eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
قدرت حقیقی آیا به راستی قدرت و شجاعت ما بر موشک‌‌های استینگر و سلاح‌های پیشرفته‌ی دیگری که در اختیار داریم متکی است؟ جواب این است: خیر، ما به حول و قوه‌ی خدا بر قوه‌ی اتم نیز دست خواهیم یافت، اما هرگز بر آن تکیه نخواهیم کرد. و اگر راستش را بخواهید اصلاً موشک استینگر برازنده‌ی دستان ماست. چرا که ما عَلمَ‌دارِ استمرار نهضت انبیا هستیم و برای تحقق حاکمیت احکام خدا در کره‌ی زمین قیام کرده‌ایم. *آنگاه که موشک استینگر بر شانه‌ی یک پاسدار مؤمن قرار گیرد، ابزار درست در خدمت آنچه که باید، یعنی در خدمت اشاعه‌ی توحید بر سراسر سیاره‌ی زمین به کار رفته است.* و لیکن ما هرگز بر قدرت ابزار تکیه نخواهیم کرد؛ قدرت حقیقی در جایی دیگر است. این‌جا محل استقرار یکی از گردان‌هایی است که در مانور بزرگ «شهادت» شرکت دارند. قدرت حقیقی این‌جاست. دست خدا با جماعتی است که بر محور حق گردآمده‌اند و اصلاً وحدت جز در میان موحدین تحقق نمی‌یابد. 🔹سید مرتضی آوینی @ravimah
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشیع پیکر مطهر شهید پاسدار «ابوذر مرادی فرد» چهارشنبه ۱۴۰۴/۳/۲۸ گلزار شهدا 🎬 حنانه پاپی @ravimah
بسمِ ربکَ ایرانم •پسرک در رویا می‌خندد. پشت نیمکت نشسته است و بوی خاک نم خوردة کتاب‌ها را که مانند بوی باران برایش معطر است در مشامش می‌پیچاند. می‌خندد؛ بغض می‌کند؛ اشک شوق می‌ریزد؛ دیوانه‌وار کتاب‌ها را لمس می‌کند؛ نوازش می‌کند. ولی نه! اینبار صدای انفجار او را از عالم خیال جدا می‌کند. اینار چراغ قرمز نشده است که بخواهد گل‌هایش را که مانند خودش پژمرده‌اند به مردم بقپاند. اینبار صدای انفجار است؛ انفجاری دردناک. گل‌هایش که تمام دارایی‌اش است را رها می‌کند. به سوی صدای انفجار می‌دود. _خوب نگاه کن! آری، پسرک را می‌بینی که از تمام دارایی‌اش گذشت. از رویای تحصیل گذشت تا شاید با وجود سن کمش، توان نجات کسی را داشته باشد... •روزها بعد در خانه‌ای آن طرف خیابان دخترک برس را طنازانه در موهایش می‌چرخاند؛ با آب و تاب فراوان موهایش را برس می‌کشد. چند دور، دور خودش می‌چرخد و پیراهن چین چینی‌اش به رقص باد درمی‌آید. دختر زیبای قصة ما با امیدی کودکانه به سوی حیاط می‌رود. به در ورودی چشم می‌بندد. عروسکش که تنها همدرد شب‌های تنهاییش است را محکم به آغوش می‌کشد و با ذوقی کاملاً آشکار در گوشش زمزمه می‌کند: عسلی جونم، عروسک قشنگم مطمئنم امروز مامانم میاد؛ آره، آره خودم دیشب خوابشو دیدم. نمی‌دونی مامانم اینقدر خوشگل بود که نگوو. تو خوابم بغلم کرد. ولی بازم صورتش زخمی بود؛ مثل همون موقع که صدای انفجار بمب اومد و من تو بغل بابایی از خونه زدیم بیرون و اومدیم خونة مامان بزرگ. با یادآوری آن شب هولناک بغض توان ادامة صحبت را از دخترک قصة ما می‌گیرد. دستان کوچکش را بر صورتش می‌گذارد و زار می‌زند... _صدای ضبحه‌های جانسوز دخترک، دردناک است. مگر نه؟ اشک دارد؟ گریه دارد، مگر نه؟ چگونه به او بگویند که دیگر مادری نیست؛ دیگر آغوش پر محبت مادرانه‌ای نیست؟ •اشک توان ادامة قصه را از من هم می‌گیرد. قلم بر دفتر می‌گذارم و بر تک تک کلمات قصه‌ام زار می‌زنم و عشق به میهنم را که در تک تک کلمات نهفته است با اشک‌هایم می‌شویم... •صدای تمناهای مادر برای فرزند شهیدش باعث می‌شود سر بلند کنم. چَشم های پف کرده‌ام را به سوی پنجره می‌کشانم. آنهایی که می‌گفتند اسرائیل کاری با ایران ندارد، کجایند؟ مگر این اسرائیل نیست که به کودکان هم رحم ندارد؟ مگر این صدای گریه‌های مادر برای فرزند شهیدش نیست؟ مگر اسرائیل نیست که کودک‌کشی‌اش نقل زبان‌ها شده است... خسته از تمام بی‌رحمی‌های این چند روز، با تمام توانم فریاد می‌زنم مرگ بر اسرائیل جنایت‌کار... 🔹ستایش رضایی @ravimah
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نترسون ما رو از چیزی که آرزومونه! پایان کار رو ما مشخص میکنیم! 🎬 رایین رستمی @ravimah
ما با شما نسبت خونی داریم بعضی خواستن‌ها مال خودِ خودِ آدم است‌. آن را برمی‌داری توی بقچه‌ی آرزوهایت می‌گذاری و به دیوار پنهان‌ترین پستوی ذهنت آویزان می‌کنی. شاید گاهی ناخواسته، به حکم انسان بودنت، غباری از نشدن روی آن بکشی، ولی باز دلت قنج می‌رود برای لحظه وصل. بی آن که کسی بداند گاه و بی‌گاه به آن سر می‌زنی و غبار از آن برمی‌گیری. حتما همه از این آرزوهای شاید محال داریم که به رحمانیت خدا دل‌خوش کرده باشیم و گوشه چشمی به شدنش داشته باشیم. این روزها اما بدجور رایحه‌یِ شدن در فضای شهر پیچیده‌ است‌. لشگری از نورچشمی‌های خدا خود را به قافله حسین (ع) رساندند. جوری غبار از بقچه‌ی آرزویشان برگرفتند که نورانی‌ترین راز مگویشان سر برداشت و برایشان آهنگ وصل نواخت. همین شهدای پادگان امام علی (ع) خودمان را می‌گویم. دیدید چطور همه مثل پروانه گرد شمع وجودشان می‌گشتند؟ مادرهای نالان و خواهرهای برادر از دست داده را نمی‌گویم. حتی با قامت سرتاپا گِل مالی شده برادرها هم کاری ندارم. از کمر خم شده‌ی پدر شهید که نای راه رفتن نداشت هم حرف نمی‌زنم. من مثل پروانه چرخیدنِ آن‌هایی را می‌گویم که شاید در زمان حیاتِ این شهدا، آن‌ها را حتی ندیده‌اند. آن‌هایی را می‌گویم که زیر تیغ آفتاب، غرق اشک و آه بودند. جسم‌های رنجور و خسته‌شان را به تابوت‌های شهدا می‌رساندند. دست تبرک را به دیدگانشان می‌کشیدند و بعد از آن، گوشه‌ای آرام می‌گرفتند، و بی‌صدا مهمانی ابر و بارانِ چشمانشان را برپا می‌کردند. راستی آن پسر جوانی که بالای سر قبرهای کنده شده نشسته بود و بی‌قرار از قبری به قبر دیگر می‌رفت و هق هق گریه امانش را بریده بود با شما نسبتی داشت؟ من که می‌گویم همه‌ی ما با شما نسبت داریم. اگر نه چطور می‌شود شما بروید و بی دلیل قلب‌های ما از جا کنده شوند؟ ما از ازل تا به ابد وصل شماییم. جان‌های مومنان وصل یک حیاتند. حیاتی نه به شماره‌ی روزهای نفس کشیدنمان. بل به دیرینگی جان سپردن پای معشوق. آری ما با شما نسبت داریم. ما با شما نسبت خونی داریم. عمیق‌ترین نَسَب ما با شما، نَسَب خونی است، که در نینوا به زمین ریخته شد. این نسب خونی ماست با شما که در بزم خونین عاشقان جانانه رقصیدید. این قصه‌ی خونین شما هم حکایت شنیدنی دارد. در وصف به خون غلتیدنتان چیزهایی شنیده‌ام، شبیه به روضه‌های شب دهم. از جسم به خون غلتیده‌تان، تا تکه پاره‌های پیکرهایی که از هم پاشیده شده‌اند. من شنیدم بین شما شهیدی هست که سر ندارد. من عکس او را دیدم. گویی رازی در نگاهش سو سو می‌زد. شاید رازِ مگویِ پیچیده لایِ بقچه‌یِ آرزوهایِ او، به اشک‌هایی که پای روضه‌های شب عاشورا ریخته آغشته شده، که او را بی سر به پای حسین (ع) رسانده است. شنیدم تازه عروسی دارد پای تابوتی جان می‌سپارد. آن تازه داماد با قاسم ابن الحسن (ع) چه سر و سری داشت که چنین عطای دنیا را به لقایش بخشید؟ راستی کسی می‌داند چند تا از شهدا دست‌هایشان را به پای برادر حسین (ع) رساندند؟ این‌جا همه ابالفضلی‌اند... حتما بعضی‌ها هم حُرّ شب آخر بودند. نشستند و دو دو تا چهارتایی کردند و دیدند دنیا به نداشتن حسین (ع) نمی‌ارزد. همانجا یک آه پر شالشان بستند و این آه حرزِ شدنِ آرزویشان شد. کسی چه می‌داند شب آخر کدام شهدا خود را به قافله حسین (ع) رساندند؟ 🔹معصومه پرهیز 28خرداد۱۴۰۴ @ravimah
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع شهید ابوذر مرادی صدای مویه‌ی زنان لَک، انگار از سینه‌ی کوه می‌آید. دلخراش، پرهیبت. 🎬 آزاده شاهینوند @ravimah
ما پشت همیم این فرهنگ ماست که در هر حال و شرایطی پشت وطن و هم وطن می‌ایستیم. وقتی فرزندی از ایران را در قاب تلویزیون می‌بینیم که در حال تلاش برای سربلندی ورزشی، علمی يا نظامی ایران است، همه دست به دعا برمیداریم ‌و برای موفقیت فرزندان ایران زمین دعا می‌کنیم . انگار که برای فرزند خودمان دعا کرده باشیم. بارها از پیروزی فرزندان ایران ذوق کردیم و اشک شوق ریختیم. بارها از غمی که برای هر گوشه از این خاک پیش آمد اشک اندوه ریختیم و تمام سعی خود را کرديم که به هر جهت کمک کنیم و ابراز همدردی کنیم. آری،هر کشوری فرزند ناخلف دارد که سعی می‌کند به هر دلیلی، حالا يا مادی يا از روی نادانی مشکلی برای کشورش پیش آرد. ولی همه دنیا بدانند ،فرزندان صالح ایران بیشتر هستند و حاضرند برای دفاع از خاک پر صلابتشان گران ترین سرمایه ،که جانشان هست را فدا کنند. همه ملت ایران دست به دست هم داده و از نیروهای مسلح پشتیبانی می‌کنند. صبر میکنند. استقامت می‌کنند. تحمل می‌کنند. جان می‌دهند ولی یک وجب از خاک وطن را نمی‌دهند. زن،مرد،پیر،جوان و حتی کودکان ایران شجاعت دارند و مدافع ایران اند. با هر دین و مذهبی با هر موقعیتی. عالمان، ورزشکاران، کاسبان، همه و همه دست در دست هم برای وطن. چه آنانی که در داخل کشور زندگی می‌کنند ،چه کسانی که خارج از کشور هستند يک صدا می‌گویند: "ما شروع کننده جنگ نبوديم ولی مدافع کشور هستیم و متجاوزان را بد جور تنبیه میکنیم". 🔹زینب پناهی ۲۸خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
پهلو‌ شکسته موقع نماز شهید به گلزار شهدا رسیدیم. جمعیت زیادی توی صف نماز بودند. خیلی منظم و آرام‌. و فقط صدای امام جماعت می‌آمد. من و خواهرم فوری خودمان‌ رو توی صف زنان جا دادیم و به نماز ایستادیم‌. نماز که تمام شد مداح شروع به نوحه‌ خوانی کرد. یک زن سیاه‌پوش که دو نفر دست‌هایش را گرفته‌ بودند به عکس "شهید ابوذر مرادی‌فرد" نگاه‌ می‌کرد و صدای آرام‌ و بی‌حالش‌ که می‌گفت: روله‌ مهربانم‌! به گوشم‌ رسید. وقتی ناله‌اش را شنیدم‌ دل و اشکم با هم ریخت. مداح می‌گفت: خجالت نکشید دستاتونو‌ بیارید بالا و بلند بگید یا حسین‌! از دل و جان‌ یا حسین‌ و بعد مرگ بر اسرائیل و مرگ بر منافق گفتیم. شهید را بلند کردند و جمعیت یا حسین گویان او را به سمت مزارش بردند. تلقینش‌ که خوانده‌ شد و مداح با شور حسینی‌ نوحه لری و امام‌ حسینی می‌خواند یک نفر از پشت بلندگویی‌ گفت: همسرش رو برای وداع با ابوذر صدا بزنید. دیدم‌ یک نفر به سمت مزار رفت. جمعیت خیلی زیاد بود و راحت نمی‌شد همه را دید. یک لحظه‌ خانم سمانه قاسمی توی جمعیت برگشت و جوی اشکی که از فرط گریه توی صورتش راه باز کرده بود را دیدم‌. زن ناراحت و لرزان اولی را دوباره‌ دیدم. آن‌قدر بی‌تابی کرد که از حال رفت. به‌ خواهرم‌ گفتم برایش آب بیاور. تا او برود و برگردد‌ از زن بغل‌دستی‌اش پرسیدم مادر شهید است؟ گفت: نه خاله شهیده! او را بلند کردند. خواهرم‌ رسید و کمی آب به او داد. اما قدرت‌ قورت دادن آن را هم نداشت. می‌لرزید‌ و می‌گفت: موهامو‌ بپوشونید! نذارید کسی موهامو‌ ببینه! نذارید کسی دستامو‌ ببینه! ابوذر بدش‌ میاد! بعد از دقایقی‌ زنی گفت: یاحسین، کنار بزنید! دختر بچه‌ای بغلش‌ بود و از کنارم‌ رد شد. کامل صورتش‌ را دیدم. دختر شهید بود. با آن جثه‌ کوچکش حول و حوش پنج سال به‌ نظر می‌رسید و چه‌قدر چادر بهش می‌آمد. همسر شهید هم با بی‌حالی و تلو تلو خوردن‌ به کمک دو نفر زیر سایه درختی‌ که نزدیک مزار همسر شهیدش‌ بود بردند. مداح روضه لری‌اش را شروع کرد. می‌گفت: دخترو بواَ‌ دار بالانشینن‌... (دخترانی که پدر دارن بالا‌نشین هستن) این را که شنیدم خجالت کشیدم! بغضم‌ ترکید‌. اشکم ریخت! شرمنده از دختر شهید یک لحظه‌ نشستم‌ تا به او نه، به خودم‌ ثابت کنم بالانشین‌ِ بهشت اوست و ما به گرد پایش‌ نمی‌رسیم! بعد بلند شدم‌ و سرم را با صدای یک زن چرخاندم‌ که می‌گفت: برا‌در من برای خودم‌ گریه می‌کنم! تو که جات خوبه! به هر کجا که رو می‌کردم زن و مرد و دوستان شهید از دل و جان‌ اشک‌ می‌ریختند‌ و دم از عشق‌ حسینی و اهل‌ بیتی‌اش می‌زدند! تا آن‌جا که مداح گفت: کربلایی ابوذر تو با بی‌بی‌ فاطمه‌ چه عهدی بستی که پهلویت‌ شکسته‌بود! 🔹نسرین دالوند ۲۸خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
ایرانم امروز چهارشنبه به تاربخ بیست و هشت خرداد ۱۴۰۴ می‌شود شش روز. شش از جنگ تحمیلی دیگری به سرزمین‌مان ایران. جنگ تحمیل شده از دولت بچه‌کش و مظلوم ‌کش اسراییل و شخص نتانیابو! و با پشتیبانی ترامپ آن سگ زرد و دولت واقعا جنایتکارش. مگر این مردم چه گناهی کرده‌ بودند که این جنایتکارهای از هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر برای ملت ما نسخه‌ی نداشتن هسته‌ای و نداشتن موشک برای دفاع از سرزمین‌جان‌مان بپیچند؟! این خوی درنده و خونریز اسراییل قاتل و آمریکای وحشی از جان سرداران، دانشمندان، فرماندهان، سربازان و مردم ما چه می‌خواستند که از کودک دوماهه و دوساله تا جوان و پیر را به خاک و خون کشیدند. دور تا دور کشورمان پایگاه و پادگان چیدند تا الان و بوقتش به خیال خام‌شان از ما هسته‌ای و موشکی را بگیرند؟! که ما را شکست بدهند؟! زهی خیال باطل که بتوانند. که بتوانید. قسم به خدای بزرگ، به خدای محمد و علی و زهرا و حسن و حسین، به امام‌رضای پناه ما ایرانی‌ها که بگذاریم به خیال خام‌تان برسید. 🔹فریبا مرادی نسب ۲۸خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
خدا برسد به دادتان همین که می‌رسیم به گلزار جلوی حسینیه پیکر پیچیده به پرچم ایران را روی دست‌ها از سربالایی پایین می‌آورند. جلوی پایمان روی زمین می‌گذارند تا نماز میت بخوانند. عجیب است پیکر شهید مهمدی کمالی را هم از ماشین که درآوردند فاصله‌ام با پیکر 1 متر بود. حالا هم که شهید ابوذر مرادی‌فرد. سعی می‌کنم از این فاصله‌های نزدیک برای خودم سناریو بچینم. پیکر را دور می‌زنیم و به زن‌های در صف نماز می‌پیوندیم. روحانی آسید نواب موسوی است. سه بار اللهم لا نعلم منه الا خیرا می‌خواند و می‌خوانم برای خادم امام حسینی که هیچ‌وقت او را ندیده‌ام. نماز که تمام می‌شود مداح می‌خواند: «برار رزمنده خدانگهدار، خدانگهدار شیر دشمه‌شکار...» این نوحه را از قدیم برای شهدای دفاع می‌خواندند حالا سهم شهدای مبارزه با اسراییل شده. پایین پای مزار شهید داریوش مرادی سهم ابوذر شده است. داریوش هشت سال مداوم در جبهه می‌جنگید و روز آخر جنگ در عملیات مرصاد به شهادت رسید. چه قومی اسماعیل! رفیقان ابوذر دور مزار را خالی نمی‌کنند، شور گرفته‌اند و سینه می‌زنند. یک نفر با فاصله پشت سرشان روی زمین کنار مزار یک شهید نشسته و هم گریه می‌کند هم لطمه می‌زند. طاقت نمی‌آورم و گریان می‌شوم. یاسین مظفری کیا از بین جمعیت به چشمم می‌آید هم عکاسی می‌کند و هم گریه می‌کند. این صحنه را در تشییع پیکر شهید رضا خانی چگنی هم دیده بودم از او. پایین سکو بزرگترها ایستاده‌اند به عزا و فاتحه می‌خوانند، گروه گروه می‌آیند و می‌روند. این طرف توی زن‌ها غلغله است. از بالا نگاه می‌کنم یک زن هروله می‌کند و سینه می‌زند. فاطمه گنجی هم با چشم‌های گریان زیر آفتاب این لحظات را ثبت می‌کند. این روز سوم تشییع شهدای خرم‌آباد است، سهم هر محله یحتمل یک شهید است. سر هر چهارراه و بعضی خیابان‌ها بنر یک شهید نصب کرده‌اند. خدا برسد به دادتان! که اشک مردم لر را درآورده‌اید. این شانه‌های لرزان مردان از فرط گریه بغض نمی‌شود که دفنش کنند، خشم می‌شود... مرد لر در تاریخ مرد جنگ بوده و حالا روزگار جنگ است، این شانه‌های لرزان و این چشم‌های گریان... خدا برسد به دادتان. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۲۸خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای پرچمت ما را کفن 🇮🇷 🎬حنانه پاپی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
سلام و احترام روایات، خاطرات و حال و هوای خودتون از جنگ تحمیلی اسرائیل به ایران را بنویسید و برای راوی ماه بفرستید. @ammar57 📚 راوی ماه محلی برای ثبت خاطرات شما 🔻 به ما بپیوندید. ↙️ @ravimah