راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ذهن تصویرساز
ذهن من اهل تصویرسازی است. برای خودش از خیلی چیزها تصویری ساخته و مواجهاش با ورودیهای ناآشنا قیاس با آن پیشساختهای ذهنی خودش است؛ یا جایی میان آنها پیدا میکند یا باید دست به کار ساختن تصویر جدیدی شوم. مثلا برای سال، حلقهای دارد که خیلی هم گرد نیست. فصلهای سال و ماههای شمسی روی این حلقه جای ثابت خودشان را دارند و ماههای قمری میچرخند.
بین ماهای قمری، محرم، صفر، رجب و رمضان به وضوح توی دید هستند. محرم و صفر رنگ هم دارند؛ به قول ننه «سیاه محرمی».
رجب با خاطرهی سالی که در آن دو عید مبعث داشتم ماندگار شد؛ که قصهاش بماند برای بعدها اگر عمری بود؛ و اما رمضان!
رمضان توی ذهن من یک آسمان با یک در باز دارد. هر سال با خودم میگویم در باز شد. تو نمیبینی؛ اما میدانی باز است.
رمضان صدا هم دارد. شاید برای همه «ربنا» صدای رمضان باشد، اما با این که نمیشنوم به خودم میگویم صدای ناله شیطان در آسمان پیچیده.
تو نمیشنوی؛ اما میدانی که هست. مینشینم با خودم از نادیدهترها میگویم. از دستهایی که حصن حصین خداست و میگویم این هم دورت کشیده شده. این را هم نمیبینی؛ اما میدانی که هست.
باید باز هم به خودم چیزهایی بگویم. سراغ اماهای بیشتر و اماتر بروم.
میدانی چیست؟ اماتر اما، چیزهایی است که بیشتر میدانی.
تو میدانی شیطان در غل و زنجیر است؛ اما اماترِ آن، این است که میدانی شیطان دستآموزهایی از جنس آدم میان مردمان زمین جا گذاشته تا این شبها و روزها هم کار خودش را پیش ببرد؛ نه فقط میان مردمان زمین که حتی میان مهمانان خدا؛ نه تنها میان مهمانان خدا که حتیتر میان نفس ما. القصه که میدانی آن راندهشده در بند است، اما ما هم در زمان آزادی او، به قدر کافی نفسمان را دستش دادهایم که این روزها بیساز او هم برقصیم.
همه اینها را میدانم، اما با خودم میگویم بگذار دل خوش کنیم به این رهایی.
خوف اینجا باید گریبان رجا را ول کند؛ که اگرچه جناب راندهشدهاش خالق بزرگ وهم است برای مأیوس کردن آدمیان، اما این روزها ما در آغوش امن خداییم. آنقدر امن که «مولای یا مولای» را با رجای بیشتر بخوانیم؛ از همان فرازهای اول که امان میخواهیم از روزی که هیچ چیز نفعمان ندهد.
اگر ماههای قبل و بعد رمضان، غیر از مهر نمازمان چیز دیگری ما را به خدا وصل نمیکند، عوضش رمضانها بیشتر دور خدا میچرخیم. آخر گفتم که، شیطان در غل و زنجیر است و دستمان کمتر بسته است.
قرآن را که اگر هنر کنیم روزی یک صفحه میخواندیم، این روزها یک جوری میخوانیم انگار تا حالا بدون قرائتِ روزی یک جزئش، روزمان شب نمیشده.
بامزه شدهایم. حتی شبها قبل خواب سری به مفاتیح میزنیم و شماره صفحات دعای افتتاح و ابوحمزه را از فهرست بیرون میکشیم.
دروغ چرا! من که آدم کامل خواندن ادعیه طولانی نیستم، نگاهی میکنم و چند خطی میخوانم و دل به فرازهای دلخوش کُنَکِشان میسپارم و روحم را تا سحر به پرواز درمیآورم؛ از آن پروازهایی که اسمشان برادرِ مرگ است.
امشب «الحمدلله الذی یحلم عنی حتی کانی لاذنب لی» را پیدا کردم و به حلم خداوندیاش دل خوش میکنم که امید ادامه دادنم باشد، نه جرأت بر معصیت.
خدایا تو آتشت را برای ضعف بدن من زیادی تند و سوزان خلق کردهای. زیادی نه به آن معنا که نباید باشد؛ به آن معنا که ضعف من در تحمل عقوبت تو زیادی زیاد است. امام من، مرا به حلم تو چنان امیدوار کرده که گویا گناهی ندارم. مرا از عقوبتت به حرز حلم خودت بسپار.
🔹زینب کرمینژاد
۳اسفند۱۴۰۴
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸نالههای بیقراری
دم دمای غروب سهشنبه هفتم مرداد، به گلزار شهدا رفتم.
از همان در ورودی به سمت قطعه فرماندهان، صدای جیغهای زنی به گوش میرسید. هر قدم که برمیداشتم همزمان دلهره و کرختی به سراغم میآمد؛ انگار پاهایم در قل و زنجیر باشد، نمیتوانستم قدم از قدم بردارم.
خادمین موکب عشاقالمهدی در حال جمعوجور کردن دیگها و وسایل پخت و پز بودند؛ با اینکه حواسم پرت صدا بود اما از گوشه چشم، صحنه اینطور به نظر میرسید.
هرچقدر نزدیکتر میشدم صدای زن، زیادتر میشد و من دو دستم را در واکنش به این صدای دلخراش، بیشتر مشت میکردم و توی دلم از شهدا میخواستم که به این زن، هر که باشد، آرامش بدهند.
وقتی به پلههای ورودی قطعه شهدا رسیدم، دقیقاً وسط قطعه، خانواده شهید طولابی، دور مزار جمع شده بودند.
زنها دستهای زنی باردار را که جیغ میکشید، گرفته بودند. گاهی از فرط داد زدن بیهوش میشد. فقط صدای او میآمد.
مردها روی سکو نشسته و نظارهگر بودند. یکی دو نفرشان پیش زنها ایستاده بودند.
آرام آرام به سمت مزار رفتم. نشستم و فاتحه خواندم. توی چهرهی زن دقیق شدم و از حرفهایش فهمدیم خواهر شهید است. فاتحه را نتوانستم کامل به زبان بیاورم. چشمهایم در چهره خواهر شهید خشک شد و فقط حرفهایش را میشنیدم که میگفت: «حالا من بدون امیر چیکار کنم؟! تولدشه! تولدشه! امیر تولدته؟ حالا من بیتو چیکار کنم!»
بدنم به لرزه افتاد! بلند شدم و چشمهایم را بستم تا بتوانم دوباره فاتحه را بخوانم. نمیدانم چهطور خواندم.
یک مرد مسن که احتمالاً پدر شهید بود، دست زن جوان را گرفت و خیلی آرام گفت: «عزیزم خودتو خالی کن. خوب کاری میکنی. گریه کن تا خالی شی.»
نتوانستم این صحنهها و حرفها را ببینم و بشنوم و دوام بیاورم! بدون اینکه به کسی تسلیت بگویم مزار را ترک کردم. اگرچه در آن شرایط فکر کردم کسی هم حواسش به من نیست!
با حال و هوایی مستأصل به قطعه شهدای ولایت رفتم. از زمین خاکی به نیت شهدا به حسین و اصحابش سلام دادم. به قطعه که رسیدم کنار مزار دو تن از شهدا خانوادههایشان نشسته بودند.
صدای پدر یکی از شهدا دیوانهام کرد!
خدایا امروز چه روزی شد!
خانوادهها بعد از گذشت چهل روز هنوز آرام و قرار نگرفته بودند!
پدر شهید دهقاننژاد کنار مزار پسرش نشسته بود. یک دستش را ستون کرده و سرش پایین بود و اشک میریخت. با صدای مظلومانهای فقط این جملات را تکرار میکرد: «کفشات هنوز توی حیاطن... لباسات روی رختگیر اتاق آویزونن! هنوز برشون نداشتم! فکر نکن فراموشت کردم!»
به خاطر این مظلومیت آنقدر حالم بد شد که انگار کسی دست برده و قلبم را از جا کنده بود! فقط بین مزار شهدا راه میرفتم. نمیدانستم دارم چهکار میکنم.
دنبال تسکینی برای پدر شهید بودم. اما مگر کاری یا حرفی برای آرامشش بود؟!
برگشتم و کنار پدر شهید نشستم و فاتحه خواندم. چند بار تسلیت گفتم، اما پدر شهید متوجه نشد. بلند که شدم تازه فهمید و اینبار تشکر کرد.
از مزار که دور شدم باز صدایش مرا کشت: «کفشهات هنوز توی حیاطن؛ برشون نداشتم. لباسهات توی اتاقن... فراموشت نکردم... فکر نکنی فراموشت کردم!»
خدایا این جملات شاید ساده و تکراری باشند اما من که میدانم چه غم و دلتنگی پشت آنها نهفته است! میدانم این غم رمق جانش را گرفته. میدانم با خودش در جدال است که فرزندش راه حق را رفته، مایه مباهات است، اما دلتنگی را چه کند که امانش را بریده!
به آسمان نگاه کردم و از خدا خواستم قراری به صاحبان این نالههای بیقراری بدهد.
و به نیت دلهای بیقرار والدین شهدا دائم زمزمه کردم: «اَلا بذِکرِالله تَطمَئِنُ القلوب.»
🔹نسرین دالوند
3اسفند1404 از 7مرداد1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸ماه رمضانهای بچگی
وقتی به خاطرات کودکیام در ماه رمضان فکر میکنم، بیاختیار یاد اسما میافتم؛ دخترعمهام که فقط یک سال از من کوچکتر است.
اولین ماه رمضانی که میخواست روزه بگیرد، عمهام فرستادش خانهی ما؛ یعنی بیشتر آن سی روز را مهمان خانهمان بود.
با هم به کلی ابداع رسیده بودیم تا کمتر اذیت شویم؛ مثلاً تا سحر بیدار بودیم و روزش میخوابیدیم تا کمتر سخت بگذرد.
یک بار که اذان مغرب گفتند، اسما رفت سمت سفرهی افطار.
برای اینکه زرنگبازی دربیاورم، اول نماز خواندم و بعد آمدم سر سفره. اسما نمیدانست نقشهام چیست. حالا او باید با شکم پُر میرفت و نماز میخواند. منِ زرنگ هم نشسته بودم به خوردن افطاری و انگار که نفر اول مسابقهای شده باشم، بهش فیس میدادم!
اسما هم بیجواب نگذاشت. از فردایش، وقتی اذان میگفتند، انگار مسابقهی دو باشد، با هم میدویدیم سمت نماز.
مامانم عادت داشت برای ماه رمضان ما را ببرد فروشگاه و کلی خوراکی بخرد.
توی آن خوراکیها، یک بسته آدامس خرسی هم بود که توی کمد قایمش میکردم.
با اسما درِ کمد را باز میکردیم، با شنیدن بوی آدامس خرسی، انگار به دنیای دیگری میرفتیم. بعد تا افطار صبر میکردیم تا بالاخره آدامس را بخوریم؛ انگار که مجبور باشیم!
آن موقعها برنامهی مورد علاقهمان «سر سفرهی خدا» بود.
و منِ بچه، فکر میکردم «احسان» واقعاً پسر بچهای است که اتفاقی آمده تلویزیون و مجری شده!
چقدر دوست داشتم جای او باشم!
قبل از سحر، شبکهی آیفیلم، سریال «او یک فرشته بود» را پخش میکرد؛ و من اسمای بیچاره را مجبور میکردم با هم نگاهش کنیم؛
خاله فرشته…
سحر که میشد، به هر دو پدربزرگم، که آن موقع زنده بودند، زنگ میزدم و بیدارشان میکردم.
اگر یک شب یادم میرفت، نگران میشدند و خودشان زنگ میزدند.
توی این سی روز، من و اسما دعواهای بچگانه هم داشتیم.
اسما زنگ میزد به بابایش که بیاید دنبالش و ببردش خانهشان. من وانمود میکردم برایم مهم نیست؛
اما وقتی میرفت و سحری را بدون او میخوردم، گریهام میگرفت.
این حس، مشترک بود؛ او هم آنطرف، توی خانهی خودشان گریه میکرد و مجبور میشدند، فردا دوباره برش گردانند خانهی ما.
و باز روز از نو، روزی از نو!
اسما تا همین پارسال هم ماه رمضانهایش را با ما میگذراند؛ حتی وقتی تهران بودیم.
پارسال هم که دوقلوها، یعنی خواهرهایش، به سن تکلیف رسیدند، بیشتر وقتها یا ما پیش آنها بودیم یا آنها پیش ما.
اما امسال فرق دارد؛
اسما کوچولوی ما خانم شده و زندگی مشترکش را شروع کرده.
شب اول ماه رمضان بهش پیام دادم:
«ماه رمضونه، دلم برات تنگ شده.»
جواب داد:
«اتفاقاً سر سفره خیلی یادت بودم. التماس دعا.»
زمان زود میگذرد؛ باید قدر لحظههای کنار هم بودنمان را بدانیم…
هنوز هم قبل از افطار، مثل بچگیهایمان، سریع میروم نمازم را میخوانم و قبل از باز کردن دهانم، «الهی عَظُمَ البلاء» میخوانم و به امام زمانم میگویم نماز و روزهاش قبول باشد و برایم دعا کند.
کی شود با رُطَبِ وصلِ تو افطار کنم؟!
🔹زهرا زادسری
3اسفند1404
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز پنجم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸من یاغی نیستم
تندتند مسواک میزدم. همینطور که مسواک بین دندانهای آسیای اول و دوم از سمت چپ بود با صدای بلند گفتم: «چند دقیقه مونده؟»
مادرم جواب داد: «یک دقیقه!»
سرعتم را بیشتر کردم و مسواک را شسته نشسته سر جایش گذاشتم. دویدم سمت آشپزخانه و تا جایی که امکان داشت آب خوردم.
چشمم به تلویزیون بود؛ ثانیهشمار اذان که روی ۱۰ رسید، شیر آب را بستم.
خواهرم که معلوم بود مثل سحرهای قبل، ویندوزش بالا نیامده، با تعجب گفت: «مجبوری؟»
خندیدم تا از جواب دادن طفره بروم.
اذان گفت. راحت روی مبل نشستم و تلاش کردم با ترتیل قرآن بخوانم.
مادرم نمازش را که خواند، برگشت سمتم و پرسید: «چرا نماز نمیخونی؟»
_ گفتن بهتره هشت دقیقه از اذان صبح بگذره، بعد نماز خوند.
سنگینی نگاه عاقل اندر سفیهاش را حس کردم؛ اما ترتیل خوانیام را ادامه دادم.
سعی کردم نماز صبح را با طمأنینه بیشتری بخوانم.
بعد از نماز هم تعقیبات خواندم.
فکر کردم احتمالا یک ساعتی است مشغول خواندن قرآن و تعقیباتم، اما ساعت را که نگاه کردم فقط ۲۵ دقیقه از اذان صبح گذشته بود.
خوابم میآمد؛ اما اول ماه تصمیم گرفته بودم که بین الطلوعین را بیدار باشم؛ حتی اگر با گوشیام «shadow fight» بازی کنم.
از بازی کردن هم خسته شدم. ایرپاد گذاشتم توی گوشم تا با مداحی، یکجوری خودم را تا طلوع آفتاب برسانم.
بعد از مداحی آقا سیدرضا نریمانی، صوتِ جلسه کتابخوانی «بهار رویش» پخش شد. کتاب را از کتابخانهام پیدا کردم تا همراه استادِ دوره کتابخوانی را ادامه دهم.
آقای صفایی از رحمت الهی گفت. گریزی زد به روایتی که از پیامبر مهربانی نقل شده؛ آنجایی که خدا، روز محشر، بنده گنهکاری را میبخشد و او را وارد جهنم نمیکند؛ فقط بهخاطر اینکه به دروغ گفته «خدایا من گمانم به تو این نبود که مرا جهنم ببری.»
صوت کتابخوانی را زدم روی توقف. سعی کردم محاسبه نفسی داشته باشم.
در تنهایی شروع کردم به صحبت با خدا: «الهی خودت میدونی من چکارهام، اما حواست بود که ده ثانیه قبل اذان شیر آب رو بستم؟ میخواستم بگم من یاغی نیستم. حرفت برام اهمیت داره.
درسته در طول سال نمازام یه خط در میون اول وقته، اما الان برام اهمیت داره که چند دقیقه بعد نماز صبح احتیاط کنم و نمازم رو مثلا با حضور قلب بخونم. میدونم بعد نمازام چنان سریع بلند میشم انگار هزارتا کار مهمتر دارم، اما تو این ماه سعی میکنم در حد توان تعقیبات هم بخونم. سعی میکنم بینالطلوعین هم بیدار باشم، چون میگن ثواب داره.
خدایا درسته دینداری نصفهنیمهایی دارم، اما میدونی که از ته دل راست میگم. راست میگم که من گمونم به تو این نیست که من رو ببری جهنم.
احساس میکنم ماه رمضون بهت نزدیکترم. برای همین ادای آدمای متشرع رو درمیارم. البته میدونم تو هم اون کسی هستی که به روم نمیاری!»
🔹امیرمهدی جعفری
۴اسفند۱۴۰۴
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز ششم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هدف انقلابه
جمعه شب بود.
فکر میکردم بیخیال فراخوان امشب شوند؛ اما اشتباه میکردم!
علاوهبر خیابانها، توی کوچهها هم ریخته بودند. کوچهی ما هم مثل بقیهی کوچهها آشوب بود.
نمیدانم از روی کنجکاوی بود یا هیجان، رفتم توی حیاط تا با دقت بیشتری حرفهایشان را بشنوم. با صدای انفجار شدیدی از جا پریدم. خورده شیشهها و تکههای سنگ از بالای دیوار و لای نردههای محافظ اطراف خانه، ریختند داخل حیاط. یکی از شیشهها به دستم خورد و آن را برید. فوری رفتم داخل تا خونش را تمیز کنم و زخمش را ببندم.
صدای شعار دادنها بیشتر شد. انگار جمعیت بیشتری آمدند توی کوچه. صدای پرت کردن سنگ و شعار دادن میآمد. بعدش هم صدای تیراندازی. با شنیدن صداها، بیخیال زخم شدم و دویدم سمت پنجرهی اتاقم که به کوچه دید دارد.
از حرفهایشان معلوم بود آموزش دیدهاند. یکی از لیدرهایشان مردی بود چهل و پنجشش ساله. همه را جمع کرد دور خودش و شروع کرد برایشان صحبت کردن: «وِنو هَدَف دارن. ایما چَش بَسته هِسایمه جِلوشو. هَدَفشو یِنا که ایما یه جا جَمع بوییم تا بِیرنِمو. هَرکومشو اوما جِلو وا سنگ یا تیر بَزِنیتِش. حواسِتو بوئه حَتما بوره وِش. باید رِمو سمت خیابونِ انقلاب؛ هدف یِنا انقلابِ بِیریم. حواستو بوعه هان پشت سرمو!»
حرفهایش که تمام شد، جمعیت راه افتاد. چند نفرشان ماندند تا با تبرهایشان آسفالت را خُرد کنند. احتمالاً میخواستند تکههای خرد شده را پرت کنند سمت بسیجیها.
کوچه که خالی از جمعیت شد، یکی از همسایهها همراه خانمش تندی زدند بیرون. رو به خانمش گفت: «سریع آماده شو تا دوباره نیومدن، بریم خونه بابام اینا.»
آنقدر محوِ صداها شده بودم که دست بریدهام فراموشم شد؛ وقتی یادش افتادم که خونش بند آمده بود.
🔹رمیصا عالیزاده
19 دی ماه 1404
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز هفتم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸غذای حضرتی
ماه خدا بود. سال را در آستانِ امام رضا نو کردم و توفیقِ خادمیِ زائرانش در شبهای قدر، قسمتم شد.
روزها را به بهانهی انعکاسِ نور آفتاب بر گنبد طلایی و روزه بودنِ موقع خدمت، برای شیفتهایم انتخاب کردم.
نزدیک غروب، عطر خوش قیمه و قورمههای حضرتی، در صحن انقلاب میپیچید. انگار دریچهای به سوی ملکوت گشوده شده بود و این رایحهی خوش، از بهشت میآمد.
در میانِ زمزمهی پرسشهای زائران، از نشانیِ چایخانه تا چراییِ بستهبودنِ آبِ سقاخانه، و دلِ مضطربِ جستجوگرانِ ضریح و پنجره فولاد، گاه فریادی برمیخاست: «چطوری غذای حضرتی بگیریم؟»
کارشان با نمک و نبات و شکلاتِ تبرکی، راه نمیافتاد؛ فقط مشتاقِ «قرمههای مخصوص حضرتی» بودند. اما پاسخِ ما، یگانه بود: «فقط از طریق نسیم رضوان؛ اونم با قرعه.»
گاهی، از درِ احساسات وارد میشدند: «مریض داریم؛ زن حامله همراهمونه...» کاری از دستمان برنمیآمد؛ تعداد زائرین زیاد و غذای حضرتی محدود.
صحن انقلاب شیفت بودم. خانمی شتابان سمتم آمد. تعدادی فیش غذا دستش بود. گفت: «خانم، تاریخ فیشها برای فرداست. امشب بلیط برگشت دارم. لطفاً بدین به زائرین.»
گنجینهی کوچکش را در دستم گذاشت و رفت.
رو به ایوانِ طلا کردم گفتم: «آقا، خودت انتخاب کن.»
رو که چرخاندم، چشمم به خانوادهای چهار نفره افتاد. رو به گنبد؛ دست به سینه؛ بغض کرده؛ ماتِ تماشای گنبد.
آرام دست گذاشتم روی شانه مادر خانواده: «زیارت قبول، تازه رسیدید؟» نمِ اشک زیرِ چشمهایش را با انگشت گرفت و گفت: «آره.» فیشها را دستش دادم و گفتم: «فردا شب، مهمانِ آقا جان هستید.» متحیر به همسرش نگاه کرد و هر دو، زدند زیرِ گریه. انگار نرسیده، حاجت روا شده باشند. ناگهان، با شوریدگیِ تمام، دستم را بوسید.
رفتم سمت سقاخانه. زوج جوانی، غرق در لباسِ بخت، رو به پنجره فولاد ایستاده بودند؛ انگار از آقا میخواستند ضامنِ زندگیشان شود. سلام کردم: «مبارک باشه! خوشبخت بشید. آقا فردا شب شما رو دعوت کرده. این هم هدیهی ازدواجتون.» اولین اشک شوق، لحظاتی پس از محرمیت، چون نمکی ناب، بر زندگیشان چکید.
نگاهی به پشتِ سر انداختم. مردی قدبلند، با ظاهر امروزی و دستان خالکوبیشده، سرش را به کنج دیواری تکیه داده بود. خانمش هم پشت سرش ایستاده بود. بیهیچ واکنشی، فقط به ایوانِ طلا زل زده بودند. نزدیک شدم. همسرش چادرِ رنگیاش را ناشيانه دور خودش پیچیده بود.
_ سلام، زیارت قبول.
مرد جوان با اخمی عمیق برگشت و به مکالمه ما توجه کرد. پرسیدم: «خانم، فرداشب مشهد تشریف دارید؟» از همسرش پرسید: «میمونیم؟» با همان اخم عمیق پاسخ داد: «تا آخرِ هفته میمونیم.»
_ پس، فرداشب، مهمانِ آقا هستید.
مرد، دستانش را به آسمان برد، به صورتش کوبید و با صدایی بلند، شروع به گریه کرد.
اینجا، غرور معنایی ندارد؛ امام رئوف است و خودمانی. همسرش نیز، چادر به صورت کشید و با او همنوا شد. اشکِ من نیز جاری شد. نمیدانم چه بر جانشان گذشته بود که چنین دلشکسته، به پناهِ «رئوف» آمده بودند.
صدایِ اذان که در فضا پیچید، دخترکی نه ساله، با چادر گلگلی، به چادرم آویزان شد. خانم، من امروز نماز خوندم، به سنِ تکلیف رسیدم! خندهای دنداننما تحویلم داد. خوب میدانستم منتظر تشویق است. در یک دستش گلسری و در دستِ دیگرش فیشِ غذا گذاشتم و گفتم: «اینم هدیهی امام رضا جان.»
رفتم سمت پنجره فولاد. دو بانو با لهجه اصفهانی با صدای بلند ضجه میزدند. یکیشان، درحالیکه موهایش را زیرِ روسری پنهان میکرد، رو کرد به من و انگار که التماسش، از عمیقترین نقطهیِ وجودش برمیخاست، گفت: «توروخدا شما دعا کنید...» فیشِ غذایی، کفِ دستش گذاشتم و گفتم ببر نمک گیرش کن.
فیش فقط کاغذ نبود؛ بذری بود از امید؛ نشانهای از لطفِ بیکرانِ حضرت.
کنار ایوانِ نقارهخانه، خانمی اتو کشیده، روی صندلی نشسته بود. چادرِ رنگیِ امانتیاش رها بر شانههایش بود؛ پا رویِ پا، خیره به گنبد طلا.
سلام کردم. با کلافگی نگاهم کرد و گفت: «باشه، باشه، الان میپوشم.» دستش رفت سمت چادرش. آرام گفتم: «نه؛ فقط خواستم بگم فردا مهمانِ آقا هستید.» با ناباوری نگاهم کرد: «من؟» لبخندی اطمینانبخش زدم و فیش را سمتش گرفتم.
نیم ساعت بعد، شیفتم تمام شد. رفتم سمت آسایشگاه. همچنان فیش در دستش بود و سیلِ اشکهایش جاری.
زِ سفرهٔ او، نوش جان کن شاد
که در این ره، رهرو را، اوست خیر و مراد.
🔹زهرا مومنزاده
۸اسفند۱۴۰۴ از فروردین۱۴۰۲
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌘 دعای روز نهم ماه مبارک رمضان
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah