eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸کار خوبِ رضا خیلی وقت نیست رضا را می‌شناسم. اخلاقیاتش کمی خاص است. از آن اهل شوخی‌هایی که می‌دانی همه‌چیزشان جدی است. از آن‌ها که صبورند اما می‌ترسی از روزی که آن رویِ عصبانی‌شان را ببینی. از آن‌ها که خیلی خوب می‌توانند روحیه‌شان را حفظ کنند و به دیگران هم روحیه بدهند. از آن‌ها که همه‌جا هستند و کلی آدم می‌شناسند و کلی آدم هم می‌شناسدشان. اولین‌بار که شماره هم را ذخیره کردیم، رضا پیام داد که رفته حرم حضرت معصومه و دعاگوست. خوشحال شدم که فکر من هم بوده؛ اما بعدتر فهمیدم که نه فقط به فکر من که به فکر همه چند صد نفر مخاطبینش بوده و برای تک‌تکشان پیام را فرستاده. و انگار که کار همیشه‌اش این باشد؛ از انتخابات تا حضور توی راهپیمایی‌ها. دو سه شب پیش هم تلفن را برداشته و چند ساعت، یکی‌یکی به رفقای نظامی‌اش زنگ زده و حال و احوال پرسیده؛ و دلگرمشان کرده که ما توی خیابان می‌مانیم و می‌جنگیم، شما هم پای پدافند و لانچرها کم نیاورید و دهن مهن دشمن را سرویس کنید. و چقدر روحیه گرفته بودند رفقای نظامی رضا از این تماس. و من چقدر خوشم آمد از این کار خوبِ رضا. 🔹امین ماکیانی 16اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/-1293320303094856776/1773159056261 اینجا ایرانه... در حاشیه تجمعات مردم لرستان 🎬 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
رقیه بازگیر 🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
در آغوشی امن، در یک دستش شیشه‌شیر دارد و در دست دیگرش پرچم؛ دارد داستانی از پایداری و امید را روایت می‌کند. روایت صحنهٔ همدلی و همراهی جمعیتی که دل‌هایشان به یک آرمان گره خورده. پرچم‌هایی که در آسمان بلند شده‌اند، نه‌تنها رنگ و طرحی را به نمایش می‌گذارند، بلکه حکایت از همبستگی، حضور و صدایی واحد در دل تاریخ دارند. نگاه نسلی که در دل اجتماع، امید به آینده‌ای روشن‌تر را جست‌وجو می‌کند و روایتگر پیوند عمیقِ میان عشق به سرزمین، مبارزه برای حق و آینده‌ای است که در دستان کودکان رقم می‌خورد. اینجا، هر لبخندِ کودک‌ها و هر پرچم برافراشته، فریادی است برای استقامت و امیدی که هیچ‌گاه خاموش نخواهد شد. 🔹آزاده دریکوند ۱۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸تمام دارایی امسال برای او سالِ دیگری است؛ سالِ ۹ سالگی. سالی که با چادر نمازِ گل‌گلی و لب‌های تشنه، برای اولین‌بار، صمیمانه سرِ سفره‌ی خدا می‌نشیند. اما انگار بزرگ شدنش فقط به نماز و روزه نیست؛ قلبِ این دختر، خیلی زودتر از این‌ها قد کشیده. یادِ شبی افتادم که با چه معصومیتی برای مادرش تعریف کرد که خوابِ «آقا» را دیده. تمامِ روز با همان زبانِ کودکی، برای سلامتی‌اش دعا می‌کرد؛ اما فردایِ آن شب، وقتی خبرِ تلخِ شهادت آقا پیچید، چنان از تهِ دل فریاد کشید و گریه کرد که همسایه را سراسیمه پشتِ در کشاند. نزدیکِ افطار بود و داشت با همان دست‌هایِ کوچک به خاله‌اش کمک می‌کرد تا برایِ رزمنده‌ها ساندویچ درست کنند. پرسید: «خاله، مردم چقدر کمک می‌کنن؟» وقتی شنید هرکسی به قدرِ توانش، از بیست هزارتومان تا دو میلیون تومان می‌دهد، گفت: «دمِ غیرت‌شون گرم!» خاله از این ادبیات خنده‌اش گرفت. او در فکرِ آن ۲۰۰ هزار تومانی بود که به خواهرش قرض داده بود و درست قبل از جنگ، پسش گرفته بود. زیرِ لب زمزمه کرد: «اگر می‌دونستم این‌جوری می‌شه، اصلاً پسش نمی‌گرفتم.» کمی بعد، دستش را در کیفش کرد و یک اسکناسِ صد تومانی را کفِ دستِ خاله گذاشت. خاله بغلش کرد، بوییدش و غرقِ بوسه‌اش کرد. نیم ساعت گذشت. نیم ساعتی که لابد تویِ دلِ کوچکش، جنگی تمام‌عیار راه افتاده بود؛ یک طرف تمامِ دنیایِ رنگارنگِ کودکی و خوراکی‌هایِ خوشمزه بود و طرفِ دیگر، درست کردنِ یک ساندویچ بیشتر! برگشت و صد تومانیِ دوم را هم آورد برای خاله. او از «اضافه‌»‌ی مالش نبخشید؛ او «تمامِ دارایی‌»‌اش را داد. 🔹زهرا مؤمن‌زاده ۱۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 حلوای تکان‌دهنده هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز بخوام برای رهبرم حلوا بپزم. دو ساعت مانده تا افطار، دست به کار می‌شوم. اطلاعیه زده‌اند امشب مسجد سیدمصطفی خمینی محله فلک‌الدین، بعد از نماز، رژه موتوری و ماشینی دارند. حلوا آماده شده؛ یک ربع دیگر اذان است. سریع آماده می‌شوم و همراه زینب راه می‌فتیم طرف مسجد. قبلش یک ظرف دیگر هم پر می‌کنم برای یکی از همسایه‌ها. این چند روز انگار نه انگار اتفاقی افتاده. در را باز می‌کنند. حلوا را تعارفشان می‌کنم. می‌گویند نذرتان قبول. جواب می‌دهم نذری نیست. فاتحه بفرستید برای رهبرمان و شهدا. دو روز پیش هم، با فرنی دمِ افطار، همین کار را تکرار کردم. شاید این کارها کمی تکانشان دهد؛ شاید هم نه؛ من کاری را کردم که باید. 🔹هانیه گودرزی 15اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸معجزه قلب‌ها زن، ظرفِ روغن را محکم دست گرفته بود. سرش را کمی نزدیک‌ برد و با صدای لرزان گفت: «می‌شه این رو بنویسی به حساب؟» فروشنده سرش را پایین انداخت و با لحنی که شرمندگی در آن موج می‌زد، گفت: «به‌خدا آباجی، ما هم دیگه فقط نقدی خرید می‌کنیم؛ شرمندتم.» زن، بی‌آنکه حرفی بزند، آرام، عقب‌گرد کرد. روغن را به قفسه برگرداند و همراهِ دخترِ جوانش، که موهایِ بلندش آزادانه رویِ شانه‌هایش ریخته بود، از مغازه بیرون رفت. سکوتِ سنگینی فضایِ مغازه را پُر کرد. در صفِ پرداخت، زوجِ جوانی با خریدهایِ مختصرشان ایستاده بودند. نگاهشان چند لحظه در هم گره خورد؛ کمی پچ‌پچِ کردند و ناگهان زن، چادرش را محکم زیرِ گلو گرفت، به سمتِ قفسه دوید و همان ظرفِ روغن را برداشت. با شتاب از مغازه بیرون زد تا خودش را به آن مادر و دختر برساند. پایِ دردِ هم‌نوع که وسط باشد، قلب‌ها یکی می‌شوند. 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📌*فراخوان ارسال روایت هایی از روزهای جنگ در استان * 🔻ما کانالی راه انداخته‌ایم تحت عنوان «راوی ماه» که بناست حافظهٔ تاریخی انقلاب برای لرستان باشد. وقایع امروز و وقایع گذشته، به جای ماندن در حافظهٔ اشخاص، راهی این کانال می‌شوند، تا هم در دسترس عموم مردم باشد، و هم چون مادهٔ خامی ارزشمند، پیش روی پژوهشگران، هنرمندان و نویسندگان قرار گیرد. 🖋️📜*شما هم می‌توانید روایت خود را بنویسید. محورهای پیشنهادی:* ۱ـ جنگ رمضان روایت‌هایی از حضور، مقاومت و معنویت در این شب‌های مقدس. ۲ـ امام شهید خاطراتی از دوران حیات ایشان که به لرستان پیوند خورده: دیدارها، سفرها، گفت‌وگوها، و همچنین روایت‌هایی از روزهای پس از شهادت آن بزرگوار. ٣_ فعالیت‌های خودجوش مردم: پخت و پز غذا، دوخت پرچم، فضاسازی، خدمات رسانی و... 🔻*چگونه بنویسیم؟!* ۱ـ متن کوتاه (یادداشت، خاطره، مشاهدۀ صمیمی) ۲ـ داستانک(پرکشش و موجز) ۳ـ عکس‌نوشت(عکس به همراه شرح حال) ۴ـ نامه یا صوت‌نوشت ۵ـ مستندنگاری روزانه از فضای شهر 📬*نحوهٔ ارسال:* روایت خود را همراه با نام و نام خانوادگی و شماره تماس به آیدی زیر ارسال نمایید @ravimah_admin 💠 *مهلت ارسال*: این فراخوان محدودیت زمانی ندارد و به صورت مستمر ادامه خواهد داشت. هر زمان که روایتی در دل دارید، آن را برای ما بفرستید. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸الکی که بهمون نمی‌گن ایرانی! حرفی از اینکه ترسیدی یا نه، نزدم. فقط پرسیدم: «بعد از صدای انفجار چه حسی داشتی؟» جواب داد: «اصلاً حس ترس نداشتم. الکی که بهمون نمیگن ایرانی!» یاد آن بیت افتادم که می‌گفت: «ایل ما ایل عجم‌هاست که یک کودک ما جگری با جگر شیر برابر دارد» پ.ن: در حاشیه تجمع خیابان انقلاب خرم‌آباد پس از بمباران شهر 🔹معصومه عباسی ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸من از بچگی عاشقت بوده‌ام از بچگی دوستش داشتم؛ از همان موقع که دانش‌آموز بودم و توی سرودهایمان نامش می‌آمد. کلاس یازدهم بودم؛ همراه اولین کتاب مفاتیح شخصی‌ام، از فروشگاه محصولات فرهنگی چندتا از عکس‌های او را هم خریدم؛ برای چسباندن در صفحه اول کتاب. از آن روز به بعد، هروقت دعا می‌خواندم برای او هم دعا می‌کردم. امروز صبح که مفاتیح را باز کردم، یاد ذوقِ آن روز افتادم که عکس‌ها را می‌چسباندم. زیر لب زمزمه کردم: »من از کودکی عاشقت بوده‌ام.» 🔹پروین حافظی 14اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah