردهام. صبح تا ظهر و بعدازظهر تا شب بیرون از خانه بودهام. انگار جنگ فقط آشپزخانه خانهی ما را تعطیل کرده!
✍️معصومه عباسی
@ravimah
از نسل جنگ
اسم شهید مهدی کمالی را که میبینم ذهنم میرود سمت طایفۀ مدهنی، پرشهیدترین خاندان استان در صحنۀ دفاع مقدس، همان طایفهای که در جنگ تحمیلی گوش تا گوش روستاهایشان را ترک میکردند تا در خط مقدم برای حفظ وطن و انقلاب بجنگند. حالا هم خیلی فرقی نکرده، راه همان است و غیرت همان غیرت که مهدی کمالی اهل محلۀ پشته حسینآباد در اولین روز مبارزه با اسراییل به شهادت میرسد.
تعداد شهدای خرمآباد را در آخرین بنر ارسالی 22 نفر معرفی کردهاند و چند نقطه برای تشییع و خاکسپاری. همه بچهها گلزار شهدا را انتخاب کردهاند و ما سرابیاس را. با خانواده سوار ماشین میشویم و از مسیر پشته میرویم. خانهشان در مسیر است و اقوامشان منتظر آمدن پیکر از مراسم بدرقۀ شهدا. مادرم به رسم لرها دو گوشۀ چادر را گره میزند پشت گردنش و جلوی زنان صاحب عزا به صورت میزند. ما هم پشت سرشان سینهزنان و یاحسینگویان جلو میرویم و توی حیاط منتظر میمانیم تا پیکر برسد. چشمم به در است و بنر بزرگ شهید که آن سمت خیابان زدهاند و از روبهرو نگاهمان میکند. دور و اطراف را نگاه میکنم. بالای در خانهشان یک لانه پرنده ساختهاند زیر سایۀ پرچم یا قمر بنیهاشم (ع). میگویند تازهداماد است و فقط دو ماه از ازدواجش میگذرد.
پیکر که میرسد جلو میروم نزدیک خودروی حمل پیکر. هنوز باور نکردهام ما زندهایم و در کشوری نفس میکشیم که تنها یاور مظلومین عالم است و مهدی کمالی از اولین شهدای شهرم در این مبارزه مستقیم است. حتما جای شکر دارد. حکما لقمه حلال پدرهایمان است که این همه جوان با چنین آرمانی بزرگ شدهاند.
سربالایی قبرستان سرابیاس را دقیق پشت خودروی حمل پیکر طی میکنیم. این فاصله و نزدیکی آرامم میکند. نماز میت که شروع میشود صدای روحانی که میگوید: «اللهم هذا المجاهد الشهید..» بغضم را میشکند و گریانم میکند. پروین حافظی نوشته بود برای هم دعا کنیم، دعا میکنم: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک...» هیچوقت این همه خود را نزدیک به آرمانهایم ندیدهام. دلم روشن است که خدا بعد از دو سال نظر کرده تا جزو مجاهدین صفش باشیم. جمعیت انتها ندارد، موجموج جلو میروند نزدیک مزار شهیدی که تازه روی دستهایشان به خاک سپردهاند و پرچم ایران را سایهاش کردهاند.
میمانم تا کمی خلوت شود و بتوانم آن خاک را ببینم. همین که خاک را دیدیم برمیگردیم. مادرم بین راه میگوید آن جلو هر که لباس نظامی تنش بوده را بوسیدهاند و برایش دعای سلامتی و عاقبتبخیری کردهاند. میگویم: «تو هم؟» میگوید: «من که جای مادرشان را دارم، دست روی شانههایشان کشیدم و روی پیشانیام زدم و برایشان دعا کردم.»
عاقبت بخیری همین است دیگر، نیست؟
✍️ رعنا مرادی نسب
@ravimah
بیمارستان
ترکیب شایعات و سردرگمی، فضایی شبیه به برزخ ساخته است.
چهرههای اشنا را میبینم، پی دوستان و اقوام سوال کنان به چپ و راست میدوند.چند جنازه از بروجرد، شش مجهولالنام از خرمآباد.
یک مرد قد بلندِ لباس مشکی با موهای کمپشت و بیسیم در دست محل رجوع همراهان شده.
با اصرار خودم در بیمارستان ماندم از خانه رفتن چیزی عایدم نمیشد. لطفش این بود بفهمم جنگ چقدر بیخ گوشمان است.
اورژانس پر است از آدمهای سردرگمِ دمپایی پوش با موهای اشفته و یخههای باز.
یکمرد با نشان دادن کارت شناسایی درحال ردیف کردن ارتباطاتش برای پیدا کردن سوراخِ رفتن به داخل است.
تلاشش افاقه نکرد.
آهنگ زنگ آن یکی موسیقی فیلم سیمرغ است. پاسخ هم نمیدهد. قشنگ حال و هوای جنگ را برای جمع تداعی کرده.
در حیاط بیمارستان نشسته بودم که یک تخت چرخدار و چند همراه از بخش خارج شدند.
دوان دوان به سمت تخت رفتم تا چهره یک جانباز یا شهید را از نزدیک ببینم.
اعتراف میکنم تصورم برای چهره شهدا تحت تاثیر فیلمهای حاتمی کیا در کودکی است.
چیزی که دیدم جالب بود؛
جوانی خَلف صِدق رفقای شهیدش با زیرپوشآستین کوتاهی که یا ابا عبدالله داشت، دوانگشتر عقیق و حرز امام جواد به بازو، روی تخت دراز کشیده بود.
دوستش که سعی داشت به پرستارها کمکی کرده باشد، یکطرف تخت را گرفت به حالت شتابزده به سمت مورد نظر هدایت کرد.
تخت تکان بدی خورد.
بیمار با صدای بلند فریاد کشید:
(ای خدا اسرائیل نکوشتم سامان ها میکوشم)
در این قاراش میشِ اوضاع هنوز هم روحیه طنز خود را داشتند.
بعدا خانمی گفت که او با پای خودش به بیمارستان آمده و چنان رجزی خوانده که کسی جز دکترها گمان ب سوختگی و عدم سلامتش نبردند.
تحلیل سیاسی زنان با لهجه بانمک بالا گریوه تمرکز نوشتن را گرفته بود...
صدای مادری که فرزندش از پهلو جراحت داشت و در اوضاع نه چندان جالبی به سر میبرد به گوشم میرسید.
گله و شکایت؟ اصلا و ابداً
برای شهید ((سَلامی وحاجی زاده)) گریه میکرد. فکر میکردم از این مادران شجاع که صحبتهاشان طعنه به سنن عالم میزند و بوی بریدگی از نفس و دنیا میدهد فقط در کتابها یافت میشود.
فی الجمله
تلاش بر کوتاه کردن کلام وپرداختن به کلیات دارم پس مجبورم به این چند ماجرا اشاره ای گذرا بکنم و حتی المقدور وارد جزئیات نشوم.
🔹فاطمه عزیزی
@ravimah
رسوای عالم
این روزها حب و بغض ما به آدمها دارد قید جدیدی به دایره دوست داشتنهایمان میزند. ما داریم بیشتر و عمیقتر از قبل به آدمهای آرمانهایمان تبدیل میشویم. مثلا ارج و قرب آن تعمیرکاری که فراخوان زده و خودروهای آسیب دیده از حملات متجاوز صهیونی را رایگان تعمیر میکند برایمان اوج میگیرد. از سوی دیگر ابروهایمان با شنیدن حرفهای صد من یک غاز آن جوانک جاهل که صبح تا شب پلاس کوچههاست در هم کشیده میشود. میدانیم حرفهای او از سر جهل است اما دیگر او را به جهلش نمیبخشیم. چون هیچ اجحافی را در حق هر کس که دنبال پمپاژ ناامیدی در جامعه است، جایز نمیدانیم. او به طرفه العینی به اسفل السافلینِ طبقات مغضوب علیه ما سقوط میکند.
این روزها مایهی عزت آدمها برای ما همین حب و بغض به حرامیان صهیون شده است. هر کدام که در بروز آن از دیگری پیشتر بیفتد ما را به وجد میآورد. همه برایش استوری میگذاریم و در بحبوحه جان سپردنها، جانی به جانهایمان اضافه میکند.
تو در جستجوی بارقههای امیدی و خصم زبون به خیال خام خود دارد نقشه میکشد بذر وحشت را در دلت بکارد. یکهو میبینی دشمنِ نادانِ مغلوبِ میدان با خودش میگوید بگذار سیبل جدیدم چیزی باشد که چشمها خیره به آن است تا آه از نهاد همه برآید.
اگر خدا بخواهد رسوایت کند نشانت میدهد خیرالماکرین کیست و مکر تو فریبی نیست جز شعبدهای برملا شده در برابر چشمان ظلمتزده دنیایی خودت که راه به جایی نمیبرد. اینطور میشود که به صلابت زینبی زنی از تبار عاشورا رسوای عالم میشوی.
همین خانم سحر امامی را میگویم که چنان رجز میخواند که گویی زینب کبری (س) یک دم مسیحایی به روح او رسانده است. لرزه انفجار بر پیکره ساختمان میافتد، سحر امامی میرود و محکمتر برمیگردد. شجاعت و صلابت او چه نقشهایی را نقش برآب کرد.
🔹معصومه پرهیز
@ravimah