تعجب کردم. همیشه با روی باز ازم استقبال میشد اما اینبار اینطور نبود. پنج نفر دم نگهبانی بود که همه بلند شدند و مرا زیر رگبار نگاه و سوال گرفتند. هر چهقدر با آرامش میگفتم: آقا من نویسندهم! پژوهشگرم! این یه کار عادیه! همیشه انجام میدم! اصلا توی کتشان نمیرفت!
میگفتند: تو باید از ما اجازه میگرفتی صدا ضبط میکردی! اصلا از طرف کجا اومدی؟ کارت شناسایی بده!
نسرین دالوند
ادامه روایت را در سایت راوی ماه بخوانید:
https://ravimah.ir/ravaite_roz/%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%ac%d9%86%da%af%db%8c%d9%87/
@ravimah
مسیر شهدا، از انقلاب میگذرد
همینکه رسیدم میدان ۲۲ بهمن، مجری برنامه اعلام کرد «در خدمت پدر شهید رضا دریکوند هستیم برای مداحی»
پدر شهید، شال سبزی دور گردن انداخته بود. نه برای پسرش، برای علیاکبرِ حسین میخواند:
«رتی دِ دسِم إ علیاکبر
مُردِم دِ داغِت إ گُلِ پَرپَر»
میخواند و مردم زیر لب تکرار میکردند و سینه میزدند. جمعیت هر لحظه بیشتر میشد. خانوادههای شهدا با گِلی که بر شانه گذاشته بودند و نحوه عزاداریشان معلوم بودند.
دختر جوانی، نوزادی نمادین لای پارچهای سبز پیچانده بود. روی دست بلند کرد و گفت: «اسراییل بچهام رو یتیم کرد»
گروه سرودی که شال و ستره (لباس محلی لری) پوشیده بودند، سرود «دایه دایه، وقت جنگه» را خواندند. سرود که خوانده میشد، اشکها کمتر شدند. همراه گروه سرود، مردم زیر لب زمزمه میکردند:
«بِرارونِم خیلیان، هزار هزارن
سی تقاصِ خین مِه، سر وِرمیارن»
آرام بین جمعیت راه میرفتم. ماشینهای حمل شهدا از دور معلوم بودند. دو تریلی بزرگ که روی هر کدام چند شهید گذاشته بودند. سربندهای سرخ یا فاطمهالزهرا از بالای تریلی آویز شده بودند. تریلیها آرام راه افتادند. مردم برایشان راه باز کردند. چند زن کِل کشیدند. مردم دور ماشینها را گرفته بودند مثل پروانههایی به دور شمع.
نگاهم به پاسداری که کنار یکی از رانندهها نشسته بود، افتاد. به پهنای صورت اشک میریخت. مردم دستهایشان را سمت تابوتها دراز کرده بودند. پاسدارها سربندها سرخ را از سقف باز میکردند، روی تابوتها متبرکشان میکردند و دست مردم میدادند. خانوادههای شهدا نام شهیدشان را به پاسدارانی که کنار تابوتها بودند میگفتند ببینید روی کدام ماشین است. مردی که گِل روی شانه گذاشته بود را بردند بالا. تابوتی را در آغوش گرفت و سر رویش گذاشت و گریه کرد...
جمعیت وارد خیابان انقلاب شد. پشت بلندگو شعار سر میدادند:
«الله اکبر، الله اکبر»
«مرگ بر اسرائیل، مرگ بر اسرائیل»
«مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا»
«ای پسر فاطمه، انتقام انتقام»
مردم از دل و جان تکرار میکردند. تکرار میکردند و شعارشان، سوخت موشکها میشد...
پیکرهای شهدا، طول خیابان انقلاب را طی میکردند و مردم پشت سرشان.
بوتههای گُل وسط بلوار با گلهای صورتیِ خوشرنگشان حسابی خودنمایی میکردند. مغازهدارها جلوی مغازههایشان جمعیت را تماشا میکردند. دو خودرو مثل ماشین عروس اما با روبان سیاه و گلهای سفید و زرد گلکاری شده بودند. عکس شهید عباس دهقاننژاد روی یکیشان نصب شده بود. چند پسربچه سربندهای سرخ را به پیشانی بسته بودند.
به پایان تشییع نزدیک میشدیم. من پشت سر جمعیت حرکت میکردم. چند باری سرم را برگردانم. مردم هنوز هم پشت سر شهدا میآمدند...
#برای_ایران
🔹معصومه عباسی
@ravimah
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع پیکر پاک شهدای نبرد با اسرائیل / خرم اباد/ 26 خرداد ماه
🔻 تصویر و تدوین: آزاده دریکوند
@ravimah
تشییع شهید حمید مرادی
۲۷ خرداد، ساعت ۱۱ صبح
باز هم اینجایم. نشستهام در سایهسار نامهای آسمانی. اینبار کنار مزار شهید حمید جمالشرف. دیدارم اتفاقی است، یا شاید هم نه! نگاهی به سنگ مزار میاندازم و آرام میگویم: «سلام حمید! شهید امروز همنام شماست»
صدای شیون زنها در فضا میپیچد. انگار بغضی جمعی، همزمان در هزار گلو رها شده باشد. جمعیت آرام آرام از هم میپاشد. چشم میچرخانم؛ خواهر شهید ایستاده ، اشکش بند نمیآید. دست بالا میبرد، رو به شهدا:
«حمید اومده پیشتون... مهمون شماست!»
همسر شهید، فقط یک جمله میگوید، ساده اما سنگینتر از تمام تاریخ:
«حمید سربلندم کرد... پیش امام حسین و حضرت زینب روسفیدم کرد.»
ساعت ۹:۳۰ صبح – از محل کار بیرون زدم
مقصد: گلزار شهدای خرمآباد. قرار بود تشییع باشد؛ تشییع شهید حمید مرادی.
نزدیک غسالخانه پیاده شدم. تشییع را سپرده بودند به خانوادهها. در فضای مجازی هم آگهیاش را زده بودند.
گوشیام را درآوردم که چند عکس بگیرم. زنی در حال گریه ناگهان نگاهم کرد:
«از چی عکس میگیری؟»
صدایش لرزان اما پر از رنج بود.
سرم را پایین انداختم. گوشی را بستم. بیصدا روبهرویش ایستادم.
از بلندگوی غسالخانه صدای «مرگ بر اسرائیل» پخش شد و جمعیت با یک صدا تکرارش کردند.
دستی روی شانهام نشست.
— «میشه گوشیت رو بدی؟»
— «چرا؟»
— «لطفاً اون فیلم یا عکسی که گرفتی رو پاک کن.»
گوشی را بهش دادم. گفت: «رمزش رو بزن.»
گالری را گشت. چیزی نبود.
سری تکان داد و عذرخواهی کرد. رفت سمت خواهر شهید.
ذهنم پر از صحنههای دو روز اخیر بود. دلخراش و ماندگار. صدای گریهی زنانی که گویی از اعماق تاریخ آمده بودند.
قدمزنان رفتم سمت قطعهی شهدای دهه کرامت . برخلاف دیروز، اینجا خلوت بود. فقط سی نفر؛ بیستوچهار مرد و شش زن.
روی سکویی نشستم. سری به مجازی زدم، چشم به راه خبری از نبرد ایران با اسرائیل.
راستش... هیچ خبری این روزها خوشحالم نمیکند، جز نابودی اسرائیل!
آزاده و فاطمه گنجی از راه رسیدند. گفتم: "خانوادهاش روی تصویربرداری حساساند." کیمیا، خواهرزادهی شهید، رفیق گنجیست، همین کمی دلش را گرم کرده که میتواند تصویر بگیرد.
آنطرفتر، جلوی غسالخانه، جماعت صف کشیده بودند. خانواده، اقوام، دوستان. نماز میت خواندند بر پیکر حمید.
تابوت را جوانان قوم بر دوش گرفتند، در سکوت و شکوه. روی برگه ای با خط زیبا نوشته شده بود:
«شهید حمید مرادی».
فاطمه به سمت جمعیت دوید برای تصویربرداری. آزاده هم گوشی به دست، پشت سرش رفت.
روی یک پله ایستاده بودم. جمعیت بیشتر میشد. زنی آمد کنارم و همانجا نشست. مویه میخواند، صدایش از جان برمیآمد. دو زن دیگر به او رسیدند، بطری آبی به سمتش گرفتند.
— «تو باید پذیرای مردم باشی. اگه تو اینجوری باشی، از بقیه چی انتظار داری؟»
با دست، مزار شهدا را نشان داد:
— «اینا رو ببین... هیچکدوم خانواده نداشتن؟ بچه نداشتن؟ دیروز مادر یکیشون گفت: جوونم فدای سر امام حسین!»
یاد دیروز افتادم. همانجا، ماشین عروس با آذینبندی از راه رسید.
روی شیشهی عقبش، عکس یک شهید چسبانده شده بود.
دختری جوان، مشت مشت نقل به آسمان میپاشید.
زنان کل میکشیدند. مردان با لباسهای خاکی، بر سر میکوبیدند.
زن اما هیچکدام حرفها را نمی شنید ، فقط زمزمه میکرد:
«جامال بوعم سی بی!»
صدای مویهی زنان لَک، انگار از سینهی کوه میآید. دلخراش، پرهیبت.
همچنان کنارش ایستاده بودم. به پاهایم تکیه داده بود. دستانش را بالا برد و محکم به صورتش زد. دستش را گرفتم.
حمید فقط برادرزادهاش نبود؛ پدر نوهی کوچکش هم بود.
زنی به سمتمان آمد. نگاهش به من افتاد.
— «شما خبرنگاری؟»
— «نه.»
— «ببخش، نذاشتن عکس بگیری. حال و روز ما، عکس گرفتن هم نداره!»
زیر بغل عمه حمید را گرفت و به سمت جمعیت رفتند.
جوانی خودش را از جمعیت جدا کرد. رفت گوشهای دور، نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت. صدای هقهق گریهاش بلند شد.
رفتم سمت مزار. بعضی زنها از تعداد مزارها جا خورده بودند. زیر لب، آمریکا و اسرائیل را لعن میکردند.
سه مرد، یکیشان با بانداژ دور گردن، شانه به شانه، دست در گردن هم انداخته بودند و گریه میکردند. شاید دوستان حمید و باقی شهدا بودند.
چند نوجوان با پارچهای آب در میان جمعیت میچرخیدند. سقای شهدا شده بودند.
مداح میخواند، لُری:
«برار رزمنده، خدانگهدار... خدا حافظت، شیر دشمن شکار...»
مردی با صدای محکم، بیانیهای حماسی قرائت کرد:
«ای صهیونیسم! ما ملت امام حسینیم. جنایات رژیم صهیونیستی اگر چه زخمی بر دلهایمان است، اما این خونهای پاک، ضامن بیداری، وحدت و انسجام ملت عزیز ما در برابر توطئههای خصمانه دشمنان این مرز و بوم خواهد بود.»
من ماندهام و قطعهی شهدا. باد آرامی میوزد.
اما این دل، هنوز در سوز آن وداع است...و نگاه، هنوز منتظر خبر نابودی شری است که جهان را زخم میزند.
✍️پروین حافظی
@ravimah
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری جوان، مشت مشت نقل به آسمان میپاشید.
زنان کل میکشیدند.
@ravimah
اینجا چراغی روشن است...
خواهرم تماس گرفت. خبر داد پسر یکی از اقوام شهید شده؛ «شهید مهدی جمشیدی».
صدایش غمگین بود. گفت: «بابا میگه اول مجروح شده اما بیمارستان نمونده. دوباره رفته و این بار شهید...»
یکبار دیده بودمش. با همسرش در پارک نزدیک خانهمان قدم میزدند. بغض میکنم.
یک هفتهای میشود پدر و مادرم را ندیدهام. میرویم خانه پدری. پدرم میگوید: «صبح رفتم سپاه، گفتم اسلحه بدید من تا برم سمت پادگان. مورچه هم روی کوه باشه، میزنمش»
پدرم چشمانِ دوربینی دارد. دور را خیلی خوب میبیند، اما نزدیک را نه. در تیراندازی هم مهارت خیلی خوبی دارد. برای فرماندهان شهید، غم به دل دارد، اما دستش خوب به انتقام میرود.
حرفهای پدرم، سرِ حالم میکند. حدود ساعت ۱۱ میزنیم بیرون به سمت گلزار شهدا. از دور صدای همهمهای به گوش میرسد. سیاهی شب همه جا را گرفته اما اطراف قطعه شهدایی که امروز دفن شدند، حسابی روشن است. میرویم نزدیک. دور مزار هر شهید چند نفری نشسته، از خانواده و رفقایشان. دوستان شهید امیرحسین حسنپور، با لباسهای خاکی رنگِ بسیج ایستادهاند و دور مزار را گرفتهاند. یکی مداحی میکند و بقیه سینه میزنند. هر از چندگاهی نالهای بلند میشود از داغ رفیقی رفته. مداح میخواند:
«خبر چه سنگینه خبر پر از درده
غم رفیقامون بیچارهمون کرده»
مداحی به نام حسین علیهالسلام که میرسد، هقهقشان بلند میشود... میروم و بین مزارها قدم میزنم.
روی مزارها شمع روشن کردهاند و چراغ گذاشتهاند. بعضی کمی از خاک مزارها برمیدارند و با خود میبرند.
بالای مزار هر شهید چند دقیقه میمانم، اما نمیدانم چه بگویم... بالای سر مزار شهید مهدی جمشیدی میرسم. مادر، همسر، خواهر و برادرانش نشستهاند. ناله نمیزنند و آراماند. همسر شهید دختر شش سالهاش را در آغوش گرفته و به مزار همسرش خیره شده. گاهی لبخند میزند. مرد جاافتادهای آرام کنار مزار شهید نشسته و قرآن و دعا میخواند. با دیدنش قلبم آرام میگیرد.
بعضی از شهدا، کسی سر مزارشان نیست. بالای سر مزار یکیشان مینشینم. زیر لب میگویم: «دستم را بگیر» و بغضم میترکد...
زود اشکهایم را پاک میکنم تا خوب ببینم. دلم نمیخواهد تصویر این روزها را بعداً فراموش کنم. اما هر بار که به «بعداً» فکر میکنم از خودم بدم میآید. فکر به «بعداً» یعنی تصویری از شهادت برای خودم ندارم و این آزارم میدهد.
چشمم آشنا میبیند. اکرم و خواهرش فاطمه. اکرم از دوستان صمیمی و قدیمیام است. پسرعمویش همان روز اول شهید شد. اکرم آرام است اما فاطمه نه، اشکش روان است...
یک روحانی بالای مزار شهید علیرضا کرمزاده چند کلامی صحبت میکند. میگوید: «جای چند شعار اینجا خالی است» و بلند «مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا» میگوید. همه بلند تکرار میکنیم؛ مردها بلندتر. اینجا هیچکس در اشکهایش غرق نمیشود...
همسرم پیام میدهد. وقت رفتن رسیده. نگاهم سمت آسمان میافتد. پرستاره است امشب. قبلا آسمان خرمآباد، این همه ستاره نداشت!
#برای_ایران
🔹معصومه عباسی
@ravimah
آدمِ شب
این ایام، روزها ناامیدم و شبها امیدوار؛
نه بخاطر اینکه روزها میخوریم و شبها میزنیم؛ نه. روز وقت جلوت است و شب زمان خلوت.
جلوت روز، انگار غافل میکند از یاد خدا و خلوت شب، انگار توجهات را میبرد سمت او.
روز که میشود میبینم مردم دارند زندگیشان را میکنند؛ ولو با ترس طبیعی از جنگ و تبعاتش. سوار تاکسی میشوم. سر کار میروم. مثل قبل توی صف نانوایی میایستم و از دستفروش پایین سبزهمیدان، خیار و گوجه میخرم. مثل قبل سعی میکنم نهار را سبک بخورم. هنوز هم خیلی اهل چای نیستم.
فقط توجهم به آدمها بیشتر شده و کمی رفتار طبیعی متناسب با شرایط جنگی هم پیدا کردهام. مثلا موارد مشکوک را با دقت رصد میکنم و فوری زنگ میزنم به شمارههای سه رقمی.
چسب پنج سانتی هم خریدهایم برای ایمن کردن شیشهها. و چقدر این تکهاش شبیه فیلمهای دهه شصتی است.
با این همه توی روز، بااینکه ظاهرا مثل قبل زندگی میکنم، اما توی ذهنم، نمیتوانم مثل قبل فکر کنم. اخبار، تصاویر، دیالوگها، اظهارنظر این طرفیها و آنطرفیها، همهاش میچرخد توی سرم و گاهی دچار شکم میکند. که آخرش چه میشود؟ که قرار است تسلیم شویم؟ که قرار است ببازیم؟ که وقتی فرمانده میزنند یعنی کارمان تمام است؟
و اینها را نگذارید پای ترس از مرگ و آوارگی و این چیزها. نه. این مدت توی همان ذهن، کلی سناریو چیدهام برای وقتی که خودم، زینب یا مادرش طوریمان شود. و پایان هر سناریو این است که خب جنگ است و ما هم مثل بقیه.
نگرانیام از وطن است. از ایران. شیری که نمیخواهم در پنجه کفتارها ببینمش. و خب احتمالا حق میدهید به این نگرانی.
اما اینها افکار روز است. شب که میشود انگار ورق برمیگردد. خلوت شب میآید بیخ گوشم و زمزمه میکند که خدای این روزها، خدای موسی است؛ وقتی فرعون دستور به قتل همه پسران داد و آن هنگام که از نیل عبورش داد. خدای ابراهیم است وقتی به آتش انداخته شد. خدای محمد است در جنگ بدر و نه مگر «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ»
و خدای علی است به وقت جنگ خندق و فتح خیبر. و خدایی است که همه این سالها خدایی کردن را بلد بوده. و ما که خودمان خدایی کردنش را دیدهایم، وقتی رئیسجمهورمان توزرد از آب درآمد و رئیسجمهور بعدیمان را با کلی مسئول ترور کردند و بهشتی را زدند و صد هزار منافق مسلح کف خیابانها رژه مسلحانه رفتند و صدام حمله کرده بود و خرمشهر به دستشان افتاده بود و آبادان در حصر بود و هواپیمای فرماندهان عالیرتبه نظامیمان سقوط کرد!
و همان خدا، خداییاش را کرد و ورق را چرخاند و فتح پشت فتح نصیبمان شد.
و چقدر واقعی است حرفهای شب. خدا همان خدا است! ما آدمها فرق کردهایم و فراموش کردهایم دست خدا بالای دست اسراییل و آمریکا و هر ابرقدرتی است.
من از قدیم آدم شب بودهام. مدتی بود فراموش کرده بودم. حالا برگشتهام به همان عادت قدیم. میخواهم دوباره آدم شب بشوم. به زمزمههایش احتیاج دارم.
🔹امین ماکیانی
@ravimah
قدرت حقیقی
آیا به راستی قدرت و شجاعت ما بر موشکهای استینگر و سلاحهای پیشرفتهی دیگری که در اختیار داریم متکی است؟ جواب این است: خیر، ما به حول و قوهی خدا بر قوهی اتم نیز دست خواهیم یافت، اما هرگز بر آن تکیه نخواهیم کرد. و اگر راستش را بخواهید اصلاً موشک استینگر برازندهی دستان ماست. چرا که ما عَلمَدارِ استمرار نهضت انبیا هستیم و برای تحقق حاکمیت احکام خدا در کرهی زمین قیام کردهایم. *آنگاه که موشک استینگر بر شانهی یک پاسدار مؤمن قرار گیرد، ابزار درست در خدمت آنچه که باید، یعنی در خدمت اشاعهی توحید بر سراسر سیارهی زمین به کار رفته است.* و لیکن ما هرگز بر قدرت ابزار تکیه نخواهیم کرد؛ قدرت حقیقی در جایی دیگر است.
اینجا محل استقرار یکی از گردانهایی است که در مانور بزرگ «شهادت» شرکت دارند. قدرت حقیقی اینجاست. دست خدا با جماعتی است که بر محور حق گردآمدهاند و اصلاً وحدت جز در میان موحدین تحقق نمییابد.
🔹سید مرتضی آوینی
@ravimah
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشیع پیکر مطهر شهید پاسدار «ابوذر مرادی فرد»
چهارشنبه ۱۴۰۴/۳/۲۸ گلزار شهدا
🎬 حنانه پاپی
@ravimah
بسمِ ربکَ ایرانم
•پسرک در رویا میخندد. پشت نیمکت نشسته است و بوی خاک نم خوردة کتابها را که مانند بوی باران برایش معطر است در مشامش میپیچاند. میخندد؛ بغض میکند؛ اشک شوق میریزد؛ دیوانهوار کتابها را لمس میکند؛ نوازش میکند.
ولی نه! اینبار صدای انفجار او را از عالم خیال جدا میکند. اینار چراغ قرمز نشده است که بخواهد گلهایش را که مانند خودش پژمردهاند به مردم بقپاند. اینبار صدای انفجار است؛ انفجاری دردناک. گلهایش که تمام داراییاش است را رها میکند. به سوی صدای انفجار میدود.
_خوب نگاه کن!
آری، پسرک را میبینی که از تمام داراییاش گذشت. از رویای تحصیل گذشت تا شاید با وجود سن کمش، توان نجات کسی را داشته باشد...
•روزها بعد در خانهای آن طرف خیابان دخترک برس را طنازانه در موهایش میچرخاند؛ با آب و تاب فراوان موهایش را برس میکشد. چند دور، دور خودش میچرخد و پیراهن چین چینیاش به رقص باد درمیآید. دختر زیبای قصة ما با امیدی کودکانه به سوی حیاط میرود. به در ورودی چشم میبندد. عروسکش که تنها همدرد شبهای تنهاییش است را محکم به آغوش میکشد و با ذوقی کاملاً آشکار در گوشش زمزمه میکند: عسلی جونم، عروسک قشنگم مطمئنم امروز مامانم میاد؛ آره، آره خودم دیشب خوابشو دیدم. نمیدونی مامانم اینقدر خوشگل بود که نگوو. تو خوابم بغلم کرد. ولی بازم صورتش زخمی بود؛ مثل همون موقع که صدای انفجار بمب اومد و من تو بغل بابایی از خونه زدیم بیرون و اومدیم خونة مامان بزرگ. با یادآوری آن شب هولناک بغض توان ادامة صحبت را از دخترک قصة ما میگیرد. دستان کوچکش را بر صورتش میگذارد و زار میزند...
_صدای ضبحههای جانسوز دخترک، دردناک است. مگر نه؟
اشک دارد؟
گریه دارد، مگر نه؟
چگونه به او بگویند که دیگر مادری نیست؛ دیگر آغوش پر محبت مادرانهای نیست؟
•اشک توان ادامة قصه را از من هم میگیرد. قلم بر دفتر میگذارم و بر تک تک کلمات قصهام زار میزنم و عشق به میهنم را که در تک تک کلمات نهفته است با اشکهایم میشویم...
•صدای تمناهای مادر برای فرزند شهیدش باعث میشود سر بلند کنم. چَشم های پف کردهام را به سوی پنجره میکشانم. آنهایی که میگفتند اسرائیل کاری با ایران ندارد، کجایند؟
مگر این اسرائیل نیست که به کودکان هم رحم ندارد؟ مگر این صدای گریههای مادر برای فرزند شهیدش نیست؟ مگر اسرائیل نیست که کودککشیاش نقل زبانها شده است...
خسته از تمام بیرحمیهای این چند روز، با تمام توانم فریاد میزنم مرگ بر اسرائیل جنایتکار...
#برای_ایران
🔹ستایش رضایی
@ravimah
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نترسون ما رو از چیزی که آرزومونه!
پایان کار رو ما مشخص میکنیم!
#برای_ایران
🎬 رایین رستمی
@ravimah
ما با شما نسبت خونی داریم
بعضی خواستنها مال خودِ خودِ آدم است. آن را برمیداری توی بقچهی آرزوهایت میگذاری و به دیوار پنهانترین پستوی ذهنت آویزان میکنی. شاید گاهی ناخواسته، به حکم انسان بودنت، غباری از نشدن روی آن بکشی، ولی باز دلت قنج میرود برای لحظه وصل. بی آن که کسی بداند گاه و بیگاه به آن سر میزنی و غبار از آن برمیگیری. حتما همه از این آرزوهای شاید محال داریم که به رحمانیت خدا دلخوش کرده باشیم و گوشه چشمی به شدنش داشته باشیم.
این روزها اما بدجور رایحهیِ شدن در فضای شهر پیچیده است. لشگری از نورچشمیهای خدا خود را به قافله حسین (ع) رساندند. جوری غبار از بقچهی آرزویشان برگرفتند که نورانیترین راز مگویشان سر برداشت و برایشان آهنگ وصل نواخت. همین شهدای پادگان امام علی (ع) خودمان را میگویم. دیدید چطور همه مثل پروانه گرد شمع وجودشان میگشتند؟
مادرهای نالان و خواهرهای برادر از دست داده را نمیگویم. حتی با قامت سرتاپا گِل مالی شده برادرها هم کاری ندارم. از کمر خم شدهی پدر شهید که نای راه رفتن نداشت هم حرف نمیزنم.
من مثل پروانه چرخیدنِ آنهایی را میگویم که شاید در زمان حیاتِ این شهدا، آنها را حتی ندیدهاند. آنهایی را میگویم که زیر تیغ آفتاب، غرق اشک و آه بودند. جسمهای رنجور و خستهشان را به تابوتهای شهدا میرساندند. دست تبرک را به دیدگانشان میکشیدند و بعد از آن، گوشهای آرام میگرفتند، و بیصدا مهمانی ابر و بارانِ چشمانشان را برپا میکردند.
راستی آن پسر جوانی که بالای سر قبرهای کنده شده نشسته بود و بیقرار از قبری به قبر دیگر میرفت و هق هق گریه امانش را بریده بود با شما نسبتی داشت؟
من که میگویم همهی ما با شما نسبت داریم. اگر نه چطور میشود شما بروید و بی دلیل قلبهای ما از جا کنده شوند؟ ما از ازل تا به ابد وصل شماییم. جانهای مومنان وصل یک حیاتند. حیاتی نه به شمارهی روزهای نفس کشیدنمان. بل به دیرینگی جان سپردن پای معشوق. آری ما با شما نسبت داریم. ما با شما نسبت خونی داریم. عمیقترین نَسَب ما با شما، نَسَب خونی است، که در نینوا به زمین ریخته شد. این نسب خونی ماست با شما که در بزم خونین عاشقان جانانه رقصیدید.
این قصهی خونین شما هم حکایت شنیدنی دارد. در وصف به خون غلتیدنتان چیزهایی شنیدهام، شبیه به روضههای شب دهم. از جسم به خون غلتیدهتان، تا تکه پارههای پیکرهایی که از هم پاشیده شدهاند. من شنیدم بین شما شهیدی هست که سر ندارد. من عکس او را دیدم. گویی رازی در نگاهش سو سو میزد. شاید رازِ مگویِ پیچیده لایِ بقچهیِ آرزوهایِ او، به اشکهایی که پای روضههای شب عاشورا ریخته آغشته شده، که او را بی سر به پای حسین (ع) رسانده است.
شنیدم تازه عروسی دارد پای تابوتی جان میسپارد. آن تازه داماد با قاسم ابن الحسن (ع) چه سر و سری داشت که چنین عطای دنیا را به لقایش بخشید؟
راستی کسی میداند چند تا از شهدا دستهایشان را به پای برادر حسین (ع) رساندند؟ اینجا همه ابالفضلیاند...
حتما بعضیها هم حُرّ شب آخر بودند. نشستند و دو دو تا چهارتایی کردند و دیدند دنیا به نداشتن حسین (ع) نمیارزد. همانجا یک آه پر شالشان بستند و این آه حرزِ شدنِ آرزویشان شد. کسی چه میداند شب آخر کدام شهدا خود را به قافله حسین (ع) رساندند؟
🔹معصومه پرهیز
28خرداد۱۴۰۴
@ravimah