eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
جنگ که شروع شد، النگویش را از دست درآورد و برد خیریه‌ی محل، داد دست خانم علیپور. گفت: «برای سلامتی آقا نذر کردم. باهاش غذا درست کن و به فقرا افطاری بده.» شب اما، خبر شهادت آقا پیچید. خانم علیپور بهش زنگ زد که: «تکلیفم با پول النگو چیه؟ حدود ۹۵ میلیون شده.» گفت: «من اونو برا آقا دادم. خیرات کن برا آقا، افطاری بده به مردم.» پروین حافظی ۱۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸یک روز جنگی معمولی با فاطمه به بیمارستان عشایر رفتیم. همه‌‌چیز روی روال همیشگی خودش بود‌. نه شلوغی، نه ترسی، نه حرفی، نه حدیثی. چیز دور از تصوری نبود. همه‌مان‌ از جنگ ۱۲ روزه به بعد، آماده این روزها‌ بودیم‌. ساعت ۱۴:۲۰ دقیقه به بیمارستان عشایر رسیدیم‌. داخل اورژانس‌ چرخی زدیم‌؛ خبری نبود‌ بیرون‌ آمدیم‌. ساعت را چک کردم‌ ۱۴:۳۳ دقیقه‌ را نشان‌ می‌داد‌. ده دقیقه دیگر هم‌ گذشت و یک آمبولانس‌ دم‌ ورودی اورژانس‌ توقف‌ کرد‌. درش را باز کردند‌؛ با این‌که طبیعتا‌ً هر آمبولانس جای یک نفر را داشت، اما منتظر بودم‌ چند نفر زخمی در آن‌ ببینم‌. چند پرستار جلویش جمع شدند و برانکارد را که کشیدند، یک نفر با لباس گرمکن‌ سرمه‌ای با پای خودش پیاده شد و یک نفر دیگر زیر بغلش را گرفت و داخل اورژانس‌ برد‌. خیلی این‌ دست و آن دست کردیم‌. با تجربه‌ جنگ ۱۲ روزه‌ می‌دانستیم‌ اگر داخل برویم و از هر کسی سؤال بپرسیم‌ باز دردسر می‌شود‌. دو نفر از نیروهای‌ تیپ‌ ۵۷ از اورژانس‌ بیرون‌ زدند و سوار آمبولانس‌ شدند. نگذاشتم‌ در ماشین را ببندند‌؛ فوری گفتم‌: «از بچه‌های خبرنگارم‌ باید خبرهای‌ این‌ روزها‌ رو بنویسم. چه‌ اتفاقی برای دوستتون‌ افتاد‌؟» _ موج‌ گرفتگی بود‌. فقط یه نفر‌. پرسیدم: «از پادگان‌ چه خبر؟» _ هیج‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌، همه‌ چیز خوبه‌. می‌دانستم‌ اجازه‌ درز اطلاعات به بیرون‌ را ندارند. اما باز اصرار کردیم. چیزی‌ که نگفتند تشکر کردیم‌ و آن‌ها رفتند‌. آمبولانس‌ دیگری‌ آمد. یک نفر با سر باندپیچی‌شده و یک نفر با لباس‌های خاکی‌ که برای همراهش تعریف می‌کرد: «ما دم‌ تونل‌ چغلوندی‌ بودیم‌. خودم‌ پهپاد رو‌ دیدم‌! دم‌ تونلو‌ زد! نه یکی دوتا، چندتا زد! همه‌ جا رو دود و گرد و خاک گرفت‌. جلوی چشامون‌ تار شد و سرمون‌ گیج رفت‌.» تعریف‌ می‌کرد و داخل می‌رفت‌. دل را به دریا زدیم‌ و داخل رفتیم‌. از سوپروایرز تعداد مجروحین‌ را پرسیدیم‌. گفتند: «دو نفر نظامی و دو نفر مردمی‌.» اسامیشان را داد و رفتیم‌ دنبالشان‌. بااین‌که‌ دنبال نظامی‌ها بودیم‌ اما اول چشممان‌ به همان‌ کارگر‌ تونل‌ چغلوندی افتاد؛ باهاش‌ صحبت کردیم. گفت: «۲۵ نفر توی تونل‌ در حال کار بودیم. من راننده‌ جرثقیل‌ بودم‌ و توی کابین‌ نشسته‌‌بودم‌. پهباد رو از نزدیک دیدم!» در حال صحبت بود که یکی از پرستارهای‌ خانم‌ آمد و کاسه‌ کوزه‌مان‌ را به‌هم‌ ریخت. کلی حرف زد. گفت: «شما اجازه‌ گرفتن خبر از بیمار رو ندارید! با اجازه‌ کی این‌کارو می‌کنید؟!» صدایم‌ بالا رفت و گفتم: «همه‌ جای دنیا خبرنگار حق گرفتن‌ خبر در همه‌ جا رو داره!» به حراست اورژانس‌ که چند قدم‌ آن‌طرف‌تر بود معرفی‌‌مان کرد. خدا را شکر آدم‌ منطقی‌ بود‌. گفت: «خانم‌ الان وقتش‌ نیست! باید با حراست کل بیمارستان‌ هماهنگ کنید. برید بعداً بیاید‌!» چشمم‌ افتاد به‌ قیافه‌ مرد کارگری با چفیه‌ خاکی روی‌ سرش و صورتی‌ پر از گرد و غبار. نگاهش که می‌کردی معلوم‌ بود هنوز درگیر صحنه‌هایی است که از نزدیک دیده؛ اصابت چند گلوله جنگی به تونل؛ موج‌گرفتگی خودش؛ گرد و خاک توی تونل و پهباد اسرائیلی‌ بالای سرش که تا به حال این‌قدر از نزدیک ندیده‌ بود! 🔹نسرین‌ دالوند بعدازظهر‌ ۹اسفند۱۴۰۴ بیمارستان‌ شهدای عشایر خرم‌‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
عظیم دارابیان 🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عزای پدر گاهی که به خودت می‌آیی، می‌بینی میانِ سطورِ کتاب‌ها و سکانسِ فیلم‌هایی که دیده‌ای، در حالِ زندگی کردنی؛ درست مثل آن لحظاتِ غریبی که سراسیمه، مقدماتِ افطار و سحرِ بسیجیانی را فراهم می‌کردیم که شبانه‌روز در کوچه‌ها و مساجد، پاسدارِ امنیت هستند. جابه‌جا کردنِ دیگ‌های سنگین و طنینِ صلوات‌های دسته‌جمعی که با هق‌هقِ گریه برای گره خورده، بخشی از زیستِ حماسیِ ما شده. یادم می‌آید آن دقایقی را که کوچه به کوچه و خیابان به خیابان، به دنبالِ قوتِ سفره‌ها می‌گشتیم و هر بار که با قیمت‌های چندبرابری مواجه می‌شدیم، آهی جان‌سوز از نهادمان برمی‌خاست. با این همه، هر یک از خواهران با چشمانی بارانی و شانه‌هایی گل‌آلود، به رسمِ عزا، گوشه‌ای از کار را می‌گرفتند. یکی پیاز و مرغ‌ها را خرد می‌کرد؛ دیگری حبوبات را به آتشِ دیگ می‌سپرد و آن یکی آرام و بی‌هیاهو، ظرف‌های کثیف را به گوشه‌ی حیاط می‌بُرد و با آبِ سرد می‌شست؛ و بی‌صدا، دانه‌های اشک را میهمانِ صورتش می‌کرد. گاهی در میانه هیاهوی کار، وقتی رمقی برایمان نمی‌ماند، در میانِ جمعیتِ عزادار می‌نشستیم. آنجا که صدای «مویه‌خوانی» بلند بود و نوای جان‌سوزِ «هرو هرو» و «روله روله» گفتنِ زن‌های مسن در فضا می‌پیچید، ما نیز سر بر زانو می‌گذاشتیم؛ گویی در آن لحظات، تنها با همین گریه‌ها، داغِ دلمان کمی سبک‌تر می‌شد. نجواهایی از گوشه و کنارِ مطبخ به گوش می‌رسید: «آقای فقیهم... آقای رشیدم... آقای باصلابتم... آقای مهربانم... آقا یتیممون کردی.» ناگهان فریادی از اعماقِ جانِ یکی از دوستان برخاست: «آقاااا... آقاااا...» و با همین یک کلمه، سدِّ چشم‌هایمان هنگامِ آبکش کردنِ برنج می‌شکست و سیلِ اشک روان می‌شد. برنج که دم کشید، برای طبخِ حلوای افطاریِ عزادارانِ آقا رفتم. اما طاقتم طاق شد؛ لحظاتی دستانم را بر صورت کوبیدم، کفِ آشپزخانه نشستم و با ناله گفتم: «آقا... آخر من چگونه برای شما حلوا بپزم؟» دست و دلم به کار نمی‌رفت؛ اما عشق نهیب می‌زد که باید مراسمِ آقا با شکوهِ هرچه تمام‌تر برگزار شود. در میانِ هیاهوی کار، گوشمان به اخبار بود؛ گاهی از ابهتِ سربازانِ آقا و غرشِ موشک‌ها دلمان خنک می‌شد و گاهی با شنیدنِ خبرِ شهادتِ هم‌وطنان و دیدنِ پیکرهای ارباً اربا، جگرمان خون می‌شد. با همسرم تماس گرفتم تا بپرسم صدای انفجار از کجا بود. بغضِ صدایش لرزه بر اندامم انداخت. پرسیدم: «کجایی؟» گفت: «گلزارِ شهدا هستم. چند پیکرِ مطهر را برای غسل و کفن آورده‌اند. سردخانه‌ایم.» رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا، تنها ظهور امام زمان می‌تواند آتش این دل‌های سوخته را خاموش کند.» 🔹زهرا مومن زاده ۱۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸روزهای کوتاه چهار روز از آغاز جنگ گذشته؛ این وقایع را پیش از این در کتاب‌ها خوانده بودم و گاه در خیال خود تصور می‌کردم. این روزهای من، آمیزه‌ای است از سال ۱۳۵۷؛ آن زمان که مردم در راهپیمایی‌های گسترده شرکت می‌کردند؛ سال ۱۳۵۹، جنگ ایران و ابرقدرت‌های جهان؛ و سال ۱۳۶۸ که رحلت امام خمینی (ره) بود؛ و چند ماه پیش، جنگ دوازده روزه با اسرائیل. حالا هم ماه رمضان است و جنگ. مگر چهار روز چند ساعت است که تمام این وقایع را در بر گرفته! روزی حداقل دو بار در تجمع‌ها شرکت می‌کنیم. کمک در مساجد، کارهای رسانه‌ای و مسائل امنیتی را هم داریم. همه کنار هم جمع شده‌اند، طوری که شب‌ها معمولاً خسته به خانه برمی‌گردیم و فردا دوباره برای مفید بودن تلاش می‌کنیم؛ الحمدالله. گفتم این چند روز، ترکیبی از سال‌های مهم انقلاب است. اما روزها آن‌قدر سریع پیش می‌روند که خودم هم باور نمی‌کنم؛ انگار روزها کوتاه‌تر شده‌اند. امام خامنه‌ای شهیدم راست می‌گفت: «به قله نزدیکیم». این بار احساس می‌کنم این سختی‌ها می‌گذرد تا به ظهور مولایم، صاحب‌الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برسیم، ان‌شاءالله. 🔹زهرا زادسری ۱۳اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
حال دلم را نمی‌فهمم. توی خانه بمانم از غصه دق می‌کنم. چفیه‌ی عربی‌‌ام را به رسم مقاومت سرم می‌کنم، عوض شال و روسری. توی مراسم عزاداری همه رجز می‌خوانند. عکس رهبرم را بالا می‌گیرم و بی‌توجه به شعارها به حال دلم سینه می‌زنم. 🔹فریبا مرادی‌نسب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قاب دل‌انگیز چند وقت پیش، قاب عکس آقا را از یک کتاب فروشی خریدم. ذوق زده بودم و دوستش داشتم. با خودم گفتم حالا که عکس آقا را دارم، باید عکس یک شهید هم بگیرم. امروز همان قاب را با خودم به اجتماعی بردم که برای عزاداری و عرض ارادت به آقا برگزار شده بود. وقتی از کنار میزم برش داشتم، اشک در چشمانم جمع شد. اولین بار بود به‌عنوان عکس یک شهید، به آن نگاه می کردم. بی‌اختیار دلم گرفت. 🔹یسنا بیرانوند ۱۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸در چشم باد دو روز بود از اهواز برگشته بودیم خرم‌آباد. از آلبوم خانوادگی خانه پدرم، عکسی از عمویم آوردم و به دیوار خانه‌مان زدم. نگاهش می‌کردم و اشک می‌ریختم‌. جانباز دفاع مقدس بود. هنوز با غم مرگ شهادت‌گونه‌‌اش عمویم کنار نیامده بودم. هنوز داغ دلم از فراقش آرام نگرفته بود که وقت سحر، آن خبر از تلویزیون اعلام شد. صدای قرآن و نوار سیاه گوشه قاب تلویزیون به قلبم فشار می‌آورد. نمی‌دانم چرا گریه‌ام نمی‌گرفت. اشکهایم سنگ شده بودند و محکم نشسته بودند توی مجاری اشکی چشمم؛ درست مثل بغض گلویم برای بچه‌های میناب. اصلاً در من، من زن ایرانی، من مادر ایرانی، من، منِ ایرانی، حسی پدیدار شده بود که نمی‌دانستم چیست. چیزی بین غم، خشم و حس انتقام از همه‌ی کسانی که این جنگ‌ها را به ما تحمیل کرده بودند؛ از دفاع مقدس تا جنگ دوازده روزه و حالا... روبروی تلوزیون نشسته بودم و حس سرما تا مغز استخوانم رسیده بود. لباس پشمی پوشیدم اما گرمم نشد. با لباس پشمی زیر پتو رفتم باز گرمم نشد. از زور سرمایی که تا بن دندانم را فتح کرده بود، فکم می‌لرزید و دندانهایم به هم می‌خورد. با انفجارهای پی‌درپی نزدیک خانه‌مان و موج‌های انفجاری که خانه‌ را می‌لرزاند به خودم آمدم. با همسرم بچه‌ها را بغل گرفتیم و پله‌ها را دوتا یکی به سمت پایین دویدیم. توی کوچه ایستادیم. کنار نگاه جنگ‌زده همسایه‌هایمان. همه می‌گفتند: «حضرت آقا رو شهید کردن» و بعضی اشک می‌ریختند. از پایین پله‌ها به گلدان‌های توی بالکن خانه‌مان نگاه کردم. به گرد و غبار روی پله‌ها. یاد گلنسا در سریال «در چشم باد» افتادم؛ وقتی جنگ زده بود؛ وقتی داغدار بود و مجبور بود خانه‌اش را رها کند و برود تهران. از پله‌های کلبه‌ی چوبی و کاهگلی‌اش پایین آمد. خاک پله‌ها را جارو کرد. گل ریخته از گلدان را توی گلدان کاشت. وقتی همسرش گفت باید برویم و این چه کاریست گفت: «اینجا خونمه». اوضاع آرام شده بود. صدای انفجاری نمی‌آمد. از پله‌ها بالا رفتیم. بچه‌ها را به همسرم دادم. و خودم مشغول تمیز کردن بالکن شدم. گرد و غبارها را جارو کردم و طی کشیدم. به سراغ گلدانهایم رفتم. آبشان دادم‌. گلدان‌های خالی قدیمی را پر از مخلوط خاک باغچه و کمپوست کردم و بذر سبزی خوردنهایی که قبلاً خریده بودم را کاشتم. همسرم تلفن به دست آمد و گفت مادرم پشت خط است. جواب دادم. نگرانمان بود. گفتم دارم بالکن را تمیز می‌کنم و به گلدانها می‌رسم. با ناراحتی گفت: «در این روز جنگ و عزا چه موقع این کارهاست؟» باز یاد گلنسا افتادم؛ یاد مقاومتش؛ زنانگی‌اش. فیلم‌های تاریخی که فقط نباید آدم را سرگرم کنند؛ باید چیزی هم یاد آدم بدهند. من از گلنسا یاد گرفته بودم، مقاوم باشم در روزهای سخت. زندگی هنوز در جریان است. آبپاش را برداشتم تا پای گلدان آب بریزم؛ گفتم: «اینجا خونمه؛ هنوز زنده‌م، و این اول راه مقاومته». 🔹فاطمه حسام‌پور 13اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دخترک دهه نودی که با هودی و کلاه آمده بود راهپیمایی و پرچم می‌چرخاند، پرسیدم بهترین شعار این شب‌ها؟ جواب داد: «مرگ بر وطن فروشِ خائن. چون همیشه بین ما خائن هم بوده!» 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به وقت تکلیف گاهی دلم می‌خواهد از درد آن شبی بگویم که پدر از دست دادیم؛ اما بعد خودم را قانع می‌کنم که حالا وقتش نیست؛ گفتن از این رنج را بگذار برای وقتی که پیروز شدیم. فعلاً باید سر کلاس وظیفه حاضر باشی. به مساجد مختلف می‌روم. می‌خواهم هم حال و هوایشان را بدانم و همراهیشان کنم و هم وظیفه‌ام را انجام داده باشم. یکی از مساجد از دور مداحی «با ما اگه بشه دشمن تمام زمانه، این مملکت، مملکته امام زمانه» پخش می‌کند. بعضی‌هایشان، حجله بسته‌‌اند برای رهبر شهیدشان. عده‌ای بیرون مسجد پرچم سرخ انتقام دست می‌گیرند، «الله اکبر» می‌گویند و به رسم محرم عزاداری می‌کنند. همچنان بعد از تکبیر، «خامنه‌ای رهبر» می‌گوییم و بغض می‌کنیم. در یک کلام، مساجد پررونق شده. گاهی بعد نماز کسی فریاد می‌زند «مرگ بر اسرائیل» و بقیه همراهش می‌شوند. گاهی هم زنی با زبان شیرین لری نفرین می‌کند: «امیرالمومنین شکس نتانیاهون بیار.» از تلاششان می‌گویند؛ از اینکه تازه از اجتماعات برگشته‌اند و بلافاصله به مسجد آمده‌اند. این روزها هر کس به اندازه‌ی وسعش قدم برمی‌دارد؛ حتی اگر وسعش کوبیدن یک پرچم «یا حسین» بر سردر خانه‌اش باشد. 🔹فاطمه امیری ۱۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah