🔸چشمانش
حال عجیبی دارم. تنها کاری که انجام میدهم راه رفتن است.
در خانهی جمع و جورمان هزار چرخش بیهدف میزنم؛ کاش لااقل کعبهای بود و این همه گردش را طوافمان حساب میکردند.
قدمهایم سبک است؛ انگار بر ابری خیالی سوارم.
صداها را سخت میشنوم و پاسخ ها انگار پشت ترافیک شدیدی ماندهاند.
دخترم شِکوه میکند و میگوید: «مامان معلوم هست حواست کجاست؟ هزار بار صدایت کردم! یحتمل افطار نان و آب خواهیم خورد اگر فعلفور به داد غذای روی گاز نرسی!»
دستپاچه میشوم؛ سوی گاز را کم میکنم؛ غذا را هم میزنم؛ اما بوی خوبی ندارد!
انگار از اولش فرایند پخت و ترکیب موادش را رعایت نکردهام. همسرم از خلوتش بیرون میزند و خودش را به آشپزخانه میرساند. غذای نیمسوز را بهانه میکند تا به داد دلِ من برسد.
میخواهد دلم را آرام کند؛ از صبح که خبر شهادت رهبرم را شنیدهام، مات و متحیر ماندهام. خشکم زده؛ نه اشکم سرازیر میشود، نه شیون میکنم؛ در شوک رفتنش ماندهام.
میخواهد روحم را التیام ببخشد و التهاب قلبم را تسکین دهد. اما زبانش به حرف نمیچرخد. نگاهم میکند؛ من اما از چشمانش کلیدواژههای نابی را میخوانم.
چشمانش با من حرف میزند و میگوید: «گوهری گرانبها را از دست دادهایم اما روشنای راهی که برایمان به ارث گذاشته است محو ناشدنیست؛ پس تاب بیاور. تاب بیاور مبادا سنگینی غمت پرچم انقلاب را خمیده کند.»
🔹فاطمه رستمپور
سمنان ۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بیقراری
حدود ساعت نه صبح است؛ بنا دارم خارج از منزل برای انجام کاری بروم و در مسیر برگشت نسخه داروهایم را از داروخانه تهیه کنم.
آماده میشوم و عزم رفتن میکنم.
کوچه شلوغ است. مردم اغلب میگویند آنتن ندارند. من چک نکرده بودم. بعد از شنیدن حرفهایشان من نیز گوشی را چک میکنم؛ درست است.
نزدیک خانه را زده بودند؛ دود سیاهی به آسمان میرفت؛ عدهای به دود نگاه میکنند و عدهای تحلیل جنگ دارند و عدهی دیگر سراسیمه در حال عبور هستند.
تلفتم زنگ میخورد؛ مادر همسرم است. میپرسد کجا هستم. ادرس میدهم.
میگوید مراقب خودم باشم. من نیز احوالش را میپرسم. میگوید مدرسه را تعطیل کردهاند، داریم تک به تک بچهها را تحویل پدر و مادرهایشان میدهیم؛ بعد هم به خانه برگردم.
احوال عجیبی است؛ من بیترس و واهمه، اما کنجکاو به مردم نگاه میکنم. باید کاری کرد مردم آرام شوند.
به داروخانه مراجعه میکنم و نسخهام را میگیرم. در مسیر برگشت به خانه، در کوچه هستم بووووم....
صدای جیغ بلند میشود. من اما در سکوت افراد را نگاه میکنم. همان لحظه پیرمردی خسته، اما پای کار، میگوید دختر جان کنار دیوار برو؛ نترسی ها
خدا با ماست!
🔹زهرا امینپور
تهران
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قلب تب کرده
بعد از نماز صبح، صدای قلبم را شنیدم؛ تند تند میزد. تا ساعت ده و نیم صبح، خوابم نگرفت. چشمهایم گرم خواب بود که با گروم گروم ضربان قلبم چرت از سرم پرید. دخترم از مدرسه آمد. تا وارد خانه شد زد زیر گریه. کیف و کتابش را توی مدرسه جا گذاشته بود. زبان روزه دارش از ترس توی دهانش نمیچرخید.
گفت: «مامان گفتن جنگه؛ من فکر کردم شما رو زدن!» معصومیت و مهربانی قلب کوچکش دلم را سوزاند. صورتش را بوسیدم و گفتم: «نگران نباش؛ هیچی نشده؛ دخترای مدرسه شلوغش کردن!»
رفتم سراغ گوشی؛ خبرها را از بیت رهبری و پاستور و مراکز مهم خواندم. صدایی مثل سوت توی سرم پیچید. فهمیدم این تپش، عشق ایران عزیزتر از جانم بود که داشت توی قلبم شور میزد و خواب را از چشمانم گرفته بود.
و حالا هم که قلبم از خبر دبستان شجره طیبه میناب، تب کرده است؛ داغ، داغ است! مثل خاطره آخرین سفرهی سحری روزه اولیهای مدرسه شجره طیبه میناب!
مثل اینکه نازنین دخترم، با لبهای خشکیده و زبان روزهدار؛ هرگز از مدرسه برنگشته است.
🔹سمانه قاسمیمنش
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸اصیل و انقلابی
با فاطمه و آزاده به بیمارستان رسیدیم.
چهرهها را با داشتههای ذهنیام تطابق میدادم. اسامی برای یادآوری نسبتها به کمکم میآمدند. من هم اسم ناآشنایی برای خانمهایشان نبودم. هم من از آنها زیاد شنیده بودم، هم آنها از من.
دایی فاطمه و آزاده مجروح شده بود. همه خود را به بیمارستان رسانده بودند. عزت و اقتدار بر اضطراب چشمها غلبه داشت. آرامش و طوفان توامان را دیدهاید؟ گاهی اشک در چشمهایشان حلقه میزد؛ اما عزت نفس آن بغض را فرومیخورد. میشد از احوالشان تصویر باشکوهی از آرمان را دید. نه از جزع خبری بود نه شکستن. حتی با شوخی سعی در روحیه دادن به همدیگر داشتند. آنها را پیشتر هم در میدانهای جهاد دیده بودم؛ حتی کودکانشان را. بزرگ و کوچکشان مرد و زن میدان هستند؛ از آن خانوادههایی اصیل انقلابی که برای هر شرایطی آماده هستند. بینشان خبری از ترس یا بهت نیست.
صبح که بیرون بودم این را بین مردم هم دیدم. توی خیابانها هم دیگر خبری از بهت ۹ ماه پیش نبود. رد موشکها روی پهنهی آبی آسمان میگفت دوران بزن در رو تمام شده. یک بزنی دهتا میخوری. تکبیرهای غرورآمیز که از زمین به آسمان میرفت بدرقه راه هر شلیکی است که رو به سوی ابرقدرت پوشالی میرود و دارد هزارباره هیمنهی کفر را در هم میشکند.
🔹زینب کرمینژاد
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید بهزاد دالوند
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸باور
دیشب عمو، عمه و خانوادهاش برای مجلس ختم یکی از بستگان از تهران آمده بودند خرمآباد.
صبح، کمی پیش از شروع جلسه قرآن از خانه بیرون رفتم و نان خریدم و رفتم خانه مادربزرگ.
ساعت حوالی ۱۰ بود که ناگهان عمه با نگرانی و هیجان بین همهمه و بگو بخندها گفت: «بزنید شبکه خبر ببینم؛ یا اباالفضل.» یکی از بچهها سعی میکرد شبکه خبر را بیاورد. عمو پرسید: «چیشده؟»، عمه جواب داد: «پاستور رو زدن انگار؛ سینا داری چکار میکنی، بزن شبکه خبر دیگه.» کنترل را از سینا گرفتم و شبکه خبر را آوردم. خبر درست بود. حدوداً نیم ساعت بعد، زمین لرزید.
گویا تقلاهای پیش از مرگ کفتار پشم طلایی و کفتار آبی آغاز شده بود؛ حالا ما باید تقلاهایشان را مهار و از آسیب دیدن خودمان جلوگیری میکردیم تا در زمان مناسب کار را یکسره کنیم.
یک چشممان به موبایل و چشم دیگرمان به تلویزیون بود.
حوالی ظهر #موشکهای_ایرانی و رد عبورشان را در آسمان میشد دید.
وقت رفتن سر خاک مرحوم، صفوف پمپ بنزین، که یک سوم خیابانها را مسدود کرده بود، توجهها را جلب میکرد. سر مزار، اکثر مردم سرشان در تلفنهایشان بود؛ اما برخلاف همیشه، اینبار همه یک موضوع را دنبال میکردند.
بعضی شایعاتی را بازگو میکردند و بعضی دیگر، از آسیب دیدن تونلی که در میان راه با آن مواجه شده بودند حرف میزدند.
در همین حین، خبر حمله اسرائیل به #مدرسه_دخترانه_میناب را در تلفن همراه خواندم.
اما یک نکته وجود داشت؛ هیچکس آیهی یأس نمیخواند. شکر خدا رخدادهای این یکسال، باعث شده مردم خیلی بیشتر از قبل به خودشان باور داشته باشند.
🔹حسن احمدوند
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایتاتون از سوگ شهادت حضرت آقا را از لحظه شنیدن خبر شهادت، حضور در تجمعات، کنشهای محلی مثل موکب، زدن پوستر در خانهها و مغازهها، حضور در مساجد و سوگواری رو برای ادمین کانال راوی ماه بفرستید.
تاریخ را به حافظه بسپارید!
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هدیه تولد
#داستانک
سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ عید در راه بود و مردم با زبانی تشنه به سوی تابوت ها درحرکت بودند. انگار همه برای شهادت آمده بودند. دیگر کسی ترسی از مرگ نداشت. صدای مرگ بر آمریکا، مرگ بر پهلوی.... میجنگیم می میریم سازش نمی پذیریم استوارتر از هر روز دیگر طنین انداز بود. روی هر دستی یک تابوت دیده می شد، نگاه ها با دیدن عکس هایی که به تابوت ها زده اند خون گریه می کنند. دخترک با سه النگوی زیبایش در میان تابوت ها برای مردم اسرائیل و آمریکا برای نتانیاهوی کودک کش برای ترامپ مترسک پیغامی داشت. که ای جنایت کاران دنیا پایان حکومت شما تا سه ماه دیگر است. او آن سه النگو را به خاطر روز تولدش هدیه گرفته بود.
فروزان حسنوندی ۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸مثل زینب
حدود ساعت یازده شب شایعه شد ایشان را شهید کردهاند. مسخرهها! مگر میشود او بمیرد! او حالا حالاها زنده است. چیزی که در ذهن من است این است که او زنده است و فعلاً ما را تنها نمیگذارد. اگر خدا در رحمتش را باز کند، مطمئناً من زودتر از او خواهم رفت. اگر بیشتر به من لطف کند، اینکه بارها اسمم را در سخنرانیاش بیاورد، مثل آرمان علیوردی، مطمئناً روحم شاد میشود. او همیشه به آینده امید داشته است.
خوابیدم و برای افطار بیدار شدم. بعد از سحر باز خوابم میآمد. خوابیدم و گفتم برای نماز صبح بیدارم کنید. اذان صبح، بیدار شدم. داییام گوشیاش دستش بود و گفت: «رهبر را شهید کردند.» یادم نمیآید واکنش اولم چه بود، اما انگار که باور نکرده باشم رفتم تا نماز صبح را بخوانم؛ آن هم با گریه. نمیدانم قبول شد یا نه.
صدای لرزانم مرا یاد صدای ایشان انداخت، موقعی که داشت بر پیکر حاج قاسم نماز میخواند؛ آنجا که میگفت: «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا.» واقعاً ما از ایشان جز خوبی نمیدانیم.
حس یتیمی سرگردان را داشتم؛ باید در خیابانها پی یار میگشتم. بیقرار میگشتم. اینبار دیگر فرزند شهید شده بودم.
هماهنگ کردیم بعد از نماز و آماده شدن، برویم میدان ۲۲ بهمن. مردم داشتند میرفتند آنجا. میرفتند.
در راه صدای گریهام بلند میشد و با خود میگفتم: «یعنی من زندهام؟» خیابانها دیگر برایم رنگارنگ نبودند؛ بیروح و بیرنگ بودند. حس دختر شهیدی را داشتم که دارند او را به معراج می برند راه برایم طولانی شده بود.
از ماشین پیاده شدیم. دوستم را دیدم؛ دست انداختم دور گردنش و زار زدم. آخرین باری که آمده بودم میدان ۲۲ بهمن برای راهپیمایی و شاد شدنش بود؛ اما اینبار برای عزایش آمده بودم. بمیرم! از آمدن ملت ایران خوشحال شده بود و بعدش پیام داد.
یعنی الان از میدان بروم، برایمان پیام تشکر برای شرکت در مراسمش را میفرستد!
یکی از خانمهایی را که میشناختم، مثل رسم لرها، چادرش را گره زده بود و دست دو بچهاش را گرفته بود. آنجا همه عزادار بودیم و کسی نبود چادرش را باز کند؛ فقط گاهی همدیگر را دلداری میدادیم.
صدای جیغی شنیدم. رفتم پی صدا. خانمی بود که خودش را روی زمین پهن کرده بود و عکس رهبر را در دست داشت. حال خودم خراب بود، اما باید او را آرام میکردم. گفتم: «پاشو.» بلند نمیشد و هی با عکسش حرف میزد. چند نفر سعی کردند بلندش کنند، نشد؛ حالش بد بود. گفتم: «مثل حضرت زینب باش.»
صداهایی از بالای سرمان آمد. فکر کردم داریم آنها را میزنیم برای انتقام؛ اما گفتند جنگنده بوده. بااینوجود مردم خانه نرفتند؛ شعار «الله اکبر» میدادند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. ما از جان عزیزتر داشتیم که رفته بود.
بین خانمها سعی میکردیم شعار «لبیک یا مهدی» را زیاد بگوییم. اگرچه عباس رفت و درحالیکه همه امید داشتند زنده بماند، شهید شد، اما حالا حسین داریم و باید از او دفاع کنیم.
«عباس اگر که نیست عدو را ادب کند، زینب که هست.»
زهرا زادسری
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#رجز
بسم ربّ الشهداء و الصدیقین
خطاب به قامتهای استوار، فاتحان بیباک و رزمندگان غیور جبهه حق.
ای صاحبان عزمهای پولادین و ای وارثان غیرت حیدری؛ شما که در زمین و آسمان و دریا، خواب را بر چشم دشمنان این مرز و بوم حرام کردهاید و با فرمان «آتش به اختیار» برخاسته از بصیرت، فتنه را فرسنگها دورتر از خاک وطن خفه میکنید؛ بدانید که تپش قلبهای ما با گامهای استوار شما تنظیم شده است.
بجنگید و صفوف کفر را درهم بشکنید که ما، امت بیدار، چون کوهی استوار پشت سر شما ایستادهایم. لرزه بر اندام دشمن اندازید و خیالتان از پشت جبهه آسوده باشد؛ چراکه چشمان تیزبین ما، اجازه نخواهد داد وطنفروشان و خائنان داخلی، ذرهای در سد آهنین این ملت رخنه کنند.
ما پاسداران امنیت خانهایم، تا شما فاتحان میدانهای دور باشید.
دلاوران، روح بلند رهبر عزیز و شهیدمان، همانگونه که در زمان حیاتش تکیهگاه بود، اکنون نیز بر بلندای ملکوت، نظارهگر رزم حماسی شماست و دستهای مطهرش برای پیروزیتان به دعا بلند است. یقین داشته باشید که نصرتالهی در یک قدمی است و رایحه خوش فتح، به مشام میرسد.
به نام نامی صاحبالزمان (عج) بتازید و پرچم حق را برافراشته نگاه دارید.
پیروزی، میراث ابدی صابران و مجاهدان است.
نصرٌ من الله و فتحٌ قریب.
🔹مراد مطهری
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸رژهٔ شبانگاهی
در راهپیمایی با دخترعمو و پسرعموهایم قرار گذاشتیم شب ساعت نه، برویم رژهی خودرویی و مراسم شبانهی روبروی بیمارستان عشایر.
تقریبا همه روی هم چپیده بودیم ولی مراسم را از دست ندادیم.
از همان ساعت نهونیم که فقط چند ماشین بودیم دور میدان کیو شعار «الله و اکبر» سر دادیم؛ بعدش هم شعار معروفمان #خامنهای_رهبر .
شاید پانزده باری فاصلهی کیو تا بیمارستان عشایر را رفتیم و هربارش شعار دادیم.
شعاردادنها آنچنان از دل و جان بود که صدایم گرفت؛ اما باز با صدای خش افتاده شعار میدادم.
شعارهای ما، هم از غممان میگفت و هم از اقتدارمان. حالا همه قشری به میدان عزا آمده بود تا میدانِ میهن خالی نماند.
در مسیر کودکهایی که همراهمان شعار میداند، دخترهایی که عکس #حضرت_آقا را نداشتند و تلفنشان را بالا گرفته بودند، آن ماشینی که همه خانم بودند و در جواب شعار ما شعار میدادند، پسرهای جوانی که پرچم میچرخاندند و با صدای غرانشان تکبیر میگفتند، همه و همه بدجوری چشم نوازی میکردند و مسیر را زیباتر کرده بودند.
نوای حماسی که در ماشین پخش میشد، شورمان را بیشتر و نسبت به کاری که میکردیم مصممترمان کرده بود.
کم کم شلوغ شد، رژهٔ موتوری هم آغاز شد.
در میان شعارها از نیروهای امنیتی که بهشان میرسیدیم تشکر میکردیم و خسته نباشید میگفتیم.
آخرین دور را روبروی بیمارستان عشایر، در تجمع مردانی که با سلاح به میدان آمده بودند و سینهزنی میکردند خاتمه دادیم و همانجا قرار شب بعد را گذاشتیم.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۱اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
پیکرها میافتد اما عقیدهها هرگز!
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah