آغاز میکنیم با نام اولین معلم" الرحمن عَلَّم القرآن" و در راه رسالت خود قلم به دست میگیریم " ن و القلم و ما یسطرون" و قدم برمیداریم.
از او میخواهیم در این مسیر به قلم و قدممان برکت دهد.
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ببینید | ضیافت صمیمانه «خانه روایت ماه»
💢روز شنبه، ۲۵ اسفند، #خانه_روایت_ماه میزبان ضیافتی صمیمانه به مناسبت ماه مبارک رمضان بود. این گعده که با حضور جمعی از پژوهشگران و نویسندگان برگزار شد، با سخنرانی حجتالاسلام والمسلمین سیدنواب موسوی همراه بود.
🔹در این نشست، اعضای «خانه روایت ماه» میثاقنامهای را قرائت کردند که بر اهمیت روایت در عصر حاضر، ضرورت حفظ و انتقال میراث فرهنگی و تاریخی و تعهد به تولید روایتهای مستند و تأثیرگذار تأکید داشتند.
🆔 @ravimah
#روایت
من سربازم. نه از آنها که روی برجک بروم و نگهبانی بدهم. اما سربازم. سربازی که روز جمعه را در اداره آمادهباش بود.
صبحش از حوالی ساعت چهار، بیدار بودم. دست به گوشی، بالا و پایین کردم همه اخبار را.
اول بهتزده شدم؛ بعد عصبانی. خبر شهادت فرماندهان که آمد اشک ریختم و تصاویر کشتار مردم عادی خونم را به جوش آورد. ترور دانشمندان هستهای کلافهام کرد و عملنکردن پدافند خودی، نگرانم. اما سعی کردم امید را از دست ندهم. جنگ است دیگر. زد و خورد دارد.
چند ساعتی در اداره بودم. بعد رفتم برای پیادهروی توی شهر؛ به نیت دیدن آدمها.
توی پارک پیرمردها نشسته بودند کنار هم. جوانها قلیانشان چاق بود. بچهها سرگرم بازی و دختر پسرهای جوان که بنا بر حسن ظن یحتمل نامزد بودند، دستشان توی دست هم. به بیمارستان هم سری زدم. پیکر شهدا و مجروحین را آوردند. خانوادههای شهدا عزاداری کردند. و من هم.
بیرون از بیمارستان، مغازهها باز بودند. انصافا بدون شلوغی. جنسشان هم جور بود. مردم هم توی شهر در حال گشت و گذار. بعضا بیخیال؛ آنقدر که راننده ماشین پلاک تهران، آدرس قلعه را از من پرسید.
فکرش را بکنید. روز حمله اسراییل به ایران، میخواست برود بازدید قلعه فلکالافلاک.
و باز پیاده هی رفتم و هی چشم گرداندم.
تقریبا اوضاع شهر تفاوتی نکرده بود.
چند دختر و پسر قاطی هم، گوشهای خارج از دید، داشتند سیگار میکشیدند یا سیگاری بار میزدند. پیرزنها دور دریاچه درحال پیادهروی بودند. وانتیها میوهشان را میفروختند و جگرکیها دود منقلشان بلند بود.
اینها را نگفتم که بگویم همه چیز عادی است؛ که نیست.
امروز ما غافلگیر شدیم. امروز خون دادیم. غمگین شدیم. بهتزده شدیم. گریه کردیم. اما نترسیدیم.
این را بگذارید کنار تصویرهای منتشر شده از سرزمینهای اشغالی. از ترس احتمال حمله ایران، خالی کرده بودند فروشگاهها را.
میفهمید از ترس حمله نه، از ترس احتمالش. آنوقت اینجا طرف توی پارک دراز کشیده بود رو به سمت کوهی که از پشتش دود انفجار پادگان بلند بود و دود قلیانش را میداد بیرون.
هفت و هشت بود که رسیدم خانه و از آن موقع دوباره گوشی به دست، دارم هی بالا و پایین میکنم اخبار را.
ورق برگشته. پدافندها مشغول شکار f-35 و ریزپرندهها هستند و موشکها میروند که بخورند به اهدافشان. دوباره خودمان را پیدا کردهایم.
حالا وقتش است فریاد بکشیم آی حرامزادهها ما هنوز زندهایم. نباید شب ولایت مولا، سراغ امتحانکردن ما میآمدید. اما حالا که آمدید، باکی نیست. بمانید و ببینید آنچه را بر سرتان میآوریم.
✍️امین ماکیانی
🆔 @ravimah
#روایت
قسمت اول:
ما ادامهداریم...
مهر، تسبیح، شارژر، هندزفری، و پلاستیک برای کفشهایم را برمیدارم.
ماشین میرسد و سوار میشوم. به راننده سلام میکنم. میگوید: «دیدین هشت منطقه از تهران رو زدن؟!»
آرام میگویم «بله». آنقدر آرام که دیگر حرفش را ادامه نمیدهد. آفتاب ظهر، نفسم را گرفته. شیشه ماشین را پایین میدهم. میروم توی پوشه موسیقیها و صوتی از سید حسن نصرالله را پخش میکنم. عربی است و بیشترش را نمیفهمم اما همین که صدای سید حسن به گوشم میرسد بغض میکنم. از سحر که اخبار را شنیدهام بغض دارم اما دلم نمیخواهد گریه کنم.
چشم میدوزم به خیابانهای خلوتِ ظهرِ جمعهی خرمآباد. چنارها با سایهشان خیابانهای شهر را آرام در آغوش گرفتهاند. آنقدر آرام که انگار نه انگار از سحر تا آن ساعت بارها و بارها به کشورمان حمله شده.
ایستگاههای صلواتی کوچک و بزرگ غدیر را در مسیر میبینم، اما تهی از شادی.
باید به خودم امید بدهم. قطعهای از ابوذر روحی پخش میکنم:
غیرت ایرانی ما دیدن دارد
نسل سلیمانی ما دیدن دارد
در دل حیفا و تلآویو به زودی
شور رجزخوانی ما دیدن دارد
سرم را که بالا میآورم، رسیدهایم بلوار شورا. دورتر از مصلی پیاده میشوم تا همراه مردم حرکت کنم.
پسری معلول جلوتر از من، همراه خانوادهاش حرکت میکند. میخواهم از ورودی مصلی فیلم بگیرم که خانمی گیر میدهد و نهیام میکند.
از گیت بازرسی عبور میکنم. گوشیام داغ شده و هشدار میدهد.
میایستم زیر سایه درختی تا خنک شود. مأموری به سمتم میآید:
«چرا فیلم میگرفتی؟!»
آب دهانم را قورت میدهم و میگویم «برای تولید محتوا در فضای مجازی»
حتما همان خانم گزارشم را داده!
ـ برای کجا کار میکنی؟
ـ حوزه هنری! البته فیلمها را برای پیج شخصی می گیرم.
همینکه «حوزه هنری» را میشنود نرم میشود و با تذکری کوچک، میخواهد بروم.
وارد مصلی شدم. تقریباً پر شده بود از مادران و دختران ایرانی.
دختری ده دوازده ساله پرچم به دوش وارد مصلی شد. با خودم میگویم «ای پرچمت ما را کفن» و حسرتی عجیب همه وجودم را درمینوردد. حسرت از اینکه کاش آنقدر به درد ایران میخوردم که دشمن در به در دنبال من هم میآمد برای ترور!
سر میچرخانم بین این همه زن که جز در مُحَرم و راهپیماییها نمیتوانم ببینمشان. خیلیها بچههایشان را هم آوردهاند، حتی شیرخوارهای چهار پنج ماهه را. مادری هر چه بغض از اسراییل دارد در شیشه شیر ریخته و داده دست کودکش. او هم با ولع میخورد! با خودم میگویم: «ما ادامهداریم... آنها حریف ما نمیشوند»
خطبهها شروع شده. امام جمعه جملهای میگوید و از دهان همه اللهاکبری به آسمان بلند میشود.
نگاهی به اخبار میاندازم.
تصاویر شهدا را با دوستان شهیدشان، حاج قاسم، سید رضی و ... میبینم. این همه انتقامِ نگرفته بغض میشوند و چنگ میاندازند روی حنجرهام. اشکها لبِ پلکها منتظرند روی صورتم بزیزند؛ اما اجازه نمیدهم و برای چندمین بار بغضم را میخورم.
بین رعنا و فریبا نشستهام. نگران پادگان امام علی هستند. از سر خوشبینی میگویم: «نه بابا، اینطورام نیست، نگران نباشید»
نماز را که تمام میکنیم میزنیم بیرون. داغی آفتاب حسابی اذیت میکند. بین جمعیت عکسهایی از سردار باقری توزیع شده. عکسها را بالا گرفتند. پرچمِ سرخِ یا فاطمه الزهرا، بلندتر از جمعیت حرکت میکند. مردی خودجوش شعار میدهد و بقیه تکرار میکنند.
پیرمرد عصا به دستی جلوتر راه میرود. به عصای چوبیاش تکیه نداده، نیمه عصا را گرفته و آن را بالا آورده. با هر شعار عصا را بالاتر میبرد. اگر میتوانست حتما سمت اسراییل پرتابش میکرد!
چند طلبه، لباس رزم پوشیدهاند و عمامه به سر گذاشتهاند. گویی آمادهاند تا اسراییل پیاده بروند و بجنگند.
راهپیمایی کوتاه است و زود تمام میشود.
اکرم و ساناز را میبینم. سلام میکنم. حال آنها هم بهتر از من نیست. بعضی اخبار را چک میکنیم با هم. میگویم: «سردار حاجیزاده هم زخمی شده»
اکرم میگوید: «شهادتش اعلام شد»
بهت میکنم از این خبر. سرم سنگین میشود. پرت میشوم به سال ۹۸. وقتی بعد از ماجرای هواپیمای اوکراینی جلو دوربین آمد، جلوی ملت گردن کج کرد و همه تقصیرها را پذیرفت. دلم میسوزد. در کسری از ثانیه چشمه اشکم میجوشد و سرازیر میشود. نمیخواهم این یک خبر را باور کنم. نگاهم به نگاه چند زن که کنار پیادهرو نشستهاند، گره میخورد. اشک آنها هم درآمده از شهادت حاجیزاده.
خداحافظی میکنیم.
خبر میرسد شهدا و مجروحین پادگان امام علی را بردهاند بیمارستان. نزدیک است.
من و رعنا و فریبا راه میافتیم سمت بیمارستان. از درب درمانگاه وارد میشویم و میرویم سمت درب اورژانس
✍️معصومه عباسی / خرم آباد .
@ravimah
دو)
قسمت دوم
فعلا پنج شهید...
بیست سی نفره درب اورژانس جمع شدهاند، زن و مرد. داد و فریاد بعضیهایشان به آسمان میرسد. مادری کمی دورتر از جمعیت ایستاده. سر تا پا سیاه پوشیده. چادر را با یک دست به پهلو گرفته. چشمم میرود سمت دستش. میلرزد. لرزش دستش میدَوَد توی قلب من. نیروهای سپاه زیادند و درب اورژانس جمع شدهاند. حراست بیمارستان درب وردی اورژانس را بسته و به هیچکس اجازه ورود نمیدهد. پسر جوانی جلیقه به تن دارد. روی جلیقه نوشته سپاه حضرت ابوالفضل علیه السلام. دورش جمع شدهاند. انگار او از اسامی شهدا خبر دارد. پسری مضطرب به سمتش میرود. اسمی میگوید که نمیشنوم. چیزی میشنود. دستش را روی صورتش می کوبد. آه بلندی میکشد. صورتش در هم میرود. تند میرود و با خبر شهادت از آنجا دور میشود. به کجا؟ به سمت مادری؟ نمیدانم.
زنی پنجاه ساله، سراسیمه وارد محوطه اورژانس میشود. صورتش گل انداخته. نمیدانم خودش را زده یا از داغی آفتاب است. از هر که میپرسد جوابی درستدرمانی نمیگیرد. لکی صحبت میکند. نمیفهمم چه میگوید. به نیروهای حراست التماس میکند بگذارند داخل برود. نمیگذارند. هر چه زور دارد در دستانش جمع میکند تا درب را خودش باز کند، اما نمیتواند. همه راهها و درها به رویش بسته شده. جمعیت جلوی درب اورژانس، لحظه به لحظه بیشتر میشوند. چند نفر از نیروهای سپاه بلند داد میزنند: «اینجا را خلوت کنید، خلوت کنید، آمبولانس میخواهد بیاید»
یک راه پله پشت سرم است. روی چند پله بالا میروم که بهتر ببینم. آمبولانس نیست. یک خودروی مزدا میآید. جمعیت کنار میرود. پیکری عقب مزدا افتاده. پارچهای روی صورتش انداختهاند. حتما زنده است. دوست دارم اینطور فکر میکنم.
همان زن به سمت مزدا میدَوَد. در همان فاصله کم، صورتش را میخراشد. موهای زرد و سفید جلوی پیشانیاش را تند میکشد جلو، انگار میخواهد انتقام پسرش را از صورت و موهایش بگیرد. پارچه را کنار میزند. مطمئن میشود پسرش نیست.
پاسدارها و نیروهای اورژانس پیکر را از دست جمعیت، از پشت مزدا میقاپند و میبرند داخل اورژانس تا هزار چشم منتظر بمانند...
زن جوانی، حدودا ۳۵ ساله، نزدیک درب اورژانس ایستاده و دو دختر دیگر هم کنارش. چیزی به گوشش میرسد. گریه سر میدهد. احساس میکنم میخواهد خودش را بزند که یکی از دخترها دستهاش را سفت میگیرد. کنار دیوار مینشیند به ضجه زدن.
چشمم میچرخد. دختر قدبلندی آمده کنار همان پاسدارِ جلیقه به تن. لرزش لبهایش از دور پیداست. با خواهرش کم و بیش دوستم و خودش را در هیئت زیاد میبینم. دلم به حالش میسوزد. قدش کمی خم شده. چند اسم میگوید و میخواهد از زنده ماندنشان مطمئن شود. رنگ به رویش نمانده، آنقدر که احساس میکنم الآن است روح از بدنش بیرون برود.
با رعنا و فریبا آشناست. مینشیند روی پلهها. از او میخواهند برایشان توضیح دهد. از برادری میگوید که مجروح شده و آشنایانی که سرنوشتشان نامعلوم است.
چشمم میخورد به خواهرش. آنطرفتر ایستاده. چهرهاش در هم رفته. با دست چادرش را سفت گرفته. دلم میخواهد بروم سمتش. بغلش کنم و دلداریاش بدهم. اما نمیتوانم. تن من هم میلرزد. نمیتوانم درست صحبت کنم.
یک آمبولانس دیگر میآید. مجروحینش سرِپاییاند. خدا را شکر میکنم.
پاسدارها از ما میخواهند از جلوی درب اورژانس دور شویم. تمام محوطه پر از جمعیت شده. مینشینیم گوشهای.
مرد جوانی بیسیم به دست از جلومان رد میشود. لباسش خونی است. معلوم است مجروح جابجا کرده، یا شاید هم شهید...
یک آشنا در بین جمعیت میبینیم. اطلاعات موثقی دارد. تعداد شهدا را میپرسیم. میگوید: فعلا پنج شهید...
معصومه عباسی / خرم آباد
@ravimah
#روایت
نشستهام روبروی بیمارستان
بقیه ایستادهاند
زن و مرد
نگران و منتظر
بعضیها شنیدهاند فلان آشنایشان شهید شده است، آمدهاند برای اطمینان
آمبولانس پشت آمبولانس میآید و میرود داخل.
مجروح و شهید.
نمیتوانم انکارشان کنم. نمیتوانم بگویم زنها مویه نمیکنند و روی نمیخراشند.
این اقتضای جنگ است.
مردها مقاومترند و زنها دل نازکتر.
نشستهام روبروی بیمارستان. جوانی بطری آبی دستم میدهد. فکر کرده من هم آشنا از دست دادهام. البته که اشتباه فکر نکرده. امروز همه ایران آشنای من هستند.
یاد سالهای جنگ میافتم. نه اینکه سنم به آن موقع قد بدهد. نه. چشمها را میبندم و سعی میکنم آن همه روایتی که از جنگ خواندهام را در ذهن تجسم کنم.
آن موقع هم بمباران میشدیم دیگر. شهید میدادیم. جلوی بیمارستانها شلوغ میشد. تخت برای مجروحین کم میآمد.
اما دیروز ایستادیم. شعار نیست. ایستادیم.
با داغ بر دل، با آه بر لب، با گره بر پیشانی.
ما هنوز جنگی نکردهایم که فکر شکست بیاید توی ذهنمان.
این تازه شروع حماسه ماست. حماسهای که با بسماللهاش را با خون نوشتیم.
امروز خرمآباد، خرم به خون شهیدان است.
✍️امین ماکیانی/ خرم آباد
@ravimah
روایات خودتون از غدیر را برای انتشار در بستر کانال، پیج و سایت حوزه هنری و راوی ماه در پیامرسان ها به شماره های زیر ارسال کنید.
09374458868
09167107643
⭕ خانه روایت ماه حوزه هنری انقلاب اسلامی استان
@ravimah
💢مسابقه روایت نویسی غدیر
🔰با محوریت مهمانی ۳ کیلومتری خرمآباد
⚠️ متن قبلا منتشر نشده باشد.
❌شرکت در این مسابقه برای عموم آزاد است.❌
💠 جوایز:
🔹نفر اول ۱.۵ میلیون تومان
🔹نفر دوم ۷۰۰ هزار تومان
🔹نفر سوم ۵۰۰ هزار تومان
🔹و شش جایزه ۳۰۰ هزار تومانی
📚آثار برگزیده به اسم نویسنده در قالب کتاب چاپ خواهند شد.
🗓️ مهلت ارسال آثار از 27 خرداد تا 4 تیرماه
🔸برای ارسال آثار و کسب اطلاعات بیشتر به شماره 09165719795 در پیامرسان ایتا پیام بدهید.
🌸لطفا در پیام رسانهای اجتماعی منتشر کنید.
🆔 @ravimah
#روایت
زمان جنگ تحمیلی، دانش آموز بودم ، میگ های عراقی دو سه تایی بدون هیچ مانعی ای می آمدند، شهر را جلوی چشم ِمان بمباران می کردند و می رفتند و من ؛ از شدت صدای انفجار و شکستن دیوار صوتی ؛ دست در دست مادرم می لرزیدم و نفسم به شماره می افتاد.قلبم در سینه ام جا برای تپیدن نداشت ، اما ! دیشب " عید غدير"، که موشک ها بسوی اسرائیل شليک می شدند. در حال غمباری؛ شعف و شور عجیبی سر تا پایم را گرفته بود، با خودم گفتم : چه شب عیدی ! کاش آن زمان موشک داشتیم ؛ روحت شاد شهید تهرانی مقدم، روحت شاد شهید حاجی زاده، کاش می دیدید این غرور ملی را ... و من در نبودنتان نمی گریستم. 😭
✍ عصمت نیک سرشت/ دورود
@ravimah
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رژیم صهیونیستی اشتباه بزرگی کرد و عواقبش او را بیچاره خواهد کرد.
امام خامنه ای
@ravimah
«صداها رو نمیشنوید؟!»
صدای مادرم بود که از خواب بیدارمان کرد.
با صدایی خوابآلود گفتم: «چیزی نیست، بخواب. صدای گربههاست؛ دارن روی دریچهٔ کولر میپرن.»
مادرم با اضطراب گفت: «اسرائیل حمله کرده... به تهران موشک زدن!»
ساعتی بعد، «گربهصفتان» در تلآویو ادعا کردند:
«مردم ایران! ما با شما هیچ خصومتی نداریم.»
وعدهای آشنا…
همان وعدهای که سالهاست هر بار با موشک و خون نقض میشود.
زمان ثابت کرد «ما با مردم کاری نداریم» فقط یک دروغ بود؛ دروغی که در غزه، لبنان و تهران با اجساد کودکان اثبات شد.
«شبکههای خارجی در تلاشاند فرماندهان، دانشمندان و فرزندان ایران را با عناوینی مثل "مزدوران حکومتی" از مردم جدا کنند.
اما حقیقت این است که سربازان ایرانی، از مرزداران تا مدافعان پایتخت، همه جلوههای ایستادگی مردمی هستند که عشق به میهن در رگهایشان جریان دارد.
همه سرباز وطناند...
باشد که فرزندان ایران ناممان را در صفحات تاریخ در کنار «مجاهدینِ خلق»، «نفوذیها» و «خائنان» نخوانند!
باشد که اخوانها در وصفمان نسرآیند:
«ما خود به دست خویش،
این خانه را ویران کردیم...»
هم ریشه! بگذار در این برههٔ دشوار، قلب ایران را نه شعارهای پارهپاره، که اندیشهی مشترک و رگهای امید تغذیه کند.
بیایید ایران را به آنچه شایستۀ آن است بازگردانیم؛ سرزمینی که در آن، آفتاب نه برای جنگ، که برای زندگی بتابد.
هر که از تعرض به کشورش خرسند باشد، همچون کسیست که از تجاوز به مادرش خوشحال است!
✍️ فاطمه امیری
@ravimah
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 امام خمینی : از رفتن شخصیت های خود تزلزل پیدا نمی کنیم ، چون دل به خدا و الله اکبر بسته ایم .
@ravimah