eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
_ ولا برار دیشو پهپادی یه ساعت قر هرده بالا سرمو. هرچی بچو زنگ زن ایلا اولا که بزنیتش خو هیچی نکردن‌. _ اری وا چی دیَنِش خوهرم. هیچی ناریم. _ خدا بزرگه. _ اما دونی چینه؟ ینو فکر میکن ایران هیچی ناره زی تسلیم موعه. نونَ چنی موشک داریم. _ نه تسلیم بوییم! د چنو هم نی! چقدر دوست دارم این زندگی بین خوف و رجا را. این محاسبات سریع‌التعویض مردم معمولی را. حرص‌درار و امیدوارکننده؛ همین‌قدر متناقض؛ همین‌قدر معمولی و از جنس مردم. ۱۳اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دختر کوچک من دانش‌آموزان دختر مینابی را دیده‌ای که چگونه به خاک و خون کشیده شده‌اند؟ من دیده‌ام. دانش آموز دختر ابتدایی داری؟ من دارم. جسد دختران مینابی را می‌بینی، دختر کوچکت با لباس مدرسه جلوی چشمت می‌آید؟ من دخترم جلوی چشمم می‌آید. کوله‌پشتی خونی دختران مینابی را نگاه می‌کنی، کوله مدرسه دخترت را تصور می‌کنی؟ من تصور می‌کنم. دلم می‌سوزد؛ گلویم بغض کرده و چشمم اشک می‌بارد. دختر کوچکت از ترس موشک و مرگ تب کرده؟ دختر هشت ساله من تب کرده. دخترت با دیدن موشک‌ها در آسمان شهرت، تنش لرزید، گریه کرد و می‌خواست پدرش از محل کار به خانه بیاید؟ دختر من، آری. دخترت می‌ترسد یک لحظه تنها بماند؟ دختر من می‌ترسد. دخترت با صدای باد فکر می‌کند موشک به سمتش می‌آید و لبهایش می‌لرزد؟ لب‌های دختر من می‌لرزد. با دیدن پیکر دختران مینابی، دخترت را محکم در آغوش می‌گیری؟ من می‌گیرم. می‌توانی دخترت را آرام کنی؟ من برای آرام کردن دخترم فقط یک حرف دارم. «نگران نباش؛ نیروهای مسلح تا پای جانشان از ما دفاع می‌کنند.» دخترت از تو می‌خواهد به نیروهای مسلح بگویی، دشمن را با موشک بزنند؟ دخترک من می‌خواهد. 🔸زینب پناهی ۱۲اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
زباله‌ای به نام پهلوی از اینجا رونده از اونجا مونده! 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جلوه‌ی وطن حوالی ده صبح بود و کلاس ادبیات برپا. دبیر شعر می‌خواند و آرایه می‌گفت تا ما تندتند یادداشت کنیم. نمی‌دانست قرار است تلفن همراهش زنگ بخورد و خبر شروع جنگ به دستش برسد! تلفنش که زنگ خورد، ما هم خبر را شنیدیم. همگی متحیر و متعجب بودیم. معلم رو کرد به چشم‌های منتظر ما: «بچه‌ها جنگ شده،حمله کردن.» جنگ؟! جدی بود؟! در افکار خودم غرق بودم؛ دیگر صدایی نمی‌شنیدم و تنها زیر لب ذکر می‌گفتم. تا من به خودم بیایم بچه‌ها وسایلشان را جمع کرده بودند. ظاهرا کسی آمده بود در کلاس و گفته بود مدارس باید تخلیه شوند. یکی کوله‌ام را جمع کرد و دیگری چادرم را سمتم گرفت. کمی بغض کرده بودند اما کنار هم بودن تسکینشان می‌داد؛ آرامش تزریق می‌کردند به جان هم. می‌خواستم این روز در خاطرم بماند تا اگر عمری بود راوی این روز برای نسل بعد شوم. جنگ شروع شده بود؛ ترس و اضطراب در دلهایشان غالب شده بود؛ ولی گمانم نیروی ایمان و عشق حقیقی بچه‌ها به یکدیگر و به وطن، زورش بیشتر بود و ترس را عقب راند. حالا ذکرهایم آرامتر شده بود؛ دست‌هایم سرد بود اما لبخند می‌زدم؛ لبخند حقیقی؛ لبخندی که بوی آرامش می‌داد. انگار قلبم فریاد می‌زد تا این دختران هستند و دست هم را می‌گیریم چیزی برای ترسیدن نیست. 🔹زینب بهاروند ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روح‌ا... سرلک 🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تفنگ پدری خواستیم پیاده برویم اما «نکند دیر بشود» وجودم را می‌خورد. ماشین گرفتیم و در خیابان بالای میدان، پیاده شدیم. سیاهی جماعت از دور هم معلوم بود. می‌دوید؛ خانمی مسن‌تر در جلوی ما. همان چیزی که در وجود ما می‌جوشید، در وجود او هم هیاهو می‌کرد. من هم قدم‌ها را تندتر برداشتم. پایم به میدان رسید. آوای خشمگین مردم، میدان را برداشته بود. فریاد‌های بلند خشم‌آلود از حنجره‌های گرفته به آسمان می‌رفت. با لباس‌های رنگین محلی، تفنگ در دست داشتند. تفنگ‌ها بالا می‌رفت تا بدانند «تفنگ پدری» هنوز اینجاست. عاشورایی که وعده دادی و تو را از ما گرفت، حقیقت داشت. چهار روز از نبودنت می‌گذرد و خونت دنیا را بیدار کرده است. چهار روز از نبودنت می‌گذرد اما عجیب است؛ بودنت بیش از نبودنت به چشم می‌آید. میدان، یک عاشورا بود؛ زیر بنری مشکی که حالا لبخند همیشگی‌ات را قاب گرفته، سینه‌زدن‌ها تمامی نداشت. شعارها هم تمام نمی‌شد. اگر مداح دست برمی‌داشت، زن کنارم الله اکبر می‌گفت و دم برمی‌داشتیم. مشت بود که مردم با لب‌های خشک و زبان روزه نثار کودک‌خواران می‌کردند. پیر بود؛ جوان بود؛ شیرخوار بود؛ بی‌حجاب بود؛ با حجاب بود؛ یک ایران آنجا بود! میانه مشت‌‌ها، روایتی از آینده هم جریان داشت؛ سال‌های دور این سرزمین دیده می‌شد. خیال می‌کردم نسل‌های بعد، تو را نشناسند، نفهمند و اشتباه بروند؛ اما آقاجان! یا نه! شهید جانم! خیالت راحت باشد. سیل جمعیت کودکانی که آینده ایرانت را در دست دارند خیابان‌ها را برداشته بود. مشت‌های گره کرده‌شان همگام با صدای ما مرگ بر آنها می‌فرستاد، همان‌طور که مرگ را هدیه سرزمین هایشان کرده‌ایم. سربازانت، روزه را با ریختن خون یزیدی‌های زمانه باز می‌کنند. خیالت راحت باشد شهید جانم! آینده‌داران سرزمینت بر دوش پدران و در آغوش مادران، پرچم ایرانت را بلند کرده‌اند. کوچکند، اما خواهند پرسید از قصه خیبر و خیبرشکنی که لبخندش در بنر میدان نمایان است. چشمان کوچکشان، گوی‌های شیشه‌ای پیشگویی بود و در آن تنها یک چیز پیدا: «پرچمی را که بابا داده زمین نخواهیم گذاشت!» 🔹فاطمه بازگیر ۱۳اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
مغازه های اطراف محل مورد اصابت در حمله هوایی شهرستان خرم آباد این است کمک هایی که ترامپ میخواست به مردم ایران برساند! و لعن الله علی قوم الظالمین... 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
صبح بود، جنگنده آمد و صفای خانه با آن کوچ کرد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah