🔸بازی با سایهها
قدیمترها یخچالها مثل الان نبود. کشوی کوچک فریزری داشتند، برای روزهایی که قرار بود بهترین خاطرات عمرمان را بسازند.
چند روزی مانده تا عید یا چند روز به شروع ماه رمضان، مادرم برفکش را میشست تا پای مرغ و گوشت را به سفرهمان باز کند.
هنوز مدرسهرو نبودم که با بوی دود و نفت چراغ لمپا برای سحری بیدار میشدم.
باوجوداینکه سی سال از آن روزها گذشته نمیدانم چرا سحرهای ماه رمضان به جای لامپ، فانوس روشن میکردند!
گاهی اوقات هم با سفارش زن جوان همسایه که از مادرم خواهش کرده بود، نگذارد سحری خواب بماند، بیدار میشدم. مادرم تا بیدار میشد محکم میکوبید به دیوار همسایه؛ از آن طرف دیوار که صدای توپه میآمد، آنوقت سفره سحری را پهن میکرد.
همه خواهرها از من بزرگتر بودند؛ پای بساط سفره که مینشستند از نگاهشان پیدا بود چقدر آرزوی یک خواب شیرین برایم دارند؛ بعضی وقتها هم صدایشان را میشنیدم که «هیس! هیس! فلانی الان بیدار میشه.» اما جلز ولز روغن، آن هم توی آن ساعت نیمهشب؛ آنقدر وسوسهام میکرد که بوی نیمرو را از ماهی سرخ شده تشخیص نمیدادم.
همین که وارد آشپزخانه میشدم تصویر سایه خودم، بوی غذا را از یادم میبرد.
خانه در تاریک روشنی چراغ نفتی بود و من سرگرم بازی با سایههای کوچک و بزرگ میشدم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱اسفند۱۴۰۴
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌙این چشمهی ناگهان
سحرهای رمضان، ذوقی است ناغافل وسط روزمرگیهای مدام؛
نوری، میان سایههای سنگین تاریکیهای تام و تمام؛
از خود بیخود شدنهای بیخمار، از خمخانههای غیب خداوند متعال؛
گشودن گره تغافل، روی بندهای رهایی از جهل و ملال؛
«و ان یکاد»ی بر حادثههای ناگزیر تفسیرهای نابخردانهی اختیار؛
اجابتی بیبدیل، از پس تباهی یک مجال بیتکرار؛
بذل هزارباره و بیدریغ آبروهای پامال، به مفلسان شرمسار؛
علاج رخنههای تردیدهای دشوار، بر بنای بیرمق ایمانهای نااستوار؛
«قالوا بلی»ی، میان قیل و قال شک و یقینهای بیشمار؛
تسکین رنجهای پیاپی عصیان، بر سر خوانهای جود و غفران؛
نجوایی مشتاق در گوش جان، میان غوغای پوچ و تهی این جهان؛
التیام جراحتهای ناسور زمان، به مرهم ملک و ملکوت و نهان؛
تجلی نورانی سپیدهدمان، بر شبزدگان تلاطم سهمگین حرمان.
🔹زینب کرمینژاد
2اسفند1404
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز سوم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸حوری زمینگیر
ماه رمضان بود. انگار مستقیماً از دست کائنات جرعهای عرفان نوشیده بودم. تازه از حج عمره برگشته بودم و شورش هنوز در جان و روحم بود. شب قدر، تازه از مراسم احیا برگشته بودم. «الهی العفو»ها سبکبالم کرده بود. خواستم نمازم قدری عاشقانهتر باشد؛ لباس احرام (روسری سفیدِ کلیپسزده و چادر عربیِ یک دست سفید) را پوشیدم.
حسابی لباسم را آغشته به عطرِ نماز، که حسابی به جانم نشسته بود کردم. آمادهی اوج گرفتن در آسمانِ عبادت بودم. فکر کردم چه بهتر که این اوجگیریِ معنوی را با بیدار کردن پدرم برای نماز اول وقت، کامل کنم.
لامپها همه خاموش؛ فضا آمادهی یک مکاشفهی روحانی؛ با احتیاط به سمت اتاق پدرم رفتم. اما انگار تاریکیِ فضا، حسِ جهتیابیام را مختل کرده بود. خواستم با ظرافت، قدم بردارم که ناگهان، پایم به پایِ پدرم گیر کرد!
تعادل که رفت، دیگر فقط سقوط بود و بس. با دستانی باز، مثل یک فرشتهی سفیدپوشِ در حالِ سقوط، روی زمین پهن شدم.
حال پدرم دیدنی بود. با صدای «آخ» ِبلندی، نیمخیز شد و با چشمانی از حدقه درآمده، ماتِ فرود آمدن شبح سفید و خوشبویی شده بود که بیشباهت به فرشته وحی نبود.
پشت سر هم «بسم الله الرحمن الرحیم» میگفت. انگار داشت با کلمات، دنبالِ هویتم میگشت: «تو کی هستی؟ من کجام؟ چی شده؟»
داشتم از خنده ریسه میرفتم. هول کرده بودم. فقط میتوانستم بگویم: «نماز نماز نماز».
با «نماز نماز» گفتنم بیشتر ترس به جانش نشست. نمیتوانستم سرم را بلند کنم؛ فقط دستش را چنگ زدم و بریده بریده گفتم: «منم... منم بابا! متاسفانه حوری نیستم.»
گفتن ماجرای سقوطِ «حوریِ زمینگیر» شده بود نقل محافل مهمانیهای افطار آن ماه رمضان؛ آنقدر که بعضی شبها، شدت خنده، فرصت افطار را از مهمانها میگرفت.
خودمانیم عباداتِ اوایلِ جوانی، با آن همه هیجان و کمی سر به هوایی، رنگ و بوی دیگری داشت!💚
🔹زهرا مؤمنزاده
۲اسفند۱۴۰۴
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز سوم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ذهن تصویرساز
ذهن من اهل تصویرسازی است. برای خودش از خیلی چیزها تصویری ساخته و مواجهاش با ورودیهای ناآشنا قیاس با آن پیشساختهای ذهنی خودش است؛ یا جایی میان آنها پیدا میکند یا باید دست به کار ساختن تصویر جدیدی شوم. مثلا برای سال، حلقهای دارد که خیلی هم گرد نیست. فصلهای سال و ماههای شمسی روی این حلقه جای ثابت خودشان را دارند و ماههای قمری میچرخند.
بین ماهای قمری، محرم، صفر، رجب و رمضان به وضوح توی دید هستند. محرم و صفر رنگ هم دارند؛ به قول ننه «سیاه محرمی».
رجب با خاطرهی سالی که در آن دو عید مبعث داشتم ماندگار شد؛ که قصهاش بماند برای بعدها اگر عمری بود؛ و اما رمضان!
رمضان توی ذهن من یک آسمان با یک در باز دارد. هر سال با خودم میگویم در باز شد. تو نمیبینی؛ اما میدانی باز است.
رمضان صدا هم دارد. شاید برای همه «ربنا» صدای رمضان باشد، اما با این که نمیشنوم به خودم میگویم صدای ناله شیطان در آسمان پیچیده.
تو نمیشنوی؛ اما میدانی که هست. مینشینم با خودم از نادیدهترها میگویم. از دستهایی که حصن حصین خداست و میگویم این هم دورت کشیده شده. این را هم نمیبینی؛ اما میدانی که هست.
باید باز هم به خودم چیزهایی بگویم. سراغ اماهای بیشتر و اماتر بروم.
میدانی چیست؟ اماتر اما، چیزهایی است که بیشتر میدانی.
تو میدانی شیطان در غل و زنجیر است؛ اما اماترِ آن، این است که میدانی شیطان دستآموزهایی از جنس آدم میان مردمان زمین جا گذاشته تا این شبها و روزها هم کار خودش را پیش ببرد؛ نه فقط میان مردمان زمین که حتی میان مهمانان خدا؛ نه تنها میان مهمانان خدا که حتیتر میان نفس ما. القصه که میدانی آن راندهشده در بند است، اما ما هم در زمان آزادی او، به قدر کافی نفسمان را دستش دادهایم که این روزها بیساز او هم برقصیم.
همه اینها را میدانم، اما با خودم میگویم بگذار دل خوش کنیم به این رهایی.
خوف اینجا باید گریبان رجا را ول کند؛ که اگرچه جناب راندهشدهاش خالق بزرگ وهم است برای مأیوس کردن آدمیان، اما این روزها ما در آغوش امن خداییم. آنقدر امن که «مولای یا مولای» را با رجای بیشتر بخوانیم؛ از همان فرازهای اول که امان میخواهیم از روزی که هیچ چیز نفعمان ندهد.
اگر ماههای قبل و بعد رمضان، غیر از مهر نمازمان چیز دیگری ما را به خدا وصل نمیکند، عوضش رمضانها بیشتر دور خدا میچرخیم. آخر گفتم که، شیطان در غل و زنجیر است و دستمان کمتر بسته است.
قرآن را که اگر هنر کنیم روزی یک صفحه میخواندیم، این روزها یک جوری میخوانیم انگار تا حالا بدون قرائتِ روزی یک جزئش، روزمان شب نمیشده.
بامزه شدهایم. حتی شبها قبل خواب سری به مفاتیح میزنیم و شماره صفحات دعای افتتاح و ابوحمزه را از فهرست بیرون میکشیم.
دروغ چرا! من که آدم کامل خواندن ادعیه طولانی نیستم، نگاهی میکنم و چند خطی میخوانم و دل به فرازهای دلخوش کُنَکِشان میسپارم و روحم را تا سحر به پرواز درمیآورم؛ از آن پروازهایی که اسمشان برادرِ مرگ است.
امشب «الحمدلله الذی یحلم عنی حتی کانی لاذنب لی» را پیدا کردم و به حلم خداوندیاش دل خوش میکنم که امید ادامه دادنم باشد، نه جرأت بر معصیت.
خدایا تو آتشت را برای ضعف بدن من زیادی تند و سوزان خلق کردهای. زیادی نه به آن معنا که نباید باشد؛ به آن معنا که ضعف من در تحمل عقوبت تو زیادی زیاد است. امام من، مرا به حلم تو چنان امیدوار کرده که گویا گناهی ندارم. مرا از عقوبتت به حرز حلم خودت بسپار.
🔹زینب کرمینژاد
۳اسفند۱۴۰۴
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸نالههای بیقراری
دم دمای غروب سهشنبه هفتم مرداد، به گلزار شهدا رفتم.
از همان در ورودی به سمت قطعه فرماندهان، صدای جیغهای زنی به گوش میرسید. هر قدم که برمیداشتم همزمان دلهره و کرختی به سراغم میآمد؛ انگار پاهایم در قل و زنجیر باشد، نمیتوانستم قدم از قدم بردارم.
خادمین موکب عشاقالمهدی در حال جمعوجور کردن دیگها و وسایل پخت و پز بودند؛ با اینکه حواسم پرت صدا بود اما از گوشه چشم، صحنه اینطور به نظر میرسید.
هرچقدر نزدیکتر میشدم صدای زن، زیادتر میشد و من دو دستم را در واکنش به این صدای دلخراش، بیشتر مشت میکردم و توی دلم از شهدا میخواستم که به این زن، هر که باشد، آرامش بدهند.
وقتی به پلههای ورودی قطعه شهدا رسیدم، دقیقاً وسط قطعه، خانواده شهید طولابی، دور مزار جمع شده بودند.
زنها دستهای زنی باردار را که جیغ میکشید، گرفته بودند. گاهی از فرط داد زدن بیهوش میشد. فقط صدای او میآمد.
مردها روی سکو نشسته و نظارهگر بودند. یکی دو نفرشان پیش زنها ایستاده بودند.
آرام آرام به سمت مزار رفتم. نشستم و فاتحه خواندم. توی چهرهی زن دقیق شدم و از حرفهایش فهمدیم خواهر شهید است. فاتحه را نتوانستم کامل به زبان بیاورم. چشمهایم در چهره خواهر شهید خشک شد و فقط حرفهایش را میشنیدم که میگفت: «حالا من بدون امیر چیکار کنم؟! تولدشه! تولدشه! امیر تولدته؟ حالا من بیتو چیکار کنم!»
بدنم به لرزه افتاد! بلند شدم و چشمهایم را بستم تا بتوانم دوباره فاتحه را بخوانم. نمیدانم چهطور خواندم.
یک مرد مسن که احتمالاً پدر شهید بود، دست زن جوان را گرفت و خیلی آرام گفت: «عزیزم خودتو خالی کن. خوب کاری میکنی. گریه کن تا خالی شی.»
نتوانستم این صحنهها و حرفها را ببینم و بشنوم و دوام بیاورم! بدون اینکه به کسی تسلیت بگویم مزار را ترک کردم. اگرچه در آن شرایط فکر کردم کسی هم حواسش به من نیست!
با حال و هوایی مستأصل به قطعه شهدای ولایت رفتم. از زمین خاکی به نیت شهدا به حسین و اصحابش سلام دادم. به قطعه که رسیدم کنار مزار دو تن از شهدا خانوادههایشان نشسته بودند.
صدای پدر یکی از شهدا دیوانهام کرد!
خدایا امروز چه روزی شد!
خانوادهها بعد از گذشت چهل روز هنوز آرام و قرار نگرفته بودند!
پدر شهید دهقاننژاد کنار مزار پسرش نشسته بود. یک دستش را ستون کرده و سرش پایین بود و اشک میریخت. با صدای مظلومانهای فقط این جملات را تکرار میکرد: «کفشات هنوز توی حیاطن... لباسات روی رختگیر اتاق آویزونن! هنوز برشون نداشتم! فکر نکن فراموشت کردم!»
به خاطر این مظلومیت آنقدر حالم بد شد که انگار کسی دست برده و قلبم را از جا کنده بود! فقط بین مزار شهدا راه میرفتم. نمیدانستم دارم چهکار میکنم.
دنبال تسکینی برای پدر شهید بودم. اما مگر کاری یا حرفی برای آرامشش بود؟!
برگشتم و کنار پدر شهید نشستم و فاتحه خواندم. چند بار تسلیت گفتم، اما پدر شهید متوجه نشد. بلند که شدم تازه فهمید و اینبار تشکر کرد.
از مزار که دور شدم باز صدایش مرا کشت: «کفشهات هنوز توی حیاطن؛ برشون نداشتم. لباسهات توی اتاقن... فراموشت نکردم... فکر نکنی فراموشت کردم!»
خدایا این جملات شاید ساده و تکراری باشند اما من که میدانم چه غم و دلتنگی پشت آنها نهفته است! میدانم این غم رمق جانش را گرفته. میدانم با خودش در جدال است که فرزندش راه حق را رفته، مایه مباهات است، اما دلتنگی را چه کند که امانش را بریده!
به آسمان نگاه کردم و از خدا خواستم قراری به صاحبان این نالههای بیقراری بدهد.
و به نیت دلهای بیقرار والدین شهدا دائم زمزمه کردم: «اَلا بذِکرِالله تَطمَئِنُ القلوب.»
🔹نسرین دالوند
3اسفند1404 از 7مرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸ماه رمضانهای بچگی
وقتی به خاطرات کودکیام در ماه رمضان فکر میکنم، بیاختیار یاد اسما میافتم؛ دخترعمهام که فقط یک سال از من کوچکتر است.
اولین ماه رمضانی که میخواست روزه بگیرد، عمهام فرستادش خانهی ما؛ یعنی بیشتر آن سی روز را مهمان خانهمان بود.
با هم به کلی ابداع رسیده بودیم تا کمتر اذیت شویم؛ مثلاً تا سحر بیدار بودیم و روزش میخوابیدیم تا کمتر سخت بگذرد.
یک بار که اذان مغرب گفتند، اسما رفت سمت سفرهی افطار.
برای اینکه زرنگبازی دربیاورم، اول نماز خواندم و بعد آمدم سر سفره. اسما نمیدانست نقشهام چیست. حالا او باید با شکم پُر میرفت و نماز میخواند. منِ زرنگ هم نشسته بودم به خوردن افطاری و انگار که نفر اول مسابقهای شده باشم، بهش فیس میدادم!
اسما هم بیجواب نگذاشت. از فردایش، وقتی اذان میگفتند، انگار مسابقهی دو باشد، با هم میدویدیم سمت نماز.
مامانم عادت داشت برای ماه رمضان ما را ببرد فروشگاه و کلی خوراکی بخرد.
توی آن خوراکیها، یک بسته آدامس خرسی هم بود که توی کمد قایمش میکردم.
با اسما درِ کمد را باز میکردیم، با شنیدن بوی آدامس خرسی، انگار به دنیای دیگری میرفتیم. بعد تا افطار صبر میکردیم تا بالاخره آدامس را بخوریم؛ انگار که مجبور باشیم!
آن موقعها برنامهی مورد علاقهمان «سر سفرهی خدا» بود.
و منِ بچه، فکر میکردم «احسان» واقعاً پسر بچهای است که اتفاقی آمده تلویزیون و مجری شده!
چقدر دوست داشتم جای او باشم!
قبل از سحر، شبکهی آیفیلم، سریال «او یک فرشته بود» را پخش میکرد؛ و من اسمای بیچاره را مجبور میکردم با هم نگاهش کنیم؛
خاله فرشته…
سحر که میشد، به هر دو پدربزرگم، که آن موقع زنده بودند، زنگ میزدم و بیدارشان میکردم.
اگر یک شب یادم میرفت، نگران میشدند و خودشان زنگ میزدند.
توی این سی روز، من و اسما دعواهای بچگانه هم داشتیم.
اسما زنگ میزد به بابایش که بیاید دنبالش و ببردش خانهشان. من وانمود میکردم برایم مهم نیست؛
اما وقتی میرفت و سحری را بدون او میخوردم، گریهام میگرفت.
این حس، مشترک بود؛ او هم آنطرف، توی خانهی خودشان گریه میکرد و مجبور میشدند، فردا دوباره برش گردانند خانهی ما.
و باز روز از نو، روزی از نو!
اسما تا همین پارسال هم ماه رمضانهایش را با ما میگذراند؛ حتی وقتی تهران بودیم.
پارسال هم که دوقلوها، یعنی خواهرهایش، به سن تکلیف رسیدند، بیشتر وقتها یا ما پیش آنها بودیم یا آنها پیش ما.
اما امسال فرق دارد؛
اسما کوچولوی ما خانم شده و زندگی مشترکش را شروع کرده.
شب اول ماه رمضان بهش پیام دادم:
«ماه رمضونه، دلم برات تنگ شده.»
جواب داد:
«اتفاقاً سر سفره خیلی یادت بودم. التماس دعا.»
زمان زود میگذرد؛ باید قدر لحظههای کنار هم بودنمان را بدانیم…
هنوز هم قبل از افطار، مثل بچگیهایمان، سریع میروم نمازم را میخوانم و قبل از باز کردن دهانم، «الهی عَظُمَ البلاء» میخوانم و به امام زمانم میگویم نماز و روزهاش قبول باشد و برایم دعا کند.
کی شود با رُطَبِ وصلِ تو افطار کنم؟!
🔹زهرا زادسری
3اسفند1404
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah