eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸ماه رمضان‌های بچگی وقتی به خاطرات کودکی‌ام در ماه رمضان فکر می‌کنم، بی‌اختیار یاد اسما می‌افتم؛ دخترعمه‌ام که فقط یک سال از من کوچکتر است. اولین ماه رمضانی که می‌خواست روزه بگیرد، عمه‌ام فرستادش خانه‌ی ما؛ یعنی بیشتر آن سی روز را مهمان خانه‌مان بود. با هم به کلی ابداع رسیده بودیم تا کمتر اذیت شویم؛ مثلاً تا سحر بیدار بودیم و روزش می‌خوابیدیم تا کمتر سخت بگذرد. یک بار که اذان مغرب گفتند، اسما رفت سمت سفره‌ی افطار. برای اینکه زرنگ‌بازی دربیاورم، اول نماز خواندم و بعد آمدم سر سفره. اسما نمی‌دانست نقشه‌ام چیست. حالا او باید با شکم پُر می‌رفت و نماز می‌خواند. منِ زرنگ هم نشسته بودم به خوردن افطاری و انگار که نفر اول مسابقه‌ای شده باشم، بهش فیس می‌دادم! اسما هم بی‌جواب نگذاشت. از فردایش، وقتی اذان می‌گفتند، انگار مسابقه‌ی دو باشد، با هم می‌دویدیم سمت نماز. مامانم عادت داشت برای ماه رمضان ما را ببرد فروشگاه و کلی خوراکی بخرد. توی آن خوراکی‌ها، یک بسته آدامس خرسی هم بود که توی کمد قایمش می‌کردم. با اسما درِ کمد را باز می‌کردیم، با شنیدن بوی آدامس خرسی، انگار به دنیای دیگری می‌رفتیم. بعد تا افطار صبر می‌کردیم تا بالاخره آدامس را بخوریم؛ انگار که مجبور باشیم! آن موقع‌ها برنامه‌ی مورد علاقه‌مان «سر سفره‌ی خدا» بود. و منِ بچه، فکر می‌کردم «احسان» واقعاً پسر بچه‌ای است که اتفاقی آمده تلویزیون و مجری شده! چقدر دوست داشتم جای او باشم! قبل از سحر، شبکه‌ی آی‌فیلم، سریال «او یک فرشته بود» را پخش می‌کرد؛ و من اسمای بیچاره را مجبور می‌کردم با هم نگاهش کنیم؛ خاله فرشته… سحر که می‌شد، به هر دو پدربزرگم، که آن موقع زنده بودند، زنگ می‌زدم و بیدارشان می‌کردم. اگر یک شب یادم می‌رفت، نگران می‌شدند و خودشان زنگ می‌زدند. توی این سی روز، من و اسما دعواهای بچگانه هم داشتیم. اسما زنگ می‌زد به بابایش که بیاید دنبالش و ببردش خانه‌شان. من وانمود می‌کردم برایم مهم نیست؛ اما وقتی می‌رفت و سحری را بدون او می‌خوردم، گریه‌ام می‌گرفت. این حس، مشترک بود؛ او هم آن‌طرف، توی خانه‌ی خودشان گریه می‌کرد و مجبور می‌شدند، فردا دوباره برش گردانند خانه‌ی ما. و باز روز از نو، روزی از نو! اسما تا همین پارسال هم ماه رمضان‌هایش را با ما می‌گذراند؛ حتی وقتی تهران بودیم. پارسال هم که دوقلوها، یعنی خواهرهایش، به سن تکلیف رسیدند، بیشتر وقت‌ها یا ما پیش آن‌ها بودیم یا آن‌ها پیش ما. اما امسال فرق دارد؛ اسما کوچولوی ما خانم شده و زندگی مشترکش را شروع کرده. شب اول ماه رمضان بهش پیام دادم: «ماه رمضونه، دلم برات تنگ شده.» جواب داد: «اتفاقاً سر سفره‌ خیلی یادت بودم. التماس دعا.» زمان زود می‌گذرد؛ باید قدر لحظه‌های کنار هم بودنمان را بدانیم… هنوز هم قبل از افطار، مثل بچگی‌هایمان، سریع می‌روم نمازم را می‌خوانم و قبل از باز کردن دهانم، «الهی عَظُمَ البلاء» می‌خوانم و به امام زمانم می‌گویم نماز و روزه‌اش قبول باشد و برایم دعا کند. کی شود با رُطَبِ وصلِ تو افطار کنم؟! 🔹زهرا زادسری 3اسفند1404 ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز پنجم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸من یاغی نیستم تندتند مسواک می‌زدم. همین‌طور که مسواک بین دندان‌های آسیای اول و دوم از سمت چپ بود با صدای بلند گفتم: «چند دقیقه مونده؟» مادرم جواب داد: «یک دقیقه!» سرعتم را بیشتر‌ کردم و مسواک را شسته نشسته سر جایش گذاشتم. دویدم سمت آشپزخانه و تا جایی که امکان داشت آب خوردم. چشمم به تلویزیون بود؛ ثانیه‌شمار اذان که روی ۱۰ رسید، شیر آب را بستم. خواهرم که معلوم بود مثل سحرهای قبل، ویندوزش بالا نیامده، با تعجب گفت: «مجبوری؟» خندیدم تا از جواب دادن طفره بروم. اذان گفت. راحت روی مبل نشستم و تلاش کردم با ترتیل قرآن بخوانم. مادرم نمازش را که خواند، برگشت سمتم و پرسید: «چرا نماز نمی‌خونی؟» _ گفتن بهتره هشت دقیقه از اذان صبح بگذره، بعد نماز خوند. سنگینی نگاه عاقل اندر سفیه‌اش را حس کردم؛ اما ترتیل خوانی‌ام را ادامه دادم. سعی کردم نماز صبح را با طمأنینه بیشتری بخوانم. بعد از نماز هم تعقیبات خواندم. فکر کردم احتمالا یک ساعتی است مشغول خواندن قرآن و تعقیباتم، اما ساعت را که نگاه کردم فقط ۲۵ دقیقه از اذان صبح گذشته بود. خوابم می‌آمد؛ اما اول ماه تصمیم گرفته بودم که بین الطلوعین را بیدار باشم؛ حتی اگر با گوشی‌ام «shadow fight» بازی کنم. از بازی کردن هم خسته شدم. ایرپاد گذاشتم توی گوشم تا با مداحی، یکجوری خودم را تا طلوع آفتاب برسانم. بعد از مداحی آقا سیدرضا نریمانی، صوتِ جلسه کتابخوانی «بهار رویش» پخش شد. کتاب‌ را از کتابخانه‌ام پیدا کردم تا همراه استادِ دوره کتابخوانی را ادامه دهم. آقای صفایی از رحمت الهی گفت. گریزی زد به روایتی که از پیامبر مهربانی نقل شده؛ آنجایی که خدا، روز محشر، بنده گنهکاری را می‌بخشد و او را وارد جهنم نمی‌کند؛ فقط به‌خاطر اینکه به دروغ گفته «خدایا من گمانم به تو این نبود که مرا جهنم ببری.» صوت کتابخوانی را زدم روی توقف. سعی کردم محاسبه نفسی داشته باشم. در تنهایی شروع کردم به صحبت با خدا: «الهی خودت می‌دونی من چکاره‌ام، اما حواست بود که ده ثانیه قبل اذان شیر آب رو بستم؟ می‌خواستم بگم من یاغی نیستم. حرفت برام اهمیت داره. درسته در طول سال نمازام یه خط در میون اول وقته، اما الان برام اهمیت داره که چند دقیقه بعد نماز صبح احتیاط کنم و نمازم رو مثلا با حضور قلب بخونم. می‌دونم بعد نمازام چنان سریع بلند می‌شم انگار هزارتا کار مهم‌تر دارم، اما تو این ماه سعی می‌کنم در حد توان تعقیبات هم بخونم. سعی می‌کنم بین‌الطلوعین هم بیدار باشم، چون می‌گن ثواب داره. خدایا درسته دینداری نصفه‌نیمه‌ایی دارم، اما می‌دونی که از ته دل راست می‌گم. راست می‌گم که من گمونم به تو این نیست که من رو ببری جهنم. احساس می‌کنم ماه رمضون بهت نزدیک‌ترم. برای همین ادای آدمای متشرع رو درمیارم. البته می‌دونم تو هم اون کسی هستی که به روم نمیاری!» 🔹امیرمهدی جعفری ۴اسفند۱۴۰۴ ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز ششم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸هدف انقلابه جمعه شب بود. فکر می‌کردم بیخیال فراخوان امشب شوند؛ اما اشتباه می‌کردم! علاوه‌بر خیابان‌ها، توی کوچه‌ها هم ریخته بودند. کوچه‌ی ما هم مثل بقیه‌ی کوچه‌ها آشوب بود. نمی‌دانم از روی کنجکاوی بود یا هیجان، رفتم توی حیاط تا با دقت بیشتری حرف‌هایشان را بشنوم. با صدای انفجار شدیدی از جا پریدم. خورده شیشه‌ها و تکه‌های سنگ از بالای دیوار و لای نرده‌های محافظ اطراف خانه، ریختند داخل حیاط. یکی از شیشه‌ها به دستم خورد و آن را برید. فوری رفتم داخل تا خونش را تمیز کنم و زخمش را ببندم. صدای شعار دادن‌ها بیشتر شد. انگار جمعیت بیشتری آمدند توی کوچه. صدای پرت کردن سنگ و شعار دادن می‌آمد. بعدش هم صدای تیراندازی. با شنیدن صداها، بیخیال زخم شدم و دویدم سمت پنجره‌ی اتاقم که به کوچه دید دارد. از حرف‌هایشان معلوم بود آموزش دیده‌اند. یکی از لیدرهایشان مردی بود چهل و پنج‌شش ساله‌. همه را جمع کرد دور خودش و شروع کرد برایشان صحبت کردن: «وِنو هَدَف دارن. ایما چَش بَسته هِسایمه جِلوشو. هَدَفشو یِنا که ایما یه جا جَمع بوییم تا بِیرنِمو. هَرکومشو اوما جِلو وا سنگ یا تیر بَزِنیتِش. حواسِتو بوئه حَتما بوره وِش. باید رِمو سمت خیابونِ انقلاب؛ هدف یِنا انقلابِ بِیریم. حواستو بوعه هان پشت سرمو!» حرف‌هایش که تمام شد، جمعیت راه افتاد. چند نفرشان ماندند تا با تبرهایشان آسفالت را خُرد کنند. احتمالاً می‌خواستند تکه‌های خرد شده را پرت کنند سمت بسیجی‌ها. کوچه که خالی از جمعیت شد، یکی از همسایه‌ها همراه خانمش تندی زدند بیرون. رو به خانمش گفت: «سریع آماده شو تا دوباره نیومدن، بریم خونه بابام اینا.» آنقدر محوِ صداها شده بودم که دست بریده‌ام فراموشم شد؛ وقتی یادش افتادم که خونش بند آمده بود. 🔹رمیصا عالی‌زاده 19 دی ماه 1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌘 دعای روز هفتم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌘 دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸غذای حضرتی ماه خدا بود. سال را در آستانِ امام رضا نو کردم و توفیقِ خادمیِ زائرانش در شب‌های قدر، قسمتم شد. روزها را به بهانه‌ی انعکاسِ نور آفتاب بر گنبد طلایی و روزه بودنِ موقع خدمت، برای شیفت‌هایم انتخاب کردم. نزدیک غروب، عطر خوش قیمه و قورمه‌های حضرتی، در صحن انقلاب می‌پیچید. انگار دریچه‌ای به سوی ملکوت گشوده شده بود و این رایحه‌ی خوش، از بهشت می‌آمد. در میانِ زمزمه‌ی پرسش‌های زائران، از نشانیِ چایخانه تا چراییِ بسته‌بودنِ آبِ سقاخانه، و دلِ مضطربِ جستجوگرانِ ضریح و پنجره فولاد، گاه فریادی برمی‌خاست: «چطوری غذای حضرتی بگیریم؟» کارشان با نمک و نبات و شکلاتِ تبرکی، راه نمی‌افتاد؛ فقط مشتاقِ «قرمه‌های مخصوص حضرتی» بودند. اما پاسخِ ما، یگانه بود: «فقط از طریق نسیم رضوان؛ اونم با قرعه.» گاهی، از درِ احساسات وارد می‌شدند: «مریض داریم؛ زن حامله همراهمونه...» کاری از دستمان برنمی‌آمد؛ تعداد زائرین زیاد و غذای حضرتی محدود. صحن انقلاب شیفت بودم. خانمی شتابان سمتم آمد. تعدادی فیش غذا دستش بود. گفت: «خانم، تاریخ فیش‌ها برای فرداست. امشب بلیط برگشت دارم. لطفاً بدین به زائرین.» گنجینه‌ی کوچکش را در دستم گذاشت و رفت. رو به ایوانِ طلا کردم گفتم: «آقا، خودت انتخاب کن.» رو که چرخاندم، چشمم به خانواده‌ای چهار نفره افتاد. رو به گنبد؛ دست به سینه؛ بغض کرده؛ ماتِ تماشای گنبد. آرام دست گذاشتم روی شانه مادر خانواده: «زیارت قبول، تازه رسیدید؟» نمِ اشک زیرِ چشم‌هایش را با انگشت گرفت و گفت: «آره.» فیش‌ها را دستش دادم و گفتم: «فردا شب، مهمانِ آقا جان هستید.» متحیر به همسرش نگاه کرد و هر دو، زدند زیرِ گریه‌. انگار نرسیده، حاجت روا شده باشند. ناگهان، با شوریدگیِ تمام، دستم را بوسید. رفتم سمت سقاخانه. زوج جوانی، غرق در لباسِ بخت، رو به پنجره فولاد ایستاده بودند؛ انگار از آقا می‌خواستند ضامنِ زندگی‌شان شود. سلام کردم: «مبارک باشه! خوشبخت بشید. آقا فردا شب شما رو دعوت کرده. این هم هدیه‌ی ازدواجتون.» اولین اشک شوق، لحظاتی پس از محرمیت، چون نمکی ناب، بر زندگی‌شان چکید. نگاهی به پشتِ سر انداختم. مردی قدبلند، با ظاهر امروزی و دستان خالکوبی‌شده، سرش را به کنج دیواری تکیه داده بود. خانمش هم پشت سرش ایستاده بود. بی‌هیچ واکنشی، فقط به ایوانِ طلا زل زده بودند. نزدیک شدم. همسرش چادرِ رنگی‌اش را ناشيانه دور خودش پیچیده بود. _ سلام، زیارت قبول. مرد جوان با اخمی عمیق برگشت و به مکالمه ما توجه کرد. پرسیدم: «خانم، فرداشب مشهد تشریف دارید؟» از همسرش پرسید: «می‌مونیم؟» با همان اخم عمیق پاسخ داد: «تا آخرِ هفته می‌مونیم.» _ پس، فرداشب، مهمانِ آقا هستید. مرد، دستانش را به آسمان برد، به صورتش کوبید و با صدایی بلند، شروع به گریه کرد. اینجا، غرور معنایی ندارد؛ امام رئوف است و خودمانی. همسرش نیز، چادر به صورت کشید و با او هم‌نوا شد. اشکِ من نیز جاری شد. نمی‌دانم چه بر جانشان گذشته بود که چنین دل‌شکسته، به پناهِ «رئوف» آمده بودند. صدایِ اذان که در فضا پیچید، دخترکی نه ساله، با چادر گل‌گلی، به چادرم آویزان شد. خانم، من امروز نماز خوندم، به سنِ تکلیف رسیدم! خنده‌ای دندان‌نما تحویلم داد. خوب می‌دانستم منتظر تشویق است. در یک دستش گل‌سری و در دستِ دیگرش فیشِ غذا گذاشتم و گفتم: «اینم هدیه‌ی امام رضا جان.» رفتم سمت پنجره فولاد. دو بانو با لهجه اصفهانی با صدای بلند ضجه می‌زدند. یکیشان، در‌حالی‌که موهایش را زیرِ روسری پنهان می‌کرد، رو کرد به من و انگار که التماسش، از عمیق‌ترین نقطه‌یِ وجودش برمی‌خاست، گفت: «توروخدا شما دعا کنید...» فیشِ غذایی، کفِ دستش گذاشتم و گفتم ببر نمک گیرش کن. فیش فقط کاغذ نبود؛ بذری بود از امید؛ نشانه‌ای از لطفِ بی‌کرانِ حضرت. کنار ایوانِ نقاره‌خانه، خانمی اتو کشیده، روی صندلی نشسته بود. چادرِ رنگیِ امانتی‌اش رها بر شانه‌هایش بود؛ پا رویِ پا، خیره به گنبد طلا. سلام کردم. با کلافگی نگاهم کرد و گفت: «باشه، باشه، الان می‌پوشم.» دستش رفت سمت چادرش. آرام گفتم: «نه؛ فقط خواستم بگم فردا مهمانِ آقا هستید.» با ناباوری نگاهم کرد: «من؟» لبخندی اطمینان‌بخش زدم و فیش را سمتش گرفتم. نیم ساعت بعد، شیفتم تمام شد. رفتم سمت آسایشگاه. همچنان فیش در دستش بود و سیلِ اشک‌هایش جاری. زِ سفرهٔ او، نوش جان کن شاد که در این ره، رهرو را، اوست خیر و مراد. 🔹زهرا مومن‌زاده ۸اسفند۱۴۰۴ از فروردین۱۴۰۲ ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز نهم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جمعه‌ای که در گلزار، زمان ایستاده بود اولین جمعه‌ی ماه مبارک رمضان بود. بعد از نماز جمعه به خانه برگشته بودم که خواهرم تماس گرفت: «می‌آیید برویم گلزار شهدا؟ اگر می‌آیید، بیاییم دنبالتان.» آقا محسن، دامادمان، تازه ماشینش را عوض کرده بود. می‌گفت دوست دارد اولین مسیری که با ماشین جدیدش می‌رود، به گلزار شهدا ختم شود. آمدند دنبالمان و با هم راه افتادیم. همان ابتدای ورودی گلزار، وقتی تعداد ماشین‌ها را دیدم، تعجب کردم. برای یک جمعه، جمعیت خیلی زیاد بود. به سمت مزار شهدای جنگ دوازده‌روزه رفتیم. هرچه جلوتر می‌رفتیم، شلوغی بیشتر به چشم می‌آمد. اول کنار مزار شهید طاهرپور ایستادیم و فاتحه‌ای خواندیم. بعد، یکی‌یکی برای شهدای دهه کرامت فاتحه فرستادیم تا رسیدیم به مزار شهدای جنگ دوازده‌روزه. اینجا دیگر جمعه و غیرجمعه فرقی نداشت؛ انگار زمان در این قسمت از گلزار معنای خودش را از دست داده بود. هر وقت که می‌آمدی، آدم‌ها بودند؛ خانواده‌ی شهدا، دوستانشان و مردمی که فقط آمده بودند چند دقیقه کنار این مزارها بایستند. بعضی از مادران شهدا طوری کنار مزار فرزندشان نشسته بودند که انگار نمی‌توانند حتی یک روز از او دور بمانند. هر روز می‌آمدند و ساعت‌ها کنار مزار و عکس فرزندشان می‌نشستند. مادری که تنها یک پسر داشت و همه زندگی‌اش همان یک نفر بود، یا همسر شهیدی که دست بچه‌هایش را گرفته بود و به گلزار آمده بود؛ شاید بچه‌ها دلتنگ پدر شده بودند، شاید سراغش را گرفته بودند و این‌جا جایی بود که آرام می‌شدند. کنار مزار شهید موسوی ایستادم. مادرش هم آن‌جا بود. شنیدم که می‌گفتند پدرش از دنیا رفته و مادر، همین یک پسر را داشته. دیروز بغضش را در یک برنامه دیده بودم و همان موقع دلم فشرده شده بود. حالا اما تنها کنار مزار پسرش نشسته بود؛ عکس پسرش را روی سینه‌اش چسبانده بود. هیچ‌کس کنارش نبود. تنهایی‌اش از همه‌چیز سنگین‌تر بود. سرم را بالا گرفتم. سربندهایی به رنگ پرچم ایران، بالای مزارها آویزان بودند و آرام در باد تکان می‌خوردند. همان لحظه یاد این مصرع افتادم: «ای پرچمت، ما را کفن» آن‌جا فهمیدم گلزار شهدا فقط جای دفن نیست؛ جایی‌ست که دلتنگی‌ها زنده‌اند؛ مادرها هنوز مادرند؛ و بعضی آدم‌ها، هر روزشان را کنار نام یک عزیز به شب می‌رسانند. در گلزار، زمان نمی‌گذرد؛ آدم‌ها می‌آیند تا یادشان نرود چه چیزهایی هنوز زنده‌اند. 🔹معرفت محمدپور مقدم 1اسفند1404 ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز دهم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
با نیروهای نظامی تماس نگیرید. نترسید و نترسانید. تا آخرین لحظه می‌مانیم و می‌جنگیم. پیروزی قطعا با ماست. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah