🔸دوست ندارم جنگ تموم بشه!
وقتی از خیابان دلفان بالا میآمدم که به محل تجمع برسم، با صدای همهمه مردم و صدای برگزارکنندهها، یک لحظه حس کردم، مقصدم جایگاه ولایت است که هر سال محرم، برای مراسم عزاداری اباعبدالله میروم آنجا.
شلوغی محل تجمع طوری بود که خدا را شکر کردم ساربان نیستم چون حتماً شتر و بار همراهش در آن جمعیت گم میشد.
در این بین، مردم هوای یکدیگر را داشتند، مثل وقتی که چادر خانمی به شاخه بوته یک خشکی گیر کرد و جوانی سعی کرد چادر او را پیش از آنکه زن متوجه گیر کردن چادر شود، چادر را آزاد کند اما تا خواست چادر را آزاد کند، چادر خودش آزاد شد و زن به راه خودش ادامه داد.
پیرمردی را دیدم که چهره ی جالبی داشت. به او گفتم:«آقا ببخشید، یه سوال. من خیلی بیشعورم که دوست ندارم جنگ تموم بشه؟»
پرسید:«چرا؟»
جواب دادم:«آخه مردم خیلی باهم یکی شدن. خیلی حس میکنم بیشتر همدیگه رو میفهمن.»
در جواب حرف من گفت:«آره آفرین؛ این وحدت مردم خیلی قشنگه. من رو یاد سال های ۶۱ تا ۶۴ میندازه»
بعد هم یاعلی و التماس دعا گفتم و خداحافظی کردم.
🔹حسن احمدوند
۱۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
حوالی سال پنجاه و هشت و نه بود که دقیقاً در همین میدان امام خرمآباد، همین عشایر و بزرگترها با همین برنو و شنگ قطارشان، برای دفاع از همین جمهوری اسلامی، همین پرچم و همین وطن جمع شدند.
جمع خبائث دنیا از همان موقع میخواستند ما را بُکُشند و وطن را ویران کنند؛ اما از پدرها تا فرزندان نتوانستند.
🔹فریبا مرادینسب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸معجزه الله اکبر
هر موقع که در راهپیمایی یا تجمعی شرکت میکردم، اغلب در سکوت یا با بیمیلی شعار میدادم تا راهپیمایی تموم شود.
بعد شهادت آقا همه فهمیدیم چقدر این شعارها روی دوست و دشمن تاثیرگذار است؛ دشمن را عصبانی و دوست را دلگرم میکند.
حالا خودم شدهام لیدر؛ از دم در خانه که استارت ماشین را میزنم با همراهی یا بیهمراهی، مردم تا رسیدن به محل تجمع شعار میدهم.
امشب ماشین را دور میدان ناصرخسرو پارک کردم. از ماشین که پیاده شدم، دور و برم را نگاه کردم؛ جمعیت زیادی نبود. صدای دختر بچهای را شنیدم که به زبان ناشناختهای حرف میزد. حتی نفهمیدم چه میگوید. فقط در این حد متوجه شدم که دارد سرود ابوذر روحی را میخواند. گفتم: «ای جان حلالزادگی همین است دیگر.»
برای اینکه فضای سرد صدای موتور ماشینها را از بین ببرم، شروع کردم تکبیر گفتن. خیلی زود بیست سی نفر، پشت سرم راه افتادند و هر شعاری میدادم، تکرار میکردند.
سرنشینهای ماشینها هم صفحه گوشیهایشان را که مزین بود به تصویر آقا از پنجرهها بیرون آوردند و تکان میدادند. آنهایی هم که جلوتر بودند، برگشتند سمت ما تا با هم وارد تجمع شویم.
اینها باعث شده یک چیز را یاد بگیرم؛ باور به خدا و استقامت در راه او، دلهای مومنین را گرم میکند.
علی کشوری
۱۴اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید یاسین چراغی
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸نامهی بیجواب
مدرسه خالی از شور و شوق دختربچهها، میزبان عزاداران پدر امت بود. مداح خواند: «دخترون که بوعهدار بالانشینن؛ دخترون که بیبوعه...»
دانشآموزان مدرسه سال قبل چندین نامه برای #رهبر فرستاده و در جوابش چفیهای از ایشان هدیه گرفته بودند.
دقیقاً یکسال از آن روز گذشته.
بچهها امسال هم برای پدر نامه فرستاده و همچنان منتظر جوابش بودند...
🔹فاطمه امیری
13اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸امتحان بزرگ
هنوز دو سال هم از ازدواجشان نمیگذرد؛ اما هر بار که تماس میگیرد، با همان لحنِ پر از محبتش میگوید: «آجی! محمد میگه با این همسری که برام انتخاب کردی، بهشت رو برای خودت خریدی.»
الحمدلله که زندگیشان اینقدر شیرین است.
همین هفته پیش بود؛ آخرِ شب که میشد، با کلی ذوق و شوق پیام میداد و گزارشِ تکتکِ خریدهای سیسمونی بچهاش را برایم میفرستاد. حالا «رقیه»اش را هفتماهه باردار است.
از روز اول جنگ، روزی چندبار با هم تماس داریم؛ گاهی با گریه از شهادت دوستان همسرش برایم میگوید و گاهی با اقتدار، از رفتن به راهپیمایی.
شوهرِ پاسدارش آمادهباش است.
همه اعضای خانواده خودش و همسرش و من، اصرار داریم به خرمآباد بیاید؛ ولی دلش طاقتِ دوری ندارد. محکم میگوید: «مگه خونِ من از خونِ رهبرم رنگینتره؟ من و رقیه و خونهزندگیم، فدای رقیهی امام حسین.»
راستی، چقدر بزرگ است این امتحان! اینکه پابهماه باشی و کنار گوشت صدای موشک بیاید و دست بگذاری روی شکمت تا صدای انفجار جگرگوشهات را نترساند؛ همسرت در میدان رزم باشد و تو در شهری غریب، تنهایِ تنها، پای آرمان و امامت بمانی.
آیا این چیزی غیر از دانشآموختگی در مکتبِ زهرایِ علی است؟»
🔹زهرا مومنزاده
13اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
صحبتهای متفاوت دختر خرمآبادی درباره انتقام خونِ شهیدان
🎬 رمیصا عالیزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
28.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | نماهنگ وطن🇮🇷 | نسخه زیرنویس لری
آهنگساز: فرشاد سیفی
خواننده: رامین میر
—————————
کمانچه: فرشاد سیفی
تار: حسین لک
عود: احمد رنجبر
سنتور و ضرب زورخانه: حسین حسنوند
صدابردار: مجید بلوری، انوشیروان فاضل نژاد، حمید حافظی، یاسر فلاحپور
تصویر و تدوین:مهدی سلیمی
🆔 @artlorestanir
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
صحبتهای متفاوت دختر خرمآبادی درباره انتقام خونِ شهیدان
🎬 رمیصا عالیزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔹کاپشنِ بنفش
خدا نکند جنگ شود و خانهات بشود جای جنگزدهها!
دیروز که مقر فرماندهی انتظامی را زدند، همراه مادرم رفتیم سراغ خواهر و برادرم. خودشان از قبل آماده بودند که بیایند خانه ما.
رفتیم برای خرید. وقتی رسیدیم، صدایشان تا توی کوچه میآمد. تحلیلهای جنگی شروع شده بود. اما جنگ میدان جنگ واقعی، توی خانه بود! هرکدام با دوتا ساک و چمدان آمده بودند و مثل بمب هر کدام را انداخته بودند یک گوشه خانه!
مادرم من را کشید یک گوشه و گفت: «حرفی نزنی ناراحت بشن.»
تصمیم گرفتم صبوری کنم؛ ولی من و این همه صبوری محال است. همان اول کار، مقر خودم را مشخص کردم و گفتم: «کسی داخل اتاق من نیاد کاری باهاش ندارم!»
از افطار، شبنشینی بعدش، خواباندن بچههای کوچک، بیدار شدن برای سحری و تحلیلهای تهندارِ سیاسی میگذرم.
ساعت هفت تازه چشمم گرم شده بود که صدای دویدن یک نفر را بالای سرم شنیدم. چشم باز کردم؛ برادرم داشت دنبال چیزی میگشت. لباسها را بهم میریخت و با صدای بلند میگفت: «کاپشنم رو پیدا کنید دیرم شده.»
همه بیدار شدند. هرکسی یک گوشه خانه را میگشت.
مادرم گفت: «چه رنگیه؟»
برادرم جواب داد: «بنفش.»
هرچه گشتیم، پیدایش نکردیم.
قید کاپشن را زد و همانطوری داشت از خانه میزد بیرون که خانمش، صدایش کرد: «صبر کن، صبر کن ایناهاش.»
کاپشن توی دست زنداداش، سرمهای بود! همه کاپشن را دیده بودیم، اما آخر سرمهای تا بنفش؟!☹️☹️
دیرش بود، اما شب که بیاید، باید برایش یک کلاس فشرده تشخیص رنگ برگزار کنیم.
🔹مریم میرزایی
14اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تکثیر شدهای
آن روزهایی که با خودم فکر میکردم من هم میتوانم بپرسم خدا کیست، از کجا آمده، اصلا ما کجای این عالمیم و دور سرم کلی علامت سوال میچرخید، از این کتاب به آن کتاب میرفتم. هرچه لابلای برگهای کتابها بیشتر دنبال خدا میگشتم، بیرون از کتابها بیشتر خدا را میدیدم. نمیخواهم بگویم خدا توی آن کتابها نبود؛ نه؛ آن کتابها خدا را نشانم دادند.
بیش از همه بحث کثرت و وحدت وجود خداوند متعال، دنیا را برایم رنگ خدا زد. یک جوری خدا همه جا بود و هیچ جا نبود، یک جوری همه بود و هیچ چیز، او نبود؛ یک جوری همهی زمانها و ادوار بود و در بند هیچ زمانی نبود. به وجد آمده بودم. آنهایی که مثل من خدا را پیدا کردهاند میفهمند از چه حرف میزنم.
چند روزی است همان احوال را دارم، اما اینبار تکثرِ یک اتصال خدایی را در تکتک مردمی که پای آرمانهای دینی_میهنیشان ماندهاند دارم میبینم. تکثر یک شجاعت را؛ تکثر یک استقامت را؛ تکثر رهبری در کالبد تکتک این مردم و جریان خون او در شریانهای حیات یک ملت را.
او تکرار چندین بارهی یک اتصال خدایی است در روح جمعی یک ملت که در غیاب جسم او تماماً او شدهاند و دنیایی را به شگفتی واداشتهاند. گویی تمام ایستادنهای تاریخ، ما بودهایم و تمام ایستادنهای بعد از این ماییم. او در ما تکثیر شده و ما در تمام تاریخ.
من دارم میبینم این بزرگ شدن را؛ این رشد و بالیدن را؛ این قد کشیدن و یک سر و گردن از تمام دنیا بالاتر ایستادن را.
این رشد چنان از زمان سبقت گرفته است که سوگمان را به چشم برهمزدنی به حماسه کشاند.
«سوگ» از حماسهی ما جا ماند و «امید» دارد قد علم میکند.
ما با خوف و رجا زندگی کردهایم؛ درعینحال که به خود نهیب میزنیم، مغرور نباش که شیطان کوه غرور را برای سقوط تو برافراشته است، اما گوشهی دلمان را به استشمام عطر نرگس در این فضا خوش کردهایم.
ما این روزها داریم به تحقق قریبالوقوع آرمان شیرین «دنیای بدون اسرائیل» فکر میکنیم.
پ.ن: این صحنه از کودکیام را خوب به یاد دارم، وقتی برای اولینبار اسم فلسطین را شنیدم، با خودم گفتم وقتی بزرگ شوم مردم فلسطین به خانههایشان برگشتهاند. و حالا میگویم شاید خدا خواست رویای کودکیام را در عمر دنیاییام دیدم.
🔹زینب کرمینژاد
۱۶اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah