انتقام میگیریم
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
بیچاره خواهید شد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
485.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهاد تمامشدنی نیست
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میان آن جمعیت مضطرب و عصبانی
یک نفر برای آرامش مردم، ای ایران نواخت.
تصادفا اورا دیدم. لبخند میزد و آرام قدم برمیداشت.
نه فرار؛ نه ترس.
نیروهای امنیتی اجازه بیشتر نزدیک شدن ندادند، وگرنه میخواست برود و روی خرابهها بنشیند ای ایران بنوازد.
ما این را چندی پیش آموختیم. آن وقت که پدرمان با صلابت حیدری آمد روی صندلی حسینیه نشست و گفت ای ایران بخوان.
ای ایران خواندن میراث ماست.
حتی اگر شهرمان را با خاک یکسان کنند
یا علی میگوییم و در خرابه ها آواز ایرانِ جان
سر میدهیم.
و حالا ساز ای ایران ما از ساز جنگ بلندتر خواهد بود.
🔹فاطمه عزیزی
بمباران خرمآباد ۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸همدلیِ بعد از انفجار
ماشینها و سرنشینهایشان ترکش خورده بودند. از آن سمت ساحلی کمک میخواستند.
مردم از دیوارهای کنار خرمرود پایین رفتند. شلوارهایشان را بالا زدند و از خرمرود گذشتند. برخی از خانههایشان پتو آوردند تا مجروحها را رویشان بگذارند.
یک دختر جوان با یک مَن آرایش و شال افتاده دور گردنش، به یک موتوری که کلاه و ماسک داشت و فیلم میگرفت، مشکوک شده بود. گفت: «چرا فیلم میگیری؟ برای کجا میخوای بفرستی؟ تحویل سپاهت میدم!»
چند جوان نقش پلیس راهنمایی و رانندگی را بازی میکردند. سعی داشتند با جابجایی سطل زبالهها به ماشینها جهت بدهند و گره ترافیکی را باز کنند.
انفجار همه را شوکه کرده بود. شیشهها شکسته بود. برق نبود. اما مردم حواسشان به همدیگر بود. دریغ نکردند از هر کار کوچکی که میتوانستند.
🔹معصومه عباسی
بمباران خرمآباد ۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸از جان عزیزتر
روز ششم شده؛ هر روز قویتر و محکمتر از قبل.
این را منِ مادرِ دهه هفتادی میگویم؛ منی که دوست دارم وسط میدان باشم و هیچ ترسی برای از دست دادن جانم ندارم.
حالا هم جهاد میکنم؛ جهاد نظامی نه؛ جهادِ فرهنگی.
داغ دیدهایم؛ حوصلهای نیست ولی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه، باید برای دختر دو و نیم سالهام وقت بگذارم. در آغوشش بگیرم؛ باهم بازی کنیم و نقاشی بکشیم.
نقاشی این روزهای زینب کشیدن پرچم ایران و موشک است؛
البته خط خطیهایی که اسمشان را گذاشته پرچم و موشک!
امروز از شهرستان همه اقوام زنگ زدند که جمع کنیم و برویم روستا.
انگار داشتند فحشم میدادند!
با هر اصرار، فقط این جمله از ذهنم میگذشت: «چرا باید بترسم؟»
ما از جان عزیزتر داشتیم که رفت...
🔹هانیه گودرزی
14اسفند1404
پ.ن: امروز 17اسفند، توی مغازه بودم که بمباران شدیم. موج انفجار خودم و مشتریها را پرت کرد روی زمین. همچنان ایستادهایم و فعلا قرار نیست جایی برویم.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران مکتب زینب، بیقیدِ زمان و مکان، پرچمداران قیام حسیناند در برابر کفر ذلیلان تاریخ!
گویی تمام ایمان را زیستهاند و از ازل تا ابد، پرچمداران قیامهای عزت و اقتدار بودهاند و ذلت مقهورِ استقامتشان.
نگاه کن! اینجا، در جغرافیای شیرزنان و دلیرمردان لرستان، دختری فقط با ۱۱ سال زیستن در اتمسفر غیرت و حیا، تمامی کفر را به ریشخند گرفته و تو تمام ایستادنهای عالم را در قامت او مجسم میبینی.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸همهکاره
دلم میخواست در زمان سفر کنم و آینده ایران را ببینم. بدانم چه کسی رهبر میشود و چه تاثیری بر آیندهی ایران خواهد داشت. مثلاً بروم بیست سال جلوتر؛ نشد. یک ماه جلوتر! نه.
دلم میخواست حداقل آیندهی خودم را ببینم.
بعد به خودم هشدار دادم که از توهم، بیرون بیا و یکجوری خودت را سرگرم کن. معلوم است جنگ به سرت زده و دیوانه شدهای!
در همین خیالات بودم که صدای جنگنده آمد و اضطرابم بالا رفت. منتظر صدای انفجار بودم؛ اما صدایی نیامد. عصبی در خیالم بهشان گفتم: «یا بزنید یا برید گم شید!»
برای آرامش و دوری از این فضا، رفتم سراغ ادامهی کتابی که درحال خواندش بودم؛ «خون دلی که لعل شد»؛ خاطراتی از مبارزات سیاسی امام خامنهای، که با این خاطره مواجه شدم:
«در هواپیمایی که مرا به صورت تحتالحفظ به تهران میبرد، به مسائل مختلفی میاندیشیدم: به آیندهی این نهضت اسلامی که بر پا شده؛ به برپاکنندهی نهضت، امام خمینی؛ به پدری که برای ادامهی معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بیناییاش را داشت از دست میداد؛ به آیندهای که در انتظار من بود و... . از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم؛ مجلهای برداشتم و به ورق زدن پرداختم.»
با خواندن این خاطره، اول از چینش خدا متعجب شدم، بعد لبخند به لبم و آرامش به قلبم نشست.
آرام که شدم صدای شهید جواد شاهنظری، موقع شلیک موشک در سرم تکرار شد: «خدایا همهکاره تویی، خدایا همهکاره تویی...»
🔹فاطمه امیری
۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
الحمدلله علی کل الحال
ای جهان کام تو شیرین ز عسل خواهد شد
مجتبی بعد علی شیر جمل خواهد شد
خدایا خودت حافظ و نگهدار رهبر جدید انقلابمان باش یا دافع البلایا
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah