eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
808 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸دوست ندارم جنگ تموم بشه! وقتی از خیابان دلفان بالا می‌آمدم که به محل تجمع برسم، با صدای همهمه مردم و صدای برگزارکننده‌ها، یک لحظه حس کردم، مقصدم جایگاه ولایت است که هر سال محرم، برای مراسم عزاداری اباعبدالله می‌روم آنجا. شلوغی محل تجمع طوری بود که خدا را شکر کردم ساربان نیستم چون حتماً شتر و بار همراهش در آن جمعیت گم میشد. در این بین، مردم هوای یکدیگر را داشتند، مثل وقتی که چادر خانمی به شاخه بوته یک خشکی گیر کرد و جوانی سعی کرد چادر او را پیش از آنکه زن متوجه گیر کردن چادر شود، چادر را آزاد کند اما تا خواست چادر را آزاد کند، چادر خودش آزاد شد و زن به راه خودش ادامه داد. پیرمردی را دیدم که چهره ی جالبی داشت. به او گفتم:«آقا ببخشید، یه سوال. من خیلی بیشعورم که دوست ندارم جنگ تموم بشه؟» پرسید:«چرا؟» جواب دادم:«آخه مردم خیلی باهم یکی شدن. خیلی حس میکنم بیشتر همدیگه رو میفهمن.» در جواب حرف من گفت:«آره آفرین؛ این وحدت مردم خیلی قشنگه. من رو یاد سال های ۶۱ تا ۶۴ میندازه» بعد هم یاعلی و التماس دعا گفتم و خداحافظی کردم. 🔹حسن احمدوند ۱۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
حوالی سال پنجاه و هشت و نه بود که دقیقاً در همین میدان امام خرم‌آباد، همین عشایر و بزرگترها با همین برنو و شنگ قطارشان، برای دفاع از همین جمهوری‌ اسلامی، همین پرچم و همین وطن جمع شدند. جمع خبائث دنیا از همان موقع می‌خواستند ما را بُکُشند و وطن را ویران کنند؛ اما از پدرها تا فرزندان نتوانستند. 🔹فریبا مرادی‌نسب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸معجزه الله اکبر هر موقع که در راهپیمایی یا تجمعی شرکت می‌کردم، اغلب در سکوت یا با بی‌میلی شعار می‌دادم تا راهپیمایی تموم شود. بعد شهادت آقا همه فهمیدیم چقدر این شعارها روی دوست و دشمن تاثیرگذار است؛ دشمن را عصبانی و دوست را دلگرم می‌کند. حالا خودم شده‌ام لیدر؛ از دم در خانه که استارت ماشین را می‌زنم با همراهی یا بی‌همراهی، مردم تا رسیدن به محل تجمع شعار می‌دهم. امشب ماشین را دور میدان ناصرخسرو پارک کردم. از ماشین که پیاده شدم، دور و برم را نگاه کردم؛ جمعیت زیادی نبود. صدای دختر بچه‌‌‌ای را شنیدم که به زبان ناشناخته‌ای حرف می‌زد. حتی نفهمیدم چه می‌گوید. فقط در این حد متوجه شدم که دارد سرود ابوذر روحی را می‌خواند. گفتم: «ای جان حلال‌زادگی همین است دیگر.» برای اینکه فضای سرد صدای موتور ماشین‌ها را از بین ببرم، شروع کردم تکبیر گفتن. خیلی زود بیست سی نفر، پشت سرم راه افتادند و هر شعاری می‌دادم، تکرار می‌کردند. سرنشین‌های ماشین‌ها هم صفحه گوشی‌هایشان را که مزین بود به تصویر آقا از پنجره‌ها بیرون آوردند و تکان می‌دادند. آن‌هایی هم که جلوتر بودند، برگشتند سمت ما تا با هم وارد تجمع شویم. این‌ها باعث شده یک چیز را یاد بگیرم؛ باور به خدا و استقامت در راه او، دل‌های مومنین را گرم می‌کند. علی کشوری ۱۴اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah