🔸اصیل و انقلابی
با فاطمه و آزاده به بیمارستان رسیدیم.
چهرهها را با داشتههای ذهنیام تطابق میدادم. اسامی برای یادآوری نسبتها به کمکم میآمدند. من هم اسم ناآشنایی برای خانمهایشان نبودم. هم من از آنها زیاد شنیده بودم، هم آنها از من.
دایی فاطمه و آزاده مجروح شده بود. همه خود را به بیمارستان رسانده بودند. عزت و اقتدار بر اضطراب چشمها غلبه داشت. آرامش و طوفان توامان را دیدهاید؟ گاهی اشک در چشمهایشان حلقه میزد؛ اما عزت نفس آن بغض را فرومیخورد. میشد از احوالشان تصویر باشکوهی از آرمان را دید. نه از جزع خبری بود نه شکستن. حتی با شوخی سعی در روحیه دادن به همدیگر داشتند. آنها را پیشتر هم در میدانهای جهاد دیده بودم؛ حتی کودکانشان را. بزرگ و کوچکشان مرد و زن میدان هستند؛ از آن خانوادههایی اصیل انقلابی که برای هر شرایطی آماده هستند. بینشان خبری از ترس یا بهت نیست.
صبح که بیرون بودم این را بین مردم هم دیدم. توی خیابانها هم دیگر خبری از بهت ۹ ماه پیش نبود. رد موشکها روی پهنهی آبی آسمان میگفت دوران بزن در رو تمام شده. یک بزنی دهتا میخوری. تکبیرهای غرورآمیز که از زمین به آسمان میرفت بدرقه راه هر شلیکی است که رو به سوی ابرقدرت پوشالی میرود و دارد هزارباره هیمنهی کفر را در هم میشکند.
🔹زینب کرمینژاد
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید بهزاد دالوند
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸باور
دیشب عمو، عمه و خانوادهاش برای مجلس ختم یکی از بستگان از تهران آمده بودند خرمآباد.
صبح، کمی پیش از شروع جلسه قرآن از خانه بیرون رفتم و نان خریدم و رفتم خانه مادربزرگ.
ساعت حوالی ۱۰ بود که ناگهان عمه با نگرانی و هیجان بین همهمه و بگو بخندها گفت: «بزنید شبکه خبر ببینم؛ یا اباالفضل.» یکی از بچهها سعی میکرد شبکه خبر را بیاورد. عمو پرسید: «چیشده؟»، عمه جواب داد: «پاستور رو زدن انگار؛ سینا داری چکار میکنی، بزن شبکه خبر دیگه.» کنترل را از سینا گرفتم و شبکه خبر را آوردم. خبر درست بود. حدوداً نیم ساعت بعد، زمین لرزید.
گویا تقلاهای پیش از مرگ کفتار پشم طلایی و کفتار آبی آغاز شده بود؛ حالا ما باید تقلاهایشان را مهار و از آسیب دیدن خودمان جلوگیری میکردیم تا در زمان مناسب کار را یکسره کنیم.
یک چشممان به موبایل و چشم دیگرمان به تلویزیون بود.
حوالی ظهر #موشکهای_ایرانی و رد عبورشان را در آسمان میشد دید.
وقت رفتن سر خاک مرحوم، صفوف پمپ بنزین، که یک سوم خیابانها را مسدود کرده بود، توجهها را جلب میکرد. سر مزار، اکثر مردم سرشان در تلفنهایشان بود؛ اما برخلاف همیشه، اینبار همه یک موضوع را دنبال میکردند.
بعضی شایعاتی را بازگو میکردند و بعضی دیگر، از آسیب دیدن تونلی که در میان راه با آن مواجه شده بودند حرف میزدند.
در همین حین، خبر حمله اسرائیل به #مدرسه_دخترانه_میناب را در تلفن همراه خواندم.
اما یک نکته وجود داشت؛ هیچکس آیهی یأس نمیخواند. شکر خدا رخدادهای این یکسال، باعث شده مردم خیلی بیشتر از قبل به خودشان باور داشته باشند.
🔹حسن احمدوند
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایتاتون از سوگ شهادت حضرت آقا را از لحظه شنیدن خبر شهادت، حضور در تجمعات، کنشهای محلی مثل موکب، زدن پوستر در خانهها و مغازهها، حضور در مساجد و سوگواری رو برای ادمین کانال راوی ماه بفرستید.
تاریخ را به حافظه بسپارید!
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸هدیه تولد
#داستانک
سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ عید در راه بود و مردم با زبانی تشنه به سوی تابوت ها درحرکت بودند. انگار همه برای شهادت آمده بودند. دیگر کسی ترسی از مرگ نداشت. صدای مرگ بر آمریکا، مرگ بر پهلوی.... میجنگیم می میریم سازش نمی پذیریم استوارتر از هر روز دیگر طنین انداز بود. روی هر دستی یک تابوت دیده می شد، نگاه ها با دیدن عکس هایی که به تابوت ها زده اند خون گریه می کنند. دخترک با سه النگوی زیبایش در میان تابوت ها برای مردم اسرائیل و آمریکا برای نتانیاهوی کودک کش برای ترامپ مترسک پیغامی داشت. که ای جنایت کاران دنیا پایان حکومت شما تا سه ماه دیگر است. او آن سه النگو را به خاطر روز تولدش هدیه گرفته بود.
فروزان حسنوندی ۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸مثل زینب
حدود ساعت یازده شب شایعه شد ایشان را شهید کردهاند. مسخرهها! مگر میشود او بمیرد! او حالا حالاها زنده است. چیزی که در ذهن من است این است که او زنده است و فعلاً ما را تنها نمیگذارد. اگر خدا در رحمتش را باز کند، مطمئناً من زودتر از او خواهم رفت. اگر بیشتر به من لطف کند، اینکه بارها اسمم را در سخنرانیاش بیاورد، مثل آرمان علیوردی، مطمئناً روحم شاد میشود. او همیشه به آینده امید داشته است.
خوابیدم و برای افطار بیدار شدم. بعد از سحر باز خوابم میآمد. خوابیدم و گفتم برای نماز صبح بیدارم کنید. اذان صبح، بیدار شدم. داییام گوشیاش دستش بود و گفت: «رهبر را شهید کردند.» یادم نمیآید واکنش اولم چه بود، اما انگار که باور نکرده باشم رفتم تا نماز صبح را بخوانم؛ آن هم با گریه. نمیدانم قبول شد یا نه.
صدای لرزانم مرا یاد صدای ایشان انداخت، موقعی که داشت بر پیکر حاج قاسم نماز میخواند؛ آنجا که میگفت: «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا.» واقعاً ما از ایشان جز خوبی نمیدانیم.
حس یتیمی سرگردان را داشتم؛ باید در خیابانها پی یار میگشتم. بیقرار میگشتم. اینبار دیگر فرزند شهید شده بودم.
هماهنگ کردیم بعد از نماز و آماده شدن، برویم میدان ۲۲ بهمن. مردم داشتند میرفتند آنجا. میرفتند.
در راه صدای گریهام بلند میشد و با خود میگفتم: «یعنی من زندهام؟» خیابانها دیگر برایم رنگارنگ نبودند؛ بیروح و بیرنگ بودند. حس دختر شهیدی را داشتم که دارند او را به معراج می برند راه برایم طولانی شده بود.
از ماشین پیاده شدیم. دوستم را دیدم؛ دست انداختم دور گردنش و زار زدم. آخرین باری که آمده بودم میدان ۲۲ بهمن برای راهپیمایی و شاد شدنش بود؛ اما اینبار برای عزایش آمده بودم. بمیرم! از آمدن ملت ایران خوشحال شده بود و بعدش پیام داد.
یعنی الان از میدان بروم، برایمان پیام تشکر برای شرکت در مراسمش را میفرستد!
یکی از خانمهایی را که میشناختم، مثل رسم لرها، چادرش را گره زده بود و دست دو بچهاش را گرفته بود. آنجا همه عزادار بودیم و کسی نبود چادرش را باز کند؛ فقط گاهی همدیگر را دلداری میدادیم.
صدای جیغی شنیدم. رفتم پی صدا. خانمی بود که خودش را روی زمین پهن کرده بود و عکس رهبر را در دست داشت. حال خودم خراب بود، اما باید او را آرام میکردم. گفتم: «پاشو.» بلند نمیشد و هی با عکسش حرف میزد. چند نفر سعی کردند بلندش کنند، نشد؛ حالش بد بود. گفتم: «مثل حضرت زینب باش.»
صداهایی از بالای سرمان آمد. فکر کردم داریم آنها را میزنیم برای انتقام؛ اما گفتند جنگنده بوده. بااینوجود مردم خانه نرفتند؛ شعار «الله اکبر» میدادند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. ما از جان عزیزتر داشتیم که رفته بود.
بین خانمها سعی میکردیم شعار «لبیک یا مهدی» را زیاد بگوییم. اگرچه عباس رفت و درحالیکه همه امید داشتند زنده بماند، شهید شد، اما حالا حسین داریم و باید از او دفاع کنیم.
«عباس اگر که نیست عدو را ادب کند، زینب که هست.»
زهرا زادسری
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#رجز
بسم ربّ الشهداء و الصدیقین
خطاب به قامتهای استوار، فاتحان بیباک و رزمندگان غیور جبهه حق.
ای صاحبان عزمهای پولادین و ای وارثان غیرت حیدری؛ شما که در زمین و آسمان و دریا، خواب را بر چشم دشمنان این مرز و بوم حرام کردهاید و با فرمان «آتش به اختیار» برخاسته از بصیرت، فتنه را فرسنگها دورتر از خاک وطن خفه میکنید؛ بدانید که تپش قلبهای ما با گامهای استوار شما تنظیم شده است.
بجنگید و صفوف کفر را درهم بشکنید که ما، امت بیدار، چون کوهی استوار پشت سر شما ایستادهایم. لرزه بر اندام دشمن اندازید و خیالتان از پشت جبهه آسوده باشد؛ چراکه چشمان تیزبین ما، اجازه نخواهد داد وطنفروشان و خائنان داخلی، ذرهای در سد آهنین این ملت رخنه کنند.
ما پاسداران امنیت خانهایم، تا شما فاتحان میدانهای دور باشید.
دلاوران، روح بلند رهبر عزیز و شهیدمان، همانگونه که در زمان حیاتش تکیهگاه بود، اکنون نیز بر بلندای ملکوت، نظارهگر رزم حماسی شماست و دستهای مطهرش برای پیروزیتان به دعا بلند است. یقین داشته باشید که نصرتالهی در یک قدمی است و رایحه خوش فتح، به مشام میرسد.
به نام نامی صاحبالزمان (عج) بتازید و پرچم حق را برافراشته نگاه دارید.
پیروزی، میراث ابدی صابران و مجاهدان است.
نصرٌ من الله و فتحٌ قریب.
🔹مراد مطهری
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸رژهٔ شبانگاهی
در راهپیمایی با دخترعمو و پسرعموهایم قرار گذاشتیم شب ساعت نه، برویم رژهی خودرویی و مراسم شبانهی روبروی بیمارستان عشایر.
تقریبا همه روی هم چپیده بودیم ولی مراسم را از دست ندادیم.
از همان ساعت نهونیم که فقط چند ماشین بودیم دور میدان کیو شعار «الله و اکبر» سر دادیم؛ بعدش هم شعار معروفمان #خامنهای_رهبر .
شاید پانزده باری فاصلهی کیو تا بیمارستان عشایر را رفتیم و هربارش شعار دادیم.
شعاردادنها آنچنان از دل و جان بود که صدایم گرفت؛ اما باز با صدای خش افتاده شعار میدادم.
شعارهای ما، هم از غممان میگفت و هم از اقتدارمان. حالا همه قشری به میدان عزا آمده بود تا میدانِ میهن خالی نماند.
در مسیر کودکهایی که همراهمان شعار میداند، دخترهایی که عکس #حضرت_آقا را نداشتند و تلفنشان را بالا گرفته بودند، آن ماشینی که همه خانم بودند و در جواب شعار ما شعار میدادند، پسرهای جوانی که پرچم میچرخاندند و با صدای غرانشان تکبیر میگفتند، همه و همه بدجوری چشم نوازی میکردند و مسیر را زیباتر کرده بودند.
نوای حماسی که در ماشین پخش میشد، شورمان را بیشتر و نسبت به کاری که میکردیم مصممترمان کرده بود.
کم کم شلوغ شد، رژهٔ موتوری هم آغاز شد.
در میان شعارها از نیروهای امنیتی که بهشان میرسیدیم تشکر میکردیم و خسته نباشید میگفتیم.
آخرین دور را روبروی بیمارستان عشایر، در تجمع مردانی که با سلاح به میدان آمده بودند و سینهزنی میکردند خاتمه دادیم و همانجا قرار شب بعد را گذاشتیم.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۱اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
پیکرها میافتد اما عقیدهها هرگز!
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آقا جانم برایت خوشحالم!
#دلنوشته
درست است بوی داغ باروت را ریختند توی عطر رمضانمان و هوای دلمان گرفت؛ اما آقا جانم برایت خوشحالم!
اگرچه نبضم ضعیف میزند، نای ایستادن ندارم و انگار سینهام تهی از قلب شده، اما آقاجانم برایت خوشحالم!
خوشحالم از اینکه محراب خونینت، علی را به زمانه شناساند.
علی، نه در کوهستانهای برفی بود، نه در تونلهای بتنی و نه در مخفیگاههای عجیب و غریب!
علی را در محراب، بزدلان، از پشت سر، خنجر زدند.
اگرچه قرار از جانمان بریده است، اما تو به آرزوی دیرینهات رسیدی و ما به «دعاگویی از ملکوت» که رزقمان را حواله میکند؛ و به لبخندی که اینبار از آسمان چشم از نظارهمان بر نمیدارد.
آقا جانم، شهد شیرین شهادت، گوارای وجودتان باد! که توی گوش عالم پیچیده است #ملت_ایران به زودی احساس پیروزی را توی دلهایشان احساس میکنند.
🔹سمانه قاسمیمنش
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸از شهادت آقا تا ماندن پای کار انقلاب
باز هم پای میز مذاکره، به خاکمان تجاوز کرد.
ساعت چهارونیم صبح بود. برای سحری بیدار شدم. رفتم تو آشپزخونه، خواهرم با هندزفری رادیو گوش میداد تا مادرم بیدار نشود.
هنوز لقمه دوم را قورت نداده بودم که خواهرم گفت: «صدای قرآن میاد!»
گفتم: «نه بابا صدای قرآن کجا بود، بخور چند دقیقه دیگه اذانه.» فکر کردم منظورش صدای قرآن از داخل کوچه یا خیابان است.
چند ثانیه بعد زد توی سر خودش و گفت: «آقا شهید شد!»
باورم نکردن. اشک خواهرم سرازیر شد و گفت: «بخدا اخبار داره میگه آقا شهید شد.»
با ناباوری خودم را به زور کشاندم داخل اتاق و گوشی را چک کردم. کاش چشمانم کور میشد و این خبر را نمیدیدم.
اشکهایم بند نمیآمد. ساکت و بیصدا مجبور بودم گریه کنم و توی دلم زار بزنم.
هفت صبح، زدم بیرون و به سمت میدان کیو راهی شدم.
خیلیها را دیدم؛ هرکسی به طریقی عزاداری میکرد و با آقای خودش حرف میزد.
صحنه ها دردناک بود؛ ضجههای زن و مرد، گریهها، توی سر زدنها، سینه زدن زنها و مویه سردادنها.
بعد از مراسم باید جایی میرفتم. بچهها یکی یکی آمدند و دورهم جمع شدیم.
همه بهت زده و پر از بغض بودیم. نگاهم به تصویر خندان آقا روی دیوار اتاق جلسات افتاد. بغضم دوبار ترکید و اشکای بیامان...
تلفنم مدام زنگ میخورد و ناچار بودم جواب بدهم. برادرزادهام بود؛ با صدای گرفته گفت: «عمه زود خودتو برسون عزیز سکته کرد.»
نفهمیدم چطور از دوستان خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. بین راه به خواهرم زنگ زدم؛ گفت: «مامان تلویزیون رو به عادت همیشگی روشن میکنه که متوجه شهادت آقا میشه و همونجا قلبش میگیره.»
تا برسم خانه، ۱۱۵ رسیده بود و مادرم را به بیمارستان انتقال دادند. سکته کرده بود.
داغ آقا از یکطرف، سکته مادرم از طرف دیگر. درماندگی پدرم پشت در آیسییو و من که فقط منگ و مات مونده بودم که چهکار کنم.
دیروز و دیشب را در بیمارستان بهسر بردم. صبح که شد، سیل تماسها بود که به گوشیام سرازیر شد. از ارگانهای مختلف، خبرگزاریها، روابط عمومیها، افراد حقیقی که اطلاعات شهدای جدید رو میخواستند، گاهی هماهنگی برای برنامههای تشییع شهدا.
ساعت حدود نه صبح بود؛ دیدم نمیشود دست روی دست، پشت در آیسییو بنشینم. قلبم پر از درد بود بهخاطر شهادت آقا و وضعیت مادرم؛ ولی انگار زمان نشستن نبود. سفارشهای لازم را به خواهرم کردم و خودم راهی محل کارم شدم. کار را از سر گرفتم. هماهنگیها، اطلاعرسانی، نوشتن خبر و هر کار دیگر.
با خودم گفتم داغ سنگین است؛ درد بزرگ است؛ ولی باید سر پا بود تا دشمن شادکن نشویم.
🔹فرحزاد جهانگیری
۱٠اسفند۱۴٠۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید سجاد منصوری
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah