eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شهید مگر می‌میرد؟ رفته بودم تشییع پیکر پنج شهید از خانواده بازگیر؛ اما پیش از آن‌که به قبرستان برسیم خانه‌ی بمباران شده را دیدیم. از خانه، یک در استوار مانده و تلی از خاک و نخاله‌های آجر و ظرف‌های مادر و جهیزیه مهدیِ عقد کرده و لباس‌های نیمه‌سوخته. در را چهارطاق باز کرده‌اند و سیاهی نصب کرده‌اند؛ یعنی که این خانه حتی اگر نمانده، حرمت دارد و اهل خانه اگر شهید باشند حرمتش دوچندان. از در خانه وارد نمی‌شوم. دلش را ندارم، پا می‌گذارم مابین جوانه‌های گندم، که ۱۰ روز مانده به نوروزی که نداریم، سبز شده‌اند. من دلم نمی‌آید یک گیاه زیر پایم له کنم، چطور یکی خودش را از آن سر دنیا می‌رساند و خانه خراب می‌کند و طفل شیرین می‌کشد و مادر و خواهر و برادر؟ از کنار خانه‌ای که نیست می‌روم سمت زمین خالی که می‌گویند جهیزیه شهید مهدی، تخریب شده و کپه شده روی زمین و دور تا دورش سبز کمرنگ دل‌نشین بهاری است. دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست؟ بعد از ، شهید جنگ ۱۲ روزه روستای انگز، گویی گم‌شده‌ای دارم خفته در خاک این روستا و حالا میان وسیله‌های خانه‌ای دنبالش می‌گردم که چهار زن و بچه شهید داده و یک پاسدار شهید دهه هشتادی. چشمم می‌خورد به دفتری؛ بازش می‌کنم؛ نقاشی آسمان ستاره باران است. حتی پرهای ستاره هر کدام‌شان یک رنگ دارند و میان ستاره‌ها دختری است که قد آبشار موی طلایی‌اش از زمین تا عرش آسمان است. دلم ریش می‌شود اما خدا که می‌بیند صاحب آن پرچم ستاره‌ی پنج‌پرِ شوم، چطور رنگ آوارگی می‌کشد روی زندگی مردم از غرب تا میانه‌ی آسیا. صفحه‌ی آخر دفتر، نقشه ساختمان است و رویایی که برای ساختن خانه‌ای آوار کرده‌اند و اول دفتر، نام ، کارشناس خانه بهداشت محله گلدشت شرقی و ثبت اطلاعات کاری‌اش. یعنی که عمه رقیه دفترش را به برادرزاده داده تا نقاشی بکشد. بیشتر می‌گردم؛ یک کتاب پاره پاره پیدا می‌کنم، خط کتاب را دنبال می‌کنم؛ قصه جنگ و بمباران هوایی و خانه‌های آوار شده‌است. برایم آشناست؛ فقط هنوز شک دارم که کتاب «دا» باشد. چند متر دورتر صفحات آخرش را می‌بینم. راوی از پاپا گفته که بعد از سقوط خرمشهر دیگر به خانه برنگشته و برای بچه‌هایش که شهید شده‌اند، مویه می‌خوانده: «آسمو اوری گریت تیره و تیره، کی دیه بک و برار وایک بمیره؟»٭ و من می‌خوانم: «کی دیه خور و برار وایک بمیره؟» این کتاب مال رقیه است یا مهدی نمی‌دانم! اما وقتی برمی‌گردم چشمم دوباره می‌افتد به در خانه‌ای که هنوز استوار است. استغفار می‌کنم؛ شهید مگر می‌میرد؟ خون شهید مگر نمی‌جوشد مثل همین ساقه‌های سبزی که دور تا دور آن خانه نورانیِ پر از شهید را در بر گرفته و هر سال جان تازه می‌بخشد به زمین. ٭آسمان را ابری تیره و تار گرفت، چه کسی دیده پدر و برادر با هم بمیرند؟ 🔹رعنا مرادی‌نسب ۲۰اسفند۱۴۰۴/ روستای شهید رحیمی انگز 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
برای شهید می‌خواهم از تو بنویسم؛ اما ناتوانم از نوشتنِ سنگینی ظلمی که بر جسم کوچکت آوار شد. نه می‌شود بوسه‌ی گلویت که طعم شیر می‌دهد را توصیف کرد و نه از کنار لبخند شیرینی که قاب شده است توی عکس، بگذرم. نه می‌دانم مادرت، وقتی بی‌خبر از اینکه دارد تو را با خود به قتلگاه می‌برد، چگونه شال و کلاهت را پوشید که نکند سردی هوا به تنت بنشیند؛ و نه تاب دیدن آغوش خالی گهواره‌ات را دارم. برای از تو نوشتن، یک اَبَر قلم لازم دارم. قلمی که بشود با آن، قاتلت را چنان خط خطی کرد که نام منحوسش از صفحه روزگار محو شود. 🔹سمانه قاسمی‌منش 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/-5677037417436618569/1773316218436 اینجا لرستان؛ همچنان ایستاده‌ایم. قرار ما، هر روز و شب، خیابان! 🎬 حسن احمدوند/ حسن صالحی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸دنیای کودکانه این روزها جنگ را در خانه‌ی عمو می‌گذرانیم. هر روز تعداد مهمان‌ها کم و زیاد می‌شود؛ اما یکتا، دخترعمویم، و فاطمه‌زهرا، خواهرم، مشتری ثابت هر شب شده‌اند. بعضی وقت‌ها هم دوقلوها و آرشیدا می‌آیند. یکتا پیش‌دبستانی است؛ دختری تپل و بامزه. اسباب‌بازی‌اش را آورد. توی اتاق بودم. گفت: «فقط برای تو ساز می‌زنم.» و من که چشمانم قلبی شده بود، به ساز زدن ناملایمش واکنش خوبی نشان دادم. بعد آرشیدا آمد داخل اتاق و نمی‌دانم چطور شد که مرا بردند وسط مامان‌بازیشان؛ هرچند می‌دانستم این انتخاب چیزی جز پشیمانی و غلط کردن ندارد، چون دیگر ولم نمی‌کنند و باید مامان‌بازی کنم؛ منِ بیست‌ساله! به اطراف نگاه می‌کنم. در این روزهای جنگی، صدای جنگنده که می‌آید، واکنش بچه‌ها متفاوت است. یکتا آن‌بار هدفون گذاشته بود و به آهنگ مورد علاقه‌اش گوش می‌داد. خواهرم ترسیده بود و دوقلوها هم به روی خودشان نمی‌آوردند؛ اما روسری سرشان کردند برای فرار. جدای از این‌ها، بهشان که دقت می‌کنم، انگار نه انگار جنگ است. یکی مثلاً الساست با قدرت یخ، یکی مثلاً قدرت گُل دارد که هنوز هم نمی‌دانم یعنی چه! مدام هم در بازی‌هایشان کلمه‌ی «مثلاً» تکرار می‌شود. برای خودشان دنیایی دارند. سحری‌ها هم کنار ما بیدار می‌شوند و برای ناهار هم چیزی می‌خواهند. این کودکان امیدهای فردای ایران هستند. مطمئناً سال‌های بعد، مثل کودکانی که جنگِ هشت‌ساله‌ی دفاع مقدس را زندگی کرده‌اند، برای بچه‌هایشان تعریف خواهند کرد و نام خودشان را بچه‌ی جنگ خواهند گذاشت. من با دیدنشان به دنیای کودکی‌ام برمی‌گردم و می‌فهمم چقدر دنیا را ساده می‌گیرند. به رسم آن‌ها، مثلاً جنگ تمام شده است و مردی که قدرت گُل دارد، البته نه فقط گل، قدرت‌های زیادی، می‌آید و همه‌ی دنیا را پر از شادی و گل می‌کند؛ پر از رنگ‌های قشنگ؛ دنیایی رنگارنگ. و آن روز نزدیک است، به اذن‌الله. 🔹زهرا زادسری 21اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قسم می‌گویند قسم خوردن کراهت دارد. اما ما قسم خوردن را از خودِ خدا یاد گرفته‌ایم. آنجا که به قرآن قسم یاد کرد؛ و به پیغمبرش؛ به انسان و به فرشتگان. و به اسبان دونده مجاهدان؛ به زمان؛ به شب؛ به روز؛ به سپیده دم. به روز قیامت. و به آسمان و خورشید و ستارگان. به مکان؛ به طور و به مکه. و به انجیر و زیتون. و به قلم، و به آن چه می‌نویسند. ما لرها آدم‌های ساده‌ای هستیم. و قسم‌هایمان هم مثل خودمان ساده‌اند. بیشتر به جانِ عزیزیِ هم قسم می‌خوریم و به شیر مادر؛ یا به جانِ برادریِ‌مان. قسم‌هایمان ساده است، اما همین قسم‌های ساده، برایمان آنچنان حرمتی دارد که محال است، زیرشان بزنیم. امروز هم، روز قسم است. روز هم‌قسم شدن. ولی کمی متفاوت‌تر از آن قسم‌های ساده‌ی همیشگی. اینبار قسم به روح‌ا...؛ به . به . قسم به «سیدی از لرستانِ مبارز و مجاهد»؛ به . قسم به سر بریده‌ شهیدی که حاضر نشد برای زنده ماندن بیشتر، به امام ناسزا بگوید. قسم به . قسم به رفاقت؛ به ، به ، به . قسم به معبر کربلای چهار. به فتحِ کربلای پنج. قسم به مکان؛ به شاخ شمیران؛ به بازی‌دراز؛ به 365 شهید حاج‌عمران. به کردستان و . به خرمشهر و . قسم به «من افتخار می‌کنم که نسب لر دارم»؛ به . قسم به صبوریِ ده ساله؛ به سید . به وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُولئِک الْمُقَرَّبُونَ. به . به ختم صلوات‌های سلامتی میلاد احسانی. به اربعین. به کاروان‌های کوچک و بزرگِ در مسیرِ مهران. به «اگر در عراق و سوریه نمی‌جنگیدیم، باید در کرمانشاه و همدان می‌جنگیدیم»؛ به و و و . به آش محلی توی چایخانه امام رضا. به امام علی. به خودش؛ به پادگانش؛ به شهدایش. از دهه کرامت تا دهه ولایت. از تا . قسم به قاسم‌های تازه داماد؛ به ؛ به ؛ به . قسم به کوی فلسطین؛ به مسجدالاقصی؛ به شهید نبرد با اسراییل؛ به . به رایانِ 2 ماهه، به هلنایِ 9 ساله. قسم به گِل. به سیل. به پارو؛ به بدن‌های خسته. قسم به سنگ؛ به سر و دست و پای شکسته. قسم به دیروز، به مسجد علوی. به خون‌های ریخته شده روی پل سعدی. قسم به امروز؛ به مسجد امام حسن عسکری، به خون‌های ریخته شده در ماسور و رازی و انقلاب. به شهید ؛ و به خیابانش که محل قرار است برای مدافعان انقلاب. به قلب پاره‌ی ؛ به قتلِ صبرِ پدری، مقابل چشمِ پسر؛ به سید . ما همان آدم‌های بهمن پنجاه و هفتیم. زمانی عهدی داشتیم با امام روح‌ا... و بعد عهد دیگری به آن اضافه شد با که تا امروز ادامه دارد. آقاجان! قسم به همه‌ی قسم‌هایمان؛ خیالتان از بابت ما لرها تختِ تخت باشد! ما نه اهلِ ترسیم، نه اهل تسلیم! اینجا، موشک‌ها هم شیعه امیرالمومنین‌ند. و شیعه‌های امیرالمومنین، همه‌شان خیبرشکنند. خودتان گفتید رزم ما، بیشتر از آنکه شنیدنی باشد، دیدنی است. دیدید موشک‌هایی که در عین‌الاسد و وعده‌های صادق و در جنگ دوازده روزه، روی سرشان آوار کردیم؟ آقاجان! هرچقدر خواستید روی ما حساب کنید؛ قسم به قسمِ سختمان؛ به ابوالفضل، ناامیدتان نمی‌کنیم. 🔹امین ماکیانی 21اسفند۱۴۰۴ پ.ن۱: یک ماه پیش، نوشته بودمش برای مراسمی؛ سخنران دیر رسید و خوانده نشد. پ.ن۲: به قسم‌هایمان درباره عمل کردیم. حالا چند قسم به قسم‌هایمان اضافه شده و همین‌ عهد را با امام خامنه‌ای جدید، محکم می‌کنیم. پ.ن۳: به فرمان ، همچنان در خیابان می‌مانیم؛ پرشورتر از قبل. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸حلوای بیست‌و‌یکم مامانم از خانواده‌‌ای سنتی بود و طبعاََ شخصیتی سنتی‌ هم داشت. عشق خاصی به اهل بیت داشت و صدای نوحه خواندنش برای امیرالمؤمنین هنوز توی گوشم مانده؛ انگار صدای نوحه‌ی دختری بود که برای پدر مرحومش می‌خواند. حلوای شب بیست‌ویکم رمضان، خیلی براش مهم بود. از وقتی یادم می‌آید حتی یک سال هم این حلوا پختن قضا نشد. دم افطار، عطر حلوا توی خانه می‌پیچید و بعد اذان، برایمان حلوا را توی ظرف‌های دوست داشتنی‌اش می‌کشید و تأکید می‌کرد حتماً موقع خوردن حلوا، برای حضرت امیر فاتحه بخوانیم. حالا، من هم مادر شده‌ام و سعی می‌کنم توی مادری کردنم، شبیه مامانم باشم. به تبعیت از او، هر سال شب بیست‌ویکم رمضان، به نیت فاتحه برای امیرالمؤمنین حلوا می‌پزم. امسال اما... بیستم ماه رمضان، زهرای یازده ماهه‌ام، از صبح تب داشت و علی دوساله‌ام هم با وجود سرماخوردگی‌اش، که سوغات این چند شب مقاومت خیابانی بود و هربار می‌دیدمش می‌گفتم فدای سر رهبر شهیدم، لحظه‌ای دست از شیطنت و پرحرفی نمی‌کشید. برای منِ روزه‌دارِ دغداری که پر از تشویشِ موشک‌هایِ در کمینِ عزیزانم بودم، تحمل این شرایط راحت نبود. همین که شام و افطار را آماده می‌کردم، منتی بود که بر سر عالمیان می‌گذاشتم. با همین فکرها خودم را مجاب کردم که امسال خبری از حلوا نیست. یک ساعتی مانده بود به اذان؛ دخترکِ مامانیِ درونم، شروع کرد به نق زدن و حلوای بیست‌ویکم را طلب کردن؛ و منی که خودم می‌دانستم مریضی بچه‌ها بهانه‌ است و دردم چیز دیگری است. من فقط دلم نمی‌آمد حلوا بپزم. من در نوجوانی و با دعای خیر مادر از لاک جیغ به خدا رسیده بودم. من جوانی بودم که شیرینی ولایت رهبری علی‌وار، تمام جانم را پر کرده بود. من به هیچ وجه تصور نمی‌کردم در ۲۶ سالگی، برای علی زمانه‌ام حلوا بپزم. من می‌خواستم از حلوا پختن فرار کنم، تا برای لحظه‌ای یا حتی ساعتی هم که شده، داغ بر دل نشسته از خاطرم محو شود. ولی دخترک درونم خیلی قوی‌تر از این حرف‌ها بود؛ سنت مامان باید زنده بماند! بسم‌ الله گفتم و با داغ کردن تابه‌ی پر از روغن، به آن آرد اضافه کردم. موقع آماده کردن شربت حلوا، صدای نوحه‌های مامانم پیجید توی سرم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. بغضی که این روزها دیگر مهمان گلو نیست و صاحبخانه‌ای شده برای خودش را به زحمت فرو خوردم و زیر لب برای برکت حلوا قدر و کوثر خواندم. هرچند دقیقه یک‌بار یکی از بچه‌ها ناله، گریه یا فریاد مااااماااااان را دستاویز می‌کرد، برای خارج کردن من از آشپزخانه. با هر سختی‌ای که بود، به نیابت از مامانم حلوای بیست‌و‌یکم را به افطار رساندم. توی دلم گفتم: «مامان، نگران نباش. حلوای بیست‌ویکم قضا نشد؛ ولی این‌بار برای دو علی باید فاتحه بخونیم.» پ.ن: لطفا هدیه به امیرالمومنین و رهبر شهیدمان و مادرم که در ایام شهادت امیرالمؤمنین از دنیا رفت، فاتحه‌ای با صلوات قرائت کنید. 🔹نگین محمودی‌فرد ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جنگ و لبخند2 دختردایی‌هایم در شهر بزرگ تهران زندگی می‌کنند. چه منطقه‌ای؟ نمی‌دانم. نه پرسیده‌ام، نه رفته‌ام. اوایل جنگ رمضان، بعد بمباران‌های تهران، بار بستند و راهی خرم‌آباد شدند. روز اول رسیدنشان بود. هنوز چمدان‌ها را باز نکرده و شام سفارشی مادر را نخورده بودند، کلانتری نزدیک خانه‌ی پدرشان را بمباران کردند. مامان زنگ زد و آنها را به خانه‌ی خودش دعوت کرد. چون جمعیتشان زیاد بود نیامدند. مامان گفت: «زینب از اول جنگ اومده خونه من. شما برید خونه اون و تا پایان جنگ اونجا بمونید.» قرار شد زنگ بزنند و پاسخ بدهند که می‌روند یا نه. بعد از چند دقیقه، دختردایی زنگ زد و با بغض گفت: «عمه، خونه‌ی زینب که نزدیک پادگان حمزه‌ست. اونجا رو هم زدن. انگار قراره اینبار شهید بشیم. عزرائیل اومده دنبالمون.» ترجیح دادند در خانه دایی بمانند و بر خدا توکل کنند. 🔹زینب پناهی ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
با پراید زردرنگش پایین‌تر از قلعه منتظر مسافر بود. تا نشستم حرکت کرد. گفت کسی نیست. از بمباران صبح گفت. از بمباران سال‌های جنگ پرسیدم. گفت مردم می‌رفتند سمت روستاها و کوه‌ها. بعد از جانبازی شیمیایی و سابقه جبهه.اش گفت. و اینکه دیروز جای من یک دانشجوی پزشکی نشسته بوده و پرسیده پشیمان نیستی از آن جبهه رفتن و از شیمیایی شدن؛ جواب داده بود رفتم که تو امروز باشی و پزشکی بخوانی. گفت پسر دستم را بوسیده و دمت گرمی نثار کرده و گفته خوب جوابی دادی. 15اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📢 معرفی سوژه‌ی اگر در اطرافتان کسانی را می‌شناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژه‌ای انجام می‌دهند، در پیام‌رسان‌های ایتا و بله، آن‌ها را به آی‌دی زیر معرفی کنید. @ravimah_admin خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و... 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah