1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا باد به این پرچم میوزد، ما هستیم.
نه شکست میخوریم، نه تسلیم میشویم.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
بعد از این هم به توفیق الهی اگر چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را #مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.
شهید سید علی خامنهای ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی موشک خورده و مادر زنگ میزنه!
🔻 دا هیچی نی یه #صلوات بفرست حله.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایات و تصاویری که از مراسمات و حوادث اخیر دارید برای ثبت تاریخ و انتشار به #راوی_ماه ارسال کنید.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جزیرهای در بهشت برین
لرزش زمین بود. بعد هم صدای تکان خوردن درهای بسته.
فکر کردم خواب میبینم. اما صدای مادر و زنهای داخل کوچه باعث شد به خودم بیایم و چشمهایم را باز کنم.
چند بار صدای اصابت و لرزیدن درها به گوشم رسید و تکان خوردن جایم را حس کردم.
جنگ است و هر آن ممکن است یک جایی را بکوبند.
مادر آرام به پدر میگفت: «میگن شهیدش کردن.»
یهو نشستم!
گوشی را از روی مبل برداشتم و نت را روشن کردم.
خبرهای دیشب، به واقعیتی باورنکردنی تبدیل شدهبود!
آقایمان و اهل بیتش...
خدا میداند، فقط خدا میداند چه حرف و حدیثها و سبقهای از همهچیز از ذهنم گذشت...
چشمهایم با قطرات اشکِ گرم گونههایم را سوزاند.
خیره به خبر توی دلم گفتم:
«آقای جهان اسلام بود. نتوانستند آقاییاش را بر دنیا هم ببینند!»
کجاها رفتم و چهها دیدم و چه بر من گذشت بماند؛ آخر کل روز عزادار بودم. فقط دقایقی فارغ
از دنیای بیرون و در خلوت خودم همه چیز را جسته و گریخته کنار هم قرار دادم؛ در بیت، در حال کار و به دست دشمن قسم خورده به شهادت برسی، شایستهترین ملکوت است.
مجاهد فیسبیل الله یعنی همین.
شهادتش اگرچه جگرسوز، اما نشان حقانیت راه، مکتب و سخنش بود.
میدانم شهادتی جریانساز دارد! شب دراز است و قلندر بیدار...
تازه در نبودش خوب و بد را غربال میکنیم؛ همهمان!
راه رسیدن به قله را نشانمان داد.
دیگر تصمیم و انتخاب با ماست!
راستی آقا جان...
گفتهبودند با اهلبیت جزیره خریدهای. مکانش را نمیدانستم.
میدانم انتخابهایت بهتریناند؛ اما فکرش را نمیکردم جزیرهای در بهشت برین، به قیمت جان شیرین خریده باشی!
🔹نسرین دالوند
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸چشمانش
حال عجیبی دارم. تنها کاری که انجام میدهم راه رفتن است.
در خانهی جمع و جورمان هزار چرخش بیهدف میزنم؛ کاش لااقل کعبهای بود و این همه گردش را طوافمان حساب میکردند.
قدمهایم سبک است؛ انگار بر ابری خیالی سوارم.
صداها را سخت میشنوم و پاسخ ها انگار پشت ترافیک شدیدی ماندهاند.
دخترم شِکوه میکند و میگوید: «مامان معلوم هست حواست کجاست؟ هزار بار صدایت کردم! یحتمل افطار نان و آب خواهیم خورد اگر فعلفور به داد غذای روی گاز نرسی!»
دستپاچه میشوم؛ سوی گاز را کم میکنم؛ غذا را هم میزنم؛ اما بوی خوبی ندارد!
انگار از اولش فرایند پخت و ترکیب موادش را رعایت نکردهام. همسرم از خلوتش بیرون میزند و خودش را به آشپزخانه میرساند. غذای نیمسوز را بهانه میکند تا به داد دلِ من برسد.
میخواهد دلم را آرام کند؛ از صبح که خبر شهادت رهبرم را شنیدهام، مات و متحیر ماندهام. خشکم زده؛ نه اشکم سرازیر میشود، نه شیون میکنم؛ در شوک رفتنش ماندهام.
میخواهد روحم را التیام ببخشد و التهاب قلبم را تسکین دهد. اما زبانش به حرف نمیچرخد. نگاهم میکند؛ من اما از چشمانش کلیدواژههای نابی را میخوانم.
چشمانش با من حرف میزند و میگوید: «گوهری گرانبها را از دست دادهایم اما روشنای راهی که برایمان به ارث گذاشته است محو ناشدنیست؛ پس تاب بیاور. تاب بیاور مبادا سنگینی غمت پرچم انقلاب را خمیده کند.»
🔹فاطمه رستمپور
سمنان ۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بیقراری
حدود ساعت نه صبح است؛ بنا دارم خارج از منزل برای انجام کاری بروم و در مسیر برگشت نسخه داروهایم را از داروخانه تهیه کنم.
آماده میشوم و عزم رفتن میکنم.
کوچه شلوغ است. مردم اغلب میگویند آنتن ندارند. من چک نکرده بودم. بعد از شنیدن حرفهایشان من نیز گوشی را چک میکنم؛ درست است.
نزدیک خانه را زده بودند؛ دود سیاهی به آسمان میرفت؛ عدهای به دود نگاه میکنند و عدهای تحلیل جنگ دارند و عدهی دیگر سراسیمه در حال عبور هستند.
تلفتم زنگ میخورد؛ مادر همسرم است. میپرسد کجا هستم. ادرس میدهم.
میگوید مراقب خودم باشم. من نیز احوالش را میپرسم. میگوید مدرسه را تعطیل کردهاند، داریم تک به تک بچهها را تحویل پدر و مادرهایشان میدهیم؛ بعد هم به خانه برگردم.
احوال عجیبی است؛ من بیترس و واهمه، اما کنجکاو به مردم نگاه میکنم. باید کاری کرد مردم آرام شوند.
به داروخانه مراجعه میکنم و نسخهام را میگیرم. در مسیر برگشت به خانه، در کوچه هستم بووووم....
صدای جیغ بلند میشود. من اما در سکوت افراد را نگاه میکنم. همان لحظه پیرمردی خسته، اما پای کار، میگوید دختر جان کنار دیوار برو؛ نترسی ها
خدا با ماست!
🔹زهرا امینپور
تهران
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قلب تب کرده
بعد از نماز صبح، صدای قلبم را شنیدم؛ تند تند میزد. تا ساعت ده و نیم صبح، خوابم نگرفت. چشمهایم گرم خواب بود که با گروم گروم ضربان قلبم چرت از سرم پرید. دخترم از مدرسه آمد. تا وارد خانه شد زد زیر گریه. کیف و کتابش را توی مدرسه جا گذاشته بود. زبان روزه دارش از ترس توی دهانش نمیچرخید.
گفت: «مامان گفتن جنگه؛ من فکر کردم شما رو زدن!» معصومیت و مهربانی قلب کوچکش دلم را سوزاند. صورتش را بوسیدم و گفتم: «نگران نباش؛ هیچی نشده؛ دخترای مدرسه شلوغش کردن!»
رفتم سراغ گوشی؛ خبرها را از بیت رهبری و پاستور و مراکز مهم خواندم. صدایی مثل سوت توی سرم پیچید. فهمیدم این تپش، عشق ایران عزیزتر از جانم بود که داشت توی قلبم شور میزد و خواب را از چشمانم گرفته بود.
و حالا هم که قلبم از خبر دبستان شجره طیبه میناب، تب کرده است؛ داغ، داغ است! مثل خاطره آخرین سفرهی سحری روزه اولیهای مدرسه شجره طیبه میناب!
مثل اینکه نازنین دخترم، با لبهای خشکیده و زبان روزهدار؛ هرگز از مدرسه برنگشته است.
🔹سمانه قاسمیمنش
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸اصیل و انقلابی
با فاطمه و آزاده به بیمارستان رسیدیم.
چهرهها را با داشتههای ذهنیام تطابق میدادم. اسامی برای یادآوری نسبتها به کمکم میآمدند. من هم اسم ناآشنایی برای خانمهایشان نبودم. هم من از آنها زیاد شنیده بودم، هم آنها از من.
دایی فاطمه و آزاده مجروح شده بود. همه خود را به بیمارستان رسانده بودند. عزت و اقتدار بر اضطراب چشمها غلبه داشت. آرامش و طوفان توامان را دیدهاید؟ گاهی اشک در چشمهایشان حلقه میزد؛ اما عزت نفس آن بغض را فرومیخورد. میشد از احوالشان تصویر باشکوهی از آرمان را دید. نه از جزع خبری بود نه شکستن. حتی با شوخی سعی در روحیه دادن به همدیگر داشتند. آنها را پیشتر هم در میدانهای جهاد دیده بودم؛ حتی کودکانشان را. بزرگ و کوچکشان مرد و زن میدان هستند؛ از آن خانوادههایی اصیل انقلابی که برای هر شرایطی آماده هستند. بینشان خبری از ترس یا بهت نیست.
صبح که بیرون بودم این را بین مردم هم دیدم. توی خیابانها هم دیگر خبری از بهت ۹ ماه پیش نبود. رد موشکها روی پهنهی آبی آسمان میگفت دوران بزن در رو تمام شده. یک بزنی دهتا میخوری. تکبیرهای غرورآمیز که از زمین به آسمان میرفت بدرقه راه هر شلیکی است که رو به سوی ابرقدرت پوشالی میرود و دارد هزارباره هیمنهی کفر را در هم میشکند.
🔹زینب کرمینژاد
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید بهزاد دالوند
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸باور
دیشب عمو، عمه و خانوادهاش برای مجلس ختم یکی از بستگان از تهران آمده بودند خرمآباد.
صبح، کمی پیش از شروع جلسه قرآن از خانه بیرون رفتم و نان خریدم و رفتم خانه مادربزرگ.
ساعت حوالی ۱۰ بود که ناگهان عمه با نگرانی و هیجان بین همهمه و بگو بخندها گفت: «بزنید شبکه خبر ببینم؛ یا اباالفضل.» یکی از بچهها سعی میکرد شبکه خبر را بیاورد. عمو پرسید: «چیشده؟»، عمه جواب داد: «پاستور رو زدن انگار؛ سینا داری چکار میکنی، بزن شبکه خبر دیگه.» کنترل را از سینا گرفتم و شبکه خبر را آوردم. خبر درست بود. حدوداً نیم ساعت بعد، زمین لرزید.
گویا تقلاهای پیش از مرگ کفتار پشم طلایی و کفتار آبی آغاز شده بود؛ حالا ما باید تقلاهایشان را مهار و از آسیب دیدن خودمان جلوگیری میکردیم تا در زمان مناسب کار را یکسره کنیم.
یک چشممان به موبایل و چشم دیگرمان به تلویزیون بود.
حوالی ظهر #موشکهای_ایرانی و رد عبورشان را در آسمان میشد دید.
وقت رفتن سر خاک مرحوم، صفوف پمپ بنزین، که یک سوم خیابانها را مسدود کرده بود، توجهها را جلب میکرد. سر مزار، اکثر مردم سرشان در تلفنهایشان بود؛ اما برخلاف همیشه، اینبار همه یک موضوع را دنبال میکردند.
بعضی شایعاتی را بازگو میکردند و بعضی دیگر، از آسیب دیدن تونلی که در میان راه با آن مواجه شده بودند حرف میزدند.
در همین حین، خبر حمله اسرائیل به #مدرسه_دخترانه_میناب را در تلفن همراه خواندم.
اما یک نکته وجود داشت؛ هیچکس آیهی یأس نمیخواند. شکر خدا رخدادهای این یکسال، باعث شده مردم خیلی بیشتر از قبل به خودشان باور داشته باشند.
🔹حسن احمدوند
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایتاتون از سوگ شهادت حضرت آقا را از لحظه شنیدن خبر شهادت، حضور در تجمعات، کنشهای محلی مثل موکب، زدن پوستر در خانهها و مغازهها، حضور در مساجد و سوگواری رو برای ادمین کانال راوی ماه بفرستید.
تاریخ را به حافظه بسپارید!
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah